اين روزها در سر كلاس درس دانشگاه، معمولاً با دانشجوياني از هر دو طيف دختر و پسر مواجه مي شوم كه در انتهاي كلاس اطراق كرده و بي توجه به بيانات پرشور و احساس من! مشغول ارسال "پيامك" يا "بلوتوث" هستند. اوايل به اين موضوع بسيار حساس بودم و آن را مصداقي از بي احترامي نسبت به استاد و بي نظمي در كلاس ارزيابي مي كردم. كم كم به اين باور رسيدم كه تعالي فكري و بلوغ شخصيتي يك فرد ، به ترتيب ازخانواده، گروههاي هم سن وسال، نظام آموزشي مقاطع مختلف( دبستان، راهنمايي و دبيرستان) شروع و در دانشگاه تداوم و تكامل!! مي يابد. اگر در گذشته به اين قبيل موضوعات حساسيتي نشان داده نشده است، حساسيت من بيشتر آب در هاون كوبيدن خواهد بود.به خاطر مي آورم كه خود من در مقطع راهنمايي و دبيرستان، باصطلاح خيلي "شيطان" بودم! هنوز اگر فرصتي دست دهد، جلوه هايي از "كودك درون" خودم را بروز مي دهم.اين مقدمه را از آن جهت آوردم تا به ذكر يكي از جمله خاطرات دوران تحصيل در مدرسه شبانه روزي  بپردازم.

روشن شد!!

يادش بخير دوران مدرسه هم از جمله دورانهاي فراموش ناشدني زندگي محسوب مي شود.هنوز قيافه خشن ناظم عبوس مدرسه مان ، با آن كت نارنجي رنگش در خاطرم هست.ايشان فردي خپل با سبيلي پرپشت بودند و چهره اي عبوس بودند.هركس او را نمي شناخت، فكر مي كرد به تازگي پدرش مرحوم شده است. رشد فيزيكي ايشان نيز بيشتر عرضي بود تا طولي! تكيه كلامش نيز "نره خر تن گنده" بود.اصلاً نافش را با اين كلمه بريده بودند! در اطلاق اين صفت به ديگران، كه اساساً بيشتر برازنده قامت خودش بود، برايش فرقي نمي كرد كه طرف بلند بالا يا كوتاه اندام،چاق يا لاغرباشد. مدرسه محل تحصيل ما شبانه روزي بود. ظاهراً اين مدرسه باجي بود كه حكومت وقت به خاطر گردنكشيهاي عشاير جنوب و مخصوصاً قشقائيها به بزرگان آنها داده بود. هدف اين بوده است تا ما ايلياتيها به شهر آمده و از شهري ها آداب معاشرت و حسن محاورت و خلاصه فرهنگ ومدنيت را بياموزيم ، تا همچون پدرانمان ياغي و سركش نشويم!! احتمالاً در راستاي اين هدف مقدس بود كه ناظم مدرسه مان كه بدرستي مصداقي از يك "نره خر" تمام عيار بودند،اين صفت خانوادگي را نثار ما مي كردند.

البته ايشان در كار خود بسيار خبره بوده و باصطلاح مو را از ماست بيرون مي كشيدند. دفتري هم داشتند كه كارنامه اعمال ما بچه ها، لحظه به لحظه در آن ثبت مي شد. مثلاً يك بار خود من به علت اينكه جهت استحمام از دريچه حمام به درون آن پريده بودم، مطابق گزارش حسين حمامي مسئول حمام ، به كسر دو نمره انضباط محكوم شدم! و حتي مرا تهديد كرد كه پدر صاحابم را در خواهد آورد!! وي براي پيشبرد اهداف خود از همكاري طيفي از بچه ها موسوم به "60 توماني ها" نيز برخوردار بود. اينها عناصر سست عنصري بودند كه گويا به خاطر 60 تومان ناقابل آدم فروشي مي كردند.البته اين مقدار با معيارهاي آن زمان براي يك دانش آموز عشايري مبلغ اندكي نبود. در بعد از ظهر يكي از روزها،  ناظم مدرسه مان با همان اوصاف ذكر شده مانند مأمور جهنم در آستانه كلاس ما ظاهر شد. آثار ترس و وحشت در چهره تك تك بچه هاي كلاس بي آنكه جرمي مرتكب شده باشند، كاملاً هويدا بود. هركس ناخودآگاه خود را در مظان يك اتهام احتمالي مي ديد! چشم همه ما به دهان وي دوخته شده بود. ايشان يكي از بچه هاي كوتاه قد كلاس را با همان صفت كذايي مورد خطاب و عتاب قرار داد، اما در مقابل وساطت معلم كلاس، همچون ضحاك چهره مهرباني به خود گرفته و در مقام نصيحت برآمدند كه البته عاري از تهديد هم نبود. در پايان هم به رسم معهود اتمام حجت كرده و با صداي بلند گفت: "روشن شد! " محل نشيمن من ويكي از بچه ها درست در نيمكت مستقر در بغل كليد برق قرار داشت. بدرستي نمي دانم چطور اين فكر به خاطرم خطور كرد كه در يك لحظه و همزمان با پايان صحبت هاي ناظم،كليد برق را به درون فشار دادم! در اين هنگام لامپ مهتابي تعبيه شده در سقف با آهنگ خاص خود صدايي داده و روشن شد!! يك مرتبه همه بچه ها كه تا لحظاتي قبل نفس در سينه هايشان حبس شده بود، مانند بمب منفجر شدند!! با شليك خنده بچه ها، بيچاره ناظم ابتدا هاج و واج مانده و قدري سرخ وسفيد شدند. اما به يكباره نيش ايشان نيز تا بناگوش باز شد. در آن حالت غبغب و برآمدگي گردن گوشتالود وي نيز مي جنبيد! و بهانه اي براي خنده بيشتر ما بچه ها مي شد. اين اولين وآخرين خنده اي بود كه من در طول اقامت در آن شبانه روزي از ايشان ديدم!