حماسه بهمن
بهمن ماه هر سال يادآور سالهاي آغازين پيروزي انقلاب است. بهمن در فرهنگ ايران باستان مظهر سپيدي است .پيروزي انقلاب در اين ماه به يك تعبير پيروزي سپيدي بر سياهي و تباهي به شمار مي رود..اين روزها صدا و سيما ، بطور مرتب سرودهاي انقلابي و حماسي پخش مي كند. آدم ناخودآگاه فضاي اوايل انقلاب در ذهنش تداعي مي شود كه اقشار مختلف مردم ايران به اميد رهايي از حقارت و نيل به يك زندگي توأم با عزت و سربلندي، طومار حكومت شاه را در هم پيچيده و آخرين كانونهاي مقاومت اين حكومت پوشالي را در هم شكستند. جامعه كوچك قشقايي كه دشمني ديرينه با حكومت پهلوي ها (پدر و پسر) داشتند نيز، همگام با مردم در اين پيروزي سهيم بودند.اولين حمله مسلحانه به مقر "ساواك" در شهرستان قشقايي نشين فيروزآباد صورت گرفت. البته قشقايي ها به جز اين "بهمنِ خونينِ جاويدان" شاهد حماسه آفريني "بهمن" هاي ديگري هم بوده اند: "بهمنِ خان" و "بهمنِ بيگ".من آنها را به ترتيب "بهمن برنا" و "بهمن دانا" خواهم ناميد.
بنده پيش تر به مناسبتي در يك نشست ، بيت معروف زير را به شرحي كه خواهيد ديد تفسير كرده بودم.
قشقايي ائلني دريا قياس اِد چالخانور چالخانور برقرار اولور!
ايل قشقايي دريايي را ماند كه مي خروشد و مي خروشد و آنگاه آرام مي گيرد.آرامشي بعد از طوفان! تاريخ از اين خروشيدنها فراوان به خاطر دارد. هم در منبر وعظ، هم در سنگر رزم، هم در عرصه علم و هم در حلقه عشق !
هر دو بهمن "عاشق" بودند و لاجرم مستحق "هجران"! آنها گوهرهايي بودند كه در تاريكي درخشيدند، اختران تاباني كه ماه مجلس شدند. هر دو در طلب گنج مقصود و كسب فضائل و علم، ترك يار و ديار كردند. هر دو چون درد عشق داشتند، زهر هجر را چشيدند.اما آخر كار غم غريبي و غربت را برنتابيدند و به موطن و عشيره خود رجعت كردند.اين "بهمن" هاي جاويدان طريق متفاوتي را براي وصل به معشوق در پيش گرفتند. اولي عرصه علم و دگري سنگر رزم را برگزيد. هر دو در ره عشق مقامي شامخ يافتند.
بهمن خان، جوان بود و سراسر احساس و بسيار ناشكيب! او خانزاده اي بود كه به لندن رفته بود تا تحصيل علم كند و طبابت بياموزد.شايد كه بتواند مرهمي بر دل مجروح هم وطنان و هم تباران ايلي باشد.سالها انتظار براي اين عاشق شوريده سر بي سامان، بسيار كشنده بود!
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك چو درد در تو نبيند كه را دوا كند!
جوانان هم سن وسال او در كوبا و الجزاير خوش درخشيده و حكومتهاي ظلم و جور را واژگون كرده بودند. آنها تلويحاً اين پيام را به وي گوشزد مي كردند كه علم عشق در دفتر و كتاب جايي ندارد.
بشوي اوراق اگر همدرس مايي كه علم عشق در دفتر نباشد !
پس چرا بهمن برنا نبايد چنين مي كرد.جوان سرو قد ما به لندن و جاذبه هايش پشت پا زد. "بوس و كنار با يار شكر لبِ خوش اندام" را به اهلش واگذار كرد. قلم و دفتر به سويي فكند. صبر نكرد تا تيغ جراحي به كف گيرد و دمل هاي چركين را بشكافد.او شفاي عاجل بيمارانش را در نابودي يك باره سرطان ظلم و بيداد و تبعيض مي ديد كه در پيكر وطن ريشه كرده بود. بهمن نازپرورده از اين نكته باريك غافل بود كه" عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد! " هم او به جاي كتاب و قلم، تفنگ و فشنگ برداشت و در بيغوله هاي كوهستانهاي جنوب رحل اقامت افكند.طبيعت خشن بود وسخت!. او خيال شهسواران پخت و بر قلب سپاهيان اهريمن و سياهي ها زد. انتظار پيروزي سريع در اين پيكار نابرابر كاري بود ناممكن . دشمن نيرنگ ها به كاربرد. سرانجام خدعه اش كارگر افتاد و بهمن خسته را به دام انداخت و ايام را به كام يافت. بهمن خون شد،افسون شد، افسانه شد، حماسه شد،تراژدي شد و به معشوق پيوست! مادرش در غم او چنين مرثيه سرايي كرد:
بهمن ميندي كهر آتا داهوا (دعوا) سالدي تورك و تاتا ( بهمن سوار بر اسب كهر عرصه را بر دشمن تنگ كرد)
قره چادور بِش ديرك لي بالام بهمن شِر يورگ لي (در اندرون سيه چادر بزرگ، بهمن شيردل من نشسته است . او نمرده است ! )
"يزد خواستون" كفه دوزي ملر قويون گلمز قوزي
كور اولايدي سرونازون آلا گوئزي گل هاي بهمن،گل هاي قوزوم، گل هاي بالام!
در دشت هموار يزدخواست نگر كه گوسفندان چه سان از هجر بره هايشان ناله سر مي دهند .باز آي بهمنم! بازآي بره معصوم من، باز آي دلبندم!
بهمنِ بيگ اما تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبرده بود. زماني كه شايد بهمنِ خان هنوز ديده به جهان نگشوده بود، دست تقدير و تصادف او را به اتفاق پدر و مادر اشتباهي به پايتخت تبعيد كرد.محمد كوچك با آن گوشهاي بزرگ! حقارت ها تحمل كرد. خنده همكلاسيهاي مدرسه و بچه هاي كوچه را به لباس بلند و گشاد خود به جان خريد و خم بر ابرو نياورد. شب و روز درس خواند. دو كلاس يكي كرد و شاگرد اول كلاس شد.بهمن دانا كه با بصيرت تمام ديده بود كه پيشينيان از جنگ و گريزهاي مرگبار در كوهستان طرفي نبسته اند، طريق ديگري براي مبارزه با ظلم وجور انتخاب كرد.او رمز موفقيت را در اشاعه فرهنگ صلح و مسالمت مي ديد. او به معجزه معلم و كتاب به جاي تفنگ و فشنگ ايمان داشت. او باور به تفرقه نداشت.
"ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع" ! او مي خواست قاضي شود و درخت بيداد را از بيخ و بن براندازد.آفت ايام او را خراب نكرده بود. روزهاي جواني را به غلط صرف نكرد. درس خواند و درس خواند و اولين شاگرد ايلي بود كه تصديق گرفت.خيلي زود دريافت كيميا آني نيست كه او در جستجويش هست.او كه ره به مقصود خود نبرده بود، روانه ينگه دنيا شد.
ره به مقصود خود نبرديم اندر شيراز خرم آنروز كه حافظ ره بغداد كند!
دل سرگشته محمد نيز با وطن بود.عشق قره قاج قرار و آرام را از او سلب كرده بود. سرانجام تصميم گرفت يك موج قره قاج را با صدها اِلب، هودسن و پوتوماك عوض نكند و چنين نيز كرد. او شاهين وار به سوي وطن پركشيد. بهمنِ عاقل ،عاشق خدمت بود اما در دايره عشق سرگردان مانده بود. دوستان و همكلاسي هايش همه وزير و وكيل شده بودند.اما او محكوم بود كه داديار دادگاه ساوه يا دزفول شود! شهپر تيز تك ما نمي توانست به مقام مگسي بسنده كند! از طرف كسان و خويشان تشويق به "ترقي" مي شد.سرانجام او پس از مدتها جدال دروني، كليد ترقي را در لابلاي "الفبا" يافت . سواد آموزي را از كسان و خويشان خود آغاز كرد.. از جان و مال مايه گذاشت.دست او كوتاه بود و خرما بر نخيل! اين كار صبر ايوب مي خواست!
گويند سنگ لعل شود در مقام صبر آري شود وليك به خون جگر!
محمد صبور نامهربانيها ديد و در كارش كارشكني ها كردند.دست نياز به هر كس و ناكسي دراز كرد.دست به دامان افراد كشوري، لشگري، سياسي و غير سياسي شد.به شركت نفت و اصل چهار آمريكا رجوع كرد.روشنفكران در كارش شك كردند. برخي اورا سرسپرده بيگانه و نوكر رژيم خواندند. اما او بيدي نبود كه با اين بادها بلرزد!
صبر كن حافظ به سختي روز و شب عاقبت روزي بيابي كام را!
به تدريج چادرهاي سپيد او يكي پس از ديگري در ميان چادرهاي سياه برپا گشت.هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد، بالاخره روشنايي است! در شرايط دشوار و در مصاف با تعصبات ايلي و عشيره اي بتدريج دختران معصوم ايل نيز اجازه تعليم وتعلم يافتند.فرزندان ياغي هاي معروف را نيز در چادرهاي مدرسه نشاند. حكومتي ها را قانع كرد كه اگر ياغي ها نيز امكان حضور در مدرسه را مي يافتند ، سرنوشت شان اين نبود.ايام داشت به كام محمد مي شد.بچه هاي سرزنده ايلي خطي خوش مي نگاشتند و شعر نكو مي خواندند.محمد در سر شوري دگر داشت. او به فكر گسترش سواد آموزي دراقصي نقاط كشور بود.
عراق و فارس به شعر خوش گرفتي حافظ بيا كه وقت بغداد و هنگام تبريز است!
آمار چادرهاي برافراشته شده بر دامنه زاگرس،سبلان، تفتان،الوند و.... روز به روز فزوني مي گرفت. چادرهاي سپيد او در دل طبيعت از فخر سر به كيوان مي سائيدند. شهري ها واله و حيران مانده بودند!صداي رساي كودكان ايلي كه اشعار ملي و حماسي قرائت مي كردند، دركوه و كمر طنين انداز مي شد ونويد يك انقلاب فرهنگي را مي داد.انقلابي كه نه با تفنگ و فشنگ، بلكه با تخته سياه و گچ سفيد به وقوع مي پيوست! حسودان دگر آزار و خود آزار نتوانستند كارخانه علم وعقل او را از رونق اندازند! سرانجام دولتي ها او را فردي "سازگار" و نه سازشكار يافتند. ژاندارمري، استاندار، وزير و وكيل كارش را ستودند.بهمنِ عاقل و فرزانه فرصت را غنيمت شمرده و مجوز تآسيس "دانش سراي عشايري" و بعد هم "دبيرستان عشايري" را گرفت. شاه و شهبانو از دم و دستگاهش بازديد كردند.آوازه او به فراتر از مرزهاي كشور رسيد. سيل بازديد كنندگان خارجي روانه شيراز شدند. يونسكو "جايزه سواد آموزي" را به وي اهدا كرد.حكومت بي اعتبار از قبلِ وي اعتبار يافت! اكنون قشقايي هيچ كم ندارد. از دبيران طراز اول گرفته تا طبيبان حاذق و متخصص،قضات عالي رتبه،مهندسان ماهر واستادان مبرز دانشگاه در اين جامعه كوچك يافت مي شود.تنها چيزي كه يافت نمي شود اتحاد و همدلي است.
گفت يافت مي نشود جسته ايم ما گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست!
فرهنگ غني ما در جلوي چشمان ما دارد دفن مي شود.همه اين حرف را تكرار مي كنند. دهها وبلاگ فردي و گروهي راه اندازي شده است.همه از گذشته با شكوه حرف مي زنيم و افسوس مي خوريم.بهمن بيگي حلقه وصل و عقدِ واسط بود. با وجود او، عده اي بهانه براي دور هم جمع شدن پيدا مي كردند. به نظر مي آيد هيچكس عاشق واقعي نيست! عاشق واقعي بايد از سر و جان بگذرد.كاري كه بهمن خان و بهمنِ بيگ كردند.كاش ذره اي از دم و همت معلم پاك باز ايل در وجود ما رخنه كرده بود. هر دو بهمن جزء معدود تحصيل كردگان ايل بودند. هر دو براستي همچون بهمن بر سياهي ها فرود آمدند تا ما را از بند و جهل رها سازند.اكنون ما از جهل و بي سوادي رسته ايم، اما در جهل از نوعي ديگر غوطه مي خوريم. ما هنوز از غرور كاذب و تعصب بيجا و احساس عاري از منطق خود رها نشده ايم.ما فكر مي كنيم در سرتاسر كيهان فقط تنها يك قوم وجود دارد و آن "قشقايي" است و همه بايد در مقابل ما كرنش كنند و به صدر مصطبه مان بنشانند.اين بدان مفهوم است كه ما عميق نمي انديشيم و صرفاً كتاب خوانده و مدرك گرفته ايم. سرگذشت و سرنوشت اين دو "بهمن اهورايي" بايد سرلوحه كار ما قرار گيرد.اميدوارم دوستان گشتاخي قلم را بر بنده ببخشايند!