تركي را پاس بداريم !

حلقه وصل ما "قشقائي" ها ، فراتر از آداب و رسوم مشترك ، زبان ماست . رمز و راز پايداري فرهنگ و هويت يك قوم در زبان آن نهفته است.در عين احترام به زبان فارسي به عنوان زبان رسمي، تلاش ما بايد معطوف به پيراستن زبان خود از واژگان غير تركي باشد.از به كار بردن كلماتي كه معادل تركي ندارند گريزي نيست. اما در صورت وجود معادل، شايسته است  به تركي استعمال شوند.استاد اسدالله مرداني رحيمي با تدوين كتاب " قاشقايي سوزلوگو" كاري به غايت سترگ و طاقت فرسا انجام داده اند و بايد به ايشان دست مريزاد گفت.البته واژگاني هم از نگاه تيزبين ايشان دورمانده است.احساس بنده حقير به عنوان يك استاد دانشگاه اين است كه بايد جد وجهد كرد تا واژگان اصيل قشقايي كه تقريباً منسوخ شده اند، احيا گردد تا نسل جوان فعلي با آنها بيشتر مأنوس و دمساز گردند.در اينجا پاره اي از واژگان كه با حروف (آ) و(ا) شروع مي شوند قرار داده شده است. منبع ما كتاب آقاي مرداني رحيمي است.البته بعضاً لغاتي نيز يافت مي شوند كه در كتاب ايشان وارد تشده است.هدف بيشتر معرفي جناب مرداني و اثر گرانقدر ايشان است . اميدوارم اين امر مايه تشويق دوستان جوانِ دوستدار فرهنگ و زبان قشقايي قرار گيرد.

شايان ذكر است كه تلفظ و املاي كلمات ممكن است در لهجه طوايف مختلف قشقايي اندكي متفاوت باشد. در اينجا به پاره اي از اين واژگان اشاره مي شود. اميد است كه قبول افتد و در نظر آيد

 

آپاردي: برد( سوم شخص مفرد از مصدر آپارماك) در اينجا مراد آدم زيادت طلب مي باشد

آخساق : لَنگ

آخورجك (آخيرجك): خلط سينه

آچماك: باز كردن آچماز: بن بست، اياغ آچما: پاگشا كردن عروس را گويند

آچيردماك : گذراندن، عبور دادن

آچيق دانشماك : شفاف صحبت كردن

آچي: تلخ. به آدم ترشرو نيز گفته مي شود. آچي بوروق: بادام تلخ. آچي قارپوز: حنظل

آداخلي: نامزد (در برخي طايفه ها رايج است)

آدام اوشاقي: بچه آدم! منظور بچه هاي حرف شنو و منظم مي باشد. آدام چيل: به شتر مست گفته مي شود

آرالاماك : جداكردن .آرانچيليق چي: ميانجي (براي خاتمه دادن به دعوا)

آررودماك: پاك كردن ، آرري: پاك، آرري ياغ : روغن حيواني

آزايم: درد و بلا

آژ : گرسنه، گزو گويني آژ : چشم و دل گرسنه

آشاقه: پايين. يوخاري- اشاقه: بالا و پايين

آق: سفيد ، آقارانتي: منظور لبنيات است.آقاردماگ : سفيد كردن،كنايه از علني كردن است . آق بيرچك: پيرزن و گيس سفيد، آق سقل: ريش سفيد .اَلي آق : كنايه از آدم دست و پا چلفتي است.آقجا قووخ: نام بوته اي است. آقجا قيز: نام دختر، سفيد چهره

آقز اوتي: خورد و خوراك، كنايه از قوت لايموت است

آقوماك: مسموم شدن

آلازلانماگ(آلازلانماق): جوش آوردن، گر گرفتن

آلا جرري: نام پرنده اي با منقار كج را گويند. آلا قره اِدمگ: به معني خواب ديدن در شرايط خواب و بيداري!.

آلچاق: كوتاه

آلا گز: چشم قشنگه، (دويمادوم آلا گزدن...يورگده دردي قالدي!)

آلت- اوس: پشت و رو (در زبان آذري دال- قاباخ گفته مي شود)

آليش- ديش: عوض بدل. آلوم-وريم: بده بستان.در مواردي به خويشاوندي(دختر دادن و دخترگرفتن از طايفه اي) اطلاق مي شود.

آل قانا باتماك: غرق در خون شدن

آغاج ياغي: روغن نباتي

آغاناماگ : غلت زدن (بيشتر در مورد حيوانات بكار برده مي شود)

آغزي ييرتيق : كنايه از آدم بي چاك دهان

آغلاقان : گِرگِرو، برگرفته از مصدر آغلاماك

آغور(آغير): سنگين . آغور اياغ : سنگين قدم .آغيرايل: ايل شكوهمند. آغيرليق وورماگ: در مواردي كه از صاحب عزا براي امري خير كسب تكليف مي شود، بكار مي رود

آمانسيز(آمانسوز) : بلادرنگ، في الفور

آنگلاماگ: درك كردن، فهميدن

آو قانلي: به شكارچي در مراجعت از شكار گفته مي شود (اگر با دست پر برگشته باشد)

آي: ماه. آيايدون: مهتاب (آيايدون گئجه دور يار مهمانومدور   اوزانسون بو گئجه سحر اولماسون!)

آياغلانماك : زير پاماندن، آياغ: پا ،اَل آياغلي : زِبل ، فعال ،آياغ گئدمه: اسهال (تِركمون در گويش شيرازي)، آياغي يالين : پابرهنه

آيناشماگ: گلاويز شدن

آيريقسي: تافته جدا بافته. آيروليق: جدايي، برگرفته از مصدر آيرولماق (آيرولماك)

اُتارماك: چراندن.

اُرماك: پاره كردن. گاز گرفتن (در مورد سگ )

اَرشين : متر ، گَز

اِرريمَك : ذوب شدن

اِسنَمك : خميازه كشيدن. اُشتُلُم : زياده خواهي، اَسمَك: وزيدن

اَشمك: كندن و زير و روكردن.(اَشمه بَليط كوزويم....باشكي بلوك قيزي يم)

اَگمك : كاشتن، (در گويش طايفه گله زن به معني نان)، اَكين : زراعت

اَگيرمك (اييرمك) : ريسيدن

اوتوردماك : نشاندن، اُتراق (اطراق) : محل اقامت، اوتوروقدا: در حالت نشسته

اوخشادماك: مانند كردن، تصويركردن. (قرشي ده صف چكيب چيخيب سِيلانا....بيريسيني اوخشاددوم وحشي جِيرانا)

اوچوردمك : پرواز دادن، در مواردي به كنايه در مورد دروغگويان نيز بكار مي رود.

اوركودمَك: رماندن

اوزاخ: طولاني و بلند. اوزاخ يول: راه طولاني، برگرفته از مصدر اوزانماك يعني دراز كشيدن، اوزون: : دراز ، بويني اوزون: گردن فراز، اوزون بَله: دراز و بي قواره، اوزون قويروق: نام پرنده اي است

اوخچه (اوقچه) : دعوت كننده، قاصد ( منظور كسي است كه افراد طايفه را به نمايندگي از طرف داماد به عروسي دعوت مي كند)

اوزَرليك: اسپند

اوتاي-بوتاي: اينطرف - آنطرف، اويان-بويان: اينور- آنور،

اُغورلاماك: دزديدن. اُغوري: دزد. اُغورلانچي: دزدكي

اوقونماك: چرخيدن، چرخ زدن. اوقون اوقون: يك نوع بازي رايج ميان بچه ها كه آنقدر مي چرخند تا سرشان گيج برود

ادون(به ضم الف) : هيزم، هيمه، اُوودماك: آرام كردن ، در مواقعي كه مادر با شير دادن به بچه او را ساكت مي كند، بكار مي رود. (آلما وِرديم اووددوم   سوقان وِرديم چيغيردديم!)

اُت : آتش، علف. اَت : گوشت. آت : اسب، بنداز. آتلي: اسب سوار

اوج (اوژ): كنار، حاشيه (ياغيش گلدي ياغا ياغا...اوجي توددي بيزيم باغا)

اوزمك : كندن (اِنديم گلديم داغوندان..... ببر گل اوزدوم باغوندان) شنا كردن. اوز : بِكن (فعل امر) صورت. اُزوم: خودم. اُزگه: ديگري. اوزوم: انگور، اوززوم: كَندم

اويناماك: بازي كردن، اويون: بازي، اويناش : فاسِق، اوشاق اويوني :بازي بچه گانه، اشاره به كارهايي است كه در شأن بزرگترها نيست، اويوقلاماك: چرت زدن

ايچمك: نوشيدن، ايچملي: نوشيدني، ايچالات: امحاء و احشاء ، ايچَري : داخل، اندرون ايچي اييرري: كنايه از آدم بخيل

ايشلَدمك: به كار گرفتن، استفاده كردن. ايشلَنميش: مستعمل

اِشيتمَك: شنيدن، اِشيدديرمَه: گوشزد

اَياز (آياز): نام پسري است . به زمان بعد از بارندگي كه ابرها محو مي شوند نيز مي گويند

ايسلاماك: خيساندن

ايسسيدمَك : تب كردن، ايسسي: گرما

ايكي: دو، ايكي جانلي: كنايه از حامله بودن

ايگيت: يَل ، جوان برومند

اينجي مك: دل آزرده شدن، (اينجي ميشم كوسموشم...داهي گَلمم سيزه من!)

اَنيگ : توله سگ ، اينَگ :گاو نر

اَييسيك: كم، كولگنگ اييسيك اولماسون: سايه ات كم نشود

اَييش-اويوش: كج و معوج. اَييرري اويورري: پيچ و خم