سفرنامه اردبيل و سرعين

سفر به ديار آذربايجان يا همان سرزمين ‹‹ آزادي ستان››همواره برايم اشتياق برانگيز بوده است. آذربايجان كلكسيوني از افتخارات تاريخي را با خود يدك مي كشد . به شهادت تاريخ ، بابك خرمدين دلاور مرد آذري به مدت 22 سال با اعراب مبارزه و قسمت هاي عمده اي از آذربايجان را از تعرض آنها مصون نگه مي دارد و در فرجام كار  نيز رضايت نمي دهد كه كسي ‹‹روي زردي›› او را به خاطر آورد !. اولين حكومت ملي ايران ، توسط شاه اسماعيل صفوي از نوادگان شيخ صفي الدين اردبيلي ، در اين ديار تشكيل شده است. شاهان صفوي اصلا ترك زبان بوده  و ايران در زمان شاه عباس صفوي در اوج آباداني و ثبات بوده است . شاهد اين مدعا  وجود آثار تاريخي گرانسنگ در اصفهان پايتخت وقت صفوي ها مي باشد . آذربايجان در دوره قاجاريه نيز اهميت خود را حفظ  و مقر حكومت وليعهد بوده است. ستارخان و باقرخان دلاور مردان آذري براي نجات مشروطيت عليه استبداد محمد علي شاهي قيام كردند. شيخ محمد خياباني نيز براي  تكميل كار نيمه تمام آنها عليه حكومت مركزي علم ظغيان برافراشت .  قيام اهالي آذربايجان و بويژه تبريز  در چهلمين روز از سركوب قيام مردم قم توسط رژيم ستم شاهي ، آتش قيام سراسري را شعله ور ساخته و در نهايت طومار رژيم شاهنشاهي را در هم پيچيد .

اردبيل حدود 5000 سال قدمت دارد . اين شهر در زمان حكومت بني اميه مركز حكومت آذربايجان و در زمان بني عباس مركز قيام بابك خرمدين بوده است. در سال 618 هجري مورد حمله مغولان واقع شد. اما در زمان تيموريان و صفويان تهضت تشيع و جنبش هاي سياسي از اين شهر برخاست . اردبيل در زمان صفويان به اوج اعتبار و عظمت خود رسيد، اما در دوره نادرشاه افشار و اوايل قاجار و به ويژه با ورود قشون روسيه به ايران و حوادث دوران مشروطيت از رونق افتاد. اردبيل تا پيش از تبديل شدن به استان مستقل يكي از شهرستانهاي بزرگ آذربايجان شرقي بود . در تاريغ 24 فروردين 1372 شمسي به پيشنهاد دولت و تصويب مجلس شوراي اسلامي به مركزيت شهر اردبيل و نام استان اردبيل از محدوده سياسي- اداري آذربايجان شرقي جدا و به عنوان اولين استان جديد بعد از پيروز انقلاب از تقسيمات كشوري جاي گرفت .

سرعين در زبان فارسي به معني سرچشمه مي باشد. در ادوار گذشته از اين منطقه با نامهايي چون ‹‹ساري قيه›› ، سارقين، سرائين و سرقين ياد شده است. ساري قيه ييلاق و آسايشگاه حكام ساساني بوده است. بعد از هجوم اعراب ، از اهميت اين منطقه و معبد  معروف ‹‹آناهيتا›› كاسته مي شود. شواهد تاريخي بيانگر آن است كه منطقه ساري قيه جزئي از قلمرو حكومتي سلجوقيان، ايلخانيان، قراقويونلوها و آق قويونلوها بوده است . همچنين اين منطقه از جمله مناطق مورد توجه صفويه  بشمار مي رفته است .

بنا به نوشته مورخان ، خاندان حاكم قشقايي نيز از اعقاب اوزون حسن آق قويونلو مي باشند . شاه اسماعيل صفوي نوه دختري اوزون حسن بوده است . اين رابطه خانوادگي موجب نزديكي دو خانواده به يكديگر مي شود . جالب اينجاست كه در كشاكش اختلافات قبيله اي كه منجر به تبعيد فرزندان شيخ حيدر صفوي به جنوب مي شود، قشقايي ها نيز همراه آنان به جنوب مي آيند . گفته شده است امير قاضي شاهيلو قشقايي نياي ايلخانان بعدي قشقايي در تلاشهاي شاه اسماعيل صفوي براي گسترش مذهب شيعه در جنوب نقش داشته است. همچنين فلسفه كوچ قشقايي ها به  خطه جنوب به دستور شاه اسماعيل صفوي ، مقابله با پرتغالي ها و و بيرون راندن آنها از جزيره هرمز بوده است . بنابراين از زاويه خويشاوندي تاريخي  قشقايي ها با سلسله صفوي ، سفر به ديار اردبيل خاستگاه بنيانگذار سلسله صفوي مي توانست برايم جالب باشد .

در دوران سربازي يك ماهي در تبريز خدمت كرده و چندين بار نيز به اورميه سفر كرده ام. همواره دوست داشتم سفري نيز به اردبيل و جاهاي ديدني آن مثل  ‹‹سرعين›› داشته باشم.  در ايام نوجواني از لهجه آذري ها بويژه لهجه خانمهاي آذري خيلي خوشم مي آمد. آنقدر در  سخن راندن به زبان تركي آنهم با لهجه آذري مهارت دارم كه خيلي زود مي توانم عليرغم عدم اشتياق آذري ها در برقراري ارتباط با غير آذريها ، با آنها ارتباط برقرار كنم .

تعطيلات دو روزه عيد فطر امسال (1393)كه درپيوند با روزهاي پنجشنبه جمعه يك تعطيلي چند روزه را به ارمغان آورده بود، باعث شد تا عزم ما براي مسافرت به اردبيل جزم گردد. در اين سفر پدر خانم و مادر خانم نيز ميهمان من و خانم بودند . بنا به تجارب قبلي و آگاهي از پديده ترافيك ، قبلا بليط رفت و برگشت هواپيما تهيه  و اطلاعاتي راجع به مكانهاي تفريحي و نيز خلق و خوي اهالي در برخورد با ‹‹ گريبه ها›› (غريبه ها) نيز كسب كرده بوديم. مطابق اطلاعات ما هموطنان عزيز اردبيلي خدمات را به غير آذري ها گرانتر عرضه مي كردند. البته من به زبان داني خود بسيار غره بودم و حتي در مخيله ام نيز نمي گنجيد كه همزبانان اردبيلي با ما هم مثل غريبه ها رفتار كنند . زهي خيال باطل!! هواپيماي ما ساعت 13:30 دقيقه روز 8 مرداد در فرودگاه اردبيل به زمين نشست . با توجه به اطلاعات قبلي انتظار مي رفت براي عزيمت به سرعين با آژانس، مبلغ  ناقابل 18 هزار تومان از ما اخذ شود، اما راننده همزبان ما بدون رودربايستي فرمودند كه ‹‹ آلآن جاده سرعين خيلي ترافيكي !›› و صرف نمي كني!! عليرغم اينكه من لبهايم را غنچه مي كردم و سعي مي كردم حتي الامكان لهجه آذري بگيرم و مي شود گفت يك جورهايي خودم را لوس مي كردم ! اما مشخص شد كه اگر ‹‹ همشهري›› مبلغ 35 هزار تومان بگيرد مشكل ترافيك هم حل مي شود!! بهرحال ما رضايت داديم كه مشكل ترافيك را به اتفاق حل كنيم! راننده جواني كه من از همان اول او را ‹‹ بايرام›› خطاب مي كردم و او نيز اعتراضي نداشت ، مأمور حل مشكل ترافيك شد! كوتاه مدتي بعد به اردبيل رسيديم و البته از ترافيك نيز خبري نبود. با عبور از روستاهاي ‹‹شام اسبي›› ، ‹‹قاسم قشلاقي›› و ‹‹ حكيم قشلاقي›› نيز آثاري از ترافيك به چشم نمي خورد. من به شوخي گفتم : ‹‹آللاها شوكور ، ترافيك دن هِچ خبر يوخدي! ››  و نيم نگاهي نيز به بايرام انداختم. تا اينجا من با بايرام به زبان تركي صحبت كرده و از او اطلاعاتي راجع به منطقه اخذ مي كردم. هنوز قدري از جاده منتهي به ‹‹ سرعين›› دور نشده بوديم كه ترافيك خود را نماياند! سگرمه هاي بايرام - كه بعدا مشخص شد نقشه هاي مشابهي براي مسافران پروازهاي بعدي نيز داشته است - به يكباره بدجوري در هم رفت ، به وجهي با 120 ليتر عسل طبيعي سبلان هم نمي شد او را هضم كرد. بايرام پرسش هاي مرا با بي ميلي جواب مي داد. قدري كه جلوتر رفتيم ديالوگ ما به يكباره به زبان فارسي تغيير يافت ! بايرام با مهارت در فضاهاي اندك ايجاد شده مانور مي داد و باصطلاح ‹‹ لاين›› عوض مي كرد، اما گره كور ترافيك كه بدجوري با بيحوصلگي جماعت هموطن اهل تفريح پيچيده شده بود ، به اين آساني قابل گشودن نبود. در همين گيرودار بايرام جسته گريخته با تلفن همراهش تماسهايي مي گرفت و سراغ  فرود آمدن هواپيماي پرواز بعدي ،كه گويا بايد از مشهد  عازم اردبيل مي شد را مي گرفت ، عليرغم صحبت هاي سريع و توأم با لهجه او بوضوح مي شد فهميد كه او فرستادن مسافر به مقصد سرعين را جز با نرخ جديد ‹‹آلتميش تومن›› ، توصيه نمي كرد. از اين لحظه غر زدنهاي بايرام هم شروع شد. ابتدا از كم شانسي خود گفت . بايرام كه انتظار همدردي بيشتري از ما داشت ! نوميد از اين امر اظهار علاقه كرد كه از يك بريدگي به مسير برگشت نفوذ و به قول خودش ‹‹ دال دال!! ›› به سمت سرعين براند. اين امر گذشته از غير عقلاني بودن آن، اين شائبه را دامن مي زد كه بايرام بخواهد گرو كشي كند! به وي يادآوري شد كه اين امر گذشته از خطر تصادف، احتمال جريمه شدنش را نيز در پي خواهد داشت و بهترآن است كه او بي خيال ماجرا شود .

 بايرام كه تيرش خطا رفته بود، چهره مهربانانه اي به خود گرفته و گفت كه سرعين شهر كوچيكي! ، شما در اولين دوربرگردان پيادا ميشي و به شهر ميري! مي بيني كه خيلي ترافيكي!! من گفتم آقا بايرام اين ترافيك براي همه و از جمله من و شما هم هست . اتفاقا ما به خاطر همين ترافيك دو برابر به شما كرايه مي دهيم . خلاصه به بايرام فهمانديم كه اگر چنين خيالي دارد ، ديناري هم كرايه دريافت نخواهد كرد و ما را بايد حتما تا جلوي هتل ببرد ! بايرام دوباره قيافه خشني گرفته و استراتژي استفاده از ‹‹راههاي پليسي›› را در دستور كارش قرار داد! به هر بدبختي بود فرمان ماشين را به سمت چپ چرخانيده و در حالي كه صداي  گوش خراش و نعره آساي و اعصاب خرد كن  سمند سواري بلند شده بود ، به سمت يك جاده خاكي باريك منشعب از جاده اصلي پيچيده و به سمت سرعين حركت كرد . از مسير مقابل نيز ماشين هايي به سمت جاده اصلي مي آمدند. گويا مقصد آنها اردبيل بود. بايرام يك بار سرش را از پنجره ماشين بيرون آورده و از ماشين مقابل پرسيد كه ‹‹ اَدَه بو يول باقلي دَييل؟! ›› و البته جواب شنيد كه ‹‹ يوخ ، آچيخدي ! ››

بايرام سرمست از فرصت فراهم آمده با سرعت مافوق صوت از اين جاده خاكي كه پر از چاله و چوله بود به پيش مي راند و مي توان گفت حدود دو كيلومتر جلو افتاد. الآن ديگر او به ميدان ورودي شهر و به جاده اصلي رسيده بود. بايرام يك بار ديگر تقاضاي اوليه خود ، مبني بر پياده شدن ما را تكرار كرد. استدلال وي اين بود كه ‹‹شما مي بيني كه الآن خيلي ترافيكي ! آدام بايد درك داشته باشي !! ›› پاسخ من قدري ملايم بود گفتم آقا بايرام اشكالي يوخ ! ، بگذار من از يكي از اين ماشين ها بپرسم چقدر مي گيرد تا مرا به هتل محل اقامت برساند ، در عوض من هم همان مبلغ را از كرايه شما كسر و خلاصه سيز ساق بير سلامت!! بابرام كه اميدش به نوميدي گراييده بود و بسيار حرص هم مي خورد، در تماسهاي گاه و بيگاهش ، اوضاع ترافيكي محل را لحظه به لحظه گزارش مي كرد تا احتمالا نرخ جديد تاكسي هاي آژانس بر مبناي اين اطلاعات تعيين شود!

بهرحال بايرام كه مدعي بود هتل محل اقامت ما را بلد نيست ، يواش يواش ما را تا جلوي درب هتل برد. من به نشانه قدر شناسي 5 هزار تومان ناقابل افزون بر كرايه تعيين شده به او پرداخت كردم. اخمهاي بايرام قدري باز و شيارهاي آفتاب نخورده صورتش هويدا شد!  و خلاصه لبخند رضايتي بر لبان وي نقش بست. جان كلام ، بعد از اينكه دل درد بايرام توسط من شفا يافت ! گفت كه بخاطر همراهان ما كه مسن هستند، فداكاري كرده و ما را به مقصد رسانده است ! من هم گفتم چوخ چوخ تشكور ايلييريم!! اللرينز آغيرماسين !!

به محض استقرار در هتل ، تازه شست مان خبردار شد كه غذاي هواپيما ما را سير نكرده و احتياج به خوردني و نوشيدني داريم و چه چيز بهتر از خوراك كباب كوبيده ! و چاي گرم ! از سوپرماركت نزديك هتل يك بسته چاي ليپتون كه روي آن مبلغ 21042 ريال نقش بسته بود گرفتم. فروشنده پس از تعارف مرسوم ‹‹ گابيلي يوخ›› يا همان قابلي نداره  قيمت آن را مبلغ 35000 ريال اعلام داشت.من با لهجه اي صددرصد آذري گفتم بابا نه خبر دي! اما فروشنده گفت كه من نمي دوني در شهر شما چندي! آما اينجا قيمتش ايني ! من با ناراحتي گفتم در ‹‹ شهر هِرت›› هم اين قيمت نيست . اصلا اينجا ‹‹ سر عين›› است يا ‹‹ سرِ گردنه›› ؟! سرتان را درد نمي آورم، ‹‹ كبابي عدل›› نيز براي هر پرس كباب كوبيده يك چهارم گوجه يا همان ‹‹ گيرميزي بادمجان›› را به عنوان مخلفات افزوده بود. ما كه قبلا براي مدت هشت سال ‹‹عَدالت محوري›› را تجربه كرده بوديم، يك بار ديگر داغ دلمان تازه شد! تازه يادمان آمد اهالي اين خطه قبلا از بركات نفس مسيحايي مجري طرح ‹‹ مديريت جهاني›› بهره ها برده اند و در عدالت خواهي خيلي جلو تر از بقيه هستند!!

به هر حال هنگام صرف كباب كاشف بعمل آمد كه احتمالا گوسفند ذبح شده هم سن و سال جد فروشنده بوده است !! بعد از صرف چايي و كباب، در شرايطي كه هوا هنوز روشن بود، ما تصميم به قدم زدن در سطح شهر و اخذ اطلاعاتي راجع به مراكز ‹‹ آب  درماني›› گرفتيم . در حاشيه خيابان منتهي به خروجي شهر از مسير غرب كه از قضا نام ‹‹ جاده سلامت›› را نيز يدك مي كشيد ، چادرهاي مسافرتي همچون قارچ هاي كلاهكي سمي كيپ تا كيپ افراشته شده و آدم ناخودآگاه اردوگاه آوارگان جنگي در ذهنش مجسم مي شد . در كنار اكثر چادرها نيز يك خودرو صددرصد ملي يعني همان پرايد ( غرور = Pride) پارك شده بود. ساكنين چادرها اكثرا ملبس به لباس هاي نه چندان نو ، اما آراسته بودند و اين بيانگر آن بود كه كارمند و جوجه كارمند و البته مفلس تشريف دارند!! باد خنكي نيز وزان بود و درختهاي بلند حاشيه خيابان نيز با عشوه و غمزه خاصي تكان مي خوردند. اما عيش اين لحظات شاعرانه را بوي بد فاضلاب شهري كه بعضا از كنار جاده راهي براي خود باز كرده بود ، منغص مي كرد. با تمام اين وجود خلايق همچنان داشتند لذت مي بردند! حتم دارم دست كم مسافران پايتخت - بويژه خانم ها- بعد از بازگشت به تهران براي دوستان از با حال بودن سفر و اينكه ‹‹ واي خيلي خوش گذشت ›› و ‹‹ جاي شما خيلي سبز...››سخن ها خواهند گفت !

سرعين شهرتش را بيشتر مديون مجتمع هاي آب درماني اش است . مي توان گفت هجوم بي رويه مسافران از ديگر مناطق كشور به اين ديار به اقتصاد آن رونقي داده است. اين را از وجود  هتلها، هتل آپارتمانها و مسافر پذيرهاي زياد و نيز آلاچيق هاي سنتي مي توان دريافت. با توجه به اينكه كسب و كار اهالي در همين فصل تابستان بيشتر رونق دارد ، فهم رمز و راز قيمت هاي تصاعدي احتياج به تفكر ندارد!  با تمام اين احوال افراد خيلي جوان در اين آلاچيق ها قليان كشيدن را تجربه مي كنند.  آنها با هر ‹‹هورتي›› كه مي كشند ، دود انبوهي را به درون و برون مي فرستند و ريه هايشان صيقل مي خورد ! از نگاه آنها زندگي شايد همين دود قليان باشد كه ......... ، البته عسل طبيعي !! هم جاي خود دارد. بسته به ميزان شكر مورد استفاده ، عسلها از كيلويي 40 هزار تومان تا 100 هزار تومان قيمت گذاري شده اند ! در روي شيشه برخي از عسل ها برچسب ‹‹ عسل آويشن ›› و ‹‹ عسل گون›› به چشم مي خورد.  من غرق در اين انديشه ام كه زنبورها  مگر ‹‹ گياهپزشك›› هستند !! خلاصه ما پرسان پرسان به مجتمع آب درماني ‹‹شهر آفتاب›› واقع در انتهاي جاده سلامت كه بيرون از شهر واقع شده است ، مي رسيم . گويا اين مجتمع كه چندان شلوغ هم نيست ، تازه افتتاح شده است و اين رغبت ما را براي آب درماني بيشتر مي كند. بعد از يك دوش سرپايي خود را درون استخر حاوي آب گرم  يله مي كنيم . آب استخر ظاهرا گل آلود به نظر مي رسد ، اين خود تأييدي است بر اين موضوع كه از سرچشمه اصلي يعني ‹‹ پِهن لو !!›› آب مستقيما به اينجا وارد مي شود. گرماي مطبوع و فرحبخش آب ، ما را كوتاه مدتي از فكر اقساط گوناگون بانكي ، تعمير لوله هاي حمام و دست شويي و سرويس كولر و....خارج مي سازد. بسياري از افراد شايد براي اولين بار استفاده از ‹‹ سوناي بخار›› ، ‹‹سوناي خشك ›› و ‹‹جكوزي››  را نيز در همين مكان تجربه مي كنند. در همان حالي كه با نوازش آب روي پوست بدنم احساس كرختي و ‹‹خلسه گي›› به من دست داده است ، به ياد اين بيت از حافظ شيرازي مي افتم كه : ‹‹ دمي با غم به سر بردن جهان يكسر نمي ارزد!!............›› خستگي مفرح ناشي از آب تني، ما را تا بامدادِ رحيل در خوابي نوشين فرو مي برد ! خوابي كه مدتها بود به اين راحتي ما را در نربوده بود !!

 صبح روز بعد( 9 مرداد)  بعد از برخاستن از خواب راحت ، خانم و مادرشان به مجتمع شهرآفتاب جهت آب درماني رفتند. بنده و پدر خانم نيز به خيابان رفتيم. هوا فوق العاده مطبوع بود.  از ازدحام آدمها درخيابان جاي سوزن انداختن نبود . ماشين ها در چند رديف پشت سر هم صف كشيده و با كندي حركت مي كردند. جلوي نانوايي ها غلغله بود. كمترين قيمت يك بطري بزرگ آب معدني 1000 تومان بود. گفته مي شد به علت شلوغي و ترافيك بيش از حد مسير اردبيل به سرعين از سوي پليس راه مسدود شده است. در واقع ما بدون اينكه متوجه بشويم در سرعين به محاصره درآمده بوديم . يكي از دانشجويان اردبيلي من كه از قضا استاد راهنماي رساله اش من هستم ، با يك تماس تلفني دريافت كه من در سرعين به سر مي برم ، اظهار علاقه به ديدن من كرد و عليرغم مخالفت من در اين كار اصرار ورزيد . تقريبا به فاصله نيم ساعت بعد مجددا تماس گرفته و بسيار عذرخواهي كرد و گفت كه مسير اردبيل به سرعين مسدود است و امكان آمدن نيست ! بازار سرعين متناسب با ذائقه مشتريان فصلي اش جنس عرضه مي كرد . از ساير نقاط آذربايجان يعني از تبريز و اروميه نيز افرادي در اين بازارها غرفه اجاره كرده بودند تا از قافله عقب نمانند ! ناهار را در يكي از آلاچيق ها صرف كرديم. كباب ها بسيار لاغرتر از آن بود كه من فكر مي كردم. من به شوخي گفتم احتمالا صاحب آلاچيق خدمت سربازي اش را در اصفهان گذرانيده است !! من از اينكه بي هيچ مشكلي با اهالي اينجا تركي حرف مي زدم، احساس خوبي داشتم. در موارد نادري برخي  از من مي پرسيدند ، ‹‹ سَن هارالي سان ؟!›› وقتي تعمدا مي گفتم ‹‹ ترك شيراز›› هستم ، با تعجب مي پرسيدند ‹‹ بِيه شيرازين ده توركي وار ؟! ›› من مي گفتم ، هَه بيز قاشقايي اوشاقي ياخ!! آنوقت مي گفتند ياخچي !

برنامه بعد از ظهر ما را بازديد از پيست اسكي آلوارس تشكيل مي داد. هزينه آژانس  رفت و برگشت براي اين مسير كه فقط 30 دقيقه با سرعين فاصله داشت ، 60 هزارتومان بود و به ازاي هرساعت توقف نيز 8 هزار تومان دريافت مي شد . راننده جوان كه اخمو مي نمود، از يك مسير فرعي حركت كرده و بعد از دور زدن ‹‹ غارتال ميداني›› به سمت غرب  حركت كرد.بعد از عبور از روستاهاي اسبمرز، ورگه سران ،....و بالاخره روستاي آلوارس به سمت پيست اسكي واقع در پنج كيلومتري روستا حركت كرديم . به علت شرايط اقليمي در فصل تابستان و ذوب شدن برفها پيست تعطيل بود، اما با ‹‹تله سيژ›› مي شد تا يك تپه مشرف به دامنه قله سبلان پيش رفت . آسمان صاف و هواي خنك ، شور و شوق خانواده ها ، بويژه بچه ها حاكي از آن بود كه مكان خوبي را براي تفريح انتخاب كرده ايم . در بازارچه مستقر در حاشيه ايستگاه تله سيژ ، دوغ و كشك محلي و انواع سبزي هاي كوهي و گياهان داروئي مانند آويشن ، كهليگ اوتي و ... عرضه مي شد. مشاهده عشاير شاهسون با گله هاي گوسفند در آن حوالي براي ما يادآور هويت عشايري مان بود. عده اي از مردان ايل در محل بازارچه گوسفندان را ذبح و زنان نيز با شور وشوق و سرعت مثال زدني نان هاي تيري طبخ مي كردند . آنها نيز نيك دريافته بودند كه اين فرصت را بايد عنيمت شمرند.  بوي كباب كنجه واقعي و دود حاصله از آن براي ما كه چندان با اين مسائل بيگانه نبوديم ، حال و هواي ديگري داشت . از همان بالا يعني از اطاقك تله سيژ مي شد ‹‹ اوبه ››هاي ايل شاهسون را ديد و صداي زنگوله گوسفندان را نيز حس كرد. افسوس فرصت آن را نيافتيم تا با آنان همنشين شده و دنيايي از خلوص و صميميت و عشق را با هم قسمت كنيم . در بالاي تپه مشرف به قله سبلان تعدادي شتر دو كوهان بزك شده نيز آماده سواري دادن به خلايق بودند تا رونقي به اقتصاد يك خانواده عشايري داده باشند. من هميشه تصور مي كردم شترها در مناطق كويري و گرمسيري زندگي مي كنند . در حالي كه من به يكي از شترها خيره شده و غرق در خاطره دوران كودكي و زمين خوردنم از بالاي كوهان يك شتر شده بودم . يكي از مسافران رشته افكارم را بريده و پرسيد كه آيا من تا حال شتر سواري كرده ام ، در مقابل جواب مثبت من و اينكه شترسواري بسيار فرحبخش هست ، گفت كه مي ترسد. من به او يادآوري كردم كه بهر حال ‹‹ شتر سواري دولا دولا نمي شود !›› و اگر واقعا دوست دارد بايد تصميم خود را بگيرد. در همان مكان اسب هاي مجهز به زين و يراق نيز آماده سواري دادن بودند. ياد اسب ‹‹قزل›› خودمان و اينكه مرحوم پدرم با چه ظرافتي سم او را نعل زده و دم او را مي شست افتادم . ياد باد آن روزگاران ياد باد!

دمدمه هاي غروب به سمت سرعين حركت مي كنيم . راننده ما كه  احتمالا روز خوبي را پشت سر گذاشته است ، تازه اخمهايش بازمي شود . از خدمت سربازي اش كه در ياسوج گذرانده مي گويد و يكي دو جمله لري را كه ياد گرفته است ، تكرار مي كند. اين مجوزي براي من است كه او را ‹‹بايرام›› ! خطاب كنم. اما او مي گويد كه ‹‹منيم آديم دَه  بايرام دييل ، نادر دي!! ›› من به اتفاق پدرخانم به مجتمع آب درماني مي رويم و پس از ساعتي به هتل بازمي گرديم و روز ديگري را به انتظار مي نشينيم .

امروز (10 مرداد 1393) بعد از صرف صبحانه به قصد ديدن اردبيل و جاذبه هاي تاريخي و توريستي به سمت آن شهر حركت كرديم. باز هم با همان داستان تكراري ترافيك و كرايه مازاد مواجه شديم . راننده در بين راه از مكانهاي ديدني و نحوه رفتن به آن مكانها در زماني كمتر صحبت كرد. در دل خود گفتم عجب پسر غريب نوازي است. وقتي كه جلوي ‹‹بقعه شيخ صفي الدين اردبيلي›› ترمز كرد ، دريافتيم خيلي بيشتر از آنچه فكر مي كرديم غريب نواز است و تازه حق مشاوره هم از ما گرفت ! با خود گفتم اين هم يك بايرام مثل بايرام هاي ديگر!!

ابتدا از موزه مردم شناسي كه سابق بر اين يك حمام تاريخي بوده است بازديد كرديم . در اين موزه وسايل زينتي و ابزارآلات دوره هاي مختلف تاريخي مخصوصا دوره قاجار نگهداري مي شد. نكته اي كه براي من بسيار جالب هست ، نشانه رفتن دوربين ها و موبايل ها به سمت اشياء تاريخي از سوي بازديد كنندگان بود، بي آنكه نگاهي به آنها بيندازند و يا دست كم توضيحات مكتوب راجع به آنها را بخوانند.! پس از آن به بازديد از بقعه شيخ صفي الدين پرداختيم. بقعه روايتگر بخش عمده اي از تاريخ كشور هست و از يك نگاه بيانگر وحدت دين و دنيا در آن دوره بوده است . شيخ صفي يك شخصيت صوفي مسلك و باصطلاح ‹‹قطب›› بوده است . جانشينان وي با انتساب خود به امام هفتم شيعيان توانستند براي حكومت خود مشروعيت و قداست ببخشند . عظمت بقعه عليرغم گذر زمان خيره كننده است . محوطه بقعه كه از باغچه اي با گلهاي رنگارنگ تشكيل شده است ، انسان را ناخودآگاه به تونل زمان مي برد و شيخ صفي و حواريون او كه در زير سايه درختان مشغول مباحثه هستند،  در ذهنش مجسم مي شود. بويژه بقاياي آرامگاه موسوم به ‹‹ شهداي جنگ چالداران›› آدم را به ياد شاه اسماعيل صفوي مي اندازد كه با شمشيري آخته تا توپخانه دشمن نيز پيش رفته و اولين جنگ ميان ‹‹ سنت›› و ‹‹مدرنيته›› را رقم زد ، اما توفيقي نيافت . آرامگاه خانوادگي شاه اسماعيل صفوي موسوم به ‹‹ حرمخانه›› نيز در داخل بقعه مي باشد . در جلوي گنبد ‹‹الله الله›› نيز  ‹‹ حليم بيگم›› مادر شاه اسماعيل آرميده است .

به روايت راوي، در جريان جنگ هاي ايران و روسيه بخش عمده اي از آثار باستاني و عتيقه جات موجود در اين ابنيه توسط روسها به تاراج رفته و اكنون زينت بخش موزه هاي مسكو و موزه ‹‹ آرميتاژ›› در سن پطرزبورگ هست كه بدون شناسنامه در آن مكانها جاخوش كرده اند . باز گلي به جمال رضاشاه كه مابقي اشياء تاريخي را از بيم غارت احتمالي به ساير موزه هاي كشور انتقال داده است . همچنين قاليچه  يك دست تاريخي بافته شده در صحن اصلي بقعه كه همسان و همرنگ با سقف گنبد بوده و حاكي از وحدت ‹‹ عرش›› و ‹‹ فرش›› در نزد صوفيان بوده است، در اثر بي كفايتي شاهان قاجار از سوي دولت انگليس به يغما مي رود.بعدها ( در زمان ج.ا.ايران) به همت ايراني ها و به نيت پر كردن جاي خالي فرش به يغما رفته ، فرش دست باف و يك دستي با همان ابعاد به مدت 5 سال توسط هنرمندان با ذوق ايراني بافته شده و در صحن انداخته مي شود. اين فرش از سال 1382 مورد استفاده قرار مي گيرد.  اعتراف مي كنم بازديد از اين مكان حس توأمان افسوس و غرور را در من برانگيخت . افسوس خوردم ، زيرا در حالي كه يك زن و مرد خارجي بازديد كننده مدت زمان قابل توجهي با دقت و ظرافت به  نقش و نگارهاي سقف و ديواره گنبد خيره شده بودند ، هموطنان ما يك لحظه هم دوربين فيلمبرداري را كنار نگذاشتند! احساس غرور كردم كه بيش از 500 سال قبل چنين بنايي با شكوهي در سرزمين ما احداث مي شده است كه عليرغم وقوع زلزله هايي با قدرت تخريبي بسيار بالا ، همچنان محكم و استوار ، پابرجا مانده و خم به ابرو نياورده است .

 متأسفانه روزجمعه و تعطيلي بازار مانع از بازديد ما از آن مكان تاريخي شد . هدف بعدي ما بازديد از مجتمع تفريحي ‹‹شورابيل›› بود. بدرستي وجه تسميه اين نامگذاري را ندانستم. اين مجتمع مجموعه ايست مركب از يك درياچه مصنوعي  و پاركي بزرگ در حاشيه آن  كه خدماتي همچون قايق سواري و...ارائه مي كند و آلاچيق هاي متعددي نيز جهت استفاده خلايق ! نصب شده است .دور تا دور اين مجتمع آپارتمانهاي چندين طبقه احداث شده است و لابد خوش به خال بعضي ها مي شود.!! بهر حال در محوطه پارك چادرهاي مسافرتي در كنار هم برافراشته شده اند . راه اندازي بساط كباب و دود متصاعد شده از آن ، يادآوري مي كند كه ما هم بايد به فكر ناهار باشيم. ما پس از مدتي قدم زدن و استنشاق هواي لطيف بهاري به يك رستوران در آن حوالي وارد شديم و پس از صرف ناهار دريافتيم كه علاوه بر قيمت ناهار ، احتمالا مبالغي هم بابت استنشاق هواي آزاد پرداخت كرده ايم.

بعدازظهر مجددا به سرعين بازگشتيم و پس از قدري استراحت براي آخرين بار به مجتمع آب درماني سر زديم. به علت عزيمت اكثر مسافران، شهر و به تبع آن مجتمع آب درماني قدري خلوت تر شده بود . روز بعد تا ظهر ، بيشتر به استراحت مي پردازيم .برنامه پرواز ما به تهران ساعت 17:20 عصر مي باشد . از راننده آژانس مي خواهم تا با توجه به شلوغي و ترافيك احتمالي در مسير اصلي، ما را از مسير فرعي به اردبيل برساند. در مسير جديد  از بيله درق ، ارجستان ، ارديموسي و .... عبور و زودتر از آنچه پيش بيني مي شد، به فرودگاه بين المللي اردبيل مي رسيم . فرودگاهي كه مي توان گفت پشه در آن پر نمي زند!!

بطور كلي پس از مروري بر چند روز اقامت در منطقه اردبيل و سرعين و مشاهده هموطنان بازديد كننده نكاتي مورد توجه ما قرار گرفت كه به شرح زير مي باشد :

- عليرغم اينكه در هر كوي و برزن يعني در رستورانها و حتي آژانس هاي معاملات املاكي اردبيل عكسي از شهريار فوتبال ايران‹‹ علي دائي›› نصب شده است ، من هيچ عكسي از ديگر ورزشكار اين خطه يعني پهلوان‹‹حسين رضازاده›› مشاهده نكردم و اين خيلي برايم جالب و قابل تأمل بود .

- ما ايراني ها تفريح را نه واقعا به نيت تفريح ، بلكه بيشتر به نيت برخورداري از يك امتياز و فخر فروشي در نزد ديگران مي خواهيم . دوربين هاي فيلمبرداري نيز مدارك سفر را ضبط و ثبت مي كنند تا به اين مهم كمك كنند ! برعكس آنچه كه بايد به جبران سختي هاي روزمره زندگي ، چند روز تفريح را به خود سخت نگرفت ، تلاش وافري به خرج مي دهيم تا كمترين هزينه را داشته باشيم . اين در شرايطي است كه از صدقه سر ‹‹ دولت عدالت محور›  و بعد هم ‹‹ دولت اعتدال›› سفره هايمان با پول ‹‹يارانه›› و البته ‹‹خون جگر›› نفتي و رنگي شده است !

- اوضاع در اردبيل و توابع آن مثل همه جاي ايران ‹‹هردمبيل›› است ! . متأسفانه اهالي اين منطقه گردشگري به مسافران كه اكثرا كارمندان بخت برگشته دولتي هم هستند ، به چشم طعمه هايي مي نگرند كه در پايتخت و شهرهاي بزرگ كنگر خورده و لنگر انداخته اند و لذا خلايق بايد حق خودشان را از حلقوم آنها بيرون بكشند ! مگر نه اين است كه اينها ‹‹جوك›› هاي آنچناني نثار مردمان اين خطه مي كنند . آنها از اين فرصت طلايي استفاده  و جنس ها و خدمات خود را بي هيچ كنترل و ضابطه اي به قيمت بسيار بالايي به جماعت گردشگر ‹‹حقنه›› مي كنند.! لابد انتظار هم دارند كه اين مسافران مبلغان خوبي براي اين منطقه گردشگري باشند!

- با وجود همه اينها ، عليرغم اينكه بنده حقير نيز از الطاف مورد اشاره بي نصيب نمانده ام ، باز هم اعتراف مي كنم كه به من خيلي خوش گذشت ! من از اينكه به زبان اهالي با آنها ديالوگ مي كردم ، لذت مي بردم و احساس سبكي مي كردم. من در اين سفر دريافتم برخلاف آنچه كه شهرت داده اند ،  هموطنان ‹‹ترك›› زبان من نه تنها خيلي ‹‹ساده›› نيستند ، بلكه اگر فرصت پيدا كنند، ديگران را ‹‹خط خطي›› هم مي كنند ! استعمال جملات تركي در اين باصطلاح سفرنامه ، بيشتر ارائه گوشه اي از هنر زبان داني خودم و البته افزودن بر نمك نوشته ها نيز مي باشد . من عاشق ترك زبانان و از آن جمله ايل و تبار خودم كه ترك زبان هستند ، مي باشم.