دل نوشته های یک استاد(قشقائی)

اجتماعی‘ادبی وطنز

بنام خالق زیبایی ها!
در یکی از سالهای سیاه این مرز و بوم در ایل جلیل قشقائی زاده شدم.چند سال بعد از تولد صاحب شناسنامه  شده و نمی دانم واقعاَ تولدم در چه سالی است! همینقدر می دانم که در18 سالگی تازه فهمیدم بعضی ها "جشن تولد"می گیرند و از اینکه زنده هستند و زندگی می کنند لذت می برند! محرومیت روستا را دیده و از نوجوانی با زرق و برق زندگی شهری آشنا و بتدریج خو گرفته ام.با خود عهد بسته ام که هیچگاه از اصل خویش دور نیفتم.این وبلاگ روایت "زبان درازی" یک کودک "حاضر جواب" ایلی است که در عنفوان نوجوانی پایش به شهر کشیده می شود و مسائل و مصائب مختلفی را تجربه می کند. اکنون در میان سالی دلش خوش است که در پایتخت رحل اقامت افکنده و "استاد دانشگاه"است. شاید این رباعی حکیم عمر خیام وصف حال کنونی او باشد:
یک چند بکودکی باستاد شدیم      یک چند باستادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید  از خاک در آمدیم و بر باد شدیم!
  • خانه
  • پروفایل مدیر وبلاگ
  • آرشیو وبلاگ
  • عناوین نوشته ها
نوشته‌های پیشین
  • مرداد ۱۳۹۴
  • تیر ۱۳۹۴
  • اردیبهشت ۱۳۹۴
  • بهمن ۱۳۹۳
  • دی ۱۳۹۳
  • آذر ۱۳۹۳
  • آبان ۱۳۹۳
  • شهریور ۱۳۹۳
  • مرداد ۱۳۹۳
  • تیر ۱۳۹۳
  • خرداد ۱۳۹۳
  • اردیبهشت ۱۳۹۳
  • بهمن ۱۳۹۲
  • دی ۱۳۹۲
  • آذر ۱۳۹۲
  • آبان ۱۳۹۲
  • مهر ۱۳۹۲
  • شهریور ۱۳۹۲
  • مرداد ۱۳۹۲
  • تیر ۱۳۹۲
  • اردیبهشت ۱۳۹۲
  • فروردین ۱۳۹۲
  • اسفند ۱۳۹۱
  • بهمن ۱۳۹۱
  • آذر ۱۳۹۱
  • شهریور ۱۳۹۱
  • مرداد ۱۳۹۱
  • تیر ۱۳۹۱
  • خرداد ۱۳۹۱
  • اردیبهشت ۱۳۹۱
  • فروردین ۱۳۹۱
  • اسفند ۱۳۹۰
  • بهمن ۱۳۹۰
  • دی ۱۳۹۰
  • آذر ۱۳۹۰
  • شهریور ۱۳۹۰
  • آرشيو
آرشیو موضوعی
  • دوره ی راهنمایی
  • دبیرستان و دانشگاه
  • استادی
  • سفرنامه و تجارب
پیوندها
  • الكميز
  • كامران رستگار
  • شادي
  • مارال
  • علي افشاري
BLOGFA.COM