بهمن بيگي معلم صلح و منادي وحدت !
محمد بهمن بيگي، معلم صلح و منادي وحدت
در آستانه روز معلم باز هم فيل مان ياد هندوستان كرد و به سراغ مرحوم ‹‹بهمن بيگي›› رفتيم. به گمان من از ايشان هرچه بگوييم و بنويسيم ، باز هم كم است . در اين نوشته برآنيم تا به دور از حب و بغض و پرهيز از هرگونه تمجيد و اوصاف اضافي، از بهمن بيگي چهره يك انسان صاحب ‹‹هدف›› و ‹‹پشتكار›› ، داراي ‹‹طرح و برنامه›› و ‹‹راهكار›› لازم براي نيل به هدف ترسيم كنيم. به باور ما آثار مكتوب بهمن بيگي مي تواند يك ‹‹ نقشه راه›› براي كساني باشد كه واقعا قصد خدمت به ‹‹جامعه عشايري›› را دارند .
نيكولو ماكياولي سياستمدار نامدار ايتاليائي، با توجه عميق به واقعيت هاي زندگي انساني، دنياي بشر را پهنه برخورد ميان ‹‹ بخت›› و ‹‹ نيروي اراده›› مي ديد . تاريخ ايران گواه صديقي است كه ظهور مردان بزرگ و سرنوشت ساز در برهه هاي مختلف ، نه محصول طرح و برنامه از پيش تعيين شده ، بلكه بيشتر پيامد يك تصادف بوده است . اگر ‹‹ كربلايي محمد قربان›› آشپز دستگاه قائم مقام ها در تبريز نمي بود ، شايد هيچگاه استعدادهاي ‹‹ميرزا تقي›› مجالي براي بروز نمي يافت و اساسا ‹‹ امير كبير›› در تاريخ وجود خارجي نداشت . به همين قياس اگر پدرِ ‹‹محمد›› - كودك عشايري كه به قول خودش تا ده سالگي ، حتي روي شهر را هم نديده بود- ، اشتباهي به تهران تبعيد نمي شد ، زندگي ‹‹محمد›› سمت و سوي ديگري مي يافت و به تبع آن سرنوشت خيل كثيري از افراد عشاير كشور و فرزندانشان به گونه اي ديگر رقم مي خورد.
بهمن بيگي در عصري مي زيست كه رضاشاه متأثر از فرايند دولت- ملت سازي اروپا ، در صدد نابودي قدرت و اقتدار محلي ايلات و تأسيس يك دولت قدرتمند متمركز و مدرن بود . از نگاه شاه و كارگزارانش ،ايلات و عشاير و رؤساي آنها مانع تمركز قدرت و به تبع آن مانع نوسازي و تجدد يودند. آنها از اين نكته باريك غافل بودند كه تحركات ناشي از شيوه زندگي عشايري و نظام توليدي مرتبط با آن باعث و باني ايجاد ساخت اجتماعي و فرهنگي خاص ‹‹جامعه ايلي›› شده است . براين اساس ، قابل پيش بيني بود كه هرگونه اقدام به دخل و تصرف در اين شيوه زندگي- ولو با اِعمال قدرت و زور- بدون توجه به اين ويژگيها، نتيجه مطلوب را به بار نخواهد آورد. در برنامه اسكان رضاشاه ، افزايش سطح كمي و كيفي زندگي و ايجاد سيستم اقتصادي جايگزين و ارتقاء آگاهي جامعه عشايري براي كنارآمدن با شيوه زندگي جديد پيش بيني نشده بود . در چارچوب روند مدرنيزاسيون ، برنامه اسكان و خلع سلاح عشاير، مي بايستي وفاداري ملي را جايگزين وفاداري ها و علائق قبيله اي مي كرد . اما سياستهاي خشن و سركوبگرانه ي رضاشاه ، رابطه ي مسالمت آميز قبلي ميان ايلات و دولت را به روابط خصمانه تبديل كرد . عشاير نه تنها در جامعه ملي ادغام نشدند ، بلكه حتي مي توان گفت ، بدل به دشمنان جامعه ملي گرديدند.
ايل بزرگ و ترك زبان قشقايي از جمله ايلاتي بود كه عليرغم حمايت هاي بي دريغ اوليه رؤساي آن از رضاشاه ، مشمول غضب شاهانه واقع شده و از صولت الدوله قشقايي و فرزند ارشدش محمدناصر قشقايي كه نماينده مجلس بودند ، سلب مصونيت شده بود . امري كه قبلا سابقه نداشت .در چنين فضايي پدر ‹‹ محمد›› نيز به جرم همكاري با ياغيان دستگير و به تهران تبعيد شده بود. چندي بعد محمد و مادرش نيز به پدر ملحق مي شوند . اين كودك شهر نديده ، به ناگاه و بر سبيل اتفاق ، سر از پايتخت با تمامي زرق و برق هايش در مي آورد و زندگي تازه اي را در اوج فقر و فلاكت و با حسرت تمام به زندگي ايلي اش ، از سر مي گيرد. اقامت اجباري در پايتخت، تحمل تمسخر و تحقير از سوي همكلاسيهاي متمدن! ، رشد جسماني و بلوغ عقلاني ، سپري شدن ايام دبستان ، دبيرستان و بعدا ورود به دانشگاه تهران ، تحصيل در رشته حقوق و آشنايي با حقوق انسان ها و زبان خارجي ، تلمذ در محضر اساتيد فن و معاشرت با اشخاص فهيم ، بازشدن پايش به حلقه ‹‹روشنفكران كافه نشين››، مقايسه نوع و سنخ زندگي همگِنانش در ايل ، با زندگي شهرنشينان مرفه ، برخورد خشن حكومت با عشاير، اگر و اما هايي را در ذهن پويا و جستجوگر او ايجاد مي كند. اما پاسخي درخور نمي يابد.
جنگ جهاني دوم و هجوم همه جانبه متفقين به ايران، عليرغم اعلام بيطرفي ، رضا شاه را از اريكه قدرت به زير مي كشد . رؤساي ايلات دوباره اقتدار خود را بازيافته و به زورآزمايي با حكومت مي پردازند . محمدرضا پهلوي پادشاه جوان ، پس از يك دوره تزلزل ، به كمك قدرتهايي چون انگليس و آمريكا و در پرتو كودتاي 28 مرداد 1332، پايه هاي قدرتش را تحكيم مي كند . وي با مشاهده تجربه پدرش، كه حفظ همبستگي با يكسان سازي فرهنگي از طريق قهر و جبر، به دست نخواهد آمد ، در صدد برمي آيد از طريق گسترش آموزش و پرورش به بسط ايدئولوژي خود بپردازد .
در چنين شرايطي دوران كوتاه ‹‹پشت ميز نشيني›› و عزيمت به ديار ‹‹فرنگ›› و رؤياي ‹‹ قاضي القضات›› شدن و ‹‹سري از تو سرها درآوردن›› همه و همه براي بهمن بيگي جوان سپري مي شوند. بتدريج اين رؤياها كه چه بسا تحقق آنها چندان دور از دسترس هم نمي بود ، در او فروكش مي كند و به فراست درمي يابد ، كيميا آني نيست كه او انتظارش را مي كشد. بحراني سرتاسر وجودش را فرا مي گيرد كه من كيستم؟ از كجاي آمده و به كجاي اندرم؟! بهمن بيگي كه فضا را مساعد مي يابد، به دوران سرگشتگي خويشتن خاتمه مي دهد و تكليف خود را با خود مشخص مي كند . ‹‹...ايلياتي بودم. به ايل بازگشتم وپس از سالها سواري، سرگرداني، دنياگردي و چادرنشيني به فكر باسوادكردن بچه هاي عشاير افتادم.›› بهمن بيگي به فراست و استبصار در مي يابد كه ‹‹ كليد حل مشكلات ما در لابلاي الفبا خفته است.››
براي تحقق اين مهم ، همه را دعوت به ‹‹قيام فرهنگي›› مي كند . ‹‹ .....من شما را به يك قيام مقدس دعوت مي كنم، قيام براي با سواد كردن مردم ايلات ›› تحقق اهداف قيام ، مستلزم پشت پا زدن به تعلقات و تمنيات شخصي و نيازمند اراده اي آهنين است . بهمن بيگي در اين خصوص مي گويد :
‹‹...فرداي همان روز ترقي را رها كردم ، پا به ركاب گذاشتم و به سوي بخارا بال و پر گشودم، بخاراي من ، ايل من . ››
در اين ميان او تكليف خود را با مدرك ليسانس و به عبارت بهتر ‹‹تصديق›› كه در آن روزگاران بدست آوردنش كار هركسي نبود ، نيز مشخص مي كند .
‹‹ سالهاي بسياري در اين گير و دار بودم كه كجا زندگي كنم، كودكي را در ايل و جواني را در شهر به سر آورده بودم. به هر دو محيط دل بسته بودم.... در جستجوي شغلي بودم كه كوه و بيابان را به شهر و خيابان بپيوندد. آموزش عشاير همان بود كه مي خواستم .››
شرح مرارت ها و خون دل خوردنهاي بهمن بيگي براي به ثمر نشستن نهال نوپاي آموزش عشايري ، حكايت ديگري است كه از يك عاشق و شيداي بيقراري چون او برمي آيد . برخلاف برخي ها كه عشق و علاقه خود را فقط نثار عشيره و قبيله خود مي كنند ، عشق بهمن بيگي فرا قبيله اي و صرفا محدود به ايل قشقايي و عشاير جنوب نيست . او از تعصبات قومي و زباني فاصله مي گيرد . دامنه خدمات فرهنگي او به عشاير سراسر كشور گسترش مي يابد. او به خاك عنبر نسيم ايران عشق مي ورزد . آنگونه كه خودش روايت كرده است، اين آتش از همان اوان جواني در وجود او زبانه مي كشيده است . ‹‹... غصه شهرهاي از دست رفته ايران را مي خوردم. غصه سمرقند و هرات را داشتم. غم نخجوان و ايروان گريبانم را گرفته بود... من زير بار نمي رفتم ، آرام و قرار نداشتم و جز به الغاي قراردادهاي نفت و عهدنامه هاي گلستان و تركمانچاي به چيزي نمي انديشيدم. ››
عشق و علاقه وي به ايران تا بدان پايه است كه وقتي پاي استقلال ايران به ميان مي آيد، ‹‹ترك زبان›› بودن خود را فراموش مي كند و زبان به انتقاد از تركان مي گشايد . ‹‹ ...پيش خودمان بماند و جائي درز نكند. ترك زبانهاي آسياي ميانه، دور و نزديك بلاهاي بزرگي براي ايران و همسايه هاي ايران بوده اند. آنها با قوم و خويش هاي تاتار و مغولشان جز قتل و غارت سوغات ديگري براي مردم سرزمين ما نداشته اند .››
بهمن بيگي منادي وحدت جامعه ايراني است. ‹‹...هنگامي كه شالوده اتحاد جامعه اي فرو مي ريزد و اختلافات قومي اوج مي گيرد، پرده اي از ابهام چشم ها را از داوري هاي درست باز مي دارد و گاه آتش كينه چنان زبانه مي كشد كه خدمتگذاران به جاي فخر و سربلندي احساس خفت و خجلت مي كنند.››
وحدت نيز در گرو صلح امكان پذير است . آگاهي و دانش پيش درآمدي براي تحقق صلح بشمار مي رود. سلاح او براي استقرار صلح ، اشاعه فرهنگ و دانش است .‹‹... بايد به برادركشي بين عشاير و دولت پايان داده شود. بايد از طريق اشاعه فرهنگ صلح و مسالمت به مقابله برخاست، نه از راه پرخاش و ستيزه. عشايري ها هيچگاه از مركز و دولت خير و نوازش نديده اند و به عكس هميشه مورد بغض و كينه بوده اند... بايد برايشان مدرسه سيار و فراوان ايجاد كرد. بايد برايشان به جاي توپ و تانك معلم و كتاب فرستاد.››
بهمن بيگي ‹‹همدلي›› را از ‹‹همزباني›› بهتر مي داند . از نگاه وي فقط زبان فارسي رمز وحدت و همدلي است و مي تواند قوميت و استقلال فرهنگي و معنوي ما را محكم و استوار نگاهدارد. وي خود عاشق شيداي زبان فارسي بود . ‹‹ من با آنكه درخانواده اي ترك زبان به دنيا آمده ام، عاشق بيقرار زبان فارسي هستم و از اين حيث شباهت زيادي به مرحوم سلطان محمود غزنوي دارم....››.
از نگاه وي، اقوام و ايلات ايراني گل بوته هاي رنگارنگ يك قاليچه نفيس را مي مانند كه زبان فارسي پس زمينه آنرا تشكيل مي دهد . ‹‹ در يكي از سالن هاي وسيع دانشسرا، سه تابلو نقاشي در كنار هم آويخته بودند. تابلو اول نشان دهنده زبان فارسي بود. رشته اي بود زيبا و بلند كه در زمينه اي سياه به شكل نقشه ايران مي درخشيد. تابلو دوم نمايانگر اقوام گوناگون ايراني بود. اين اقوام و قبائل به صورت دانه هاي در هم ريخته در فاصله بين خليج فارس و درياي مازندران و از هيرمند تا ارس پراكنده بود. بر هر دانه اي نام شهري و دياري و قوم و قبيله اي منقوش بود . در تابلو سوم كه ‹‹ملت ايران›› نام داشت، همه اين دانه هاي پراكنده و متفرق دور هم جمع شده بودند .اگر اين رشته سفيد و زيبا و بلند نبود، پيوند ديلم بلوچ و دشتستان و طبرستان ممكن نبود.››
پس كوچكترين ترديدي به خود راه نمي دهد كه ‹‹ اين زبان شايسته خدمت بود. زباني بود كه در كشوري مغلوب و مفتوح ملتي غالب و فاتح آفريده بود.››
بهمن بيگي نمي تواند رضايت توأم با غرور خود را ، از نتيجه كار دست پروردگانش پنهان نمايد . ‹‹ .... دست پروردگانم در فارس قند پارسي را براي كودكان همه عشايرايران مي بردند. شاهسون ها و زاگرس نشين ها، زبان شيرين فارسي را با لهجه شيرازي تلفظ مي كردند. اطفال قبايل عرب زبان خوزستان، اشعار سهراب سپهري را بهتر از كودكان كاشان مي خواندند .››
بهمن بيگي نيك مي داند كه دست به كاري بزرگ زده است . بايد احساس را وانهد و جانب عقل را مرعي دارد . آن هم در شرايطي كه هم ‹‹دولتي ها›› و هم ‹‹ايلياتي ها›› به كارش با ديده ترديد مي نگرند . اين هم از دشواريهاي دنياي پلشت سياست است . بهمن بيگي چاره اي جزاعتمادسازي نداشت . براي نِيل به اهداف خود بايد اعتماد حكومت را جلب مي كرد. اين تازه آغاز مشكلات بود . ‹‹... از نظر سياسي هم دشواري ديگري در پيش داشتم. سران زورمند و استقلال طلب ايل به اين قبيل آمد و شدها ، آنهم بوسيله آدمي مثل من خوش بين نبودند. نشست و برخاست هاي مرا با عناصر روشنفكر پايتخت نمي پسنديدند. بعضي از مقالاتم در روزنامه ها طنزآلود و انتقادآميز بود. ايراد مي گرفتند، هشدارم مي دادند. از معاشرتم با با محافل دولتي و چپي ها در شك و ترديد بودند .››
بهمن بيگي يك بار به مناسبتي به ذكر خاطره اي از جلال آل احمد پرداخته و متعاقب درخواست جلال آل احمد از وي مبني بر همراهي اش جهت مشاهده اقداماتش در ايل ، پاسخي ديپلماتيك و عقل پسند به وي مي دهد و مي گويد : ‹‹...اگر من دست شما را بگيرم و به ايل ببرم و محتملا بعدها طي نوشته اي توصيفي از من بفرمائيد، كارم تعطيل خواهد شد، ترجيح مي دهم به جاي شما يكي از جنرال هاي چند ستاره را به ايل ببرم و كارم را نشان دهم تا پيشرفتي حاصل شود و بتوانم امكاناتي بگيرم ›› .
هم او مي گويد:‹‹ در آن زمان تماس با دستگاهها و متقاعد كردن شان به اينكه من آدم بي خطري هستم، ضروري بود. آن هم در شرايطي كه عشاير را خطر بزرگي مي شمردند . ›› بهمن بيگي به افق هاي آينده نظر داشت و نيك مي دانست كه در فرداي روزگار ، سيل اتهامات متوجه او خواهد شد و آيندگان او را به قضاوت خواهند نشست. دفاع وي از خويشتن شايسته اعتنا و تحسين برانگيز است : ‹‹...شكي نيست كه سازگار بوده ام. ولي معتقدم سازشكار نبوده ام ›› . حرف و جمله نهايي وي مي تواند براي مدعيان خدمتگزاري به جامعه عشاير نقشه راهي باشد . ‹‹ من از شط خروشان بودجه كشور جوي باريكي به سوي عشاير كشيدم و جمع كثيري از كودكان و نوجوانان را با دانش و معرفت آشنا ساختم .››
اثرات آشنايي با علم و معرفت خيلي زود آشكار مي شود . اگر گفته آيد كه ناكامي برخي تحركات قومي و ايلي در سالهاي آغازين انقلاب ، ارتباط وثيقي با آگاهي و ادراك دانش آموختگان جامعه عشايري داشته است ، سخني به گزاف نرفته است .
اگر باور به اين حديث شريف داشته باشيم كه آنچه كه‹‹ مداد علما›› مي كند ، قابل قياس با ‹‹دِماء شهدا››ست ، شايد شايسته بود متوليان امر فرهنگ با او بيشتر مهر مي ورزيدند. البته بهمن بيگي در زمان حيات خود از سوي شاگردان قدرشناسش قدرها ديد و بر صدر نشست ، اما بي شك نامگذاري يك نهاد آموزشي همچون دبيرستان به نام وي ، كمترين اداي دين نسبت به خانواده بزرگ فرهنگيان و نيز بهمن بيگي و كارهاي سترگش خواهد بود . اميد مي رود كه اين حداقل از او دريغ نشود . ياد و خاطرش هماره گرامي باد .