محموده الخصائل ( در سوگ مرحوم محمود اسكندري)
بنام خالق زيبايي ها و بنام حضرت دوست
اين روزها فرهيختگان قشقايي يكي پس از ديگري خيمه از اين خاك برمي كنند و اسباب گردهمايي ما قشقائي ها را فراهم مي آورند. در تاريخ 14 مرداد ماه 1394 دوست عزيز اقاي نادر نامداري مرد هميشه در صحنه ، درست دو ساعت قبل از برگزاري مراسم زنده ياد «محمود اسكندري» تلفن كرد و درخواست نمود تا بنده حقير متني تهيه و در مراسم قرائت كنم. بنده نيز متن حاضر را با عجله تهيه كردم. اميدوارم جان كلام را در مورد ايشان ادا كرده باشم .
در تنگناي حيرتم كاين غم از جان ما چه مي خواهد؟ ! اين روزها لشگر غم بي مهابا به اردوگاه عشاق قشقايي شبيخون مي زند و هر بار عاشقي را در مسلخ عشق قرباني مي كند! اين بار اما سرپنجه شاهينِ قضا ، نه يك كبك خرامان كه يك سرو روان و شير ژياني را صيد كرده است .
في الجمله اعتماد مكن بر ثبات دهر كاين كارخانه ايست كه تغيير مي كنند
اكنون «خان» عازم سفري ابدي و بي بازگشت شده است . افسوس كه سايه آن سرو سهي از سر ايل جليل محو شده است . دريغ و درد كه فروغ آن شمع بزمگه خًلق و ادب خاموش شده است . آه و فغان كه آن پروانه ناپرواي عاشق در كسب فضائل عشق جان به جان آفرين تسليم كرده است . رواست اگر همه خون از مژه ها بگشاييم.
« گر سنگ از اين حديث بنالد جاي عجب نيست» !
خيره آن ديده كه آبش نبرد گريه عشق تيره آن دل كه درو شمع محبت نبود .
دوستان ، از لطف طبع و خوبي اخلاق و حسن بي پايان آن پير فرزانه سخن ها گفتند. ديگر نكته اي ناگفته از آن شمايل نمانده است كه بازگو شود . الا اينكه گفته آيد، اي دريغ از آن قد و بالا ، آن روي دلارا و آن نفس مسيحا، آن محبوب دلها، آشناي هر پير و برنا و صد هزاران نفرين براين طوفان بلا !
نازنين تر ز قدت در چمن حسن نرست خوش تر از نقش تو در عالم تصوير نبود
اگر گفته آيد كه فرهنگ و هنر قشقايي رونق خود را از سالهاي دور ، وامدار آن كمال ادب، جمال شرف ، ماه تمام و آن خسرو خوبان بوده است، سخني به گزاف نرفته است . از لطف نسيم وجود او مشام همه معطر مي شد. از بركت حضور او جام وجود همه لبريز از مي معرفت مي گشت.هر نظم و گوهر ناسفته اي به همت و لطف او صيقل مي خورد و مقبول طبع صاحب نظران مي افتاد . او دًردي كش يكرنگ بود . واقعا چنان مي نمود كه بود. باده نوشي بود ، بي رنگ و ريا. او خراب عشق بود. او «خان» بود و هم «جان»! ! او محمود بود، «محموده الخصائل». . او اسكندري بود همچون اسكندر ذوالقرنين !
زنهار ! اي دوستان ! اكنون كه فرمانده سپاه عشق از پاي فتاده است ، همه مسئوليت داريم كه بيرق عشق را در بستان فرهنگ به اهتزاز در آوريم . بايد غبار غم از چهره بزدائيم . بيائيد به مذهب آن پير عاشق بگرويم ! بيائيد رسم وفا را از ايشان بياموزيم . بيائيد جانان ، جمله «خان» شويم ! هر كدام از ما يك «محمود» باشيم و يا لااقل همچون محمود به دور از هياهو و قال وقيل ، عاشق باشيم . عاشق ايل جليل ! سلام بر عشق سلام بر زيبايي !!