بار علمي بالاي من و كله پوك دانشجويان !
بار علمي بالاي من و كله پوك دانشجويان!
با شروع نيمسال تحصيلي اولين بار كه سر كلاس دوره ‹‹دكترا›› وارد شدم قيافه اي آشنا را ديدم او چهار پنج سال قبل دانشجوي من در مقطع ‹‹ كارشناسي›› بود و ما با هم ماجراها داشتيم ! اين تصادف مرا به ياد آن ايام انداخت و دست مايه اي براي نوشتن اين مطلب شد .
از در دانشكده كه وارد شدم يك راست به سمت آسانسور رفتم . دو دانشجو بدون اعتنا به من داخل آسانسور شدند. دانشجو هم دانشجويان قديم! من نيز وارد آسانسور شدم. نفر چهارم كه وارد شد، صداي آسانسور بلند شد و دوبار تكرار كرد اضافه بار! اضافه بار! دانشجويان از درون آسانسور دست رد به سينه نفر چهارم زدند. مشخص بود كه با هم آشنا هستند. در اين فاصله من شنيدم كه يكي از دانشجويان گفت، نيست كه بار علمي استاد بالاست آسانسور همين طوري هم سنگين است و ديگر شما وارد نشويد! من يك لحظه تعجب كردم كه چقدر زود صاحب پسر خاله اي شده ام! تعجب من بيشتر از آن جهت بود كه هيچكدام از اين دانشجوها را هيچوقت در سر كلاس نديده بودم. ابتدا فكر كردم شايد از ديگران شنيده اند كه من آدم شوخي هستم، خواسته اند مزه اي بپرانند. احتمالا اين را هم بايد مي فهميدند كه من در عين حال آدم حاضر جوابي نيز هستم!
من يك لحظه به دوران دانشجويي خودم و اينكه بسيار پرشر و شور بودم فكر كردم و تصميم گرفتم بيخيال ماجرا شوم. اما طرف كه فكر مي كرد حسابي مرا دست انداخته است، به نشانه اين فتح و ظفر با آرنج خود يواشكي به سينه دوستش كوبيد و چشمكي نيز پراند تا احتمالا او را هم در اين فتح سهيم كند. همه اين اتفاقات در عرض چند ثانيه افتاد. من يك آن روي چهره دانشجوي هدف زوم كرده و انگشت سبابه ام را به شقيقه وي نزديك كرده و در حالي كه انگشتم را به حالت دوراني در هوا مي چرخاندم ، به او گفتم : در عوض كله شما آنقدر خالي از محتويات هست تا آسانسور بار ناشي از سنگيني علم مرا تحمل كند! اين جمله درست در زماني ادا شد كه هنوز نيش آن دانشجو باز بود. البته با شنيدن اين جمله در حالي كه صورتش سرخ شده بود ، نيشش همانطور باز ماند! ديگر داشتيم در طبقه چهارم از آسانسور خارج مي شديم كه با لكنت زبان گفت من هيچ منظوري نداشتم ! نمي دانم چطور شد كه من ضربت دوم را با شدت بيشتري وارد كرده وگفتم : در عوض من از گفتن اين جمله منظور داشتم و آن اين بود كه جنابعالي دفعه ديگر از اين غلط ها نفرماييد و بدانيد فردي كه روبروي شماست نه با بزرگان وصلت كرده است، نه باجناق فرد مهمي است و نه خواهر زاده فلاني است! لابد چيزي در آستين داشته است كه استاد شده است. اگر به چيزي غير از اين اعتقاد داريد مي توانيد دوباره امتحان كنيد!
بعد از مدتي نيمسال تحصيلي جديد شروع شده بود. من به طريق معروف و عادت مآلوف در اولين جلسه، ضمن تشريح شيوه كلاس داري به جوانترها توصيه مي كردم كه از اخلاقيات دوران دبيرستان دست بردارند و احساس كنند كه فرق كرده اند. همانگونه كه نگاهم را بر چهره تك تك دانشجويان مي دوختم ناگهان دانشجويي را ديدم كه نگاهش را به شدت از من دزديد . چون نيك نظر كردم ديدم قيافه اش آشناست. در همان حينِ صحبت موتور ذهنم را فعال كردم كه او را كجا ديده ام و البته دريافتم در آسانسور با او محشور شده ام. ولي هنوز اطمينان كافي نداشتم كه همان دانشجوي موصوف باشد. در حالي كه بدون هيچ مكثي به صحبت هايم ادامه مي دادم ، از حاضر جوابي خودم صحبت كردم و بدون آنكه نگاهم را به سمت آن دانشجو بچرخانم، خاطرات خود را از آن اتفاق بيان كردم. هدفم بيشتر آن بود تا دانشجويان ديگر حساب كار دستشان بيايد. ناگهان و با كمال تعجب دانشجوي مورد اشاره به زبان آمد و با صداي لرزاني گفت استاد! من همان روز هم خدمت شما عرض كردم كه منظوري نداشتم! من هم كه تعجب كرده بودم و البته به حافظه ام ايمان دوباره اي پيدا كرده بودم به آرامي گفتم من هم كه گفتم در عوض من منظوري داشتم! الآن هم بهتر است شما مطلقا موضوع را فراموش كنيد و اين ماجرا ربطي به استاد- دانشجويي ما ندارد . بعد از استراحت كوتاهي كه در اثناي كلاس به دانشجويان دادم ، ديدم ‹‹ر›› يعني همان دانشجو با يك نوشيدني ‹‹راني›› به طرف من مي آيد.نوشيدني را به من تعارف كرد و اصرار كرد كه براي من گرفته است و اگر قبول نكنم ناراحت مي شود. در حالي كه نوشيدني را به نشانه حسن نيت ! سر مي كشيدم گفتم، البته اين براي شما حاشيه امني درست نمي كند و بهتر است درست را با دقت بخواني تا يك زماني خداي ناكرده دچار مشكل نشوي!
در پايان نيمسال تحصيلي يكي از ورقه هاي قابل قبول درس مربوطه ورقه امتحاني ‹‹ ر›› بود. معلوم بود كه براي اين درس مايه گذاشته است و البته نمره خوبي هم گرفت . روزي از روزها او مرا ديد و ضمن تشكر گفت استاد ديديد كه من دانشجوي درسخواني هستم . من هم في الفور گفتم كه البته دانشجوي خوب بودن سخت نيست ، اما آدم بودن قدري سخت است ! ديگر ما با هم دوست شده بوديم. ايشان هر وقت مرا مي ديد ارادتي مي ورزيد و البته سعادتي نيز مي برد!
براي مدت نسبتا طولاني يعني حدود چند سال بود كه او را نديده بودم. تابستان امسال كه براي مصاحبه با پذيرفته شدگان دوره دكترا رفته بودم . او را كه حسابي جا افتاده نشان مي داد، جزو مصاحبه شوندگان يافتم. اعتراف مي كنم كه از وي دفاع كردم و با سعه صدر به او نمره دادم . ‹‹ر›› الآن يكي از دانشجويان من هست. يك بار به شوخي و به مناسبتي گفتم بچه ها من آدم شوخي هستم و البته‹‹ شوخ›› يك معني اش ، ‹‹ چرك›› هست و ‹‹ ر›› نيز اين موضوع را مي داند !