هنوز هم هست ! هنوز هم هست !!

بچه كه بوديم، بزرگترها ما را از ‹‹ قازاق›› يا همان ‹‹قزاق›› مي ترساندند، همچنانكه از لولوخوره و شغال مي ترساندند .‹‹شاماننه›› مادربزرگم از ظلم و ستم آنها داستانهاي جالبي روايت مي كرد. من شنونده خوبي براي وي بودم. معمولا در گوشه چارقدش يكي دو عدد نٌقل سفيد و چركي يافت مي شد ! شاماننه از ايامي ياد مي كرد كه برافراشتن چادر سياه نماد سياهي و تباهي و جرم بوده است و بايد روي آن ‹‹كرباس›› مي كشيدند. چايي و قند جزو كالاهاي قاچاق محسوب مي شد و خلايق بايد از آويشن و قصبك استفاده مي كردند. داشتن اسب گناه غيرقابل بخششي بود و از ترس قزاق ها ،  اسب ها در گرمسير يا قشلاق يله مي شدند.

امروزه بر ما معلوم شده است كه اولين نيروي نظامي رسمي و داراي لباس متحدالشكل و يكدست نيروي قزاق بوده است. در جريان سفر ناصرالدين شاه قاجار به ديار ‹‹فرنگ›› كه مي بايستي از مسير ‹‹سن پطرزبورگ›› پايتخت روسيه صورت مي گرفت ، شاه در هنگام  سان ديدن از گارد تشريفات قزاق ، مسحور لباس پر زرق و برق آنها  گرديده و اظهار علاقه مي كند كه در ايران نيز نيروي مشابهي تأسيس شود . روس ها كه در رقابت با انگليسي ها همواره به دنبال نفوذ بيشتر در امور ايران بودند ، از اين ايده شاهانه استقبال مي كنند. پس از تشكيل نيروي قزاق آنهم تحت فرماندهي يك صاحب منصب نظامي روس، اين نيرو بدل به يكي از اهرمهاي نفوذ روسيه در امور ايران مي شود.

با اوج گيري جنبش مشروطيت ، به دستور ‹‹ لياخف روسي›› فرمانده قزاق، مجلس برآمده از مشروطيت به توپ بسته مي شود. با وقوع انقلاب در روسيه و فروپاشي حكومت تزاري ، نيروهاي قزاق نيز تحت امر انگليسي ها در مي آيند . رضاخان ميرپنج عامل كودتاي حوت 1299 كه بعد از كودتا به ترتيب سردارسپه ، وزيرجنگ، نخست وزير و بالاخره رضاشاه مي شود، از جمله فرماندهان نيروي قزاق و البته مورد اعتماد انگليسي ها بوده است. رضاشاه به توصيه انگليسي ها با ادغام نيروهاي قزاق و ژاندارمري و بقاياي پليس جنوب ، ارتش نوين خود را تشكيل مي دهد كه يكي از ستونهاي اصلي نگهدارنده رژيم وي بشمار مي رفته است .

يكي از دغدغه هاي اصلي حكومت رضاشاه پايان دادن به تحركات نظامي عشاير به عنوان يك معضل امنيتي بوده است . برنامه ‹‹خلع سلاح›› و سياست اِسكان يا ‹‹تخته قاپو›› و طرح اعزام جوانان عشايري به خدمت نظام وظيفه همه در اين راستا بوده است.البته  اين اقدامات با چاشني زور به دست نيروهاي نظامي صورت مي گرفته است. به مرور در افواه عمومي واژه ‹‹ژاندارم›› جايگزين قزاق مي شود . اما مسن ترها همچون مادر بزرگ من كماكان با يادآوري آن ايام از واژه قازاق استفاده مي كردند.

‹‹ايلخان›› ايل كه با از دست دادن نيروهاي جوان ، قدرت مانور و چانه زني خود را در قبال حكومت از دست مي داد،  تا آنجا كه ممكن بود زير بار اين امر نمي رفت و لاجرم با حكومت شاخ به شاخ مي شد. در هر حال طبيعت زندگي عشايري و ارزش كاري و جنگي مردان جوان در اين نوع از زندگي باعث مي شد كه عشاير همواره مسلح بوده و حفاظت از اسلحه همچون صيانت از ناموس براي آنها با اهميت تلقي شود. افراد ايلي به همين دليل حاضر بودند تا سرحد مرگ شكنجه شوند ، ولي داشتن سلاح را منكر شوند. همچنين آنها تا جاي ممكن از رفتن به خدمت نظام ، سرباز مي زده اند  و براي نيل به اين هدف والا، به هزار و يك ترفند از جمله عدم اخذ ‹‹سجل احوال›› يا همان ‹‹شناسنامه›› يا گرفتن شناسنامه با نام خانوادگي متفاوت از نام خانوادگي پدر و در صورت لزوم پرداخت وجوهي به عنوان ‹‹باج سبيل›› به مأموران دولتي ، دست مي زده اند.

پس از وقوع جنگ جهاني دوم و اشغال كشور به دست نيروهاي بيگانه  و عزيمت زضاشاه به تبعيد، همه رشته ها پنبه مي شود . با قدرت گرفتن تدريجي محمدرضاشاه سياستهاي قبلي البته با خشونتي كمتر تداوم مي يابد.در ايام نوجواني ما واژه ‹‹امنيه›› معادل نيروي نظامي و نماد قدرت حكومت به شمار مي رفت . نسل ما در اين سنين به كرات از پدران خود مي شنيدند كه ژاندارم هاي رضاشاه ، سر ايلخان ايل يعني ‹‹صولت الدوله›› را زير آب كرده اند . فرزندان صولت ، بخاطر حمايت از مرحوم دكترمصدق و ناسازگاري با ژاندارم ها به تبعيد فرستاده شده اند. و ‹‹دشتي و مسيح›› ناجوانمردانه به دست همين امنيه ها كشته شده اند. بهمن قشقايي جوان برومند و رعناي ايل نيز با حَكَم قرار دادن ‹‹قرآن›› به دام افتاده و اعدام شده است.

پدرم ريش سفيد يا ‹‹آق سقل›› و در واقع كدخداي تيره بود . بسيار اتفاق مي افتاد كه در هنگامه عبور ايل از ايل راهها چه بسا كه خساراتي به مزارع روستائيان وارد مي شد ، در اينگونه مواقع اگر خويشتنداري پدرم نبود، چه بسا ممكن بود خون به پا شود. افراد جوان و تند مزاج ، اصرار داشتند كه بايد ضرب شستي به تاجيك ها چشانيد ! براين اساس ما بچه ها بفهمي نفهمي ياد مي گرفتيم كه ‹‹تات›› ها را بايد گوشمالي داد تا با آدم دوست و رفيق شوند! از بزرگترها شنيده بوديم كه بهمن خان گوش يك نفر تاجيك را كه براي نيروهاي دولتي جاسوسي مي كرده است ، بيخ تا بيح بريده است ! البته من خود بعدها آن فرد گوش بريده را ديدم .يادم هست مادرم به مناسبتي براي اِبراز تعجب از موضوعي مي گفت " ‹‹اَنگَر تات دوه گورموش››!! يعني گويي تات شتر ديده است ! اين نوع گفتمان به تضاد ناخواسته ميان ما و تاجيك ها دامن مي زد! مثلا خود من اگر جرئت داشتم سر بچه تاجيك ها را كه دائم بر سر راه ما قرار مي گرفتند تا گوشمالي مان بدهند، را از بيخ و بن مي كندم !

در چارچوب وظايف پدرم ، ژاندارم ها يا همان امنيه ها براي رسيدگي به اموري مانند احضار جوانان تيره به خدمت سربازي ، رسيدگي به دعاوي مربوط به مراتع ، دستبرد برخي از جوانان تيره به گوسفندان! تيره هاي مجاور ، به خانه ما رفت و آمد مي كردند. آنها مسلح به تفنگ ‹‹اِم يك››  بودند. پدرم با لقب ‹‹سركار›› آنها را مورد خطاب قرار مي داد. در مواردي كه فرمانده پاسگاه انتظامات عشايري خود شخصا جهت پيگيري امور به منطقه عشايري وارد مي شد، از او پذيرايي مفصلي به عمل مي آمد. براي من در همان عالم بچگي جالب بود كه چرا پدرم بدون هيچ ترسي با آنها بسيار عادي برخورد مي كرد. من با ذهنيت قبلي از يك ژاندارم ، تصور يك غول بي شاخ و دمي را داشتم . آدمي كه رحم و شفقت سرش نمي شود. بدتر از همه ‹‹تاجيك›› هم هست !

در يكي از سالهاي سياه كه قهر طبيعت باعث شده بود ‹‹عشاير غيور›› و ‹‹شاهدوست›› !! اجبارا در گوشه روستاها رحل اقامت افكنند ، من وبرادرم و عده اي از بچه هاي هم سن و سال،  مشغول يكي از بازيهاي مرسوم در بين كودكان بوديم. در چارچوب اين بازي طرفهاي بازنده بايد به طرفهاي برنده سواري مي دادند ! ما در گروه برنده ها بوديم و برادر من در حالي كه برپشت يكي از طرفهاي  بازنده سوار شده بود، با غرور و  تبختر به او امر و نهي مي كرد! بچه هاي ‹‹تاجيك›› بنا به سنت مرسوم از هر فرصتي براي دعوا با ما بچه ‹‹ترك›› ها استفاده مي كردند. يكي از همين بچه تاجيك هاي قلدر كه از برادرم كينه قبلي داشت ،به بهانه حمايت از فرد مظلوم ! وارد صحنه شده و خلاصه در درگيري ايجاد شده ، سر برادرم شكست ! من هنوز هم از اينكه بخاطر ترس، واكنشي نشان ندادم، عذاب وجدان دارم و احساس سرشكستگي مي كنم ! ناچار دوان دوان و نفس زنان به سمت خانه روانه و موضوع را به پدرم اطلاع دادم . اين در شرايطي بود كه آن بچه ‹‹تاجيك›› فاتحانه سوار دوچرخه اش شده و در حال عبور از كوچه نزديك به چادر ما بود. پدرم جلوي او را گرفته و سيلي جانانه اي به گوش او نواخت كه فكر مي كنم هنوز هم فراموشش نشده باشد! در همين اثنا برادرم نيز وارد شده و چون صحنه را به نفع خويش ديد با ‹‹پمپ›› دوچرخه ضرباتي چند به پشت و باسن آن نگون بخت نواخت ! ظاهرا قضيه به همين جا ختم شد. ما بچه ها دوباره وارد بازي جديدي شده بوديم كه ناگهان يك امنيه سبيل از بناگوش در رفته مانند مأمور جهنم ظاهر شد . بچه تاجيك انگشت اشاره اش را به سمت برادرم نشانه رفت . گروهبان بدون پرس وجو يك سيلي جانانه بيخ گوش برادرم نواخت ! پدرم كه گويا از دورشاهد ماجرا بود با فرياد هرچه تمامتر بانگ برآورد و گفت : ‹‹فضولي نكن مرتيكه›› !! من در حالي كه از عاقبت ماجرا خيلي بيم داشتم تهِ دلم پدرم را تحسين كردم. گروهبان كه شايد كمتر شاهد چنين جسارتي بوده است، فرياد برآورد كه ‹‹ دوره ناصرخان تمام شد›› ! پدرم في البداهه چندين بار به تناوب تكرار كرد ‹‹ هنوز هم هست، هنوز هم هست››!!

اين نيز بگذشت . ما بچه ها روزبروز بزرگ و بزرگتر شديم . از صدقه سر حكومت وقت جهت ادامه تحصيل پايمان به شهر شيراز باز شد. همه امكانات تحصيل اعم از كتاب و نوشت افزار، دو دست لباس در سال ، اسكان در خوابگاههاي شبانه روزي و استفاده از سلف سرويس در اختيار ما قرار گرفت .آشنايي با مظاهر و سبك زندگي شهري ، باعث شد تا در رفتارهاي اجتماعي، آداب معاشرت و خلاصه پندار و گفتار ما تغييراتي پديد آيد . باورمان شد كه همه شهري ها يا همان تاجيك ها سزاوار گوشمالي نيستند. البته هنوز ته دلمان قرص نبود!

در گرماگرم وقوع انقلاب ما نيز دوشادوش تاجيك ها در تظاهرات و راه پيمائي ها شركت كرديم . پدران ما نيز با بزرگان محلي، در مبارزه با رژيم شاه هم قسم و هم پيمان شدند. اولين مقر ‹‹ساواك›› يا همان سازمان اطلاعات و امنيت مخوف ، در فيروزآباد كه وطن ترك ها محسوب مي شد، به تصرف درآمد.  بعد از انقلاب توصيه هاي دين مبين اسلام مبني بر تساوي همگان از هر نوع ، جنس ،  رنگ و نژاد - به جز پرهيزكاري در نزد خداوند- مورد تأكيد قرار گرفت . ما كه از نظر عقلاني و جسماني به حد كافي بالغ شده بوديم، باورمان شد كه در جامعه محدود و بسته عشايري خودمان نيز، همه بايد برابر باشند. با وقوع جنگ ميان ايران و عراق به اندازه تاجيك ها احساس تكليف كرديم و جهت مقابله با دشمن و دفاع از آب و خاك، عازم جبهه هاي جنگ شديم !

خوانين يا همان رهبران ايل ما كه جزء تبعيدي ها بودند ،  نيز از تبعيد بازگشتند . آنها با حسن شهرتي كه بخاطر حمايت از دكتر مصدق داشتند، مي توانستند منشأ اثر شوند.هرچند در بادي امر نيز براي نمايندگي مجلس اقدام كردند. اما خيلي زود به شيوه نياكان رجعت نموده و بدون توجه به بافت جامعه پيش روي خود و تغييرات صورت گرفته در آن ، اقدام به برپايي اردوهايي كردند كه مخالفين حكومت در آنجا اجتماع كرده بودند. متأسفانه اين مخالفين بيشتر اشخاصي بودند كه انگيزه هاي شخصي خود را تعقيب مي كردند برخي ها به دنبال احياي بساط خانخاني گذشته بودند . برخي در محاكم پرونده داشتند و تحت تعقيب بودند. عده اي نيز در عالم دم و دود سير مي كردند! اگر بصيرتي عميق وجود مي داشت ، درك اين موضوع چندان مشكل نبود كه شيوه هاي جنگ و گريز گذشته با توجه به عدم تمايل جوانان تحصيل كرده ، تجهيز حكومت به سلاحهاي مدرن و نيز ايجاد راههاي شوسه و امكان دسترسي سريع به مناطق صعب العبور و مهمتر از همه آشنايي خيل عظيمي از افراد جامعه با سلاح ، محلي از اعراب نخواهد داشت. چنين بود كه آن شد كه نبايد مي شد . بر ما آن رفت كه نبايد مي رفت .

اكنون صدا و سيماي استان كهكيلويه و بوير احمد با نمايش فرش ها و جاجيم هاي دست بافت ما به عنوان صنايع دستي استان جولان مي دهد. دريغ از يك برنامه كه به زبان ما پخش گردد. از دوستان ‹‹ لر›› نبايد انتظاري داشت. اما آيا ما به خود آمده ايم كه خودمان چقدر در تكوين اين شرايط مقصر بوده ايم. به شهادت تاريخ رسمي كشور،  بار اصلي مبارزه عليه انگليسي ها در جنوب كشور، در هنگامه جنگ جهاني دوم، بر دوش پدران ما بوده است. اما اكنون خانه ‹‹رئيسعلي دلواري›› موزه مي شود. آيا اقدامات ‹‹سردار عشاير›› ارزش آن را نداشت تا حد اقل يك خياباني به نام او نامگذاري شود؟! براستي ما خودمان چقدر در تحقق اين مهم سر سازگاري داشته ايم .

شايد بر پدران ما  كه به علت عدم آگاهي و اشراف  به پيچيدگيهاي مسائل، در مصاف با آن عجولانه و احساساتي برخورد مي كردند و چه بسا مورد سوء استفاده قرار مي گرفتند ، نتوان خرده گرفت. اما آيا ما كه نسلهاي بعدي هستيم ، در ديدگاه خودمان نسبت به مسائل تجديد نظري داشته ايم. آيا باورمان شده است هر معجزه اي قرار است براي ما اتفاق بيفتد ، بايد در همين آب وخاك صورت گيرد. از چشم انداز تبارشناسي، اينكه ما از تركستان آمده ايم يا از ازبكستان و يا اينكه صاحبان اسب هاي پيشاني سفيد بوده ايم يا جماعتي كه به خاطر فراري بودن دائمي به اين لقب اشتهار يافته ايم ، شايد التيامي بر زخمها باشد. اما آيا گرهي از مشكل فروبسته ما در حال باز مي كند؟اينكه ما در گذشته چنين بوده ايم و چنان؟! چقدر به تكامل فكري ما كمك كرده است؟آيا ما ياد گرفته ايم كه به هنگام برپايي انتخاباتي مانند انتخابات مجلس نبايد از هر قوم و قبيله اي يك نفر كانديدا شود و اصرار بر ماندن تا آخر نيز داشته باشد؟! براستي وجود صدها بل هزاران تحصيل كرده جامعه قشقايي در مقاطع عالي تحصيلي، چه كمكي به ارتقاي جايگاه و وزن ما در معادلات كشوري داشته است . آيا اتفاق افتاده است كه گروهي از ما در مكاني اجتماع كنيم و اين اجتماع يك خروجي قابل اعتنا داشته باشد و تصميمي اتخاذ گردد كه حاصل يك خرد جمعي باشد؟ آيا ما كه در صورت فوق مدرن هستيم ، كوشيده ايم در سيرت نيز از حالت سنتي خارج شويم؟!... و هزاران آيا هاي بي پاسخ ديگر..

متأسفانه شواهد حاكي از آن است كه ما نمي خواهيم بپذيريم كه دنيا تكان خورده است .ما شايد بي آنكه خود بدانيم در گذشته مي چرخيم . اگر به ما گفته شود كه دوران گذشته ديگر گذشته است، شايد در زبان بپذيريم ، اما در عمل نشان مي دهيم كه هنوز هم هست ! هنوزهم هست !!