سيري بر تغيير وتحولات اجتماعي و فرهنگي در جامعه عشايري

به واسطه عارض شدن کسالتی که ناشی از حساسیت های فصلی و البته هوای آلوده پایتخت هستَ َ در مسیر عزیمت به کلینیکَ با یک دوست جوان قشقایی برخورد داشتم که در موقعیت های مختلف دغدغه خود َ راجع به محو فرهنگ و ارزشهای ایلی و قومی را بروز می داد .ایشان که با یک نفر غیر ترک زبان همراهی می شدندَ َ برخلاف آن دغدغه ها حتی زحمت یک سلام و علیک به زبان مادری را نیز به خود ندادند و البته کماکان از آن دغدغه ها سخن راندند ! من علیرغم حاضر جوابی  و کنار گذاشتن تعارف معمولَ این بار خویشتنداری کرده و پس از خداحافظی و عزیمت به  کلینیکَ  در ذهنم به این موضوع خیلی فکر کردم و دیدم دوست فرهنگ دوست ما !! زیاد هم بی ربط نمی گوید.. پس از آنکه مشخص شد دکتر با تاخیر به کلینیک خواهد آمد برای  اجتناب از هدر دادن وقت دست به قلم بره و مطالب زیر را قلمی کردم

هر نوع تغيير و تحولات در جامعه عشايري را  بايستي به موازات تغيير و تحولات حاصله در فرهنگ عمومي جامعه ايران بررسي كرد. نگرش عمومي جامعه به ميزان زيادي متأثر از تغيير در نگرش نخبگان ابزاري و فكري بوده است . اين مهم لاجرم تأثيرات خاص خود را در جامعه عشايري بر جا مي گذاشته است .

براي درك و فهم بهتر اين موضوع مروري بر وضعيت كلي جامعه عشايري از حيث ساختار اجتماعي و نحوه تعامل اين جامعه با جوامع روستايي و شهري و حتي حكومت مركزي لازم و ضروري است .حداقل از قبل از روي كارآمدن رضاشاه و تأسيس دولت مدرن، عشاير به نحوي در كانون قدرت بوده اند . تحت چنين شرايطي نگرش غالب در در جامعه عمودي و به يك تعبير قبيله اي بوده است . در رأس ايل ‹‹ ايلخان›› و ‹‹ايل بيگ›› امور مرتبط با حكومت مركزي مانند اخذ ماليات از ايل و فراهم آوردن نيروهاي جنگي براي حكومت را سامان مي داده اند. در عوض با حكم حكومت مركزي در جايگاه رهبري ايل تثبيت و مشروعيت لازم را كسب مي كرده اند. در لايه هاي پاييني اين هرم اجتماعي به ترتيب كلانتران، كدخداها ، ريش سفيدان و توده هاي عادي ايلي قرارداشته اند كه امور مرتبط با طايفه ، تيره و بنكو را به انجام مي رساندند. طبيعت خشن زندگي عشايري ، وضعيت اسف بار سوادآموزي در كشور و از جمله جامعه عشايري باعث مي شد تا چارچوب فكري و ذهني فرد عشيره اي در حد وفاداري به ايل، طايفه و تيره محدود بماند.

در پرتو چنين ساختار بسته و سلسله مراتب زنجيره اي ، اطاعت از رؤسا (كدخدا، كلانتر، ايل بيگ و ايلخان) يك امر دروني و از سر طيب خاطر بوده است . تماس اندك توده هاي مردم عادي با جوامع شهري و عدم حشرو نشر با آنان ، نه تنها به تضاد موجود ميان اين جوامع دامن مي زده است، بلكه اين باور را در اذهان توده هاي عشايري تقويت مي كرده است كه زندگي طاقت فرساي كوچ نشيني در شرايط سخت اقليمي يك تقدير آسماني است. بنابراين هيچگاه فكر تغيير در رفتارهاي اجتماعي و باورهاي فرهنگي در ذهن فرد عشيره اي خطور نمي كرده است .

روي كار آمدن رضاشاه در پرتو يك سلسله عوامل داخلي و خارجي و قابليت وي در پايان دادن به ناامني و هرج و مرج موجود در كشور، روشنفكران ملي و غربگراي كشور را به اين باور رساند كه او يگانه محمل براي بناي يك جامعه مدرن در ايران است.از اين رو زندگي عشايري و كوچ نشيني به عنوان مظهري از يك زندگي واپسگرا نكوهش و ايل زدايي و سياست اسكان اجباري به عنوان نمادي از زندگي متجدد ارزيابي شد. اين اقدام كه در پرتو زور و بدون بسترسازي هاي لازم فرهنگي صورت گرفت ، نه تنها نتيجه مورد انتظار را به بار نياورد، بلكه به قيمت آوارگي و فلاكت بيشتر جامعه عشايري نيز تمام شد. با سقوط رضاشاه زندگي عشايري مجددا از سر گرفته شد. پادشاه جديد محمدرضا پهلوي در آغاز با رؤساي ايلات مدارا و حتي حضور آنان را در كسوت نمانيدگي مجلس تحمل مي كرد. اما رؤساي ايلات در هر فرصت از توده هاي ايلي به مثابه ابزاري جهت تحت فشار قرار دادن حكومت مركزي استفاده مي كردند. نمونه بارز اين قدرت نمايي در ‹‹حادثه سميرم›› به وقوع پيوست.در جريان اين واقعه خوانين قشقايي با بسيج افراد ايل و به كمك لرهاي بوير احمدي ضرب شستي به حكومت  نوپاي شاه نشان دادند . در جريان غائله اي كه رؤساي ‹‹ فرقه دموكرات آذربايجان›› با كمك روس ها در مناطق شمال غربي كشور به راه انداخته بودند، رؤساي قشقايي كه مخالف دموكراتهاي آذري بودند ، با كمك برخي عناصر ملي محلي ‹‹ حزب دمكرات فارس›› را علم و اقدام به قدرت نمايي و حتي خلع سلاح پادگان كازرون نمودند. در واقع از فرداي سقوط رضا شاه و استقرار حكومت جديد، رابطه ايلات با دولت به نحوه تعامل رهبران ايلي با پادشاه و يا نخست وزيران بستگي داشت و توده هاي عشايري وزن چنداني در معادلات قدرت نداشتند و صرفا دنباله رو رهبران خود بودند .

با وقوع كودتاي 28 مرداد 1332 و شروع ديكتاتوري ، رؤساي ايلاتي كه با شاه همراهي كرده بودند در موقعيت خود تثبيت و آنهايي كه مقاومت نشان مي دادند ، مجازات اعدام ، رنج تبعيد و محبس را به جان خريدند. برادران قشقايي (ناصر، محمدحسين و خسرو ) به علت همراهي با مصدق روانه تبعيد شدند. پس از تثبيت موقعيت حکومت ،  سياستهاي فرهنگي شاه براي غربي ساختن و سکولاریزه نمودن جامعه  كه تداوم سياستهاي پدرش  رضا شاه بود، شروع شد . در پرتو سياست جديد به عشاير و سبك زندگي آن بيشتر به عنوان يك معضل فرهنگي  نگاه مي شد . بر اين اساس استفاده از برخي از نخبگان تحصيل كرده ايلي براي نيل به هدف مورد بحث ، در دستور كار قرار گرفت .

محمد بهمن بيگي يكي از اين نخبگان بود. يك جوان جوياي نام كه به واسطه تبعيد اشتباهي والدينش از سوي حكومت رضاشاه به اقامت اجباري در تهران محكوم شده بود ، از فرصت استفاده تحصيلات خود را در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به پايان برده و در پرتو حشر و نشر با بزرگان ادب و سياست شهرتي به هم زده بود . بهمن بيگي با ژرف نگري خاص خود در پايان نامه تحصيلي اش تحت عنوان ‹‹ عرف و عادت در عشاير فارس›› ( كه بعدها به صورت كتاب چاپ و با استقبال بزرگان ادب را نيز مواجه شد)  با سوادي و به قول خودش ‹‹ الفبا›› را تنها راه پايان دادن به معضل عشاير  تشخيص داده بود .  وي بعد از مواجهه با مشكلات عديده ، سرانجام با برخورداري از كمك هاي بي دريغ ‹‹ اصل چهار›› که یک طرح ضد کمونیستی آمریکایی بودَ  موفق شد، در سال 1336 دانش سراي عشايري و در سال 1346 دبيرستان عشايري را در شيراز يعني قلب استان پرآشوب فارس تأسيس كند . اين نهادهاي فرهنگي خيلي زود به بار نشستند و عشاير فارس و بتدريج عشاير سراسر كشور از نعمت سواد برخوردار شدند.

به موازات اين اقدامات  برنامه اصلاحات ارضي حكومت و چنگ اندازي رژيم به زمينهاي زراعي ايلات ، آخرين مقاومت خوانين را در هم شكسته و  يك نوع اسكان اجباري را در روستاها و حاشيه شهرها براي جامعه عشايري تحميل كرد .

دانش آموزان عشايري دوره ابتدايي را به صورت سيار در چادرهاي سفيد و دوره هاي تكميلي ( راهنمايي و دبيرستان) را در دبيرستان عشايري مي گذراندند . البته كساني كه نمي خواستند و يا نمي توانستد ادامه تحصيل دهند ، با مدرك پنجم و يا ششم ابتدايي و بالاتر جذب دانش سراي عشايري مي شدند و پس از طي دوره يكساله جهت آموزش فرزندان عشايري روانه مناطق عشايري كشور مي شدند . گسترش شعاع عمل دانش سرا ، برخورداري جمعيت بيشتري از مناطق عشاير نشين از نعمت سوادآموزي، حشر و نشر بيشتر با جامعه شهري زمينه را براي تفكر و تعقل پيرامون تفاوتهاي كيفي زندگي عشايري با زندگي شهري فراهم مي ساخت و لاجرم به بروز رفتارهاي اجتماعي جديدي ميدان مي داد . فزون بر اين راه يابي  تعدادي از تحصيل كردگان به دانشگاههاي بزرگ كشور ، اشغال كرسي در بوروكراسي حكومت و برخورداري از مظاهر زندگي شهري، سر و وضع نسبتا آراسته ، اين جوانان را به الگويي براي سايرين بدل مي كرد. همچنين ورود به دانشگاه و همنشيني با ساير جوانان اعم از شهري و روستايي به تكامل فكري و آگاهي سياسي دانشجويان عشايري مي افزود. در بحبوبه انقلاب اسلامي همين جوانان بودند كه آگاهيهاي سياسي و اجتماعي لازم را به ساير افراد عشايري منتقل مي كردند .

بعد از انقلاب به علت ازدياد تعداد افراد با سواد در جامعه عشايري و ميل به زندگي شهري و يكجا نشيني، بتدريج وفاداري ملي جايگزين وفاداري عشيره اي و قبيله اي گرديده است . تجلي بارز اين موضوع را مي توان در شركت جوانان عشايري در جبهه هاي جنگ تحميلي عراق عليه ايران و خلق حماسه هاي ماندگار جستجو كرد . انقلاب ساختار كهن جامعه عشايري را كلا در هم ريخت. مديريت و اداره سازمان امورعشايري در اختيار افراد تحصيل كرده عشايري و يا مأنوس با زندگي عشايري قرار گرفت. با اعمال سياست گسترش دانشگاهها و مراكز آموزش عالي بويژه پس از پايان جنگ ايران وعراق و اختصاص سهميه براي مناطق محروم  نيز شاهد راه يابي تعداد بيشماري از جوانان به دانشگاه و مؤسسات آموزش عالي هستيم . اين امر باعث شده است تا ديدگاههاي آنها نسبت به برخي مسائل اجتماعي همچون ازدواج ، تعامل با ساير اقشار جامعه تغيير قابل توجهي پيدا كند.  افراد ديگر بر اساس موقعيت اجتماعي و نه انتساب به تيره و طايفه مورد شناسايي واقع مي شوند. برخي از سنت هاي خرافي گذشته رها شده و پاره اي از ارزشها و مظاهر زندگي شهري پذيرفته شده است. تجلي بارز آن را مي توان در كردار و رفتار و حتي نوع خوراك و پوشاك اين جوانان مشاهده كرد . متأسفانه با شيوع و رواج  استفاده از ماهواره و اينترنت و استفاده نادرست از اين مظاهر ‹‹ مدرنيته›› ، شاهد به حاشيه رفتن تدريجي برخي از سنت هاي ايلي نظير رقص و موسيقي كه نماد فرهنگ و اصالت يك قوم بشمار مي رود نيز هستيم .

البته اگر با عينك مثبت بيني  به ماجرا نگاه كنيم ، گسترش رسانه هاي ارتباط جمعي زبان فارسي را تا دورترين نقطه برده و هيچ فرد عشيره اي خود را بيگانه احساس نمي كند. ترك، كرد، بلوچ، تركمن، قشقايي و ... همه گلهاي رنگارنگ بوستاني به نام ايران هستند. اگر بپذيريم كه حركت در مسير توسعه جامع كشور مستلزم همدلي آحاد آن جامعه مي باشد، عشاير عليرغم محروميت از بديهي ترين نيازهاي زندگي در اين خصوص كارنامه موفقي داشته اند. بدون ترديد حفظ و تقويت اين همدلي در گرو برآوردن نيازهاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي آنهاست كه هماهنگي همه دستگاههاي اجرايي مرتبط با امور عشاير را طلب مي كند. سياست جذب و بكارگيري فارغ التحصيلان دانشگاهي جامعه  عشايري در امور مرتبط با عشاير، برقراري كلاس هاي فرهنگي ويژه عشاير از طريق رسانه هاي ارتباط جمعي مخصوصا راديو، اعزام اكيپ هاي بهداشتي به منظور آموزش مادران درامر رعايت بهداشت ، ارتقاء سطح فرهنگ و باور آنها در پذيرش مزاياي فرزند كمتر.. همه بطور مستقيم يا غيرمستقيم به تحقق هدف فوق كمك خواهند كرد كه پرداختن به جزئيات صرفا در يك مقاله مفصل امكان پذير نیست .