يورد و اجاق پدري

یکی از جمله مسائلی که در رابطه با "جوانان" و نوع نگاه آنها به زندگی مطرح استَ عدم توجه آنها به تجربیات دیگران و استفاده از آنهاست. برخی از جامعه شناسان از این موضوع با نان "شکاف نسلی" یاد کرده و به نظر من صورت قضیه را ساده می کنند . راه حل درخوری نیز ارائه نمی کنند.در جامعه قشقایی ما بعضا جوانان ما نمی دانند پدرانشان با تحمل چه مشقات و مکافاتی به جایگاه فعلی رسیده اند. آنها مطالبات خاص خود را دارند و باصطلاح بیخیال دنیا و مافیها هستند و نصایح مشفقانه دیگران در گوس ناشنوای آنها "یاسین"می نماید! خیل عظیمی از این جوانان حتی به ارزشهای مورد احترام خانوادگی و ایلی پای بندی ندارند. نمی توان صرفا خانواده را هم در این خصوص مقصر دانست.البته در موارد نادری هم عکس این قضیه صادق است. یکی از جمله جوانان مورد بخث برادرزاده عزیر خود من است که اتفاقا متولد "آبان ماه "هم هست!  من ضمن تیریک تولد وی نوشته حاضر را که حاوی طنزی گزنده نیز هست به ایشان و جوانان امثال ایشان تقدیم می کنم. 

واژگان ‹‹يورد›› و ‹‹اجاق›› از جمله واژگان مرسوم در جامعه قشقايي هستند كه بايد در معني آنها لختي درنگ و تأمل كرد.در نگاه اول يورد تصور چينه هاي سنگي ريز و درشت در حالتهاي افقي و عمودي در زميني به مساحت حداكثر 20 متر مربع مي باشد كه اسباب و لوازم يك زندگي عشايري اعم از ‹‹جوال››، ‹‹خورجين››،‹‹مفرج››، ‹‹طاباق يِري››و ‹‹آبكش›› و مشك هاي دوغ(يايوق) و آب، ديگ، پاتيل، غازان و تاس، جعبه قوري و فنجان و نعلبكي و ...برروي آنها قرار مي گرفته است.بسته به موقعيت سال، چادرسياه ويژه زمستان يا بهار  در ‹‹قيش يوردي›› و‹‹ياز يوردي›› برافراشته مي شده است.در اين چادر اجاقي حفر، درآن اجاق آتشي افروخته و دودي از آن متصاعد مي شد كه خود نشانه حيات بوده است. ‹‹اقلودان›› كه تير مخصوص طبخ نان يا همان ‹‹اًقلوي›› و ‹‹دويرجك›› در درون آن قرار مي گرفت نيز به تيرك چادر بسته مي شد.در  دو ضلع كناري چادر نيز ‹‹آلاچيق›› قرار مي گرفت كه حكم ديوار را داشت.در فضاي روبروي چادر در گوشه اي بر روي دو عدد ‹‹چاتما›› تيرهاي چوبي وصل و يك ‹‹چيق›› مخصوص كشك روي آن پهن و از ‹‹چوكليك›› هاي تهيه شده توسط مادران و دختران خانواده ها ، كشك هاي ساده و يا ‹‹دارمانلي كشك›› توليد و در روي ‹‹تل وارا›› و البته در معرض آفتاب قرار مي گرفته است.اين كار البته نمايانگر يك سيستم توليد به مصرف و خودكفايي جامعه عشايري نيز بوده است. فزون براينها‹‹يالاق›› مخصوص سگِ خانه در مكان خاصي از فضاي روبرو حفر مي شده است تا اين يار وفادار سرمست از نوشيدن مايعاتي چون دوغ ، مصمم و با انگيزه به وظيفه خطير پاسداري اهتمام ورزد.اگر صاحب خانه داراي اسبي نيز مي بود ، آخور مخصوص اسب نيز در روبروي خانه تعبيه و كاه و جو براي آن تدارك ديده مي شد. معمولا در روي درخت كٌنار روبروي خانه يا در روي هيزمهاي تلنبار شده نيز، مكاني براي مرغان و خروسها در نظر گرفته مي شده است.مرغان با تخم گذاريهاي خود نويد يك وعده غذاي خوب يعني ‹‹قيقناق›› را به اهالي خانه و بويژه به بچه هاي شلوغ و نق نقو مي داده اند. ناله خروس در سحرگاهان نيز باعث طنين بانگ الله اكبر در خانه و نويد بخش شروع فعاليت روزانه بوده است.اهالي خانه در زير سقف چادر همچنين زندگي مسالمت آميزي با برخي موجودات زنده مانند موش ها، حشرات و چه بسا مارها داشته اند.

مجموعه چادرهايي كه در مكانهاي اين چنيني برافراشته مي شده اند، تشكيل يك ‹‹اوبا ›› را مي داده است.در ورودي چادر سياه ، دو عدد اجاق با فاصله حفر مي شده است.اجاق محل افروختن آتش است و آتش گرما بخش زندگي. نان و غذا نيز در روي اجاق پخته مي شده است. افراد براي اثبات حقانيت خود روي اجاق قسم ياد مي كرده اند.دختري كه مي خواست ازدواج كند و از خانواده پدري عزيمت نمايد، حتما بايد با لباس عروسي دور اجاق پدري هفت دور طواف و بعد سجده  كند و به اين ترتيب مراتب قدرشناسي خود را ، به جاي مي آورد. در ايل وتبار ما اين باور وجود داشت كه اجاق برخي اشخاص و خاصه سادات ‹‹اولاد پيامبر›› مانند ‹‹حاج سيد علي اكبر›› رفع بلا و قضا مي كند. به درست يا نادرست باورهايي از اين دست رايج بود كه اجاق فلان كس خان ! شب همه شب روشن مي شود! برخي حتي قسم ياد مي كردند كه خودشان به عينه ديده اند! با توجه به آنچه كه گفته شد، بعد از اينكه اوباها كوچ مي كردند و باصطلاح خيمه از اين خاك بر مي كندند، آثار باقيمانده را ‹‹يورد›› مي گفته اند كه اجاق نيز جزئي از آن بشمار مي رفت.براين اساس يوردها به ‹‹قيش يوردي›› ، ‹‹ياز يوردي›› و... قابل تقسيم بوده اند. اين يوردها به يك اعتبار نشان ماندگاري يك فاميل و يا در شكل وسيع تر يك تيره ، طايفه يا ايل نيز بوده است. با اين وجود اگر معني يورد و اجاق را به اين موضوعات محدود كنيم، جان كلام را ادا نكرده ايم. يورد و اجاق افزون بر ‹‹هويت››سمبل ‹‹زندگي››، ‹‹عشق›› و ‹‹اميد›› نيز بوده است. با اين حساب اگر خانواده اي صاحب فرزندي نمي شد، حق داشت احساس كند كه ‹‹يورد››ش گم مي شود و اگر فرزند ذكوري در اين خانواده يافت نمي شد ، اين دلهره وجود داشت كه اجاقش خانواده كم فروغ و كور شود.

پدر بزرگ ما كه بواسطه عزيمت به كربلا ، آن هم با پاي پياده ، لقب ‹‹كربلايي›› را نيز يدك مي كشيده است. از جمله اشخاصي بوده كه يوردهاي مختلفي از خود به يادگار گذاشته است. البته فرزندانش برخي ار اين يوردها را بويژه در منطقه سردسير يا ‹‹سرحد››  نتوانستند حفظ كنند. كربلايي البته آدم هوسراني نبوده و بسيار متعصب و ناموس پرست هم بوده است. گويا زنان همسايه هم نمي توانسته اند با بودن جناب ايشان حتي با صداي بلند هم بخندند! با اين حالا ايشان بنا به مصالح زندگي عشايري سه زن اختيار كرده بوده است. زن اول باصطلاح اولين عشق زندگاني اش بوده است. زن دوم بيوه برادرش بوده كه تصور ازدواج وي با يك غريبه بر كربلايي گران آمده و ترجيح داده است كه خود ايشان را زير پروبال بگيرد. زن سوم يا همان زن سوگلي، مادر بزرگ پدري بنده بوده است.ظاهرا كربلايي كه آدم دورانديشي بوده ، با هدف يافتن متحدين جديد ايلي مبادرت به اين ازدواج كرده بوده است. حاصل اين ازدواج ها جمعا 11 فرزند(3 دختر و 8 پسر) بوده كه پدرم تنها فرزند زن سوم بوده است. ايشان بعدها مسئوليت كدخدايي تيره را به عهده مي گيرند. تنها بازمانده نسل كربلايي يكي از عمه هاست كه هنوز در قيد حيات مي باشند. هنوز كه هنوز است ما نوادگان ‹‹يورد گم كرده›› و ‹‹اجاق كوركن!›› در مواجهه با اشخاص مسن طوايف ديگر ، بواسطه كربلايي شناخته شده و چه بسا مورد تكريم و احترام واقع مي شويم.

حاجت به گفتن نيست كه در گذر زمان، پرتوي از تغيير و تحولات حاصله در سطح جهاني بر بام جامعه ايلي نيز افتاده و به مرور ساختار آن را دچار دگرگوني كرده است. اين امر ناگزير محافظت از يورد پدري و روشن نگه داشتن اجاق پدري را نيز با مشكل نموده است. اگر بتوان همه نوه ها و نبيره هاي دختري و پسري كربلايي را شناسايي كرد، چه بسا تشكيل يك قشون را خواهند داد. امروزه نواده هاي كربلايي براي خاطر لقمه ناني هر كدام در گوشه اي از اين مملكت رحل اقامت افكنده اند.برخي به شغل شريف دامداري و چوپاني (شغل انبياء !) مشغولند.من حقير و يكي از عموزاده ها در تهران مقيم هستيم. چون معاشرت عموزاده با من براي ايشان افت كلاس دارد و مانع از كَسب وي نيز مي شود، ما مزاحم ايشان نمي شويم. گويا دختر خانم شان در خارج تحصيل كرده اند و مايه افتخار فاميل (اگر البته افرادي از فاميل را بشناسند) گشته اند. برخي حتي جلاي وطن كرده و به آن سوي آبها روانه و رنج غربت را به جان خريده اند.برخي از نوادگان دختري  هزارماشاءالله (بزنم به تخته) صاحب آلاف و الوفي شده و خوشبختانه ارقام درشت چند ميلياردي را با لباني غنچه و يا نوك زباني در شكل گرد شده يك،دو ، سه و.. ادا مي كنند.يعني پول نزد آنها علف خرس است و به قول قديمي ها با پول ‹‹قره قچر›› بازي مي كنند. خدا را شكر ما كه بخيل نيستيم.اميدواريم معرفت و مرام آنها نيز شبيه پولدارها شود.برخي نيز كارمند و مفلس تشريف دارند و باصطلاح هشت شان گروي نه شان است.برخي نيز چاره كار را در دود ترياك ديده اند!

تا آنجا كه به خانواده پدري من مربوط مي شود، در تداوم حفظ ‹‹يورد›› و روشن نگهداشتن ‹‹اجاق›› پدري، برادر ارشد من در همان اوج جواني تشكيل خانواده داد. انتظار اوليه پدر و مادر براي تولد يك پسر كاكل زري خيلي طولاني شد. تا آنجا كه بيچاره مادرم بعضي وقتها با حالت بغض و چشماني گريان نگراني خود راجع به گم شدن يورد پدر وكور شدن اجاقش ر ا، نمي توانست كتمان كند.پدرم كدخدا و ريش سفيد و مورد اعتماد بزرگان ساير طوايف بود. او معمولا در دعواها و مرافعات ايلي به خواست طرفين دعوي مداخله و حكمش نيز نافذ و مؤثر واقع مي شد. حتي پاسگاه ژاندارمري نيز وقتي از حل موضوعي ناتوان مي شد، از پدرم استمداد مي كرد. مادرم با يادآوري جايگاه و شأن و شوكت پدر، اين وضعيت را برنمي تابيد.بيچاره برادرم ، ناخواسته مسئوليت بزرگي بر دوشش افتاده بود و ناكرده جرم مجرم به حساب مي آمد. دوا و دكتر، دعا و جن گير و نذر و نياز هم هيچ گرهي از كار فروبسته خانواده نگشوده بود.البته دكترها هيچوقت او را مأيوس نكرده بودند.با اين حال پچ چ هاي درگوشي پيرزنان فرتوت و روبه موت و پرسش هاي تخصصي و رنگارنگ آنها از مادرم، حسابي همه را كلافه كرده بود. ما وقتي مي ديديم كه برادرم بچه هاي كوچك فاميل را با چه شور و اشتياقي نوازش مي كند، دلمان مي گرفت و كاري از دست مان ساخته نبود البته ما هيچگاه اميدمان به خدا را از دست نداده بوديم. خود من كه دانشجوي دانشگاه بودم و وانمود مي كردم كه اين مسائل ارزش ناراحتي را ندارند، ته دلم براي ‹‹خان عمو›› شدن لحظه شماري مي كردم. راست گفته اند كه خداوند ارحم الراحمين است . اصلا لقب ‹استاد كريم›› برازنده ذات كبريائي ايشان است. در سال هفتم ازدواج برادرم ، آزمايش انجام گرفته نشان مي داد كه زن برادرم حامله است.ما همه خوشحال و عده اي هم از خوشحالي گريان شديم. من هيچگاه برق شادي چشمان پدر مرحومم را فراموش نمي كنم. اجاق پدري مشتعل و يورد پدري نيز داشت آباد مي شد! دكترها توصيه هاي پزشكي چندي به زن برادر كرده بودند.لحظات كشنده انتظار خيلي با كندي سپري مي شدند. تا اينكه روز موعود فرارسيد. و خانم برادرم در بيمارستاني در شيراز بستري شد. من كه اطلاع يافته بودم برادرم و خانواده صاحب يك پسر كاكل زري شده است به سرعت باد خود را از تهران به شيراز رساندم. دلم براي ديدار اين نورسيده و مشعلدار خاندان! و روشني بخش اجاق پدر و شب هاي تار برادر، لك زده بود. اگر چه همه خصوصيات يك شهروند پايتخت نشين(كيف سامسونت، عينك فتوكروميك و ريش پرفسوري) را داشتم، اما پرستارها همكاري لازم را به عمل نمي آوردند.با لحني ملتمسانه به يكي از پرستارهاي خوش سيما گفتم: خانم پرستار مگر شما دلتان از سنگ است! خانم پرستار كه باهوش بود گفت نه آقا اتفاقا ما دلمان از شيشه هم نازكتر است! من في البداهه گفتم اوه اوه پس دستتان نزنم كه داغون مي شويد! شليك خنده پرستارها  هم مشكلي از من حل نكرد. اما پرستار مورد نظر كه حسابي رنگش سرخ شده بود، با لحني آشتي جويانه گفت به خدا من كاره اي نيستم و در اين مورد اختيار با پرستار بخش يا ‹‹هِد نرس›› است. در اين حين پرستاري تپل و چاقالويي هن هن كنان وارد و از همان دور نهيب زد كه آنجا چه خبر است؟! صورت گوشتالو و پرچين و چروكش در زير انبوه آرايش خودنمايي مي كرد. خانم پرستار بزرگ تجسمي از ‹‹عزرائيل›› بود و آدم را ياد شب اول قبر و استنطاق ‹‹نكير و منكر›› مي انداخت! و به هيچوجه نمي خواست از مقررات عدول كند.من كه حسابي ‹‹قات›› زده بودم به ناگاه و بي اراده گفتم شما پرستارها اصلا مي دانيد كه ‹‹آدم›› نيستيد!! صداي زير پرستارها كه همچون سگان شكاري كه دور طعمه حلقه زده باشند، در راهرو بخش زايمان طنين افكن شد. ‹‹ آقا چرا توهين مي كنيد، شما چقدر بي ادب و...›› پرستار بزرگ في الفور حكم احراج مرا صادر كرد. نگهبان ها مترصد اجراي حكم بودند. در دل خود گفتم عجب خبطي كردم. آن پرستار خوشگله چه فكر خواهد كرد؟! من مانند محكومين به اعدام با تمام توان و با صداي بلند همه را دعوت به آرامش كردم! سكوتي حكمفرما شد! من خود را يك فرد شاعر مسلك معرفي و گفتم من ‹‹حافظ شيرازي››  را كه بيشتر همشهري شماهاست تا من، حَكَم قرار مي دهم. ايشان مي فرمايند:

حاكم شهر كه مردم مَلَكَش مي گويند........... قول ما نيز همين است كاو ‹‹آدم›› نيست!! خواهران من!! منظور من هم اين است كه شما فراتر از آدم  يعني فرشته و مَلَك هستيد!! خوب فرشته كه اينقدر سنگدل نبايد باشد!!  قربان خدا و بعد هم حافظ بروم!! آن پرستار كذايي نگاهي حاكي از احترام به من انداخت و گفت آقا اينجا شايد فقط يكي مثل من با اشعار حافظ آشنايي داشته باشد! شما بايد بيشتر دقت كنيد! من گفتم ناراحت نمي شويد يك شوخي با شما بكنم؟! با كمال بهت و با دو دلي گفت نه! گفتم اگر بگويم عزرائيل هم يك فرشته هست، آن وقت چي مي گوئيد؟! اميدوارم نخواهيد مرا قبض روح كنيد؟!

پدر به آرزويش رسيد، اما افسوس كه اجل اين مهلت را به او نداد تا سرنوشت بعدي اجاقش را ببيند. اجاق و يورد پدري روزبروز چهره اش باز و خندان مي شد و لبخند مي زد. وقتي كه نيشش را تا بناگوش باز مي كر د ما همه به صورت او مي خنديديم ، غافل از اينكه او به ريش ما مي خندد! ما اهالي خانواده دسته جمعي براي اين نو گل خندان نقشه مي كشيديم. در جلسه خانوادگي هيچكس به چيز ي كمتر از دكتر يا دندانپزشك شدن ايشان رضايت نمي داد. برادرم براي تحقق اين رؤيا حتي محل كارش را به فيروزآباد منتقل كرد تا امكانات و تسهيلات بيشتري در اختيار اين مشعلدار خاندان قرار گيرد. خود من در ايام تحويل سال عيدانه ويژه اي براي وي در نظر مي گرفتم.من از پايتخت نيز وضعيت اين شازده را رصد مي كردم. ظاهرا اوضاع خوب پيش مي رفت.يك بار از برادرم شنيدم كه شازده هوس نواختن‹‹ويلون›› كرده است. از نظر من موسيقي غذاي روح و صفاي باطن بود و اشكالي نداشت.بزودي مشخص شد اين فقط يك هوس نوجواني بوده و پشتكار لازم براي اين كار وجود ندارد. شنيدم ،برادرم براي وي تفنگ بادي خريده است. باز هم منعي نداشت . زيرا ما جد اندر جد با تفنگ سروكار داشته ايم و اين حركتي در مسير فروزان نگهداشتن اجاق پدري تلقي مي شد.اما معلوم شد كه تير شازده به هدف نخواهد خورد! يك بار كه به ولايت رفته بودم، شازده را در هيأت و لباس يك ‹‹جودو كار›› ديدم. در دل گفتم خوب است ، بالاخره شايد او بتواند يك ورزشكار با مرامي بشود. هرچه اين گل پسر بزرگتر مي شد، مطالباتش هم بيشتر مي شد.ديگر خواسته هايي چون كامپيوتر و موبايل ‹‹كف›› مطالبات او را تشكيل مي دادند. انواع و اقسام ‹‹پيامك›› هاي آنچناني مجاز و غيرمجاز و ‹بلوتوث›› هاي رنگي در چنته او يافت مي شد. تك پسرِ برادر، اشتياق خود را از نشستن پشت فرمان ماشين پدر نيز پنهان نمي كرد.از مادر بزرگ ايشان (مادر خودم) يواشكي شنيدم كه يك بار ماشين بابا را به ديوار كوبيده است. با تمام اين احوال به قول جوانها ‹‹ِايول›› داشت كه ايشان اهل دم و دود نبودند. اما در عوض برادرزاده علاقه مفرطي به تفريح با دوستان داشت. به وجهي كه حضور  يك بار در سال عمويش- كه ناسلامتي استاد دانشگاه هم بود- در خانه شان ، ايشان را براي ساعتي در خانه بند نمي كرد و ايشان اولويت را به تفريح با همپالگي ها مي دادند. برادرزاده ما از پاسخ به هر پرسشي پيرامون درس باشد ، رندانه طفره مي رفت و باصطلاح دم به تله نمي داد.

برادرزاده كه اكنون تقريبا مثل شاخ شمشاد قد كشيده بود و هزارماشاءالله خوش تيپ هم شده بود، از همه چيز خبر داشت مگر درس و مشق! ما يعني پدر و عموهايش در درس خواندن الگو و سرمشق خيلي ها بوديم، اما ايشان هيچ نشاني از اين صفات بروز نمي داد كار به جايي رسيد كه ما برادران در شوراي خانوادگي  رضايت داديم كه شاخ شمشاد حداقل سعي كند ديپلمش را بگيرد ، دانشگاه رفتن و ليسانس گرفتنش پيشكش! اما دم گرم ما در آهن سرد ايشان اثر نمي كرد.با اين حساب تكليف اجاق پدري خيلي وقت بود كه مشخص شده بود! روشن كه نمي شد هيچ و البته هيچ نگوئيم بهتر است... برادرم فكر مي كرد كه من با شيوه هاي مدرن تربيتي آشنايي دارم شايد بتوانم ايشان را به راه راست هدايت كنم. اما برادرزاده از راست مي رنجيد و به همه تئوريهاي تربيتي غربي مي گفت زكي!

آخرين اميد همه ما اين بود كه شايد سربازي و نظام وظيفه او را بر سر عقل آورد..بزودي مشخص شد كه جوان ما حتي فيروزآباد را مكان مناسبي براي زندگاني نمي داند! حالا خر بيار و باقالي بار كن!  مخلص كلام ‹‹ديپلم›› از برادر ما خجالت كشيد و تسليم وي شد! باز جاي شكرش باقي است كه دانشگاههاي مختلف اعم از دولتي ، آزاد و علمي وكاربردي و.... كه مانند پمپ بنزين در جا جاي شهر وجود دارند ، آغوش خود را براي جذب جوانان باز كرده اند و طببعتا دست رد به سينه ايشان هم نزدند. و چنين بود كه شاخ شمشاد ما هم دانشجو شد آنهم در شهر رؤياهايش يعني شيراز. حالا ديگر در مقابل پرسش در و همسايه مي توانستيم بگوييم ما هم دانشجو داريم. قبولي برادرزاده در دانشگاه مصادف با نايل آمدن پدرش به شرف بازنشستگي بود! رشته تحصيلي ايشان تجملي و پرهزينه بود و حقوق ايام بازنشستگي پدر ايشان باضافه ‹يارانه›› پرداختي از سوي دولت ‹‹مهرورز›› و ‹‹عدالت گستر›› به سختي تكافوي اجاره يك خانه معمولي در شيراز را مي داد. برادرم كه بايد در اين ايام استراحت مي كرد ، بعد از كلي پرس وجو  واين در و آن در زدن و توسل به هر كس و ناكسي ، بالاخره سر از عسلويه در آورد و همنشين برخي افراد لات و الوات و معتاد شد، تا آقازاده پله هاي ترقي را طي كند و هواي اجاق پدري را هم داشته باشد!

آقازاده اكنون در شيراز تحصيل مي كند.پدرش خانه اي اجاره كرده و خودش را هم ناخواسته به عسلويه تبعيد كرده است و فقط در ماه چند روز به خانه سر مي زند.. ماشين پژو پارس او هم  زير پاي آقازاده هست و خلاصه ايام به كام ايشان است! همين اواخرعازم شيراز شدم، آقازاده با ماشين در فرودگاه به استقبالم آمد. موهايش بلند و خوش تيپ شده بود. با بچه پولدارها فرقي نداشت. در مسير حركت به سمت خانه از خودش وعلائقش گفت. مشخص شد كه ‹‹لب تاپ›› هم خريده و در كلاس ‹‹بدن سازي›› نيز ثبت نام كرده است. از مدل ماشين بابا قدري شكايت داشت ! با تمام اين احوال خداي را شاكريم كه  برادرزاده ما در باطن ،آدم سالمي است.  من اميدوارم او به خواسته هايش برسد، البته خودش هم بايد در اين راه تلاش كند فقط اين وسط مانده ام تكليف اجاق و يورد پدري ما  چي مي شود؟!