پدرم

13 رجب مصادف با پانزده خرداد ماه سال جاري، روز ولادت حضرت علي(ع) است كه به عنوان "روز پدر" نامگذاري شده است. مطلب حاضر به ياد مرحوم پدرنوشته شده و به روان پاك وي تقديم مي گردد.

پدرم كدخداي تيره بود. البته اصطلاح معروف كدخدا را ببين ده را بچاپ ! در موردش واقعاً صدق نمي كرد.چادر سياه ما بفهمي نفهمي از ساير چادرها بزرگتر بود. همينطور "آلاچيق" ما بلندتر و حتي مشك آبي ما نيز بزرگتر بود ! اوايل تنها  "چراغ طوري" را ما داشتيم.پدرم يك صندوق چوبي مزين به پوست آهو براي آن تهيه كرده بود ،كه با پونزهاي برجسته طلايي رنگ نيز منقش شده بود. بعدها كه چادر سفيد "آقاي مدير" در مجاورت چادر سياه ما برافراشته شد، تعداد چراغ طوريها نيز به دو عدد افزايش يافت.در مراسم عروسي كه گاه و بيگاه در تيره برپا مي شد، اين چراغ طوريها جور "كوره" هاي پر از هيزم را جهت ايجاد روشنايي در شب نيز مي كشيدند.

معمولاً در قشلاق يا همان گرمسير و ييلاق يا همان سردسير، ميهماناني بر چادر يا همان خانه ما وارد مي شدند كه پدرم آنها را با پيشوند" حاجي" و يا پسوند "خان" طرف خطاب قرار مي داد.ميهمانان اكثراً داراي سبيل بوده و كلاه دو گوش نيز بر سر داشتند. در قشلاق كه جاده ماشين رو كمتر وجود داشت، ميهمانان اكثراً با اسب مي آمدند.آنها علاوه بر شلاق مخصوص هدايت اسب ، "شش پر" يا چماق مخصوصي با نام"دم گاوي" نيز با خود حمل مي كردند كه دسته آن را با رشته نايلونهاي رنگارنگ نخيِ مخصوص، زينت داده بودند.خود ما نيز يك "اسب قِزل" داشتيم كه معمولاً پدرم سوارش مي شد. در مواقعي كه پدرم سوار بر اسب قزل از سفري باز مي گشت ، نرسيده به خانه، من دوان دوان به سمت وي مي رفتم، پدرم از روي اسب خم شده و مرا سريع به بالا مي كشيد و در جلوي خود، روي زين سوار مي كرد. هر چند نشستن بر روي برجستگي فلزي جلوي زين چندان راحت نبود، ولي براي من شيرين تر از عسل بود! من دلم براي آن ايام لك زده است. در ييلاق كه محلِ اطراقِ تيره،  دشت و جلگه بود،ميهمانان اغلب با ماشين هايي از نوع جيپ شهباز، لندرور و تويتا استيشن يا لندكروزر وارد مي شدند. معمولاً ما بچه ها دنبال ماشينها مي دويديم. در چنين مواقعي بزرگترها به ما نهيب مي زدند كه آز آنجا دور شويم! بچه ها و از جمله خود من از پدرم حساب مي برديم. برخي از بچه ها كه كفشهاي لاستيكي بدون جوراب به پا داشتند، هنگام دويدن صداهاي خاص و مشكوكي از كفشهايشان بلند مي شد!

ميهمانان بنا به موقعيت شان مورد پذيرايي قرار مي گرفتند.بسته به تعداد آنها حتماً خروس يا كهره اي براي آنها سر بريده مي شد. اسب ميهمانان نيز مورد محبت ميزبان قرار گرفته و يك توبره كاه با يكي دو كاسه جو نصيب آنها مي شد.معمولاً عموي بزرگترم كه همسايه ما بود، به خواهش پدرم كهره را سر مي بريد. عمويم كه متخصص اين كار بود، با فوت وفن مخصوص پوست كهره را در آورده و بساط كباب را راه مي انداخت.صداي "جز وجز" كباب و دودي كه از آن متصاعد مي شد و بويي كه اشتها را تحريك  و آب را از لب و لوچه ها سرازير مي ساخت، پاي ميهمانان ناخواسته اي را نيز به چادر ما باز مي كرد.در چنين مواقعي سهم من و پسر عمويم نيز  يك " كليه" يا همان "بويرگ" بود! من هميشه آرزو داشتم كه بتوانم كهره اي را سر ببرم. ولي تا حالا حتي سر يك مرغ را هم نبريده ام.! من در همان عالم بچگي وقتي كه مي ديدم يك عدد نعلبكي كوچك به جاي زير سيگاري مورد استفاده برخي از ميهمانان قرار مي گيرد يا بعضي ها قليان با تنباكوي "احمدي-محمدي" برازجان  هورت مي كشند، حدس مي زدم كه آنها بايد آدمهاي مهمي باشند.برخي از اين ميهمانان بر سر حدود وثغور قشلاق يا "سامان" مشكل داشتند.آنها اسناد لوله شده اي را با خود همراه داشتند كه به آنها "قباله" مي گفتند.پدرم به عنوان حكَم قباله آنها را خوانده و برايشان تفسير مي كرد.برخي از پدرم مي خواستند تا از جانب آنان شكايت نامه اي به عنوان پاسگاه انتظامات عشايري تنظيم كند.آنهائي كه با پدرم انس والفت بيشتري داشتند،از او خواهش مي كردند تا از جانب آنها به رسم" اِِئلچي" به خواستگاري دختري از تيره مجاور، جهت پسرشان برود. در آن ايام من به دفعات مشاهده مي كردم كه مرد جواني با موتور سيكلت به خانه ما وارد مي شود. او بسته اي را تحويل مادرم مي داد، كه بعداً مشخص مي شد گوشت شكار بوده است. اين به معني آن بود كه جواب خانواده دختر محبوب آن جوان مثبت بوده است!!

يك بار يك ميهمان شكم گنده و خوش بر و رو با ماشين جيپ تويتا و راننده مخصوص به اتفاق خانواده در ييلاق به چادر ما آمدند. پدرم او را با عنوان "كيخا" طرف خطاب قرارداده و احترام زيادي به او نمود. كيخا و "بي بي" هاي همراه وي همه به تركي صحبت مي كردند. برخي از بي بي هاي جوانتر، لباس شهري به تن داشتند.آنها سرخ و سفيد وتيتيش ماماني بودند!! اينكه آنها با لباس شهري، تركي شبيه به فارسي حرف مي زدند براي من جالب توجه بود.كيخا كه آدم خوش مشربي بود، اوقات طولاني را صرف ترياك كشيدن مي كرد. راننده مخصوص وي  به كرات نخودهاي بزرگ ترياك را در حقه وافور او چسبانده و مقابل دهانش مي گرفت. كيخا كه احتمالاً كِيفش كوك مي شد !، بعضي اوقات زمزمه هايي از خود به در مي كرد!

برخي از ميهمانان ما  با لباس نظامي وارد مي شدند.سالي كه بعدها به "كنترل ييلي" معروف شد، و همه چادرهاي تيره را به دستور انتظامات عشايري در يك مكان متمركز كرده بودند، اين نظاميان به تعداد قابل توجه به خانه ما مي آمدند.آنها تفنگ" ام يك" بر دوش و يا كلت در كمر داشتند..از بزرگترها مي شنيديم كه به دنبال "ياغي" ها هستند.به تعبير "شاماننه" مادر بزرگم آنها "قزاق" يا "قازاق" بودند. من  خودم از  او شنيدم كه مي گفت "بَبَم بولار دشتي و مسيح قولونجونا دولَار" پسركم آنها در تعقيب "دشتي و مسيح" هستند، من حسابي از قازاق ها مي ترسيدم.البته آنها به دنبال سرباز فراري ها هم بودند.بعدها كه بزرگتر شدم فهميدم كه فرار از خدمت مقدس سربازي!! با شيوه هاي ظريفي صورت مي گرفت. بعضي ها از اساس قيد گرفتن شناسنامه را مي زدند. اتفاق مي افتاد كه چهار فرزند ذكور يك خانواده چهار نام فاميلي متفاوت براي خود اختيار مي كردند تا به سربازي نروند. بعضي ها هم با پيشكش كردن يك رأس بره و مقداري وجه ناقابل قال قضيه را مي كندند! يك بار يكي از نظامي ها كه آذري زبان بود، گفت كه من 12 سال بعد به سربازي خواهم رفت ومن نزديك بود قالب تهي كنم!

 ما البته ميهمانان شهري نيز داشتيم.آنها نيز با ماشينهاي صحرا رو مي آمدند.مناسبت آشنايي آنها را با پدرم به درستي نمي دانم.برخي از آنها از دوستان "كلانتران" يا "كيخا"هاي طايفه بودند. آنها بيشتر در فصل شكار به خانه ما وارد مي شدند و مسلح به تفنگ هاي شكاري از نوع "پنچ تير پران"دو لول سوزني" و"تك لول سوزني" ساخت بلژيك بودند. بعضي ها نيز تفنگ گلوله اي دورزن و مجهز به دوربين داشتند كه به آن "تفنگ 270" گفته مي شد.ميهمانان با خود ميوه فصل وشيريني وتنقلات نيز حمل مي كردند. من به عنوان پسر ميزبان گهگاهي مورد لطف قرار مي گرفتم! آن زمان ما بچه ها به بيسكويت يا نان سوخاري "شيرين تاپي"! مي گفتيم. اين جزء معدود مواردي بود كه دهان ما بچه ها با چيزي غير از قند يا خرما و خصمك شيرين مي شد! پدرم تعدادي از جوانان و افراد كار بلد را بسيج مي كرد تا ميهمانان علاقه مند به شكار را به كوه برده و در كمين گاههاي مخصوص نشانده و شكار را به طرف آنها هدايت كنند! در چنين مواقعي ناگهان صداي گلوله ها با انعكاس پي درپي ،آرامش كوهستان را بهم مي زد. شب هنگام كه كاروان شكارچي با دست پر باز مي گشتند. مشخص مي شد كه اكثر شكارها توسط نيروهاي محلي شكار شده است!  غالب شكارها از دسته بزكوهي نر يا همان "پازان" بودند كه شاخهاي بلندي داشتند.بزرگترها از روي بندهاي شاخ آنها، سن آنها را حدس مي زدند.يكي از پازان ها كه اهل فن سن آنرا ده سال تخمين مي زدند توسط عمويم شكار شده بود. همه مي گفتند او "ميرشكار" است.پدرم در توصيف او به ميهمانان مي گفت كه فلاني ابتدا شكار را مي گيرد و بعد آنرا شكار مي كند! من در همان عالم بچگي مي دانستم كه منظورپدرم فرز و چابك بودن  عمويم است. البته در  مواقعي بزهاي ماده نيز هدف شكار قرار مي گرفتند و بچه هاي آنها يا همان "بالاق" ها زنده دستگير مي شدند. يك بار يكي از بالاق ها به من هديه شد. من بالاق خود را با شير بز قرمز يا " ساري گَچي" تغذيه مي كردم. اما متأسفانه مرد.مادرم مي گفت كه بالاق "شير مست" كرده است.من هنوز هم هر وقت به ياد آن ايام مي افتم دلم براي بالاقم تنگ مي شود! عشق ما بچه ها، پوكه هاي خالي فشنگ هايي بود كه بعضاً نصيب مان مي شد. ما پس از درآوردن چاشني هاي آتها از قسمت زرد ، "سوت سوتك" يا "شوتك" درست مي كرديم و در مقابل بچه هاي ديگر مانور مي داديم!

پدرم جداي از رتق و فتق امور تيره، به كارهاي ديگري نيز مي پرداخت.از مادرم و از افراد مختلف شنيده بودم كه پدر نَفَسش خوب است.بعدها دريافتم كه هركس نفسش خوب است، مي تواند "دعا"هاي شفابخش يا همان"داهي" بنويسد.معمولاً به هنگام بروز بيماري، بنا به عرف معمول تشخيص اوليه اين بود كه بيمار احتمالاً "چشم زخم" خورده است.بارها ديده بودم كه افرادي از آشنايان در تيره و حتي تيره هاي مجاور به خانه ما وارد مي شدند و با ناله و تضرع از پدرم "هاي كومك" !! مي طلبيدند، تا نگذارد بچه شان تلف شود! در واقع آنها التماس "دعا" داشتند! در چنين مواقعي مادرم "سَريك" يا جاجيم بلند پهن شده بر روي اثاثيه خانه يا "يوك" را بالا زده و از داخل خورجين دستباف خود كتابدان پارچه اي يا "قولوخ" متعلق به پدرم را بيرون مي كشيد.صاحب مريض معمولاً يك عدد دستمال مخصوص وي را به همراه داشت.پدرم يك طرف دستمال را به دست صاحب مريض مي داد و خود طرف ديگر آنرا محكم مي گرفت و با آرنج دست ديگر يك جورهايي مي شود گفت آنرا گَز مي كرد! اين كار به تناوب در چند نوبت صورت مي گرفت. من از سر كنجكاوي به اين صحنه مي نگريستم و مي ديدم كه لبهاي پدرم تكان مي خورد و در مواردي پدرم به طرف دستمال فوت مي كند! آنگاه پدرم از داخل قولوخ كتابهاي كهنه و دست نوشته چندي را بيرون مي كشيد و پس از ورق زدنها، بر صفحه اي متمركز و مطالبي را بر صفحه كاغذي يادداشت مي كرد و علائم عجيب وغريبي برروي آن رسم مي كرد. سپس آنرا تا زده و به صاحب مريض توصيه مي كرد تا پس از شمع آجين كردن دعا، آنرا داخل پارچه سبزي قرار داده و بر شانه چپ بيمار الصاق كنند.البته توصيه هاي شفاهي مبني بر پرهيز از خوردن برخي مواد غذايي و ترشيجات نيز مي كرد كه در واقع يك نوع "رژيم غذايي" به حساب مي آمد.در چنين مواقعي صاحب مريض بنا به وسع خود يك اسكناس پنج توماني، دو توماني و يا احياناً جوراب به رسم"هديه" به پدرم مي داد. در مواقعي پدرم هديه بعضي ها را با اصرار به وي برمي گرداند. از مادرم مي شنيدم كه فلاني بيچاره دستش خالي يا همان"ندار" يا "يوقسول" است. يك بار از مادرم شنيدم كه عامل مريضي يكي "نَفَس" بوده است كه خوشبختانه پدرم آنرا بريده است!! يك بار پيرمردي به نام "عوض عمي" آمده بود تا براي تنها پسرش "داهي" بگيرد و پدرم در خانه حضور نداشت. عوض عمي پس از قدري قربان صدقه رفتنِ برادرِ بزرگترم به او گفت كه او هم مانند پدرم نفسش خوب است و ماشاءا.... "سواددار" هم كه هست. بنابراين از او درخواست كرد تا  يك "داهي" بنويسد.نيك به خاطر دارم كه برادرم از درون يكي از متن هاي موجود در كتاب تعليمات ديني سال پنجم ابتدايي يك آيه قرآن استخراج كرد فكر مي كنم آيه "قل رب زدني علما..." بود. پس از نوشتن آن برروي يك تكه كاغذ به تأسي از پدرم آنرا تاكرده و حتي دعاي زيرلبي خوانده و روي آن هم فوت كرد! برادرم حتي توصيه هاي غذايي چندي هم نمود.من ته دلم به برادرم حسادت مي كردم.

كتابهاي پدرم البته كاربردهاي ديگري هم داشتند.يعني پدرم با آنها دهان جانوران وحشي مانند گرگ و پلنگ را مي بست!! براي اين كار نيز دعاهاي زيرلبي خوانده و بر تيغه چاقو فوت و بعد هم آنرا  در دسته جاي مي داد. چنين بود كه امنيت گوسفندان نيز تأمين مي شد!! يكي از كتابهاي پدرم مجموعه اشعار مذهبي يا  نوحه  به زبان تركي آذري بود، كه پدرم در ايام عاشورا آنرا با سوز وگداز مي خواند و ما هم به تأسي از بزرگترها اشك مي ريختيم. كتابهاي ديگري هم وجود داشتند كه در داستانهاي آنها از شخصيت هايي چون "فلك ناز" ،" خورشيد آفرين"و "مهران" نام برده شده بود.مهمترين كتاب پدرم همان شاهنامه بود.بعضي وقتها پدرم به سبك و سياق خاص خود آنرا با صداي بلند مي خواند و براي من ترجمه مي كرد.من از سرنوشت "سهراب" جوان كه ناجوانمردانه به دست پدر سنگدلش "رستم" كشته مي شد اشك در چشمانم حلقه مي زد و آنرا براي دوستان هم سن وسالم تعريف مي كردم. بعدها كه بزرگتر شدم با تعدادي از بچه هاي هم سن وسال در سايه چادر نشسته و من به تقليد از پدرم براي آنها شاهنامه خواني مي كردم و در صورت بچه ها خيره مي شدم تا ميزان اثرگذاري آنرا بسنجم!

در مراسم خواستگاري و عروسي نيز اين پدرم بود كه كارهايي چون تعيين "باشلق" و نوشتن "عقدنامه" را به عهده مي گرفت. باشلق به صورت نقدي و غيرنقدي(تعدادي گوسفند و در مواردي حتي يك نفر شتر) از خانواده داماد اخذ مي شد و در عوض خانواده عروس نيز جهيزيه قابل توجهي براي دخترشان تهيه مي كردند كه جبران مافات مي كرد.شرح مفصل عروسي از آغاز تا فرجام محتاج يك بررسي جداگانه اي است. البته يكي دو تا از عموهاي من هم بلد بودند  كار نوشتن عقدنامه را انجام دهند، اما با بودن پدرم، صاحبان عروسي به او رجوع مي كردند. پدرم پس از درج عبارت بِسم ا... ، در بالاي صفحه، متن عقدنامه را با اين جمله عربي شروع مي كرد. هو الَذي احلَ الٌعقْد و النكاح وحَرم الزناء .....در آن زمان ميزان مهريه مثل اكنون، بر اساس سكه هاي طلا و به عدد سال تولد عروس خانم محاسبه نمي شد. بيچاره عروس خانم اصلاً شناسنامه نداشت تا سال تولدش مشخص شود.مهريه معمولاً يك جلد كلام الله مجيد و مبلغ اندكي پول بود. تازه عروس و داماد سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند. قرار بود اين عقدنامه دست نويس، به آبادي نزديك محل برده شود تا توسط شيخ محل شرعي شود! به هر حال پس از نگارش عقدنامه، در داخل يك سيني "مجمع" نقل وشيريني و نخودچي و كشمش آورده مي شد. معمولاً يك عدد جوراب نيز به نويسنده عقدنامه هديه مي شد. پدرم در مواردي جوراب را به عموي بزرگترم مي داد. يك مشت از شيريني نصيب من مي شد و باقيمانده در ميان جمعيت حاضر در چادر توزيع مي شد.اگر به اراده من بود اصلاً به اين كار رضايت نمي دادم! آن روزها گذشت و چه زود هم گذشت و ما روستا نشين و بعد هم شهرنشين شديم!

دريغ و درد در آغاز فصلي سرد گرماي وجود پدر از ما سلب شد و من واقعاً به آغاز فصلي سرد در زندگي ام ايمان آوردم.اكنون ديگر از آتش منقل و قوري بزرگ چاي خبري نيست. ما بچه ايلاتي هاي آن زمان بدل به بچه شهريهايي شده ايم كه نه ايلي هستيم و نه شهري! در مقام مقايسه مي توان گفت مرغان ماشيني در مقابل مرغان محلي را مي مانيم! خروسهاي بدون تاج  و فاقد چنگول هستيم! ما اكنون چاي شيرين نمي خوريم چون مي ترسيم قند خونمان بالا رود! اگر هم هوس نوشيدن چايي بكنيم يك عدد "تي برگ" را در يك ليوان آب گرم يَله مي كنيم.  در مواردي ترجيح مي دهيم "نسكافه" سِرو كنيم!!  پسر عموي من كه كار و بارش بالا گرفته است حتي گلف هم بازي مي كند! اكنون جانماز، كتاب قرآن و مفاتيح و حتي ديوان حافظ پدرم در گوشه اي قرار گرفته و به ما چشمك مي زند و حضور دائم و ناظر او را بر اعمال ما فرزندان يادآور مي شود.من اعتراف مي كنم بعد از اين همه درس خواندن و باصطلاح استاد دانشگاه شدن هنوز در نوشتن نامه از سبك و سياق پدرم اقتباس مي كنم. درود من نثار روح پرفتوح او باد كه رسم زندگي اش درس آزادگي و ايثار و عشق به همنوع را به من آموخت.