میهمانی دل!
ميهماني دل !
اساساً نوشتن پيرامون موضوعات مختلف دل و دماغ خاص خودرا مي طلبد . اينجانب نه نويسنده هستم و نه ادعاي آنرا دارم،حتي نمي خواهم اداي نويسندگي را هم در بياورم نوشته هايم صرفاً دل نوشته هايي است كه از ويران سراي دلبرمي خيزد
و به گاه دلتنگي برصفحه كاغذ(در گذشته)وصفحه مانيتوردر( حال)جاري شده و مي شود.مدتها بود كه دل توي دلم نبود و در واقعدل دل مي كردم كه براي نوشتن از كجا آغاز كنم. به دلم برات شده بود كه اگر دل و جرأت به خرج دهم و باصطلاح دل به دريا بزنم و براي دل خودم بنويسم دلم آرام مي گيرد. تصميم گرفتم آنچه را كه دل تنگم مي خواهد همان را بازگويم. مگر نه اين است كه"سخن كز دل بر آيد لاجرم بر دل نشيند".با اين حساب من آدم "دل"داري هستم! يعني دل و جرأت ابراز حرف دل خويش را دارم. نمي دانم شايد هم ساده دل هستم و سفره دل پيش هر كس و ناكسي پهن مي كنم. بهر حال تا دلتان بخواهد دريا دليم و زنگاري بر دلمان نمي نشيند.از طعن حسود غم به دل راه نمي دهيم و غم دل ديگران نيز دل ما را
خنك نمي سازد. گاه دلهره داريم كه مبادا دلي را بيازاريم، گاه نيز دلشوره مان مي گيرد كه نكند ديگران از ما دلگير شوند. چشم و دلماننيز بقدر كافي سير هست تا دل در گرو مال دنيا نسپريم.دلداده و دلدارهم نداريم كه غم دوري او شرر به جانمان بيفكندو چه بسا بخواهيم دل ودين از او بربائيم و خلاصه دل بدهيم و قلوه بستانيم ! شايد گفته آيدپس فلاني غم دل با كه مي گويد؟ خداي را شاكريم كه دلارامي را نصيب ما ساخته است كه به گاه بيقراري با دلبري تمام آرام و قرار را به دل خسته
ما بر مي گرداند ! اين يعني اينكه "دل به دل راه دارد" !البته همه اينها آسان به دست نيامده است و بسي خون دل خورده ايم تا بدين مرتبت عالي رسيده ايم !بر سر آنيم كه گر ز دست برآيد با جان و دل بكوشيم تا شهر دل ها را فتح كنيم كه اين خود مستلزم سخنان دلنشين و دل انگيز است تا بتواند قند را توي دلخواننده آب كند ! ، سخناني كه نشاني از عشق داشته باشد. بنابراين ازساكنين حريم كوي دل يعني صاحبدلان،دلشدگان، سوته دلان،خونين دلان،دل شكستگان، دلدادگان، دلربايان،دل مرده ها و خلاصه طرفداران دل وقلوه!دعوت مي نمائيم كه
ميهمان دل ما باشند.