آموزگار عاشق
آموزگار عاشق
در آستانه روز معلم، بي مناسبت نديديم كه يادي از معلم فقيد ايل، معمار فرهنگي عشاير كشور ،فخر عالم علم وادب، و برنده جايزه سوادآموزي يونسكو، بهمن بيگي كبير- كه در كوي نيكنامي اقامت ابدي گزيده است- نموده باشيم. مقاله حاضر پس از هجرت استاد از دنياي فاني نگاشته شده و در اختيار دوستاني قرار گرفته بود كه در تكاپوي چاپ ويژه نامه اي فرهنگي راجع به ابعاد متفاوت شخصيتي ايشان بودند. امري كه تا كنون محقق نشده است.
احرام چه بنديم چو آن قبله نه اينجاست در سعي چه كوشيم چو از مروه صفا رفت
سخن از بزرگ مردي است كه واژگان ناتوان از توصيف شخصيت عظيم و روح بلند او هستند و غم هجران او را واگويه نتوانند كرد. زبان الكن ما را ياراي تقرير، و قلم بشكسته مارا قوت تحرير اين مصيبت نيست. .همواره دوست داشتم در زمان حيات استاد احساسات خود را بروز داده و در وصفش بنگارم . اما بيم آن مي رفت كه حمل بر تملق شود. البته اين نيز پسند استاد نبود كه حناي تزوير پيش او رنگ نداشت.اكنون دگر جاي هيچ درنگي نيست. سخنم را با يك خاطره آغاز مي كنم.نيك بخاطر دارم كه وقتي يك جلد از پايان نامه دوره فوق ليسانسم كه در صفحه اول آن عبارت تقديم به : " معلم دلسوز آقاي محمد بهمن بيگي" نقش بسته بود، را به ايشان تسليم كردم، برقي از نگاهش بدرخشيد و رضايت خود را از كلمه دلسوز چند بار مورد تأكيد قرار دادند . با وجود اينكه عنوان پايان نامه با علائق ظاهري ايشان همخواني نداشت،چند ماه بعد كه بطور اتفاقي ايشان را در باغ عفيف آباد زيارت كردم از همان دور فرمودند "اوخودوم" ، "اوخودوم" چوخ ياخچي، چوخ قشنگ ! يعني خواندم، خواندم بسيار خوب وقشنگ بود ! و من شرمسار از محبت وي عرض كردم از شاگردان مكتب خود غير از اين چه انتظاري داشتيد! آنروز من غرق در افتخار ابدي شدم.
اگر گفته آيد كه استاد نيز يك ملت بود سخني به گزاف نرفته است.! محمد اسم رسول خداست.بهمن نامي ايراني و در اوستا به مفهوم نيك نهاد ونيك انديش مي باشد. همچنين توده برف را گويند كه مظهر سپيدي است.. بيگ نيز واژه اي تركي و به معني بزرگ و مهتر است. پس محمد بهمن بيگي جلوه اي از فرهنگ ايراني است. مسلمان است وهم نام پيامبر اسلام . يك ايراني نيك نهاد و ترك زبان است. شايد براي همين مقدر شده بوده است كه در رسالتي "محمدوار" چونان بهمني مهيب و با صلابت بر اهريمن جور و جهل بتازد و هم ببارد تا نور را بر ظلمت وسپيدي را بر سياهي حاكم كند.
البته او نيز انساني بود همچون دگران، اما به فيض الهي كار مسيحايي كرد اين عاشق شوريده و شيدا . سيرآفاق و انفس نمود، كهان و مهان بسيار بديد، هفت شهر عشق را طي كرد و هفت خوان رستم را پشت سر گذاشت، تا اينكه در طلب وصل به"اصل" خويش رجعتي مبارك نمود و با قصه خود هفت گنبد افلاك را پرصدا كرد.
بزرگ بود و سترگ، اديب بود و نجيب، خطيب بود وشكيب و هم طبيب ." بزرگ بود واز اهالي امروز"، فكر بزرگي در سر داشت و اين خصلت مردان بزرگ خداست. سترگ بود.زيرا رهبري يك نهضت فرهنگي، از اشخاص سترگ بر مي آيد وبس . اديب بود و همچون لقمان حكيم، ادب از بي ادبان زمان آموخت. نجيب بود زيرا شير پاك مادر خورده و لاجرم همت پاكان عالم با او بود. خطيب بود، با زمزمه محبت آغاز كرد و كلامش خيلي زود دلپذير افتاد و هزاران عندليب عاشق و آهوان گريزپا در مكتب عشق او گرفتار آمدند. شكيب بود و ثابت كرد كه در مقام صبر تواني لعل شد . او خود چنان كرد و چنين شد. .طبيب بود و چاره درد ما را از همان عنفوان جواني در لابلاي الفبا يافت . مسيحا نفسي بود كه مرهم راحتي بر دلهاي مجروح گذاشت و مايه درماني بر جانهاي پر درد شد.
نك ! اي يار سفر كرده ! بدان و آگاه باش با همت والاي فرزندان بيشمارت ، چادرهاي سپيدت بسان گنبد امامزادگان همچنان نور خواهند پاشيد تا سياهيها را بزدايند، و پرچم هاي سه رنگ به اهتزاز درآمده بر فراز چادرها نيز از فخر سر به كيوان خواهند سائيد ، هر چند سيه دلان حسود و نور ستيزان خفاش صفت كژ انديش را خوش نيايد. بگذار رشحه قلمت كه بسيار لطفها در آن بود و نثر شيرين تر از قندت كه رونق از نبات مصر مي برد، كام نااهلان را تلخ كند.زيرا حقيقت تلخ است . دريغ و درد كه حاصل چهل سال رنج وغصه ات چه زود به تاراج رفت. تو اهل فضل و دانش بودي واين گناهي نابخشودني بود !
اينك سزاست اگر بهشتيان منتظر حبيبي باشند كه قلم و قدم را فقط براي خدمت به محرومان نگاشت و برداشت و زكات علمش را نيز با نشر بهنگام آن پرداخت. سزاست كه اصحاب علم وعمل، معلمان اخلاق ،ايمان ، هدف وشرف سر در ماتم فروبرند. سزاست اگر اهل شوق و هم ذوق به اهل كمال و جمال تعزيت و تسليت بگويند. سزاست اگر خوارزم،خجند،ختا و ختن،تبريز و جمله تركستان صبر به صحرا فكنند وديده جيحون كنند. سزاست اگر زنده رود ظغيان كند،اروند بخروشد، ارس بانگ برآرد ، هيرمند مويه سر دهد و قره آغاج از جريان باز ماند . و نيز سزاست اگر دماوند، دنا ، سبلان و تفتان سر تعظيم در پيشگاه با عظمتت فرود آرند.
اكنون اي آموزگار عاشق، اي نشان اهل خدا ، اي مظهر انسانيت ،اي ساقي حسن و اي كمال هنر،اي شكوفه لبخند و اميد، اي شمع دلفروز، و اي پدر عزيز ! به يزدان، به قرآن، به ايمان، به وجدان، به ايران،به سر سبزت و به اجاقت قسم مي خوريم كه نگذاريم اجاقت خاموش شود.!! زيرا هزاران قافله دل همره توست!!
با اين همه باور اين موضوع كه او مرده است، مشكل حكايتي است.او پيش چشم اما غائب از نظر همه ماست. مي توان او را در سركلاس دانشگاه ديد كه با زبان فصيح و طنز گزنده اش مشعول تدريس است. مي توان او را در اطاق عمل بيمارستان ديد كه در قامت يك طبيب حاذق به همنوعانش فرصت زندگي دوباره مي بخشد. مي توان او را در دادگاه ديد كه داد مظلوم از ظالم مي ستاند. مي توان نواي موسيقي او را با گوش جان شنيد و ... آري او با ماست. اصلاً هر جا يك مجمع خوبي و لطف باشد، او نيز هست. او زنده است چونكه حقيقت هميشه جاويد است.
هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق ثبت است بر جريده عالم دوام ما