ايل گِئده گردي قالدي!

(به بهانه برگزاري دومين جشنواره ييلاق ايل قشقايي در تهران)

 

دربعد از ظهر يكي از روزهاي پاياني تيرماه سال جاري(91) آقاي (ن)يكي از دوستان زنگ زده و خبر برگزاري جشنواره را به بنده دادند. ايشان اصرار داشتند تا حتماً به اين جشنواره بروم. من نيز چنين كردم. مطلب حاضر حاصل اين ديدار چند ساعته هست.

در بيرون از ضلع غربي تهران و در منتهي اليه بولوار ارتش، وارد جاده باريك و پرپيچ وخمي مي شويم كه تابلوهاي كاغذي كوچك نصب شده در حاشيه جاده، ما را به سمت جشنواره راهنمايي مي كند.از دور چادرهاي سياه برافراشته شده و افرادي كه لباس محلي به تن دارند خودنمايي مي كنند.شكل وشمايل چادرها و نوع پوشش افراد بيانگر تعلق آنها به ايل قشقايي يا ساير ايلات و عشاير مي باشد.وارد دالاني مي شويم كه از سوي تپه هايي بلند و درختان سبز محصور شده است. آدم ناخودآگاه ياد دوران بچگي و زندگي در ايل مي افتد. اگر چه تيرماه است و هوا نيز گرم،اما خنكاي نسيمي كه گهگاه وزيدن مي گيرد، زندگي در طبيعت و حال وهواي عشايري را در وجود ما زنده مي كند.

اين جشنواره كه دومين سال است در اين مكان برگزار مي شود، به همت آقاي كاظمي از فرزندان برومند ايل قشقايي (طايفه نمدي) و البته با مساعدت شهرداري منطقه 1 تهران برپا شده است و تا پايان شهريورماه نيز ادامه خواهد داشت.به نظر مي رسد هر دو طرف راضي هستند يكي محتاج است و آن دگري مشتاق! شهرداري با واگذاري مكان و نيز تسهيلاتي چون آب وبرق، سرخوش از آن است كه دست به يك كار فرهنگي زده است. آقاي كاظمي نيز اميدوار است كه با باز شدن پاي اهالي پايتخت به اين مكان، بتواند هم ايل و آداب و رسوم آنرا معرفي كند وهم بخشي از هزينه ها نيز جبران شود.براي امثال من كه ديرگاهي است در تهران دودآلود و كثيف رحل اقامت افكنده ايم، اين جشنواره تلنگري به حساب مي آيد، تا فراموش نكنيم كه از كجاي آمده ايم و به كجاي اندريم؟!در ورودي جشنواره، غرفه هايي مستقر شده اند كه محصولات استاني محل استقرار هر عشيره نظيرصنايع دستي، شيريني جات، ترشيجات، گياهان دارويي و غيره را عرضه مي كند.از بس كه در تهران "فالوده"هاي بي كيفيت به اسم فالوده شيرازي به خوردمان داده اند، به محض مشاهده فالوده شيرازي به اتفاق خانم هوس مي كنيم يك فالوده درست درمان شيرازي ميل كنيم.

ميزباني اين جشنواره با ايل قشقايي است.به همين جهت اكثر چادرهاي برافراشته شده به اين ايل تعلق دارد.خيمه هايي چند نيز به نمايندگي از عشاير استانهاي لرستان، كرمانشاهان،خراسان، سيستان وبلوچستان و خوزستان نيز برافراشته شده است.بازار پخت نان،شيريني و آش داغ است. هركس سعي دارد هنر عشيره خود را براي بازديدكنندگان عرضه كند.چادرهايي نيز به رستوران سنتي اختصاص يافته است .ميزها و صندلي ها هم با دست بافت هاي ايلي تزئين شده اند. مشاهده منوي غذاها چه بسا اشتها را تحريك هم بكند. شهري هاي نآشنا شايد از زندگي عشايري،تصور يك زندگي رؤيايي و شاعرانه را داشته باشند، يعني كنار آب ،سايه بيد، ياري خوش و...!البته نمي توان انكار كرد كه اقشار مرفه ايلي يعني ايلخان ها و كلانترها سفره رنگيني داشته اند كه به بهاي استثمار ساير اقشار فراهم مي آمده است، اما زندگي ساير اقشار ايلي بيشتر با خونابه واشك وآه توأم بوده است تا با عيش و طرب. برنج و گوشت فقط سالي يك الي دوبار آن هم در مراسم عروسي و عيد نوروز سِرو نمي شده است!

 ترنم موسيقي از هر سو به گوش مي رسد.در اين ميان موسيقي حزين قشقايي شوري ديگر دارد.فصل مشترك همه آنها درد و غمي است، كه فقط يك فرد عشيره اي قادر به احساس و درك آن است.بي شك اين موسيقي حزين مولود اين شيوه زندگي است. حتي موسيقي به ظاهر شاد نيز در بطن و متن خود حامل غم است.ترنم موسيقي در كنار فرش ها و گليم هاي دست باف و ساير دست باف هاي عرضه شده براي فروش، براي لحظاتي مرا به دوردست ها و به ايام كودكي و موسم سال تحويل مي برد.خاطرات آن ايام در من زنده مي شود و بي اختيار اشك بر چشمانم حلقه مي زند.در دل خويش مي گويم خدايا چه سِحري در اين موسيقي و چه رمزي در نقش ونگار اين فرش ها نهفته است كه آدمي را چنين منقلب مي كند؟!جان كلام اينكه، گوش دادن به آواي موسيقي و غرق شدن در نقش هاي نگارين اين فرش هاي چشم نواز، هم شوق آور است و هم هراس آور!شوق آور از اينكه هيچ مشاطه اي نمي تواند هيچ عروسي را چنين بيارايد كه دستان هنرمند مادر يا خواهري بي ادعا با فرش كرده است.هراس از اينكه در آينده اي نزديك، بايد اين صنايع تنيده ز دل و بافته ز جان را در موزه ها سراغ بگيريم!

به نظر مي آيد كه بيشترين لذت را دختركان جوان شهري مي برند. آنها هستندكه با پوشيدن لباس هاي محلي و انداختن عكس از زواياي مختلف به قول خودشان "مي تركانند!"  و خاطرات خوشي را براي خود رقم مي زنند.عده اي از آنها اسب سواري را نيز در اين مكان تجربه مي كنند.احتمالاً آنها با عرضه فيلمهايي كه از اين صحنه ها گرفته اند و يا عكسهايي كه انداخته اند، خواهند توانست دوستان خود را "سورپرايز" كنند!

در جلوي يكي از چادرهاي قشقايي ساز ونقاره نواخته مي شود، كه جماعتي را به خود مشغول داشته است.در آنجا شاهد رقص دسته جمعي مردان جوان هستيم.البته رقص زنان از جانب "شرع" و "شارع" منع شده است.سپس نوبت به چوب بازي مي رسد.به جاي چوبدستي از شيلنگ آبي استفاده مي شود. به واسطه صرفه جوييهاي اقتصادي، لباس محلي اين جوانان از پارچه هاي ارزان قيمت تهيه شده است و لاجرم جلوه لباس اصيل قشقايي را ندارد .طرفه آنكه هيچكدام از اين جوانان سبيل ندارند. آنها شايد نمي دانند سبيل نماد مردان قشقايي بوده است و مردان بدون سبيل خروس بدون تاج را مي مانند! .در دلم به شكوه و عظمت گذشته ايل قشقايي مي انديشم و اينكه اكنون به چه روزي افتاده است! ،

به ابتكار آقاي (ن) با تعدادي از دوستان فرهيخته عشايري و شهري آشنا مي شويم و بازار بحث قومي و روشنفكري رونق مي گيرد. چاشني اين بحث ها صرف چاي باصطلاح "قند پهلو" و قليان است! ناخواسته گريزي نيز به سياست مي زنيم. مانند هميشه چيزي از اين بحث ها عايدمان نمي شود، تا اينكه بلندگوي جشنواره حاضرين را دعوت به تماشاي اجراي مراسم رقص و نير نمايش مراسم خواستگاري و خلاصه "عروس بران" قشقايي مي كند.قبل از شروع مراسم آقاي كاظمي -كه در لباس محلي، با ريش و سبيل انبوه و موهاي بلند فرفري خود،بيشتر شاهان هخامنشي را در ذهن تداعي مي كنند-به سابقه برگزاري اين جشن ها در داخل و خارج از كشور اشاره  و از يك محقق فرانسوي  نقل قول مي كند كه " حركت دستمال هاي زنان ايل در هنگام رقص مانند حركت بال زنبور است"!( من اگر جاي ايشان بودم مي گفتم كه ما زنبورهايي هستيم كه عسل توليد مي كنيم و مانند شما موبورها نيش نمي زنيم!) بگذريم،  نقش عروس و داماد را يك زوج جوان عشايري بازي مي كنند تا خداي ناكرده شرع به خطر نيفتد! ديالوگ ها كه بخش عمده كلمات آن را فارسي آميخته به زبان تركي تشكيل مي دهد، به وجهي انتخاب شده اندتا تأثيري مثبت به بيننده القاء كند.آقاي كاظمي با همان اوصافي كه ذكر شد با توضيحات تكميلي خود به زبان فارسي به اين مهم كمك مي كنند.با سعه صدر خانواده عروس مراسم خواستگاري در كمال سادگي انجام وطرفين خيلي زود راجع به "باشلق" به تفاهم مي رسند و بعد هم مراسم عروس بران است.عروس با دستمال هفت رنگ بر سر كه جمال او را از ديده ها پنهان مي كند، سوار بر اسب مي شود و به سنت معهود قشقايي ها يك پسر بچه نيز بر تَرك او نشانده مي شود، تا اولين محصول اين ازدواج پسر باشد! عروس در ميان هلهله و شادي زنان و مردان ايلي كه دست افشان و پاي كوبان او را مشايعت مي كنند وارد" حجله" مي شود.به همين راحتي! براي ما عشايري هاكه از اين مراسم فراوان ديده ايم، تعجب آور است كه از تهديدهاي پسر عموي عروس كه دختر عمو را ملك طلق خود مي داند و خواستگاران برون از حلقه فاميلي را تهديد به شكستن قلم پاي مي كند، خبري نيست! نمي توان به دوستان شهري كه مسحور سادگي اين مراسم هستند گفت كه جمال عروس پس از اينكه روبان يا در واقع سرانداز هفت رنگ او كنار مي رود، چقدر ديدني است. بيچاره آنقدر گريه كرده است كه دماغش ور قلمبيده است! و ....

 

با اين وجود بايد به اقاي " كاظمي"و تيم او دست مريزاد گفت  كه  واپسين تلاش ها را براي معرفي ايلي كه مي رود به خاطره ها  و تاريخ بپيوندد، تمام و كمال به انجام مي رسانند.شايد بايد با مرحوم طهمورث كشكولي هم صدا بود و چنين ناله و بانك برآورد كه:

گون گئدي زرده قالدي......ايل گئدي گردي قالدي!

دويمادوم  آلا  گوزدن.......اورگ ده دردي  قالدي!

اگر آن مرحوم از غم هجر يار ناله و فرياد مي كرد، حال بايد در فقدان ايلي گريست كه " بار بربست و به گَردش نرسيديم و برفت"!