ئولکه میز!
ئولكه ميز !
چله بهمن ماه تازه آغاز شده بود كه ما دوره سه ماهه آموزش نظامي را در پادگان 06 تهران به پايان برده وقرار بود به مناطق مختلف كشور تقسيم شويم . شرايط جنگي بود ودر هر حال ما به مناطق جنگي اعزام مي شديم.گروه 12 نفره ما، دوست داشتيم كه با هم باشيم . در روز موعود همه سربازان در جلوي ستاد پادگان ازدحام كرده بودند. مشاهده برخي از سربازان كه همراه با يك درجه دار يا افسر رفت و آمدهاي مشكوكي به داخل ستاد مي كردند، حاكي از آن بود كه در همان آغاز كار، انقلاب از يكي از شعارهاي اصلي اش كه جلوگيري از تبعيض و پارتي بازي است، دارد منحرف مي شود! با اين حال ما فقط نظاره گر بوديم و كاري از دستمان برنمي آمد. در موارد نادري هم كه اعتراضي صورت مي گرفت، تهديد مي شديم كه به جرم جوسازي و ايجاد بي نظمي به حراست معرفي خواهيم شد! هيچ سرباز عاقلي هم مايل نبود در شرايط جنگي كارش به حراست كشيده شود! مركز آموزش پشتيباني تبريز (مراپش) از جمله جاهايي بود كه سهميه بيشتري به آنجا اختصاص يافته بود. گروه ما كه اكثراً از بچه هاي قشقايي نيز بوديم، داوطلب اعزام به تبريز شديم. گفته مي شد، به كساني به تبريز اعزام شوند، درجه گروهباني اعطا خواهد شد. بهر حال اين از سرباز عادي بودن خيلي بهتر بود.البته براي من ، اين مسئله اصل نبود. من از همان كودكي به لهجه آذري علاقه خاصي داشتم و از لحن خاص آذري ها در اداي كلمات ، خوشم مي آمد. مخصوصاً يك وقتي كه در بيمارستان به مناسبتي با يك خانم پرستار آذري به تركي ديالوگ كرده بودم، سر از پا نمي شناختم! فزون بر اين در فرهنگ و آواز و فولكلور قشقائي ها، عشاق و قهرمانان آذري همچون " اصلي و كرم" و " قوچ كوراوعلو" جايگاه والايي داشتند. خوانندگان قشقايي نيز در هنگام آواز خواندن از اشعاري استفاده مي كردند كه يادآور اتصال فرهنگي ما به خطه آذربايجان بود و چنين مي نمود كه تبريز سرزمين مادري ماست !
بو يول گِدر تبريزه قناتي ريزه ريزه
تاري بير يول وير بيزه واراگ گِئدك اولكميزه
اين راهي است كه به تبريز ختم مي شود خدايا سببي ساز تا ما به سرزمين مادري خويش رجعت نمائيم !
اكنون نيز خداوند سبب ساز شده بود كه ما به ديدار سرزمين مادري نائل شويم. توصيف دوستان سرباز آذري زبان از "گوزل" هاي تبريزي! نيز اين اشتياق و علاقه را دو چندان ساخته بود!
انتقال ما به تبريز با قطارهاي فرسوده دست چندم صورت مي گرفت. صداي ناموزون و گوشخراش قطار و ناله هاي اعصاب خرد كن آن، كوچكتري خللي در اراده ما وارد نساخت. ما سربازان در داخل كوپه هاي محل استقرار با پسر خاله هاي آذري زبان خود دسته جمعي آواز مي خوانديم!
آل سازي، چال سازي! ائللر اويناسون!تِللر اويناسون! آي آمان، گَل مارالوم! گَل گوزليم!
اين ساز را بگير و در آن بدم! تا ايلي به رقص درآيد و كمند گيسوان يار آشوب به پا كند! اي آهوي من و اي عزيزم بيا در آغوش من آرام گير!
ما براي رسيدن آن لحظه موعود ثانيه شماري مي كرديم.روز بعد در يك هواي سرد و برفي قدم به سرزمين مادري گذاشتيم. از همان، دروازه ورودي پادگان با فرمان "گاباخدان نظام" ! از ما استقبال شد. چه افتخاري بالاتر از اين كه همان شب اول، وظيفه نگهباني از بخشي از سرزمين مادري به من و يك سرباز ديگر محول شد! هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. همه جا ساكت و تاريك و صدايي جز صداي سرما و دندان نبود! اگر چه ما همه لباسهاي لازم را اعم از ،گرمكن، پليور مخصوص، بلوز و شلوار، آوركوت با تويي مخصوص و بالاخره يك پالتو نيز به تن كرده و كلاه پشمي گوشدار به سر گذاشته و دستكش نيز به دست كرده بوديم، ولي باز هم سرماي سرزمين مادري ما را نوازش مي كرد! براي فرار از نوازش زيادي، ناچار تفنگهاي خود را بر پشت گردن نهاده و شروع به كلاغ پر رفتن كرديم، اما از محبت اوليه كم نشد كه زياد هم شد! در همان احوال به ذهنم خطور كرد كه نكند سوز سرما، نياكان ما را از سرزمين مادري فراري داده باشد!
پادگان محل استقرار ما با عبور يك خيابان از وسط آن كه اطرافش نيز سيم خاردار كشيده بودند، عملاً به دو قسمت تقسيم مي شد.هر دو بخش با يك زير گذر به هم متصل مي شدند. يكي از بخشها ، محل برگزاري مراسم صبحگاه بود و ساختمان مربوط به تشكيل كلاسهاي دوره تخصصي نيز در آنجا قرار داشت. براي ورود به جايگاه خاصِ مراسم صبحگاهي ، ما بايد از زير گذر عبور مي كرديم . هر فرماندهي ، گروهان خود را كه حدود 150 نفر بود، با فرمان مخصوص يك، دو، سه و چهار كه توأم با پاي كوبيدنهاي مستمر ما سربازان بود، به سمت جايگاه هدايت مي كرد.فرمانده ما كه قدري تپل و داراي غبغب نيز بود، در حالي كه با جديت فرمان مي داد و محكم پاي بر زمين مي كوبيد، عبغبغش نيز تكان مي خورد وبهانه اي براي خنده ما مي شد. من معتقد بودم كه او جوگير شده و عمداً باد به غبغبش مي اندازد! در اين گيرودار، صداهاي متفاوت در هم مي پيچيد و ما سربازان نيز از فرصت استفاده و بعضي از بچه هاي شيطان صداي "عوعو" از خود ساطع مي كردند! فرماندهان ما را به "خفه" شدن و "وزوز" نكردن دعوت مي كردند! ولي ما نيز كار خودمان را مي كرديم. در چنين هنگامه اي من ياد عبور ايل و احشام از پوزه شيراز يا همان "شيراز بوروني" مي افتادم! كه صداي چوپانها با بع بع گوسفندان و عرعر سوزناك! خرهاي پيله وران دوره گردقاطي مي شد.
. بعد از مراسم صبحگاه و صرف صبحانه، ما بلافاصله در كلاسهاي آموزش تخصصي مستقر مي شديم. نمرات حاصله از امتحانات پايان دوره، تأثير به سزايي در تقسيم بعدي ما داشت.بفهمي نفهمي يك رقابت پنهاني بين ما دوستان وجود داشت. خلاصه اين برنامه هر روز ما بود. در يكي از همين مراسم صبحگاهي روزانه، فرمانده پادگان از سربازان بي تربيتي صحبت كرد كه احترام به مافوق خود را بلد نيستند.همه ما دعوت شديم كه در هر شرايط به محض رؤيت يك مافوق احترامات لازمه را مرعي داريم و مخصوصاً يادآور شد كه مجازات سختي در انتظار خاطيان از اين دستور خواهد بود. بد نيست از غذاي پادگان و فعل و انفعالات حاصل از صرف اين غذاها نيز ذكري به ميان آيد.پنجشنبه شبها كه فردايش مراسم صبحگاهي در كار نبود، ما سربازان در وصف مراسم رژه و غذاي پادگان، دسته جمعي چنين مرثيه سرايي مي كرديم :
اي خدا اي الله (الا) ما شديم خسته . بس كه ما را مي برند قدم آهسته
به چپ چپ،به راست راست، عقب گرد و خبردار به چپ چپ وبه راست راست و عقب گرد و خبردار!
غذاي هر روز ما برنج و آش و عدسه اگر خوب هم بپزند فضله موش و مگسه!
بخورم، نخورم، گشنه مي مونم قدر آش ننه مو حالا مي دونم!
هنوز بعد از سالها ليموهاي خشك شناور بر سطح روغني آبگوشت از جلوي چشمانم رژه مي روند. هر بيل برنج بايد ميان ده نفر تقسيم مي شد! خوردن اين غذاها و حركات ورزشي و نظامي بعدي،چه بسا باعث مي شد كه بعضي وقتها روده و معده ما عنان از كف بدهند و مصيبتي را رقم زنند كه مگوي و مپرس! در چنين هنگامه اي ما سربازان به مناطق استراتژيك پناه مي برديم! ناگفته پيدا بود كه در چنين شرايطي سرعت و مهارت، حرف اول را مي زد. بارها ديده مي شد كه سربازي كه نوك كمربند خود را در دست دارد، از دستشويي خارج و دوان دوان به سمت كلاس درس مي رود! چون حتي چند ثانيه تأخير نيز پذيرفته نبود. يك بار اين بلا براي خود من نازل شد! من كه متعاقب عصيان و شايد هم قِصيان! معده ، به منطقه استراتژيك پناه برده و با حداقل زمان ممكنه رفع مشكل كرده و همچون غزالي تيزپا و البته كمربند به دست، عازم كلاس بودم، در آستانه در به يك مافوق برخوردم.! در لحظه بايد تصميم مي گرفتم، يا دست راست را به نشانه احترام بيخ گوش مي بردم تا ثابت كنم بي تربيت نيستم. اگر چنين مي كردم، مصيبتي بروز مي كرد كه حتي فراتر از بي تربيتي بود! اما بهر حال ما سرباز بوديم و اگر لازم بود بايد "سر" مي باختيم و خم به ابرو نمي آورديم.من گزينه اول را انتخاب كرده و با تمام وجود احترام نظامي به جا آوردم!!