نقدي بركتاب " خاطرات ملك منصور خان قشقايي

در آستانه ‹‹روز معلم›› كه مصادف با سالگرد وفات مرحوم ‹‹محمد بهمن بيگي›› نيز هست، در نظر داشتم مطلبي پيرامون ايشان در وبلاگ قرار دهم. همزمان با مطالعه كتاب ‹‹خاطرات ملك منصور خان قشقايي›› دريافتم كه در صفحاتي از كتاب،  انتقاداتي متوجه بهمن بيگي و تعليمات عشايري شده است.بنابراين بهتر آن ديدم تا در اين نوشته افزون بر نقد كتاب، از شخص بهمن بيگي و كارهاي او نيز دفاعي كرده باشم.لازم به ذكر است كه دفاع من از بهمن بيگي به هيچوجه به مفهوم  تخريب جايگاه خوانين قشقايي و ناديده انگاشتن مبارزات آنها عليه حكومت ظلم وجور پهلوي (پدر و پسر) نخواهد بود.

كتاب" خاطرات ملك منصور خان قشقايي" به كوشش كاوه بيات و منصور نصيري طيبي از سوي نشر نامك در اسفند 1391 به طبع رسيده است.از آنجا كه تدوين كنندگان اين خاطرات، بويژه كاوه بيات از مورخان صاحب نام درحوزه ايلات مي باشند، احتمال وقوع خطا در ثبت سالهاي وقوع حوادث بعيد است واين يك نقطه قوت بشمار مي رود.

در ابتدا، ذكر اين نكته خالي از لطف نخواهد بود كه گفته شود ،‹‹خان›› حلقه وصل جامعه ايلي با جوامع روستايي و شهري و نيز با حكومت ايالتي و مركزي بوده است. اخذ و جمع آوري ماليات از سوي خان  براي حكومت و دريافت حكم حكومتي ، يك رابطه دو سويه بوده است. خان خود از جنس ‹‹ايل›› بوده و به زبان ايل سخن مي رانده است.به همين جهت توده هاي ايلي نه از سر اجبار، بلكه با ميل و رضا به فرمان هاي خان گردن مي نهاده اند.براين اساس خان محور ‹‹وحدت›› و عامل انسجام بوده است . خان به مدد حمايتِ ايل ، مجالي براي عرض اندام در مقابل حكومت مركزي مي يافته است و از اين رهگذر موقعيت خود را در معادلات سياسي تحكيم مي كرده است البته ناآگاهي و بي سوادي توده هاي ايلي نيز مزيد بر علت بوده است. در نقد اين كتاب ، هدف ما ارائه چهره معصوم يا قديس از شخص يا اشخاص خاصي نيست .با اين وجود نمي توان ،احساسات عشايري را نيز به يك سو فكند.

 اساساً اكثر قشقايي ها (افراد ميان سال به بالا) اطلاعات كافي پيرامون ايل و تاريخ آن دارند.به جرأت مي توان گفت، همه مي دانند ملك منصور خان پسر ايلخاني تيرانداز ماهري بوده و كبك را در هوا شكار مي كرده است. اين انگليسي ها و قوام الملك شيرازي بوده اند كه بين صولت الدوله و برادرانش سردار احتشام و سالار حشمت ، اختلاف انداخته و از آب گل آلود ماهي مي گرفته اند.همچنين بيشترين خيانت از ناحيه كسان و خويشاوندان ايلخاني در حق وي روا داشته مي شده است.اين بدان مفهوم نيست كه خاطرات ‹‹خان›› چيزي به دانسته هاي قبلي ما اضافه نمي كند.اتفاقاً چون روايتگر اين خاطرات پسر دوم صولت الدوله ايلخاني معروف مي باشد،از اهميت مضاعفي برخوردار است. خان به مدد حافظه قوي خود، حوادث را با جزئيات بيشتري بيان مي كند.

خان در ذكر اين خاطرات بيشتر در قامت يك فرد ايلي و صاحب احساس ظاهر مي شود تا يك سياستمدار خشن! ‹‹ من خود ايلي هستم...احتمالاً احساسات و اطلاعات من با نظرات نويسندگان ديگر تفاوت دارد›› (ص11) انس با طبيعت، عشق و علاقه به شكار آهو وكبك، وجه ديگري از شخصيت خان را تشكيل مي دهد. ‹‹ .... تا زنده هستم به طبيعت خواهم رفت. خيلي از افراد نمي دانند كه طبيعت و كوه براي خودش چه صدايي دارد›› (ص32) عشق و علاقه خان به قشقايي و هر آنچه رنگ و بوي قشقايي دارد، در خور تحسين است. خان، منطقه قشقايي را بهشت برين مي داند. ار ‹‹ هواي آزاد، چشمه سارها، گوشت شكار،كبك، بره، لبنيات ، سبزي كوهستان و انواع زراعت ››ياد مي كند .و اضافه مي نمايد كه ‹‹..قشقايي ها براي همين نيازي به تملق گويي به فرنگي جماعت نداشتند.››(ص11) اين عشق تا بدان پايه هست كه خان آرزوي آن داردكه در بالاي كوه آيقر (هايقر) و در زير درخت بَن بزرگ (يورد اجدادي) دفن شود!

چنين مي نمايد كه خان از سياست بيزار و گريزان بوده است. اما شرايط موجود و جايگاه پدرش به عنوان ايلخان ايل قدرتمند قشقايي، لاجرم او را به وادي سياست مي كشاند.خان در سن ده سالگي ناخواسته جز، سياستمداران مي شود. به قول خودش " ...از لندن گرفته تا تهران و فارس مي دانستند كه پسر دوم صولت الدوله نزد فرمانفرما حاكم ايالت فارس گروگان مي باشد".(ص138)    و ناگزير با رقباي سياسي پدرش يعني قوام الملك شيرازي، كلنل اورتون كنسول انگليس و ديگران معاشرت داشته است.مهمتر از همه، به هنگام بازگشت احمد شاه از پاريس به ايران، در پل آبگينه كازرون به اتفاق پدر به ديدار شاه و سردار سپه (رضاخان ) مي رسد.در زمان نخست وزيري مستوفي الممالك، بواسطه دوستي صولت الدوله با وي، خانِ جوان فرصت مي يابد تا در معيت نخست وزير به استان مازندران برود. مستوفي الممالك ازاسب سواري و شكارِ خان تمجيد و او را "مسيو" خطاب مي كند. (چون دركالج آمريكايي ها در تهران درس مي خوانده است). در حدود 16-17 سالگي از سوي رضاشاه مأمور خواباندن شورش و به قول خودش، انقلاب قشقايي ها (شورش سال 1308)مي شود. وي خود به شورشيان مي پيوندد. اين اقدام جسورانه ، با آن سن و سال كم باعث شهرتش در منطقه مي شود و بالاخره به توصيه مقامات نظامي فارس ، حكم ايلخاني گري او از سوي رضاشاه صادر مي شود.اوصاف ملك منصورخان از رويدادهاي سياسي و غير سياسي و اشخاص درگير در اين رويدادها ، آن هم از نگاه يك جوان ايلي جالب است!

اطلاعاتي كه او از ايلات، طوايف و تيره ها، وجه تسميه برخي از ايلات و خاستگاه تيره هايي مانند تيره گَنجايي كشكولي، چَركس ها (ص 51،393 و 431)، ايگدِر، بُل لو  (ص 26) و دارغاها (ص30) مي دهد و همچنين  اطلاعات مربوط به سازمان ايل، جغرافياي محل استقرار طوايف ، مسيرهاي كوچ ايل از قشلاق به ييلاق و برعكس (ص42) ،آداب و رسوم آنها و بويژه مراسم سال تحويل (ص42)،چگونگي صدور احكام كلانتران، اخذ سند ماليات از آنها و اِعطاي خلعت كلانتري، همه و همه مي تواند هم براي افراد ايلي و هم براي جامعه شناسان و مورخان جالب و در خور اعتنا باشد.فزون براينها، توصيف تشكيلات صولت الدوله ايلخاني مشهور از زبان پسرش، روايتي صددرصد موثق از سلسله مراتب اشرافيت كهن ايلي را  به نمايش مي گذارد.ملك منصورخان با جزئيات كامل وظايف "نوكرباب"ها ، "پاركابي"ها ، كلفت ها،پيشخدمت ها، ميرآخور،ناظرها، منشي ها، رمه بان، يوردچي، خلوت فراش ، گارد ايلخاني ، قوشچي ها ، عاشق ها و... را بر مي شمارد.

خان در جاي جاي خاطرات خود سياهه اي از اموال منقول و غير منقول صولت الدوله - كه رمز وراز قدرت فراوان  وي در آنها نهفته است- را به شرح زيربه دست مي دهد:

هزاران ماديان و شتر (ص82)، زايمان 3500 رأس ماديان فقط دريك سال (ص28)  و 8000 پوند طلا و مقدار هنگفتي اشرفي كه دست كم پنجاه تا شصت سوار و نوكر باب آنها را به تَركِ اسب مي بستند، (ص103)چهارصد من ترياك(ص177)،... و نيز مالكيت باغاتي مانند باغ سلطان آباد، باغ گلشن و باغ ايلخاني در شيراز (ص59) و سيزده باغ شخصي در آب گرم و...همچنين مالكيت كامل يا مشترك املاك و مراتع بلوك فيروزآباد(پنجشير ، دهرود)، بلوك كارزين، مبارك آباد (ص74) بلوك هنگام، بلوك خسرو شيرين، ده عرب لر( متعلق به خديجه بي بي) خواجه كامفيروز و مِهجَن آباد (ص 49)، دِزكرد (ص51) نخودان (يورد تابستاني)، چاه كاظم(يورد زمستاني) ، گُدارگَچن(شكارگاه اختصاصي) مكويه، زنگويه گرمشت و .....

خاطراتي كه رنگ و بوي سياسي دارند، بيشتر ناظر به جنگ با نيروهاي دولتي مي باشد.خان يا خود در اين جنگ ها شخصاً حضور داشته است و يا روايتي دست اول از زبان اشخاص درگير در اين قبيل جنگ ها، (مانند جنگ نيروهاي دولتي با بوير احمدي ها از زبان كا لهراسب معروف(ص207-204) و يا جنگ سميرم از زبان محمد ناصر و خسرو قشقايي) به دست مي دهد. او از شكست ها و پيروزي ها مي گويد، از لحظاتي كه سپر بلاي نيروهاي دولتي در تعقيب نيروهاي باصطلاح ياغي عشايري بوده است ، بي كم و كاست سخن مي راند.خان با حافظه بسيار قوي خود از ذكر نام تك تك اشخاص آن هم با شناسنامه ايلي ( نام طايفه،تيره ) غفلت نكرده است .البته در خلال اين خاطرات از يادآوري شكار آهو كبك و تيهو در هر فرصت ممكن نيز، رويگردان نيست. وي همچنين از شكست  مفتضحانه سلطان عباس خان ، نظامي شارلاتان و مردم آزار ،در مصاف با خود ( مسابقه تيراندازي و شكار) مي گويد. همه اينها  بويژه رفتار ظالمانه و تحقير آميزي كه با قشقايي ها –پس از عزيمت صولت الدوله به تهران – صورت مي گيرد، مي تواند سنديت داشته باشد. بدون ترديد  فرزندان و نوادگان اشخاص درگير در جنگ ها به استناد خاطرات خان ، از دلاوري هاي پدران خود با غرور و افتخار ياد خواهند كرد. البته معدودي نيز شرمسار معرفت و مرامِ پدران يا پدر بزرگشان خواهند شد!

فصلي از خاطرات خان به شكل گيري "نهضت جنوب با هدف پايان دادن به غائله فرقه دموكرا ت آذربايجان به رهبري پيشه وري، اشاره دارد.علت اين اقدام، نفوذ فزاينده كمونيستها در شمال(فرقه) و در جنوب(حزب توده)، عدم اطمينان به قشون ايران و بي تفاوتي دولت قوام السلطنه و به قول خان" لاس زدن دولت قوام السلطنه با پيشه وري و شركا"(ص467) عنوان مي شود.البته اين كار حاصل ملاقات برادران قشقايي با جرج آلن سفير وقت آمريكا ، اشخاص نزديك به انگليسي ها در تهران و شيراز و نيز برخي از خوانين بختياري بوده است.هدف نيز نه حمله و غارت، بلكه آگاهي دنيا از اوضاع حاكم بر ايران بوده است. ناصر خان فرمودند "...اگر به شيراز حمله كنيم، ايل در حال عبور و سواره هاي قشقايي و بويراحمدي و غيره به شهر مي ريزند و آن جا را غارت ميكنند و شيراز در اين حمله از بين مي رود. ما براي غارت و فتح به شيراز و پادگان آن نيامده ايم، آمده ايم دنيا را از وضع فعلي ايران آگاه كنيم" (ص470)

خان در تحليل اين واقعه مي گويد: "...بعداً كه خوب فكر كردم ، به نظرم رسيد عميات حنگي ما و تلگرافات ما از بوشهر باعث شده بود، سران انگليس و آمريكا با مارشال استالين در پس پرده تماس گرفته و صلاح بر اين ديده بودند كه ماجراي ايران را تمام نمايند. بنابراين پيشه وري و قشون خود را از ايران خارج نمايند و اسمي هم از غائله فارس برده نشود، فقط گفته شود شاه به آذربايجان رفت و اين كار را تمام كرد. با كمونيستها بدرفتاري نشود، بلكه محبت هم بكنند، حزب توده به روشنفكر تبديل شود. اما اسمي از قشقايي برده نشود."

نتيجه اي كه از اين اقدام عايد برادران قشقايي مي شود اين است كه "...بت هاي تهران بادي به غبغب انداخته و سرلشگر معيني را با دستور خلع سلاح قشقايي به شيراز فرستادند.."(ص483)

ملك منصورخان از جنبش ملي شدن نفت خيلي كوتاه سخن مي گويد و حتي معتقد است، ‹‹حمايت از نهضت و مصدق  آخرين تيشه اي بود كه ما چهار نفر (برادران قشقايي)بر ريشه فاميل صولت الدوله و ايل قشقايي زديم›› (ص486) البته در مجموع از اين اقدام و عواقب بعدي آن، احساس رضايت مي كند.".. حال كه به عقب نگاه مي كنم، مي بينم كه كار بسيار خوبي كرديم. خود ما ، ايل ما و املاك ما صدقه بر خاكي كه ايران ناميده مي شود، گرديد و پيش نفس خود شرمنده نيستم. من در آن زمان يك فرد دنيا ديده بودم و مي دانم عملي كه ما كرده ايم خودكشي و نابودي ايل و فاميل مان است." (ص486)

اگر چه  خان از اهميت سواد ، اشعار و موسيقي در نزد ايل قشقايي ياد مي كند(ص 38 و 67) و حتي استخدام معلمان خصوصي از سوي پدرش براي فراگيري فارسي، عربي و انگليسي توسط خودش را يادآور مي شود. (ص67) و از اينكه بچه هايش در بهترين جاي دنيا (ژنو) به مدرسه مي روند، احساس رضايت مي كند (ص497)مع الوصف آنجا كه نوبت به سواد بچه هاي توده هاي فقير ايلي مي رسد، نظر ديگري دارد! وي در قضاوت پيرامون شخص محمد بهمن بيگي و تعليمات عشايري از مسير اعتدال خارج مي شود! اين دقيقاً جايي است كه تفاوت احساسات خان با احساسات ديگران را عيان مي كند.

خان از همكاري بهمن بيگي با "ماير" جاسوس آلماني در جنگ جهاني دوم مي گويد و اينكه بهمن بيگي بدون اطلاع ناصرخان، "شولتز "آلماني را به فارس و اردوي خان مي برد. به باور خان ، پشت كردن امثال "زياد خان دره شوري" به نهضت و حمايت از دولت كودتا، به تشويق و اغواي بهمن بيگي بوده است .خان از بهمن بيگي به عنوان پادوي شاه و آمريكا ياد مي كند. همچنين از املاك، باغ و خانه هاي بزرگ وي درشيراز مي گويد. (ص497)

در بادي امر چنين به ذهن متبادر مي شود كه اين شيوه قضاوت، برآمده از پاره اي مسائل شخصي ميان دو طرف باشد، كه در مناسبات ايلي وجود داشته است.. اما  وقتي كه خان در مقام مقايسه مي گويد: "...خان ايل براي حفاظت از مملكت با خارجي ها در مي افتد، مي كشد و كشته مي شود، نه براي مقام يا پر كردن جيب".  حال آنكه " با ايجاد مدرسه عشايري، سنت ايلي شروع به اضمحلال كرد.بهمن بيگي وظيفه داشت، فرهنگ قشقايي را از بين ببرد. "(ص498)  ديگر نمي توان منكر تفاوت فكر و عمل هر دو مرحوم (خان و بهمن بيگي) راجع به ايل شد.

با وجود ارادت تمام و كمال به ساحت خان متوفي و در عين تحسين غيرت، تعصب و غرور ملي و ايلي وي و وقوف كامل از رنجها و مرارت هايي كه در دوران زندگي، به خاطر اهداف خود متحمل شده است، در اين فقره نمي توان با وي هم عقيده بود.

خان اين همه را مي گويد، اما آنچه نمي گويد اين است كه بهمن بيگي هم به عنوان يك فرد تحصيل كرده، در آن بازار آشفته سياست، براي خود هدفي داشته است و چه بسا براي نيل به مقصود ، بختِ خود را از طريق همكاري با آلماني ها -كه در نزد افكار عمومي ايران محبوب بودند- و نيز حشر و نشر با توده اي ها آزموده باشد. مگر نه اين است كه خان براي اخذ ويزاي روسيه شخصاً به كنسول روسيه در تهران مراجعه مي كند و پس از برخورد گرم كنسول، از اينكه از كمونيسم لولويي ساخته و پرداخته شده، اظهار تأسف مي كند.حتي براي تمديد اقامت خود در ژنو ، دست ياري به سوي دكتر فريدون كشاورز از رهبران تبعيدي حزب توده دراز مي كند.(ص193) آيا غير از اين است كه خان نيز ، براي از بين بردن حكومت پهلوي ، در دانشكده نظامي آلمان دوره تيراندازي با پارابلوم، آشنايي با عمليات جنگي توپخانه، خمپاره انداز، آشنايي با بيسيم و چتربازي ديده بود.؟ (ص280) اساساً آيا ورود اتباع بيگانه به ارتش آلمان اينقدر سهل و آسان بوده است؟ " ..به من و محمد حسين گفتند كه در برلين بمانيم..به اين دليل ما را در آلمان نگاه داشته بودند، تا اگر كار آنها به ايران كشيد، در هنگام ورود به ايران از وجود ما استفاده كنند(ص288) "..مافقط مي خواستيم پوزه رضاشاه را به خاك بماليم". ص(291) . خان نمي گويد كه چرا ناصرخان با آغوش باز از شولتز آلماني استقبال مي كند؟ در گرماگرم جنبش ملي شدن نفت، خان حتي براي جلب موافقت"شاه "داير بر نمايندگي محمدحسين خان قشقايي از آباده (نمايندگي مجلس17) به ديدار شاه نيز مي رود.(ص484)آيا اين به معنا نوكري شاه بايد تلقي شود؟! فزون بر اينها آيا اموال و دارايي بهمن بيگي با اموال و دارايي خان و برادرانش قابل قياس است؟ بعيد مي دانم اين همه ثروت و مكنت همه از بركات عنايت خداوندي بوده باشد!

معلوم نيست زياد خان دره شوري با آن همه تجربه ،چرا بايد با طناب  محمدبهمن بيگي به تهِ چاه مي رفت؟.آيا ثبت قسمت اعظم دارايي هاي خان و برادرانش از سوي زيادخان، در سالهاي دورتر(ص354) نيز با اغواي بهمن بيگي بوده است؟ اگرحفظ سنت ايلي به معناي آن است كه افراد ايلي كماكان "نوكر باب"، "پاركابي"، و... باشند و خان نيز در كالج آمريكايي ها درس بخواند و سوار اتوموبيل شخصي اسكس توليد كمپاني هودسن شود ، (ص197)همان بهتر بود كه از بين مي رفت. اگر مرادِ خان، نابودي زبان قشقايي است ، بايد گفت كه رمز پويايي يك زبان در خلق آثار نوشتاري به آن زبان است ،كه با آن ميزان از سواد در سطح جامعه قشقايي و حساسيت حكومت به هيچوجه امكان پذير نبوده است.مشكلي كه حتي در حال نيز به قوت خود باقي است.اين اتهام كه بهمن بيگي باعث نابودي زبان قشقايي شده است، وجاهت قانوني ندارد.بهتر است همه كلاه خود را قاضي كنيم و از خود بپرسيم ، در افتادن خان ها و كلانترها با دربار و خارجي ها و سازگاري امثال بهمن بيگي با آنها، كداميك حاصل و نتيجه بهتري براي مردم قشقايي و ساير ايلات داشته است.به نظر نمي آيد فهم اين موضوع چندان مشكل باشد.آيا راه اندازي كارگاه قالي بافي عشايري از سوي بهمن بيگي، حفظ سنت و فرهنگ نيست؟ آيا نواختن ساز وكرنا و نقاره ، همراه با رقص محلي در مراسم هفتگي موسوم به "گلگشت و شو"  در سالن آمفي تئاتر دبيرستان عشايري ،نوعي پاسداري از فرهنگ نيست؟آيا فراموش كرده ايم كه دختران عشايري با لباس رنگي محلي در سر كلاس درس دانشسرا و دبيرستان عشايري حاضر مي شدند؟ آيا تحويل  صدها و بلكه هزاران معلم، متخصص، مهندس، پزشك، قاضي، استاد دانشگاه به جامعه ايران خدمت به فرهنگ نيست؟ و....

همانگونه كه در ابتداي اين نوشته آمد، هدف ما قهرمان ساختن يكي به زيان ديگري نيست .ولي نمي توان منكر حقيقت نيز شد. دوستان و جوانان عزيز ايلي و قشقايي بايد به دور از برخوردهاي تهاجمي  و در يك فضاي منطقي پيرامون اين قبيل موضوعات بحث و تبادل نظر كنند، تا  ناخواسته ، سرمايه ها و داشته هاي معنوي ايل سرافراز قشقايي زا به باد فنا ندهند؟ همانقدر كه مبارزات ايلخاني و فرزندانش با حكومت پهلوي مايه افتخار براي قشقائي هاست. سازگاري بهمن بيگي و بهتر است گفته شود فرصت طلبي او در خدمت به عشاير ايران و بويژه عشاير قشقايي نيز شوق آور است.امروز وظيفه قشقايي هاي جوان و تحصيل كرده است تا با مروري به كارنامه اعمال پيشينيان خود و با در نطر گرفتن شرايط موجود، حداكثر تلاش خود را به كار برند تا ضمن حفظ جنبه هاي مثبت فرهنگ خود در جهت ارتقاي زندگي توده هاي فقير ايلي تلاش نمايند.