اویدوم اویدوم ‘ گویده ووردوم!
اويدوم اويدوم!
در ايل قشقايي همچون هر عشيره ديگر، عرف،عادت و سرگرمي بيشتر از طبيعت زندگي عشايري و امكانات اين نوع زندگي الهام مي گرفته است . از جمله سرگرمي هاي نوجوانان ايل كه بيشتر در ايام بهاران بدان مي پرداخته اند، بازيهاي خاص ايلي مانند "اويدوم اويدوم"، "اختر آغاجي"، "چليك" و ... بوده است . اين بازي ها احتمالاً درهمه طوايف ايل با اندك جرح و تعديل با نامهاي شايد قدري متفاوت وجود داشته است. اويدوم اويدوم، گويده ووردوم! (رو هوا زدم!) يكي از جمله بازي هايي است كه از سوي نوجوانان ايل برگزار مي شده است.. وجه تسميه نام اين بازي مشخص نيست . شايد شبيه تبليغات تلويزيوني فعلي بيشتر تعمد داشته اند كه قافيه پذير باشد ! اين بازي هم بصورت دو نفره و هم چند نفره برگزار مي شود. اگرچه من خود از جمله بازيگران اين نوع بازي ها بوده ام، متأسفانه جزئيات آن را از ياد برده ام. همينقدر مي دانم كه فرد شروع كننده در حالي كه چوبدستي اش را در هوا مي چرخاند با گفتن عبارت اويدوم اويدوم آنرا تا حد ممكن به هوا پرتاب مي كرد. سايرين نيز با جواب "گويده ووردوم"" همچون موشكهاي رهگير! ، چوبدستيهاي خود را با هدف اصابت به چوبدستي اولي به فضا پرتاب مي كردند!و ....
معمولاًٌ در روزهاي پاياني يك سال پربارندگي كه بهار خوبي را نويد مي داد، شور وشوقي در ما بچه ها ايجاد مي شد. بره كوچولوها نيز با نوشيدن شير خالص مادر با تكان دم اين شادي را بروز مي دادند. كره خرها نيز با بدو بايست هاي خاص "كره خرانه" خود كه پاره اي اوقات با صداهاي مشكوك و موزون! نيز توأم بود، از خود شادي در مي كردند !
در يكي از روزهاي بهاري، من و دوست هم سن وسالم كه البته پسر چوپان ما هم بود، تصميم گرفتيم در همان نزديك چادرهايمان اويدوم اويدوم بازي كنيم. پدر وي به رسم متعارف ايل نام او را بصورت مچاله شده يعني "كري" (به ضم ك) خطاب مي كرد.البته اين اسم چندان هم بي مسمي هم نبود. حالت چشمان"كوري" مثل كساني بود كه بخواهند خيره به نور خورشيد بنگرند! البته كوري به هنري منحصر به فرد نيز آراسته بود. او بلد بود با فرود آوردن پياپي ضربات انگشتان خود به گلويش (به سبك و سياق رزمي كاران) و خارج نمودن آواهاي خاص از حنجره ، موسيقي خاصي خلق كند كه مورد توجه آقاي مدير! (آقا معلم) نيز واقع مي شد. من پسر كدخدا بودم و از يك اسم امروزي نيز برخوردار بودم ،نامم چكش كاري هم نمي شد.! البته به اقتضاي فضوليها و شيطنت هاي گاه بيگاه از سوي پدر مشمول دريافت القابي خاص مي شدم كه موقتي بود! بهرحال بعد از چند دور بازي به شرحي كه به آن اشاره شد ، من چوبدستي خودم را با شعار اويدوم اويدوم به فضا پرتاب كردم، كري نيز با جواب كذايي گويده ووردوم، ظاهراً هدف خود را در فضا جستجو مي كرد وآماده شليك بود. نمي دانم عدم رعايت نكات ايمني و فاصله مطمئنه و شايد هم "كينه خفته طبقاتي! باعث شده بود كه او هدف خود را نه در هوا كه در زمين جستجو كند! من سر به هوا و عاشقانه مسير چوبدستي يله شده در فضا را تعقيب مي كردم، كه به ناگاه جلوي چشمم برقي زد و براي لحظاتي مانند كسي كه فرسنگها راه رفته باشد، احساس خستگي مفرط كرده و در همان حال جلوي چشمم سياهي رفت. بعد از مدتي با شنيدن سر وصداهاي بپا خواسته، متوجه حضور اهالي چادرها يعني خانمها و از جمله مادرم ، شدم. شوك اوليه زماني به من دست داد كه متوجه جريان خون از سر و گردن خود شده و فرياد گوشخراشي سر دادم ! در همان حالت نزاري، مادرم را در مصاف با مادر كري يافتم. آنها مانند پهلوانان افسانه اي شاهنامه مشغول رجز خواني بودند. هر يك براي اثبات حقانيت و برتري خود از آباء و اجداد دگري هزينه مي كرد!.مادرم حتي از جايگاه زن كدخدا مادر كري را تهديد به "مهرگان" زود هنگام نيز نمود! در اين گيرودار به ناگاه صداي بلند خش دار و در عين حال لرزان "گل صنم ننه" در آن فضاي باز همه را در جاي خود ميخكوب كرد.( گل صنم ننه قابله كهنه كار تيره بود و اين لقب را بواسطه بريدن ناف هاي متعدد واز جمله ناف حقير، از آن خود كرده بود) او ضمن دعوت همگان به خويشتنداري، نسخه خاص خود را براي مداواي من خسته تجويز كرد! همان "طب سنتي مرسوم ايلي" يعني تكه نمدي آغشته به ادرار" ! كه بايستي چونان مرهمي در محل زخم سر من قرار داده مي شد. حجب و حياي خانمها مانع از اين كار بود. گل صنم ننه با تحكم از كري خواست تا تكه نمد را به مايع ضد عفوني كننده خود آغشته كند! وقتي كه متوجه شدم ضارب من مي خواهد حكم فرشته نجات را برايم بازي كند، آه از نهادم برآمد و فرياد بلند واعتراض آميزي سر دادم.مادرم كه چونان كوه آتشفشان مي نمود ، با نثار سركوفت به من بابت سرشكستگي از كري! ناسزا گويان روانه چادرشده و خيلي زود با يك نعلبكي حاوي معجوني قرمز يا همان "قرميزي دارمان"! برگشت. ظاهراً اين معجون از سوي سروان ش فرمانده انتظامات عشايري طايفه به پدرم هديه شده بوده است. به هرحال من با همان قرميزي دارمان آغشته به تكه اي پنبه به شيوه اي مدرن و سلطنتي!! مداوا شدم.مادرم با يكي از دستمال هاي كلاغي خود (قالاغي) سر مرا به سبك روسري دختران امروزي ! بست. دعواي ايلي آنهم ميان خانمها، همچون باران بهاري ،ابتدا رگباري است و بعد خيلي زود فروكش مي كند و چنين هم شد و البته مهرگاني هم برگزار نشد!
حال كه اين خاطره را در ذهن خود مرور مي كنم، از اينكه پسر كدخدا بوده و به واسطه همين امتياز از مزاياي طب سنتي ايلي! معاف شدم، خداي را شاكرم. وگر نه اين موضوع مي توانست سوژه اي براي هم بازي هاي من شود. از كري نيز ممنونم كه با محاسبات اشتباه خود در هدف گيري، درسي ماندگار به من داد كه هيچگاه در زندگي سربه هوا نباشم! و باصطلاح چهار چشمي مراقب اطرافيان خود باشم. اين موضوع در ايام دانشجوئي و اقامت در تهران بزرگ بيشتر به دردم خورد.اكنون سرم را مي توانم بالا بگيرم كه هيچوقت آدم سر به هوائي نبوده و اساساً هيچگاه هوايي نشدم. توفيقات نسبي كنوني در زندگي را نيز مديون همين امر مي دانم.