قشقايي يعني عشق!!

در سفرهاي مختلف به خارج از كشور و مشاهده احوال مردمان ساير جوامع كه توأم با شادي وشور وشعف مي باشد،ناخودآگاه ذهن آدم معطوف به مسائل خاص كشور وجامعه خود مي شود.در سفراخير كه با يك كشتي بسيار عظيم( 12 طبقه) از فنلاند عازم سوئد بودم، اين موضوع بيشتر مورد توجه من قرار گرفت.مردماني از اقصي نقاط جهان يافت مي شدند كه با هر جنس و رنگ وسن وسال در سالنهاي رقص،رستوران،فروشگاهها و...، شور وحال زايدالوصفي از خود به نمايش مي گذاشتند.در سركشي به قسمتهاي مختلف كشتي، كوتاه زماني از جايگاه تماشاچيانِ سالن رقص يا همان "بار" به احوال اين مردمان نگريستم .آنها واقعاً از ته دل خوشحال و از زندگي لذت مي بردند..من ناخودآگاه به گذشته وبه دوران كودكي خود در ايل، فكر كردم.سختي ها و ناملايمات به ترتيب از جلوي چشمانم رژه رفتند. اما با اندك تأمل به يادآوردم كه ايل با همه اين سختي ها، اوقات خوبي را نيز تجربه كرده است. اين سيروسلوك مختصر، دستمايه اي براي نوشتن  موضوع حاضر شد.

اگر چه از برخي از جلوه هاي معنوي اين عشق در نوشته هاي سابق ياد شده است، اما يكي از جلوه هاي بارز آنرا مي توان در برگزاري جشنهاي عروسي مشاهده كرد.اين مراسم خاصه اگر در فصل بهاران و به موسم گل ودر فضاي باز انجام گيرد،بزمگاهي دل نشان همچون فردوس برين را تداعي مي كند. جوان عاشق تا پيش از اين، گاه در كِسوت يك چوپان و در گرگ وميش هواي سحرگاهان به بهانه هي هي و هيهاي گوسفندان، گاه با آواز سراسر سوز وگدازِ ، در يك پسينِ عطرافشان بهاري و در لحظه هاي خوشبو شدن "گلهاي شب بو و"از فراز بلنديهاي مشرف بر چادرهاي تيره!! و گاه در قامت يك صياد حامل لاشه قوچ كوهي شاخدار!! و مانور جلوي چادرِ معشوقِ خيال، به دنبال صيد غزالِ دل بوده است . معشوق نيز با زمزمه هاي حزين به گاه ِريسيدن پشم يا به هنگام تكان هاي مداوم بر مشك دوغ (يايوق) و يا با لالايي هاي پر زير و بم، بر سرِ دارِ قاليِ تنيده ز دل وبافته ز جان! و يا با نگاه دزدانه از "قوشوقِ" چادر به عاشق رند ونظرباز،( مكاني كه دو تخته چادر سياه با شيش يا خلال به هم وصل مي شود) ، از حريم عفاف عشق پاسداري مي كرده است. اكنون فرصتي ايده آل براي عشاق جوان فراهم مي آيد تا هر آنچه در چنته دارند رو كنند.خلاصه دور دور جوانان عاشق است!

 هركه اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه ..... وانكه اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام!

آنگاه كه بانگ كرنا و آواي طبل بلند مي شود، خروشي به جان شيخ وشاب مي افتد كه مپرس!!.جوانان كه سخن ناگفته فراوان داشته و هيچگاه جرأت ابراز آن را نيافته اند، اكنون مي خواهند با زبان بي زباني و با لبهاي خموش  حكايت دل را روايت كنند.

عاشق و رند ونظربازم و مي گويم فاش     تا بداني كه به چندين هنر آراسته ام

البته عشق بازي كار هر بولهوسي نيست . زيرا:

عشق بازي كار بازي نيست اي دل سربباز     زانكه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس

در حريم عشق نتوان دم زد از گفت وشنيد     زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد وگوش!!

آهنگ "هلِي" رنگين كماني از دختران رنگين پوش خلق مي كند كه با گردش هماهنگ دستمال با بانگ كرنا وچرخش موزون بدن با صداي نقاره، نگاههاي مشتاقي را به سوي خود مي خوانند.

صد ملك دل به نيم نظر مي توان خريد     خوبان در اين معامله تقصير مي كنند

 با تلاقي اين نگاههاست كه پرونده اوليه يك "عشق" شكل مي گيرد.عشقي كه به اندازه پرهاي صداقت آبي است!! از پرتو آتش سوداي اين عشق، دل در سينه بيچاره پسران بسان ديگ "چوكليك" در جوش وخروش دائم مي افتد!! هلي، فرصتي نكو براي دختران فراهم مي آورد تا با فكري بِكر ، قرار و طاقت وهوش از پسران بربايند.

عروس طبع را زيور ز فكر بكر مي بندم     بود كز نقش ايامم به دست افتد نگاري خوش!!

اگر چه در اين هياهو دختران پادشهان مطاع هستند وپسران غلامان مطيع! اما آنها نيك مي دانند كه شيوه وناز شيرين،چشم وابروي زيبا، قد و بالاي خوش، سنبل زلف،نرگس چشم و حلاوت چهِ زنخدان حرف اول و آخر را خواهد زد.

البته اين عشق در بادي امر بسيار سهل و آسان مي نمايد،اما در انتها خالي از مشكل نيست! همه ما داستان عشق يك پسر كولي! به يك دختر قشقائي را شنيده ايم و فرجام كار اين عشق ساختار شكن را نيز مي دانيم ! مهمتر از همه به خاطر تعصبات عشيره اي هيچگاه با آن عشّاق جوان همدلي نكرده ايم!

پسران براي شروع "جنگ نامه" بسيار بي تاب مي نمايند.جنگ نامه جنگ نفس گير ميان مردان جوان و تجلي اوج هنرنمايي پسران ايل است. جنگ نامه هم حماسه و هم پيكار است . هم شور بپا ميكند وهم شرّ!! جنگ نامه محكّي بر دل و جرأت  مردان جوان نيز هست. اين ميدان فقط آوردگاه مردان ونه نامردان است!!هر كس وارد اين كارزار مي شود بايد نشان دهد چند مرده حلّاج است!

مرد گلسين نامرد گلمسين     جاندان باشدان گچن گلسين!!

وقتي كه استاد سازنده با سبيلي چخماقي واز بناگوش دررفته و با كلاه نمدي قندشكني ! بر ساز خود مي دمد و زمزمه عشق مي سرايد و وردست استاد نيز با گردني كج و تكان بي اراده سر، ضربات پي در پي بر نقاره فرود مي آورد ، عملاً برآتش رقابت ميان عشاق دامن رده و آغاز جنگ مقدس بخاطر عشق را اعلام مي نمايد. اگر چه پسر ايلي چوب به دست و رقص كنان و يورشهاي پي درپي به حريف،بارها نفس ها را در سينه ها حبس مي كند، اما در اين جدال نيز سيه چشمان سهي قد و صاحبان ابروان پرپشت و  خلاصه  بالا بلندان خوش بر و رو، بهتر توانند دل و دين ربايند وصيد غزال كنند.!!.به موجب منشور نانوشته قشقائيها هركس ضربتي زد ويا ضربتي نوش جان كرد، بايد اين قاعده را بپذيرد كه ::

عشق است و مفلسي وجواني ونوبهار     عذرم پذير و جرم به ذيل كرم پوش!

اما گاه اين مهم در حوصله جوانان نمي گنجد. پسران و دختران جوان كه چشم انتظار چنين روزي بوده اند ، هلهله كنان و"كِل زنان" بر اين التهاب مي افزايند.اگر هر دو پيكارگر، دل در گرو دلداده اي واحد داشته باشند، اين رقابت چه بسا به مرز جنون رسيده و مشكل آفريند. اينجا ديگر پيران كهن وسخندان بايد انديشه كنند تا حريم عشق از زشتي ها مصون ورونق آن از بين نرود. اما اين خاصيت عشق است كه برنا وپير نمي شناسد.آتشي كه هَلي و جنگ نامه برمي فروزد به پيران نيز سرايت مي كند!! چنانچه گويي پيران سالخورده جواني ز سر مي گيرند! گرچه آنها نيك مي دانند كه دور دورِ جوانان است، اما در پي آن هستند كه نشان دهند دود هنوز از كنده بلند مي شود!! پيرزنان عليرغم آنكه نيمه پايين بدنشان از نيمه بالاي آن اطاعت نمي كند، دستمال به دست حركاتي شبيه به "اسلوموشن"slow motion به نمايش مي گذارند!  پيرمردان چوبدستي تعارفي از سوي جوانان را رد نمي كنند. در چنين هنگامه اي آنها با غريو "هاوالاق" يا "آباباقِ" مردانِ جوان، قدم به ميدان كارزار مي گذارند.جوانِ طرفِ پيكارِ پيرمرد، اگر قدري با مرام باشد، مي پذيرد كه ضربتي نه چندان جانسوز از پيرِ كهنه كارِ عاشق نوش جان كند وپير نيز، سرخوش از آن است كه ضرب شستي به جوان ناآزموده كارزار، چشانيده است تا فراموشش نشود كه با كي طرف است! پيرِ ما اگر مشترياني براي سخنانش بيابد،از ايامي ياد مي كند كه در حضور"ايلخان" ، با پاهاي لخت كرده تا زير زانو، بدون هراس از رقيب "پايه" برگرفته و خم بر ابرو نياورده است.در عوض با چوبدستي چنان ضربه اي بر قوزك پاي حريف نگون بخت نواخته است كه خان بزرگ شخصاً به او چايي تعارف كرده است!!

امروزه روز پيران گوششان به اين حرفها بدهكار نيست كه آن اعمال، چندان با موازين حقوق بشر همساز نبوده است!  او مي بيند و مي شنود كه اكنون"ارگ" جانشين "كرنا" شده است و سازنده آن نه يك جوان "چنگي"، كه يك جوان "اصيل زاده"!! با كاكلي فرنگي همچون خروس جنگي است!! دختران جوان بيشتر از آنكه دستمال هاي خود را تكان دهند، همچون شهريها به مكاني ديگر تكان اندازند!! . "سبيل" كه روزگاري زينت  مردان جوان بود وبا هر تكان آن موي بر بدن زنان راست مي شد، اكنون وجود خارجي ندارد واگر بعضاً وجود داشته باشد، آن اعجاز سابق را ندارد.زنان به جاي اينكه با واژه"ضعيفه" مورد نهيب قرار بگيرند با واژه "عزيزم" ،طرف خطاب واقع مي شوند!!دختران بصورت دسته جمعي اشعار نا مأنوسي را هم آوايي مي كنند كه مسن ترها را خوش نمي آيد!!. "ماه پرويز" را كسي نمي شناسد. "گِدن دارغا" براي هميشه رفته است و خبري از اشتران تندرو او نيست ! نه تنها خبري از كوههاي محصور در توده ابرهاي خاكستري يا همان "باشي پارا پارا بز دومانلي داغلار !" نيست، بلكه بايد با ذره بين درجستجوي. چادرهايي افراشته شده بر دامنه آن نيز برآمد!! .  نسل اسبان "كهر" ،"قزل" ،"كرنگ" منقرض وبازار "آزارا"،"ماكسيما"ؤ "زانتيا" رونق گرفته است. اگر روزگاري جوان قشقايي به اين افتخار مي كرد كه اسبان توسن را رام خويش كند، اكنون آرزوي آن دارد كه سوار "قشقايي" شود!!  براستي قشقاييِ عاشق، كه به جاي سواركاري، اكنون خود سواري به اين و آن مي دهد،به كجاي اندر است؟!! آيا مي تواند كماكان عاشق بماند؟!!