ايشا تجربه نداريتو!!

در آستانه بازگشایی دانشگاهها و مراکز آموزش عالی‌ سال تحصیلی جدید را به دانشجویان عزیز و بویژه عزیزان قشقایی تبریک عرض می کنم و موفقیت آنها را در عرصه علم ودانش خواستارم.هرچند مبادرت به راه اندازی این وبلاگ با "عشق‌"توأم بود. اما "عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها" !  البته عنایت  شما عزیزان  و ارائه پیشنهادهم می تواند ما را دلگرم سازد.پست قبلی با نام "قشقایی یعنی عشق" که من فکر می کردم شاهکار کرده ام! ظاهراٌ توجه چندانی را به خود جلب نکرده بود. امیدوارم این پست که با حس و حال دبیرستانی ها و جوانان همخوانی دارد مورد توجه واقع شود.

شما تجربه نداريد! اين جمله اي بود كه دوست و همكلاسي "لر" زبان من به معلم جغرافيا گفت.يادش بخير تازه انقلاب پيروز شده بود. در نظام آموزشي موجود " دانشجو سالاري" و "دانش آموز سالاري" شديدي حاكم شده بود. هر روز صبح كه وارد مدرسه مي شديم، بخش عمده اي از اوقات ما صرف خواندن اعلاميه هاي نصب شده بر تابلوي اعلانات چند متري موجود در مدرسه مي شد.در آن ايام به جز گروههاي سياسي با سابقه، تقريباً هرچند نفري كه با"ننه جانشان"! مشكل پيدا كرده بودند نيز مبادرت به ايجاد يك تشكل سياسي كرده و اعلاميه هاي شديد و غلاظ صادر مي كردند. ما دانش آموزان تقريباً مرگ همه را خواستار بوديم ! ار كارتر و سادات تا بگين وبرژنف و سران مرتجع عرب. خيلي از اين سران ديگر در قيد حيات نيستند. گوشهاي ما انباشته از شعارهاي "اخراج بايد گردد"، "اعدام بايد گردد" و اين قبيل شعارها بود. انقلاب با شعارهاي راديكال و دو آتشه خود، حتي تأثير اساسي در رفتار اجتماعي ما دانش آموزان نيز گذاشته بود. هركس سر و وضع نسبتاً آراسته اي داشت، بطور اتوماتيك در طيف بورژواها قرار مي گرفت. خيلي از بچه ها به طبقه خود باصطلاح پشت مي كردند. براين اساس  ما با موهاي ژوليده و لباسهاي مندرس (با شلوار وپوتين ارتشي!) در مدرسه، خيابان و كلاً در انظار عمومي ظاهر مي شديم. هر كس خارج از اين چارچوب عمل مي كرد، در نگاه مذهبي ها  و هم "چپي ها" فئودال و بفهمي نفهمي "بچه خان" و لابد طرفدار خان محسوب مي شد!!

با اين حساب حكم معلم جغرافياي ما از قبل صادر شده بود! ايشان كه فردي از هم تباران خود ما بود و خاستگاه عشايري داشت، با وقوف به اين شور وحرارت انقلابي حاكم، به خودشان جرأت داده و كت وشلوار آراسته اي به تن كرده بودند.اين جسارت فقط از يك خان! و ضد انقلاب !! بر مي آمد. ايشان در هفته دو ساعت متوالي با ما كلاس جغرافيا داستند. در يكي از جلسات برگزاري كلاس،ساعت اول را به معرفي كشور ژاپن پرداختند واز جزاير هنشو، هكايدو، كيوتو و توكيو سخن گفتند. احتمالاً چون قدري احساس خطر هم مي كردند،سعي داشتند خيلي مؤدب جلوه كنند.اما ما بچه هاي انقلابي فريب اين ظاهرسازيها را نخورديم! با شروع زنگ دوم، ما در راستاي رسالت انقلابي خودمان جلوي درب كلاس اجتماع كرده و البته حجب وحياي ذاتي عشايري مان نيز اجازه نمي داد تا راز نهان را آشكار نمائيم ! معلم جغرافيا كه هوا را پس ديده بود، متواضعانه گفت بچه ها اگر مشكلي هست به ما هم بگوئيد ! ما بچه ها همه به همديگر نگاه مي كرديم . تا اينكه "ن"، دوست "لر"زبان من صدايش را صاف كرد و با احساسات كامل، حرف دل همه ما را به لهجه فارسي- لري به اين شرح بيان كرد: آقا اِزازِه (اجازه) ، نه كه ايما سال سارميم (چهارميم)، ايشا تَزرِبه (تجربه) نداريتو!! معلم لحظاتي مات و مبهوت مانند آدمهايي كه خبر مرگ عزيزي را بشنوند، به ما بچه ها نگريست. اندكي بعد كه از اين شوك به در آمد، دو بار پشت سرهم تكرار كرد، خيلي ممنون!! خيلي ممنون!! او رفت و البته هيچوقت پشت سرش را هم نگاه نكرد! ما بچه ها سرخوش از اين اقدام خنديديم. كاش حداقل معلم گريه كرده بود تا ما بچه ها بفهميم قدم در چه راهي گشوده ايم!