در يكي از روزهاي باراني پايتخت كه با ماشين روانه محل كار بودم، كنار خيابان سربازي توجهم را جلب كرد كه كاملاً خيس باران شده و كسي براي سوار كردنش توقف نمي كرد.يك لحظه به ياد سربازي خود افتادم و بي اختيار پايم را روي ترمز گذاشتم. سرباز باورش نمي شد كه براي او توقف كرده ام.لهجه آذري او خيلي زود ما را وارد "ديالوگ" به زبان تركي كرد! از ضربدرهايي كه(x) كه در داخل كلاهش به نشانه مدت زمان سپري شده خدمت زده بود، سئوال كردم. بگذريم، اين روزها كه دامنه تهديد عليه كشور رو به فزوني گرفته است، همين سربازان بايد از ما دفاع كنند. در گذشته هم جوانان سد راه دشمن متجاوز شدند. اين امر مرا ناخودآگاه به ياد روزهايي انداخت كه عزم كردم به سربازي اعزام شوم، آنهم در شرايطي كه جنگي تمام عيار عليه كشور در گرفته بود.

بي خيال عشقي!

يكي از موضوعاتي كه بزرگترها  از همان زمان بچگي ما را از آن ترسانده بودند، سربازي بود . به احتمال قوي آنها از خدمت سربازي خود در گذشته خاطرات خوبي نداشته اند. شايد به همين جهت بود كه برخي براي فرزندان ذكور خود با  نامهاي خانوادگي متفاوت شناسنامه مي گرفتند تا مانع از رفتن آنها به خدمت سربازي بشوند . اين گذشت و من بزرگتر وبزرگتر شدم. ولي دليل نداشت كه از سربازي نترسم! بعد هم انقلاب شد و خيلي زود هم جنگ عراق عليه ايران شروع شد. هر چند در تبليغات حكومتي، خدمت سربازي با عبادت مقايسه شده بود،اما باز هم چيزي از ترس من كم نشده بود! من با معدل بسيار بالا موفق به اخذ ديپلم شده بودم، اما دانشگاه به خاطر "انقلاب فرهنگي" بسته شده بود. بزودي ديپلمه ها بر مبناي معدل، به خدمت سربازي فراخوانده شدند. صاحبان معدلهاي بالا در نوبت اول اعزام قرار گرفته بودند.من نيز جزء اين دسته بودم .راديو مرتب اعلام مي كرد  هر كس به موقع خود را معرفي نكند، طبق قانون زمان جنگ با او رفتار خواهد شد! خلاصه مملكت درگير جنگ بود و هر روز اخباري راجع به شهادت و زخمي يا اسير شدن تعدادي از رزمندگان ، از طرق مختلف شنيده مي شد. اين بار من ديگر واقعاً مي ترسيدم! بهر حال در جنگ نقل و نبات كه پخش نمي شود! مسئله مهم اما اين بود كه عزيمت من به خدمت سربازي به نفع برادرم بود كه "كارمند" بود و بخاطر شرايط خاص پدرم، مي توانست معاف شود.هرچند من هنوز هم مي ترسيدم، اما چند روزي بصورت جدي به اين موضوع فكر كردم.اينكه اعزام من به سربازي كمكي به پدر وبرادر هست، اينكه اگر هم كشته شوم از من به نكويي ياد خواهد شد. به قول سعدي استاد سخن: " سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز........مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند" ! اين مسائل باعث شد تا ترسم فروكش كند ! در نهايت تصميم گرفتم در موعد مقرر جهت اخذ دفترچه آماده به خدمت به حوزه نظام وظيفه مراجعه كنم و چنين نيز كردم.روز موعود خيلي زود فرا رسيد.مراسم خداحافظي من بي شباهت به مجلس ترحيم نبود. مادرم آن چنان ناله سر داده بود كه گويي مرا براي هميشه از دست مي دهد! تكان دستهاي بدرقه كنندگان، به گونه اي بود كه گويي ديدار بعدي ما بايد در قيامت باشد! محل آموزش ما  يكي از پادگانهاي تهران تعيين شده بود. اولين بار بود كه من به تهران نزول اجلال مي فرمودم! ديدار از تهران از همان بچگي، يكي از رؤياهاي من بود واكنون اينگونه محقق مي شد. خيلي زود "گروهبان" همراهِ اكيپ اعزامي، ما را تحويل مسئولين پادگان داد. از همان درب ورود، فرمانِ "به خط شدن" ما صادر شد! ما مدتي هاج و واج همديگر را نگريستيم.يك گروهبان با لهجه غليظ آذري داد زد كه "وول" نخوريم! زماني كه من بي اختيار خنده ام گرفت، همان گروهبان نهيب زد كه "نيشت را ببند" ! به زحمت توانستم نيشم را ببندم ! با خود فكر كردم وارد عجب عبادتگاهي شده ايم! در اين فكر بودم كه به ناگاه فرمان" گدم رو" يا احتمالاً همان "قدم رو" صادر شد! در جلوي يك سوله توقف و از پنجره مشرف بر يك اطاق، لباس و ساز و برگ خدمت را يكي پس از ديگري به سوي ما پرتاب مي كردند. پيش ترها شنيده بودم و حالا مي ديدم كه ارتش چرا ندارد. چونكه در جواب اعتراض ما بخاطر تنگ يا گشادي بلوز يا كفش، توصيه مي شد كه خودمان با يكديگر عوض كنيم! سربازان زيادي آنجا بودند. هركس به دنبال ديگري بود تا لباس يا كفشش را كه تنگ يا گشاد بود، با او عوض كند . خلاصه سر و صداي زيادي به پا شده بود. مي شود گفت در آن وضعيت سگ صاحبش را نمي شناخت! من ناخودآگاه به ياد كوچهاي ايلي و عبور از رودخانه هاي قره آغاج و كامفيروز افتادم! در حالي كه كلاه خود را به زور بر روي موهاي پرپشت سرم سوار كرده بودم، از سرباز بغل دستي كه گويا "بچه تهران" بود، پرسيدم، حالا اين لباسها را چطوري بايد تنگ كنيم؟! جواب روشني دريافت كردم. "بيخيال عشقي"! از همان اول كار فهميدم كه تهراني ها آدمهاي "باحالي" هستند. هرچند بعدها فهميدم، آنهايي كه خيلي تهراني هستند،  فرزند پدراني هستند كه در گذشته ي دورتر ،از ننه جانشان قهر و ترك ولايت كرده و خلاصه "بچه تهران" شده اند!  من با هر كدام از اعضاي اكيپ اعزامي كه مواجه مي شدم خنده ام مي گرفت. آنها نيز به من مي خنديدند. تصور پوشيدن شلوار يا بلوز كوتاه يا بلند ،در هيكلي بلند و لاغر يا كوتاه و چاق و آرام گرفتن كلاهي كه هنوز چين وچروكش باز نشده است، آنهم در وسط كلَه هايي با موهايي پرپشت ، منظره خنده داري را بوجود آورده بود. از طرفي ما كه " كِش" به همراه نداشتيم تا شلوارمان را باصطلاح "گِتر" بكنيم، ناچار شلوارهايمان را به سبك و سياق نياكان داخل جورابهايمان به شكل مچاله شده قرار داده بوديم. فقط يك چماق كم داشتيم! در اين اثنا نمي دانم من چرا هوس كردم چهره  خود را در هيأت جديدم حتماً در آينه ببينم! اما متأسفانه آينه اي در كار نبود. در جستجوي آينه من توجهم به پنجره اطاقي كه تابلو "ركن3" بر در آن نصب شده بود، جلب شد. پنجره اطاق به سمت سايه بود و حكم آينه را داشت. من نگاهي دقيق به خودم انداختم و پس از اندكي خنده، نمي دانم چراخودم براي خودم شكلكي در آوردم.؟! ناگهان پنجره ي مقابل باز شد و يك ارتشي كه درجه اي زرد و مشكي رنگ، شبيه نان سنگك در بازوي او نصب شده بود ، در مقابلم ظاهر شد.در كمر او  فانسخه اي بسته شده بود كه شكم او را به دو نيمه تقسيم كرده و شبيه عدد هشت انگليسي شده بود (8)!!از همان اندرون با تبسم داد زد كه خيلي خوش تيپ شده اي سرباز! بيا اينجا ببينم! من كه به علت فضاي حاكم بر آنجا ، احساس يك بچه تهران را داشتم، گفتم " بي خيال عشقي" ! خيلي زود شستم خبرداد شد كه  چه كار خبطي كرده و زيادي پسر خاله شده ام! در ذهنم فرود ضربات پي در پي فانسخه سركار استوار بر پشتم را تجسم مي كردم، كه صداي او در گوشم پيچيد كه اين چه طرز صحبت كردن با يك مافوق است سرباز؟! من خود را جمع و جور مي كردم تا آب دهانم را قورت بدهم ،كه سركار استوار باز با همان لبخند مليح، اما اين بار با صداي آرام و لهجه اي كرمانشاهي گفت، راستي سرباز شما مرا از كجا مي شناسيد. من درمانده از همه جا فكر كردم كه نكند در اين ديار غربت با يك آشنا صحبت مي كنم . لحظه اي به صورت او زل زدم. در سمت چپ سينه او نام " استوار يكم مصطفي عشقي" خودنمايي مي كرد!!