نقدی بر فیلم گبه
فرارسیدن عید سعید نوروز را زود هنگام به قشقایی های عزیز تبریک عرض می کنم. این روزها برخی از دوستان احتمالاْ جوان در پیامهای خصوصی خود محترمانه اینجانب را به "قشقایی ستیزی" متهم ساخته اند. از آنجا که میزان ارتباط من با دوستان در حدی نبوده است که مبنای این قضاوت قرار گیرد احتمالاْ این کشف جدید از لابلای نوشته های بنده حاصل شده است.به همین جهت علیرغم تنگی وقت و صرفاْ با هدف آگاهی این عزیزان سراسر احساس! یکی از نوشته های خود با عنوان "نقدی بر فیلم گبه"را در اینجا قرار می دهم. قابل ذکر است که این نقد در سال ۱۳۷۶ نوشته شده و پیش تر نیز در وبلاگ "جمعیت جوانان قشقایی تهران"درج شده است.
نقدی بر فیلم گبه: عشق رنگ نیست!!
سرانجام فیلم"گبه" پس از سفر به ماوراء بحار و نمایش در فراسوی مرزها در سینماهای تهران و چندین شهرستان نیز به نمایش در آمد. مضمون این فیلم نیز همچون سایر فیلمهای اقای "محملباف" بیشتر حول محورهای سه گانه عشق مرگ و زندگی دور می زند.با این تفاوت که در گبه حرف اول از آن عشق است.مخملباف این بار عشق را از منظر واقعی خود یعنی طبییعت ترسیم می کند.نقش آفرینان فیلم همه عاشقند.از"گبه" خانم که برای رسیدن به عاشق بیقرار و شیدای خود بسیار بی تاب می نماید تا "عموی گبه"که پیرانه سر عشق جوانی به سرش می افتد و علم وفضل ودل و دین را یکجا به "دخترالله داد" می دهد(احتمالاْ در شهر نگاری نبوده است تا دل او را ببرد!) و همچنین دختر الله داد که به یگ گفت وشنود ساده چونان گنجشکی صید صیاد با تجربه شده و در نهایت حجله حسن برای داماد پیر می آراید.خلاصه خرد وکلان برنا و پیر پرندگان و مرغکان بره ها و گوسفندان همگی عاشقند!
واقعیت این است که "جناب عشق را درگه بسی بالاست"و هیچ کرانه ای برای بحر عشق تصور نتوان نمود.عرفا و شعرا نیز صدایی خوشتر از صدای عشق نمی شناسند.فلسفه وجودی زندگی عشایر نیز بر عشق استوار است.درنوردیدن کوههای برفی صعب العبور گذار از رودخانه های خروشان رنگ آمیزی ها و نقش آفرینی ها اگر محرکی چون عشق نداشته باشدامکان پذیر نخواهد بود.شاید جلوه هایی از عشق در این سبک از زندگی را بتوان در لالایی شبانگاهی مادران در آب زلال چشمه ساران در ترنم باران در شفافیت بیکران آسمان آبی در امواج خروشان رودخانه ها در نوای بلبلان عاشق به موسم گل ودر آواز مستانه کبک ها و تیهو های کوهساران در صدای زنگوله های گوسفندان و بالاخره در بازیهای معصومانه کودکان در دشت و دمن سراغ گرفت که مخملباف بدرستی به تصویر کشیده است.با این حال به تصویر کشیدنسیمایی از زندگی یک "قوم" مستلزم آشنایی بیشتر با پاره ای از ظرایف فرهنگی آن قوم می باشد.در این فیلم "پدر گبه" در مقابل عموی وی مردی است عبوس و بی منطق که با اتکاء به سلاحش زبانی جز زبان زور نمی شناسد و به بهانه های مختلف مانع از وصل عاشق و معشوق می گردد.متاسفانه کارگردان از این نکته باریک غافل مانده است که مرد قشقایی اگر سلاح به دست گیرد بخاطر پاسبانی از حریم عفاف عشق است. او مسلح است تا زن وفرزند و گوسفندانش از چنگال گرگ در امان بمانند.نه اینکه دخترش را به چنگال گرگ سپرده و آنگاه با شلیک گلوله های هوایی به او مبارکباد نیز بگوید!زوزه گرگ بخاطر طعمه است و هیچگاه نماد عشق راستین نتواند بود.گرگ صفتش درندگی است و سزایش مرگ!و هیچگاه نمی تواند صلای عشق سر دهد.اساساْ مرد عشیره ای در مواجهه با گرگ صفتان شلیک نمی کند مگر وقتی که بر هدف زند. دختر قشقایی اگر زوزه گرگ بشنود دل و دین از دست نمی دهد که به پیکارش نیز برمی خثزد. اگر دلش به تپش بیفتد بخاطر ترس از افتادن در چنگال گرگ است.
بطورکلی آقای مخملباف با تمثیل زوزه گرگ به عنوان رمز عشق نه تنها معمای عشق را حل نکرده بلکه این مجوز را به گرگ صفتان داده است که باورشان گردد براستی عاشقند! چنانچه گویی برای وصل معشوق باید گرگ بود و زوزه کشید! عشق گبه عشق یک دختر ایلیاتی نیست بلکه نوعی خیره سری است که ساخته و پرداخته ذهن آقای مخملباف است با قرائت خاص او از عشق.عشقهای رنگی سراسر نیرنگ است و ساختگی مثل عشقهای ماهواره ای.اگر قرار است رنگی برای عشق تصور نمود باید گفت "به اندازه پرهای صداقت آبی است". کارگردان در معرفی سنت ها نیز ناخواسته جانب احترام را فرو گذاشته است. حداقل از عموی متمدن وشهردیده! گبه که اهل منطق است و سرد و گرم دنیوی را چشیده و خلاصه قادر است که غزالان رمیده را به غزلی صید نماید بسیاربعید است بر خلاف سنت ایل موجبات فرار گبه را فراهم آورد.علی الخصوص که پدر گبه سوار بر اسب توسن است وسلاحش نیز بر دوش!در جامعه قشقایی دختر بی اذن پدر آنهم پیش روی همگان قول وقرار ازدواج نمی گذارد. با فرض قبول این نکته داماد هیچگاه راساْ به خواستگاری نمی رود.سنت نکوهیده ازدواج دختران جوان با مردان مسن نیز مربوط به ایام دور وفصل مشترک جامعه ایرانی است و مختص فرهنگ خاصی نیست.مراسم عروسی قشقایی ها در عین سادگی بسیار باشکوه است.
کارگردان حتی در معرفی گبه به عنوان یک فرش نیز توفیق نداشته است. دست باف قشقایی ها شهرت جهانی داشته و زینت بخش موزه های مشهور دنیا می باشد. گبه معرفی شده فرشی است زمخت که صرفاْ برای فروش به شهری جماعت و امرار معاش بافته می شود. نوع مرغوب و ظریف آنرا دختران جوان به عنوان جهیزیه برای خویشتن می بافند.البته گوهر ناشناسان مشتری مشتاق این گوهر نیستند ولاجرم بصورت انبوه بافته نمی شود . سر انجام باید گفت که قشقایی ها به نوعی گویش ترکی تکلم می کنند که بی شباهت به ترکی آذری نیست.بهتر بود برخی از دیالوگ ها به ترکی می بود(با زیر نویس فارسی)بی آنکه در محتوا خللی وارد آید.
در مجموع هنر آقای مخملباف در معرفی گوشه ای از زندگی توام با رنج و لذت یک قوم که برای هموطنانش چندان شناخته شده نیست در خور تحسین است.شاید بتوان گفت که گبه فیلم موفقی بوده است.چونکه تماشاچیان جوان و نوجوانش بی تامل در محتوای آن ساعتی را خوش گذرانده اند! چونکه هفت شهر عشق را طی کرده در جایی که سایر فیلمها هنوز اندر خم یک کوچه اند!چونکه فروش خوبی داشته است! و چونکه کار گردانش آقای مخملباف می باشد!