نقدی بر فیلم گبه

 فرارسیدن عید سعید نوروز را زود هنگام به قشقایی های عزیز تبریک عرض می کنم. این روزها برخی از دوستان احتمالاْ جوان در پیامهای خصوصی خود محترمانه اینجانب را به "قشقایی ستیزی" متهم ساخته اند. از آنجا که میزان ارتباط من با دوستان در حدی نبوده است که مبنای این قضاوت قرار گیرد احتمالاْ این کشف جدید از لابلای نوشته های بنده حاصل شده است.به همین جهت علیرغم تنگی وقت و صرفاْ با هدف آگاهی این عزیزان سراسر احساس! یکی از نوشته های خود با عنوان "نقدی بر فیلم گبه"را در اینجا قرار می دهم. قابل ذکر است که این نقد در سال ۱۳۷۶ نوشته شده و پیش تر نیز  در  وبلاگ "جمعیت جوانان قشقایی تهران"درج شده است.

نقدی بر فیلم گبه: عشق رنگ نیست!!

سرانجام فیلم"گبه" پس از سفر به ماوراء بحار و نمایش در فراسوی مرزها در سینماهای تهران و چندین شهرستان نیز به نمایش در آمد. مضمون این فیلم نیز همچون سایر فیلمهای اقای "محملباف" بیشتر حول محورهای سه گانه عشق مرگ و زندگی دور می زند.با این تفاوت که در گبه حرف اول از آن عشق است.مخملباف این بار عشق را از منظر واقعی خود یعنی طبییعت ترسیم می کند.نقش آفرینان فیلم همه عاشقند.از"گبه" خانم که برای رسیدن به عاشق بیقرار و شیدای خود بسیار بی تاب می نماید تا "عموی گبه"که پیرانه سر عشق جوانی به سرش می افتد و علم وفضل ودل و دین را یکجا به "دخترالله داد" می دهد(احتمالاْ در شهر نگاری نبوده است تا دل او را ببرد!) و همچنین دختر الله داد که به یگ گفت وشنود ساده چونان گنجشکی صید صیاد با تجربه شده  و در نهایت حجله حسن برای داماد پیر می آراید.خلاصه خرد وکلان برنا و پیر پرندگان و مرغکان بره ها و  گوسفندان همگی عاشقند! 

واقعیت این است که "جناب عشق را درگه بسی بالاست"و هیچ کرانه ای برای بحر عشق تصور نتوان نمود.عرفا و شعرا نیز صدایی خوشتر از صدای عشق نمی شناسند.فلسفه وجودی زندگی عشایر نیز بر عشق استوار است.درنوردیدن کوههای برفی صعب العبور گذار از رودخانه های خروشان رنگ آمیزی ها و نقش آفرینی ها اگر محرکی چون عشق نداشته باشدامکان پذیر نخواهد بود.شاید جلوه هایی از عشق در این سبک از زندگی را بتوان در لالایی شبانگاهی مادران در آب زلال چشمه ساران در ترنم باران در شفافیت بیکران آسمان آبی در امواج خروشان رودخانه ها در نوای بلبلان عاشق به موسم گل ودر آواز مستانه کبک ها و تیهو های کوهساران در صدای زنگوله های گوسفندان و بالاخره در بازیهای معصومانه کودکان در دشت و دمن سراغ گرفت که مخملباف بدرستی به تصویر کشیده است.با این حال به تصویر کشیدنسیمایی از زندگی یک "قوم" مستلزم آشنایی بیشتر با پاره ای از ظرایف فرهنگی آن قوم می باشد.در این فیلم  "پدر گبه" در مقابل عموی وی مردی است عبوس و بی منطق که با اتکاء به سلاحش زبانی جز زبان زور نمی شناسد و به بهانه های مختلف مانع از وصل عاشق و معشوق می گردد.متاسفانه   کارگردان از این نکته باریک غافل مانده است که مرد قشقایی اگر سلاح به دست گیرد بخاطر پاسبانی از حریم عفاف عشق است. او مسلح است تا زن وفرزند و گوسفندانش از چنگال گرگ در امان بمانند.نه اینکه دخترش را به چنگال گرگ سپرده و آنگاه با شلیک گلوله های هوایی به او مبارکباد نیز بگوید!زوزه گرگ بخاطر طعمه است و هیچگاه نماد عشق راستین نتواند بود.گرگ صفتش درندگی است و سزایش مرگ!و هیچگاه نمی تواند صلای عشق سر دهد.اساساْ مرد عشیره ای در مواجهه با گرگ صفتان شلیک نمی کند مگر وقتی که بر هدف زند. دختر قشقایی اگر زوزه گرگ بشنود دل و دین از دست نمی دهد که به پیکارش نیز برمی خثزد. اگر دلش به تپش بیفتد بخاطر ترس از افتادن در چنگال گرگ است.

بطورکلی  آقای مخملباف با تمثیل زوزه گرگ به عنوان رمز عشق نه تنها معمای عشق را حل نکرده بلکه این مجوز را به گرگ صفتان داده است که باورشان گردد براستی عاشقند! چنانچه گویی برای وصل معشوق باید گرگ بود و زوزه کشید! عشق گبه عشق یک دختر ایلیاتی نیست بلکه نوعی خیره سری است که ساخته و پرداخته ذهن آقای مخملباف است با قرائت خاص او از عشق.عشقهای رنگی سراسر نیرنگ است و ساختگی مثل عشقهای ماهواره ای.اگر قرار است رنگی برای عشق تصور نمود باید گفت "به اندازه پرهای صداقت آبی است". کارگردان در معرفی سنت ها نیز ناخواسته جانب احترام را فرو گذاشته است. حداقل از عموی متمدن وشهردیده! گبه که اهل منطق است و سرد و گرم دنیوی را چشیده و خلاصه قادر است که غزالان رمیده را به غزلی صید نماید  بسیاربعید است بر خلاف سنت  ایل موجبات فرار گبه را فراهم آورد.علی الخصوص که پدر گبه سوار بر اسب توسن است وسلاحش نیز بر دوش!در جامعه قشقایی دختر بی اذن پدر آنهم پیش روی همگان قول وقرار ازدواج نمی گذارد. با فرض قبول این نکته داماد هیچگاه راساْ به خواستگاری نمی رود.سنت نکوهیده ازدواج دختران جوان با مردان مسن نیز مربوط به ایام دور وفصل مشترک جامعه ایرانی است و مختص فرهنگ خاصی نیست.مراسم عروسی قشقایی ها در عین سادگی بسیار باشکوه است.

کارگردان حتی در معرفی گبه به عنوان یک فرش نیز توفیق نداشته است. دست باف قشقایی ها شهرت جهانی داشته و زینت بخش موزه های مشهور دنیا می باشد. گبه معرفی شده فرشی است زمخت که صرفاْ برای فروش به شهری جماعت و امرار معاش بافته می شود. نوع مرغوب و ظریف آنرا دختران جوان به عنوان جهیزیه برای خویشتن می بافند.البته گوهر ناشناسان  مشتری مشتاق این گوهر نیستند ولاجرم بصورت انبوه بافته نمی شود . سر انجام باید گفت که قشقایی ها به نوعی گویش ترکی تکلم می کنند که بی شباهت به ترکی آذری نیست.بهتر بود برخی از دیالوگ ها به ترکی می بود(با زیر نویس فارسی)بی آنکه در محتوا خللی وارد آید.

در مجموع هنر آقای مخملباف در معرفی گوشه ای از زندگی توام با رنج و لذت یک قوم که برای هموطنانش چندان شناخته شده نیست در خور تحسین است.شاید بتوان گفت که گبه فیلم موفقی بوده است.چونکه تماشاچیان جوان و نوجوانش بی تامل در محتوای آن ساعتی را خوش گذرانده اند! چونکه هفت شهر عشق را طی کرده در جایی که سایر فیلمها هنوز اندر خم یک کوچه اند!چونکه فروش خوبی داشته است! و چونکه کار گردانش آقای مخملباف می باشد!

اویدوم اویدوم ‘ گویده ووردوم!

 

اويدوم اويدوم!

 در ايل قشقايي همچون هر عشيره ديگر، عرف،عادت و سرگرمي بيشتر از طبيعت زندگي عشايري و امكانات اين نوع زندگي الهام مي گرفته است . از جمله سرگرمي هاي نوجوانان ايل كه بيشتر در ايام بهاران بدان مي پرداخته اند، بازيهاي خاص ايلي مانند "اويدوم اويدوم"، "اختر آغاجي"چليك" و ... بوده است . اين بازي ها احتمالاً درهمه طوايف ايل با اندك جرح و تعديل با نامهاي شايد قدري متفاوت وجود داشته است. اويدوم اويدوم، گويده ووردوم! (رو هوا زدم!) يكي از جمله بازي هايي است كه از سوي نوجوانان ايل برگزار مي شده است.. وجه تسميه نام اين بازي مشخص نيست . شايد شبيه تبليغات تلويزيوني فعلي بيشتر تعمد داشته اند كه قافيه پذير باشد ! اين بازي هم بصورت دو نفره و هم چند نفره برگزار مي شود. اگرچه من خود از جمله بازيگران اين نوع بازي ها بوده ام، متأسفانه جزئيات آن را از ياد برده ام. همينقدر مي دانم كه فرد شروع كننده در حالي كه چوبدستي اش را در هوا مي چرخاند با گفتن عبارت اويدوم اويدوم آنرا تا حد ممكن به هوا پرتاب مي كرد. سايرين نيز با جواب "گويده ووردوم"" همچون موشكهاي رهگير! ، چوبدستيهاي خود را با هدف اصابت به چوبدستي اولي به فضا پرتاب مي كردند!و ....

معمولاًٌ در روزهاي پاياني يك سال پربارندگي كه بهار خوبي را نويد مي داد، شور وشوقي در ما بچه ها ايجاد مي شد. بره كوچولوها نيز با نوشيدن شير خالص مادر با تكان دم اين شادي را بروز مي دادند. كره خرها نيز با بدو بايست هاي خاص "كره خرانه" خود كه پاره اي اوقات با صداهاي مشكوك و موزون! نيز توأم بود، از خود شادي در مي كردند !

در يكي از روزهاي بهاري، من و دوست هم سن وسالم كه البته پسر چوپان ما هم بود، تصميم گرفتيم در همان نزديك چادرهايمان اويدوم اويدوم بازي كنيم. پدر وي به رسم متعارف ايل نام او را بصورت مچاله شده يعني "كري" (به ضم ك) خطاب مي كرد.البته اين اسم چندان هم بي مسمي هم نبود. حالت چشمان"كوري" مثل كساني بود كه بخواهند خيره به نور خورشيد بنگرند! البته كوري به هنري منحصر به فرد نيز آراسته بود. او بلد بود با فرود آوردن پياپي ضربات انگشتان خود به گلويش (به سبك و سياق رزمي كاران) و خارج نمودن آواهاي خاص از حنجره ، موسيقي خاصي خلق كند كه مورد توجه آقاي مدير! (آقا معلم) نيز واقع مي شد. من پسر كدخدا بودم و از يك اسم امروزي نيز برخوردار بودم ،نامم چكش كاري هم نمي شد.! البته به اقتضاي فضوليها و شيطنت هاي گاه بيگاه از سوي پدر مشمول دريافت القابي خاص مي شدم كه موقتي بود! بهرحال بعد از چند دور بازي به شرحي كه  به آن اشاره شد ، من چوبدستي خودم را با شعار اويدوم اويدوم به فضا پرتاب كردم، كري نيز با جواب كذايي گويده ووردوم، ظاهراً هدف خود را در فضا جستجو مي كرد وآماده شليك بود. نمي دانم عدم رعايت نكات ايمني و فاصله مطمئنه و شايد هم "كينه خفته طبقاتي! باعث شده بود كه او هدف خود را نه در هوا كه در زمين جستجو كند! من سر به هوا و عاشقانه مسير چوبدستي يله شده در فضا را تعقيب مي كردم، كه به ناگاه جلوي چشمم برقي زد و براي لحظاتي مانند كسي كه فرسنگها راه رفته باشد، احساس خستگي مفرط كرده و در همان حال جلوي چشمم سياهي رفت. بعد از مدتي با شنيدن سر وصداهاي  بپا خواسته، متوجه حضور اهالي چادرها يعني خانمها و از جمله مادرم ، شدم. شوك اوليه زماني به من دست داد كه متوجه جريان خون از سر و گردن خود شده و فرياد گوشخراشي سر دادم ! در همان حالت نزاري، مادرم را در مصاف با مادر كري يافتم. آنها مانند پهلوانان افسانه اي شاهنامه مشغول رجز خواني بودند. هر يك براي اثبات حقانيت و برتري خود از آباء و اجداد دگري هزينه مي كرد!.مادرم حتي از جايگاه زن كدخدا مادر كري را تهديد به "مهرگان" زود هنگام نيز نمود! در اين گيرودار به ناگاه صداي بلند خش دار و در عين حال لرزان "گل صنم ننه" در آن فضاي باز همه را در جاي خود ميخكوب كرد.( گل صنم ننه قابله كهنه كار تيره بود و اين لقب را بواسطه بريدن ناف هاي متعدد واز جمله ناف حقير، از آن خود كرده بود) او ضمن دعوت همگان به خويشتنداري، نسخه خاص خود را براي مداواي من خسته تجويز كرد! همان "طب سنتي مرسوم ايلي" يعني تكه نمدي آغشته به ادرار" ! كه بايستي چونان مرهمي در محل زخم سر من قرار داده مي شد. حجب و حياي خانمها مانع از اين كار بود. گل صنم ننه با تحكم از كري خواست تا تكه نمد را به مايع ضد عفوني كننده خود آغشته كند! وقتي كه متوجه شدم ضارب من مي خواهد حكم فرشته نجات را برايم بازي كند، آه از نهادم برآمد و فرياد بلند واعتراض آميزي سر دادم.مادرم كه چونان كوه آتشفشان مي نمود ، با نثار سركوفت به من بابت سرشكستگي از كري! ناسزا گويان روانه چادرشده و خيلي زود با يك نعلبكي حاوي معجوني قرمز يا همان "قرميزي دارمان"! برگشت. ظاهراً اين معجون از سوي سروان ش فرمانده انتظامات عشايري طايفه به پدرم هديه شده بوده است. به هرحال من با همان قرميزي دارمان آغشته به تكه اي پنبه به شيوه اي مدرن و سلطنتي!! مداوا شدم.مادرم با يكي از دستمال هاي كلاغي خود (قالاغي) سر مرا به سبك روسري دختران امروزي ! بست. دعواي ايلي آنهم ميان خانمها، همچون باران بهاري ،ابتدا رگباري است و بعد خيلي زود فروكش مي كند و چنين هم شد و البته مهرگاني هم برگزار نشد!

حال كه اين خاطره را در ذهن خود مرور مي كنم، از اينكه پسر كدخدا بوده و به واسطه همين امتياز از مزاياي طب سنتي ايلي! معاف شدم، خداي را شاكرم. وگر نه اين موضوع مي توانست سوژه اي براي هم بازي هاي من شود. از كري نيز ممنونم كه با محاسبات اشتباه خود در هدف گيري، درسي ماندگار به من داد كه هيچگاه در زندگي سربه هوا نباشم! و باصطلاح چهار چشمي مراقب اطرافيان خود باشم. اين موضوع در ايام دانشجوئي و اقامت  در تهران بزرگ بيشتر به دردم خورد.اكنون سرم را مي توانم بالا بگيرم كه هيچوقت آدم سر به هوائي نبوده و اساساً هيچگاه هوايي نشدم.  توفيقات نسبي كنوني در زندگي را نيز مديون همين امر مي دانم.

 

لب یار و نیش زنبور!

شهد خرما، لب يار و نيش زنبور!!

يادش بخير! دوران كودكي هم عجب دوراني بود ! طفل بوديم و خام ! بيخبر از آنچه در دنيا و مافيها مي گذرد. در چادر سفيد مدرسه سيار و كوچك عشايري با جورابهاي ركابي! خودمان(جورابهايي كه پاشنه نداشتند) نشسته و دلخوش داشتيم كه :

چادرمون پارچه سفيده    بهتر از آن كس نديده!!

"اگر رفتنمون دير بشه     مديرمون(همان آقا معلم)دلگير ميشه" !!

حالا كه به آن روزها مي نگرم شك ندارم كه هواي آزاد و سالم بوده است كه از ابتلاي ما به انواع واقسام بيماريها ممانعت مي كرده است.روزي ما نيز واقعاً دست خدا بوده است. اگر باران رحمتي نازل مي شد. جنب وجوشي در گوسفندان و بزغاله ها كه تنها  دارايي پدرانمان بودند، بوجود مي آمد. حاصل معاشقت و مغازلت آنها بره ها و كهره هايي بودند كه مونس ما بچه ها  مي شدند و ما نيز هم خرج آنها!!

بخشي از شير بره ها و كهره ها به ما بچه ها مي رسيد.  و باصطلاح آغوذ- خرماي ما روبراه بود!! در غير اينصورت بايد دل در گرو همت مرغان و خروسان مي داشتيم. اگر آنها نيز سر ذوق مي آمدند!! لوكس ترين غذا كه نيمرو يا  همان"قيقناق" ! باشد، نصيب ما مي شد. اما مشكل اينجا بود كه ما يك رقيب قدري بنام آقاي مدير داشتيم . بنابراين روي تخم مرغها نمي توانستيم حساب باز كنيم. اگر شيشة عمر گوسفندي عليرغم جادو جنبل و نذر و نياز كردنها، لاجرم بايد مي شكست!! گو اينكه باعث دلشكستگي پاپاها و مامانهايمان!! مي شد، در عوض ما شكمي از عزا در مي آورديم. سگ خانه نيز روز خوبي را پشت سر مي گذاشت و از شغل پاسباني خود احساس خجلت نمي كرد!!

بازار عشقبازي و لبنيات بيشتر در بهاران گرم بود. در پاييز ايل در قشلاق يا همان گرمسير اطراق مي كرد. عشق ما بچه ها قصبك ! يا همان خصمك!! بود. بگذريم كه خصمك الآن براي خود ميوه اي صاحب كلاس است و با اخذ شناسنامه اي جديد در پايتخت با نام خرماي زاهدي!! شهرتي به هم زده است!! . البته قصبك عاشقان سينه چاك ديگري هم داشت. كرمهاي ريزي كه دل در گرو عشق او داشتند و لحظه اي بي وجود معشوق بسر نمي توانستند بكنند!! حتي شمع وپروانه بايد عشق را از اين كرمكان مي آموختند!! كرمكان عاشق تا آخرين دم به يار وفادار بودند!! حاضر بودند زير دندانهاي ما بچه ها له لورده شوند، اما ترك معشوق نكنند!! در واقع ما ناخودآگاه داشتيم درس عشق را از كرمكان و قصبك ياد مي گرفتيم و خود خبر نداشتيم!!

پاييز فصل رؤيايي ما بچه ها بود. اول اينكه احتمالاً آقاي مدير! را زيارت مي كرديم.دوم اينكه پاييز فصل خرما و قصبك نيز بود كه گل سر سبد ميوه هاي گرمسيري بشمار مي رفتند و همچون من افتاده صد قتيل داشت ! اما متأسفانه دست ما كوتاه بود و خرما نيز بر نخيل آبادي  نه چندان نزديك محل!! اگر در بهار گذشته بارشي صورت گرفته بود، احتمالاً عسل هاي طبيعي نيز يافت مي شدند! كه به مدد آب خنك مشكها، بخشي از شربت ما بچه ها نيزتأمين مي شد.! در يكي از همين پاييزها كه شايد من هشتمين آنرا تجربه مي كردم، بزرگترها كارواني از اشتران را به قصد خريد خرما روانة آبادي نه چندان نزديك محل كردند. از همان آغاز صبح كه در مدرسه حضور يافته بودم ، آب دهانم را به عشق خرما و حلاوت وصل او قورت مي دادم. آخ كه لحظات انتظار چقدر كشنده است ! واقعاً شاعر چه نكو سروده است :

گويند سنگ لعل شود در مقام صبر     آري شود، وليك به خون جگر !

خلاصه بسي خون دل خورديم تا بالاخره انتظارها به سر آمد. كاروان يا همان "قافله" از گرد راه رسيدند.ديگر درنگ جايز نبود. به يك چشم بهم زدني خود را به خانه رساندم. حصير خرما در گوشه اي لم داده بود و به من چشمكي دزدانه مي زد ! بانگ و نهيب پدر كه مرا به صبر دعوت مي كرد نيز  كارساز نشد زيرا حكايت دل بود . .پدر شايد از اين معنا غافل بود كه :

يا رب اين بچه تركان چه دليرند بخون    كه به تير غمزه هر لحظه شكاري گيرند!

 انبوهي از زنبوران عاشقانه از حريم يار پاسداري مي كردند و مجال وصول بكوي دوست نبود! آنگونه كه خواهيم ديد ،" عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها" !! اگر چه دولت وصل اصول خاص خود را مي طلبيد و عقلانيت حكم مي كرد كه:

طمع در آن لب شيرين نكردنم اولي    ولي چگونه مگس از پي شكر نرود!!

 ناچار به خشونت شده وبا جاروئي از برگ يا همان "پنگ" خرما به مصاف زنبوران رفته و خلاصه حلقة محاصره بشكستم. لحظاتي بعد با مشت پر از خرما فاتحانه از خانه برون جستم .  درآن فرخنده دم  به دور از مكر اهرمنان ، خود را "خسرو شيرين دهنان" !! يافته و سرخوش از اين كامروايي، شاد ومفرح نرمك نرمك به سمت مدرسه روانه شدم.ناگهان احساس كردم كه دچار تير غيب و شايد هم زهر هلاهل شده ام!!. با همان حال نزار صداي وز وز زنبوركي،مرا به خود آورد و دانستم كه اين نيش "عاشق كش" !! كه قصد لب نوش من كرده بود !! از بهر عشق است. البته هيچ تقصيري متوجه دل بيرحمش نبود. او نيز چون من عاشق بود و تحمل رقيب را نداشت !! آري جان من بي نواي بي زر و زور، اندر كسب فضائل عشق داشت مي سوخت!! ديده جيحون شده بود و من" از آب ديده صدره طوفان نوح مي ديدم" !!  من خجل از اين كردار ناصواب،. در آن لحظه نمي دانستم چاره از كجا جويم . از سؤال ملول بودم و از جواب نيز خجل! . در واقع مصداقي از اين بيت حافظ شيرين سخن گشته بودم كه مي فرمايند :

ترسم كه اشك در غم ما پرده در شود   وين راز سر بمهر به عالم سمر شود!!

كه متأسفانه چنين شد و آن راز پنهان زود آشكارشد ! زيرا لحظاتي بعد خود را در دامن پر مهر مادر يافتم كه مويه سر داده بود و آقاي مدير و هم شاگرديها نيز بر گردم حلقه زده بودند!!

 

 

میهمانی دل!

 

 

 

ميهماني دل !

اساساً نوشتن پيرامون موضوعات مختلف دل و دماغ خاص خودرا مي طلبد . اينجانب نه نويسنده هستم و نه ادعاي آنرا دارم،حتي نمي خواهم اداي نويسندگي را هم در بياورم نوشته هايم صرفاً دل نوشته هايي است كه از ويران سراي دلبرمي خيزد
و به گاه دلتنگي برصفحه كاغذ(در گذشته)وصفحه مانيتوردر( حال)جاري شده و مي شود.مدتها بود كه دل توي دلم نبود و در واقعدل دل مي كردم كه براي نوشتن از كجا آغاز كنم. به دلم برات شده بود كه اگر دل و جرأت به خرج دهم و باصطلاح دل به دريا بزنم و براي دل خودم بنويسم دلم آرام مي گيرد. تصميم گرفتم آنچه را كه دل تنگم مي خواهد همان را بازگويم. مگر نه اين است كه"سخن كز دل بر آيد لاجرم بر دل نشيند".با اين حساب من آدم
"دل"داري هستم! يعني دل و جرأت ابراز حرف دل خويش را دارم. نمي دانم شايد هم ساده دل هستم و سفره دل پيش هر كس و ناكسي پهن مي كنم. بهر حال تا دلتان بخواهد دريا دليم و زنگاري بر دلمان نمي نشيند.از طعن حسود غم به دل راه نمي دهيم و غم دل ديگران نيز دل ما را
خنك نمي سازد. گاه دلهره داريم كه مبادا دلي را بيازاريم، گاه نيز دلشوره مان مي گيرد كه نكند ديگران از ما دلگير شوند. چشم و
دلماننيز بقدر كافي سير هست تا دل در گرو مال دنيا نسپريم.دلداده و دلدارهم نداريم كه غم دوري او شرر به جانمان بيفكندو چه بسا بخواهيم دل ودين از او بربائيم و خلاصه دل بدهيم و قلوه بستانيم ! شايد گفته آيدپس فلاني غم دل با كه مي گويد؟ خداي را شاكريم كه دلارامي را نصيب ما ساخته است كه به گاه بيقراري با دلبري تمام آرام و قرار را به دل خسته
ما بر مي گرداند ! اين يعني اينكه "دل به دل راه دارد" !البته همه اينها آسان به دست نيامده است و بسي خون دل خورده ايم تا بدين مرتبت عالي رسيده ايم !
بر سر آنيم كه گر ز دست برآيد با  جان و دل بكوشيم تا  شهر دل ها را فتح كنيم كه اين خود مستلزم سخنان دلنشين و دل انگيز است تا بتواند قند را توي دلخواننده آب كند ! ، سخناني كه نشاني از عشق داشته باشد. بنابراين ازساكنين حريم كوي دل يعني صاحبدلان،دلشدگان، سوته دلان،خونين دلان،دل شكستگان، دلدادگان، دلربايان،دل مرده ها و خلاصه طرفداران دل وقلوه!دعوت مي نمائيم كه
                             
ميهمان دل ما باشند.