گوله گوله!!

گوله گوله !!

گوله گوله يك نوع خوش و بش يا چاق سلامتي تركي و تركمني و تركي استانبولي است. البته ما انواع و اقسام احوالپرسي تركي داريم. مانند كيفين نيجه دور ، كيفين سازدور، كيفَ احوال، نجورسان، نه وار نه يوخ، ياخچي سان، كيفين ياخچي دور، ناسول سونيز و گوله گوله(استانبولي) حالونگ خوبدور و نيجه ينگ (تركي قشقايي)

ماجرا از اين قرار است كه چند سال قبل متعاقب فراخوان "مركز تقريب مذاهب اسلامي " جهت ارسال مقاله به همايش بين المللي "اقليت هاي قومي و مذهبي از منظر سازمانهاي بين المللي"، اينجانب نيز مقاله اي تحت همين عنوان به همايش مذكور ارسال داشتم. مدتي بعد از طرف مركز تقريب دعوت نامه اي مبني بر شركت در همايش و ارائه مقاله به يكي از دو زبان عربي يا انگليسي دريافت كردم. همايش در مركز همايش هاي سازمان كنفرانس اسلامي برگزار مي شد. در روز موعود به مركز كنفرانس مراجعه و با كمال تعجب ديدم كه خدا بدهد بركت! اكثريت جمع حاضر روحاني هستند. چون نيك نظر كردم ، ديدم كه به جز خودم، فقط دو  سه نفر ديگر غير روحاني و به اصطلاح شخصي هم يافت مي شوند. از آنجا كه در قانون اساسي ما ، از مبارزات حق طلبانه مستضعفين دربرابر مستكبرين درهر نقطه از جهان حمايت شده است ( اصل 154) ،طبيعي بود كه جمع حاضر، اكثراً از كشورهاي آفريقايي، برخي از كشورهاي عربي و كشورهاي حوزه آسياي مركزي وقفقاز باشند.در بين آنها اهل سنت با سبيلي تراشيده و ريشي انبوه نمايان بودند. آفريقائي ها نير با ريش فرفري شبيه سيم ظرفشويي! و رنگي تيره قابل شناسايي بودند. چشمان مورب و بادامي برخي از شركت كنندگان جاي ترديدي باقي نمي گذاشت كه آنها از حوزه آسياي مركزي هستند. ،عرب ها هم با نعلين هاي مربوطه شان نيازي به معرفي نداشتند.بگذريم، بنده در زمان موعود با انگليسي شكسته بسته مقاله خود را ارائه و حضار براي آبروداري يك كف هم برايم زدند. البته انگليسي من از انگليسي خيلي از شركت كنندگان –كه به نظر بيشتر راه مي رفتند تا تكلم به زبان انگليسي- به مراتب بهتر بود.مطابق برنامه دقايقي نيز به پذيرايي اختصاص يافته بود. داشتم از خودم حسابي پذيرايي مي كردم ! كه ديدم يك نفر از اعضاي غير روحاني شركت كننده، لبخند زنان به سمت من مي آيد.يك جمله اي كه احتمالاً سلام عليك بود، تحويل من داد. لحظه اي به او نگريستم. چشمان بادامي و مورب و رنگ سرخ نيمرو گونه او! هيچ چاي شكي باقي نگذاشت كه  او از تركمن هاي آن سوي آب مي باشد.من شنيده بودم كه تركمن ها از واژه "گوله گوله" جهت خوشامدگويي به ميهمان استفاده مي كنند، بنابراين في البداهه با لبخند و گفتن گوله گوله از وي استقبال كردم! طرف كه حسابي خوشحال مي نمود، ابتكار عمل را بدست گرفته و شروع به سخنراني كرد . من تقريباً هاج و واج مشغول شنيدن اين سخنراني بودم. هر از چندگاهي كلمات آشنا نيز در بين  كلمات ادا شده ،يافت مي شد. تقريباً اندازه يك صفحه A4 يك ريزصحبت كرده بود كه  ناگهان ايست كرد و به من خيره شد، تا تأثير اين سخنراني را در سيماي من ببيند.شايد هم با مشاهده چشمان بادامي، قد بلند وگونه هاي برجسته من ، احساس قوم وخويشي به او دست داده بود!.من براي رهايي از اين وضعيت ، با لهجه ي تا حد ممكن انگليسي به او گفتم: You are welcome!  اين بار او بود كه هاج و واج مرا مي نگريست! پس از قدري مكث به زبان فارسي گفت نكند شما ايراني هستيد! من ضمن تأييد  گفتم و شما  هم احتمالاً از برادران تركمن ايراني هستيد! او نيز خنديد و هر دو با هم خنديديم! من ناخودآگاه به ياد اين بيت شعر از مولانا افتادم:

اي بسا هند و ترك همزبان ....وي بسا دو ترك چو بيگانگان!

البته مولانا درادامه مي گويد " هم دلي از هم زباني خوشتر است" . اميدوارم ما ايراني ها در هر جا همديگر را ديديم به هم بخنديم تا دنيا به رويمان بخندد!

آموزگار عاشق

آموزگار عاشق

در آستانه روز معلم، بي مناسبت نديديم كه يادي از معلم فقيد ايل، معمار فرهنگي عشاير كشور ،فخر عالم علم وادب، و برنده جايزه سوادآموزي يونسكو، بهمن بيگي كبير- كه در كوي نيكنامي اقامت ابدي گزيده است- نموده باشيم. مقاله حاضر پس از هجرت استاد از دنياي فاني نگاشته شده و در اختيار دوستاني قرار گرفته بود كه در تكاپوي چاپ ويژه نامه اي فرهنگي راجع به ابعاد متفاوت شخصيتي ايشان بودند. امري كه تا كنون محقق نشده است.

احرام چه بنديم چو آن قبله نه اينجاست          در سعي چه كوشيم چو از مروه صفا رفت

سخن از بزرگ مردي است كه واژگان ناتوان از توصيف شخصيت عظيم و روح بلند او هستند و غم هجران  او را واگويه نتوانند كرد. زبان الكن ما را ياراي تقرير، و قلم  بشكسته مارا قوت تحرير اين مصيبت نيست. .همواره دوست داشتم در زمان حيات استاد احساسات خود را بروز داده و در وصفش  بنگارم . اما بيم آن مي رفت كه حمل بر تملق شود. البته اين نيز پسند استاد نبود كه حناي تزوير پيش او رنگ نداشت.اكنون دگر جاي هيچ درنگي نيست. سخنم را با يك خاطره آغاز مي كنم.نيك بخاطر دارم كه وقتي يك جلد از پايان نامه دوره فوق ليسانسم كه در صفحه اول آن  عبارت تقديم به : " معلم دلسوز آقاي محمد بهمن بيگي" نقش بسته بود، را به ايشان تسليم كردم، برقي از نگاهش بدرخشيد و رضايت خود را از كلمه دلسوز چند بار مورد تأكيد قرار دادند . با وجود اينكه عنوان پايان نامه  با علائق ظاهري ايشان همخواني نداشت،چند ماه بعد كه بطور اتفاقي ايشان را در باغ عفيف آباد زيارت كردم از همان دور فرمودند "اوخودوم" ، "اوخودوم" چوخ ياخچي، چوخ قشنگ ! يعني خواندم، خواندم بسيار خوب وقشنگ بود ! و من شرمسار از محبت وي عرض كردم از شاگردان مكتب خود غير از اين چه انتظاري داشتيد! آنروز من غرق در افتخار ابدي شدم.

اگر گفته آيد كه استاد نيز يك ملت بود سخني به گزاف نرفته است.! محمد اسم رسول خداست.بهمن نامي ايراني و در اوستا به مفهوم نيك نهاد ونيك انديش مي باشد. همچنين توده برف را گويند كه مظهر سپيدي است.. بيگ نيز واژه اي تركي و به معني بزرگ و مهتر است. پس محمد بهمن بيگي جلوه اي از فرهنگ ايراني است. مسلمان است وهم نام پيامبر اسلام . يك ايراني نيك نهاد و ترك زبان است. شايد براي همين مقدر شده بوده است كه در رسالتي "محمدوار"  چونان  بهمني مهيب و با صلابت بر اهريمن جور و جهل بتازد و هم ببارد تا نور را بر ظلمت وسپيدي را بر سياهي حاكم كند.

البته او نيز انساني بود همچون دگران، اما به فيض الهي كار مسيحايي كرد اين عاشق شوريده و شيدا . سيرآفاق و انفس نمود، كهان و مهان بسيار بديد، هفت شهر عشق را طي كرد و هفت خوان رستم را پشت سر گذاشت، تا اينكه در طلب وصل به"اصل" خويش رجعتي مبارك نمود و با قصه خود هفت گنبد افلاك را پرصدا كرد.

بزرگ بود و سترگ، اديب بود و نجيب، خطيب بود وشكيب و هم طبيب ." بزرگ بود واز اهالي امروز"، فكر بزرگي در سر داشت و اين خصلت مردان بزرگ خداست. سترگ بود.زيرا رهبري يك نهضت فرهنگي، از اشخاص سترگ بر مي آيد وبس . اديب بود و همچون لقمان حكيم، ادب از بي ادبان زمان آموخت. نجيب بود زيرا شير پاك مادر خورده و لاجرم همت پاكان عالم با او بود. خطيب بود، با زمزمه محبت آغاز كرد و كلامش خيلي زود دلپذير افتاد و هزاران عندليب عاشق و آهوان گريزپا در مكتب عشق او گرفتار آمدند. شكيب بود و ثابت كرد كه در مقام صبر تواني لعل شد . او خود چنان كرد و چنين شد.  .طبيب بود و چاره درد ما را از همان عنفوان جواني در لابلاي الفبا يافت . مسيحا نفسي بود كه مرهم راحتي بر دلهاي مجروح گذاشت و مايه درماني بر جانهاي پر درد شد.

 نك ! اي يار سفر كرده !  بدان و آگاه باش با همت والاي فرزندان بيشمارت ، چادرهاي سپيدت بسان گنبد امامزادگان همچنان نور خواهند پاشيد تا سياهيها را بزدايند، و پرچم هاي سه رنگ به اهتزاز درآمده بر فراز چادرها  نيز از فخر سر به كيوان خواهند سائيد ، هر چند سيه دلان حسود و  نور ستيزان خفاش صفت كژ انديش را خوش نيايد. بگذار رشحه قلمت كه بسيار لطفها در آن بود و نثر شيرين تر از قندت كه رونق از نبات مصر مي برد،  كام نااهلان را تلخ كند.زيرا حقيقت تلخ است . دريغ و درد كه حاصل چهل سال رنج وغصه ات چه زود به تاراج رفت. تو اهل فضل و دانش بودي واين گناهي نابخشودني بود !

اينك سزاست اگر بهشتيان منتظر حبيبي باشند كه قلم و قدم را فقط براي خدمت به محرومان نگاشت و برداشت و زكات علمش را نيز  با نشر بهنگام آن پرداخت. سزاست كه اصحاب علم وعمل، معلمان اخلاق ،ايمان ، هدف وشرف سر در ماتم فروبرند. سزاست اگر اهل شوق و هم ذوق به اهل كمال و جمال تعزيت و تسليت بگويند. سزاست اگر خوارزم،خجند،ختا و ختن،تبريز و جمله تركستان صبر به صحرا فكنند وديده جيحون كنند. سزاست اگر زنده رود ظغيان كند،اروند بخروشد، ارس بانگ برآرد ، هيرمند مويه سر دهد و قره آغاج از جريان باز ماند . و نيز سزاست اگر دماوند، دنا ، سبلان و تفتان سر تعظيم در پيشگاه با عظمتت فرود آرند.

اكنون اي آموزگار عاشق، اي نشان اهل خدا ، اي مظهر انسانيت ،اي ساقي حسن و اي كمال هنر،اي شكوفه لبخند و اميد، اي شمع دلفروز، و اي پدر عزيز ! به يزدان، به قرآن، به ايمان، به وجدان، به ايران،به سر سبزت و به اجاقت قسم مي خوريم كه نگذاريم اجاقت خاموش شود.!! زيرا هزاران قافله دل همره توست!!

با اين همه باور اين موضوع كه او مرده است، مشكل حكايتي است.او پيش چشم اما غائب از نظر همه ماست. مي توان او را در سركلاس دانشگاه ديد كه با زبان فصيح و طنز گزنده اش مشعول تدريس است. مي توان او را در اطاق عمل بيمارستان ديد كه در قامت يك طبيب حاذق به همنوعانش فرصت زندگي دوباره مي بخشد. مي توان او را در دادگاه ديد كه داد مظلوم از ظالم مي ستاند. مي توان نواي موسيقي او را با گوش جان شنيد و ... آري او با ماست. اصلاً هر جا يك مجمع خوبي و لطف باشد، او نيز هست. او زنده است چونكه حقيقت هميشه جاويد است.

هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق        ثبت است بر جريده عالم دوام ما

كانديد يا نامزد؟!

سال 91 را به عموم قشقايي هاي عزيز تبريك عرض مي كنم.اميدوارم كماكان در دهك هاي پايين جامعه درجا بزنند ، تا اميد به دريافت يارانه 28 هزار توماني_ به ويژه در خانواده هايي كه تنظيم خانواده را رعايت نكرده اند-.در وجودشان از بين نرود!  به هر حال آدمي به اميد زنده است. شاعر گفته است :

برو كارگر باش و اميدوار........كه از يأس جز مرگ نامد ببار

توصيه مي شود آنهايي كه دست شان به دهنشان مي رسد،تنظيمات موبايل خود را به هم زنند تا اس.ام. اس هاي اشتباهيِ ارسالي مبني بر "انصراف داوطلبانه" از گرفتن يارانه را اصلاً دريافت ننمايند.برخي از دوستان كه به كمالات ما واقفند و مي دانند كه حقير هزار ماشاءا.. _بزنم به تخته_ در س سياست، آن هم در سطح دكتري حوانده ام،گِله مي نمايند كه چرا طنز سياسي نمي نويسم. بنده نمي دانم اين دوستان قبلاً "مجله گل آقا" مطالعه مي كرده اند يا نه؟! كافي است بدانند مرحوم كيومرث صابري قبل از راه اندازي مجله با بسياري از بزرگان محشور و حتي كشتي مي گرفته است! اگر به خودم بود مي رفتم رشته  محيط زيست مي خواندم و به شغل شريف "درختكاري" اشتغال مي ورزيدم. در ايام فراغت نيز اشعار سهراب سپهري را زمزمه مي كردم، تا حداقل به كاهش آلودگي هوا كه برخي از سياستمداران عزيز با اعمال و رفتار و گفتار خود نقش قابل توجهي در آن ايفا مي كنند كمكي كرده باشم! بگذريم تب و تاب ، ناشي از انتخابات مجلس در سال گذشته  و فرا رسيدن انتخابات دوره دوم در اواسط ارديبهشت ماه سال جاري، ما را قلقلك داد تا به خاطر رضاي دل دوستان، نيم نگاهي به اين موضوع داشته باشيم.

كانديد يا نامزد

معمولاً از آغاز دي ماه هر سال، شمارش معكوس براي پايان نيمسال تحصيلي، از سوي دانشجويان آغاز مي شود.البته برخي از اساتيد نيز، در عمل با دانشجويان همداستان مي شوند..اين خود بيانگر فعاليت توأمان دانشجو و استاد براي توليد علم و انديشه است ! با اين حساب ديگر نيازي به "تهاجم فرهنگي" دشمن نيست. آنها با اين كار ، دانشگاه يعني بازار توليد كالاهاي فرهنگي را از رونق و اعتبار مي اندازند ! از طرفي بيشترين حوزه مانور اساتيد در همين يكي دو هفته مانده به پايان ترم تحصيلي است.در اين زمان بازار "پاچه خواري" نيز گرم است . دانشجويان كه به دنبال "تخفيف" هستند و هم از آن بيم دارند كه به علت غيبت هاي متوالي در زمره محرومين از امتحان در آيند،حرفهاي اغراق آميزي پيرامون احاطه علمي استاد نسبت به موضوعات مورد تدريس رد و بدل مي كنند! آنها كه به دلايل مذكور، ناچار از حضور در سر كلاس شده اند، سعي مي كنند با طرح سؤالات غير مرتبط با موضوعات درسي باصطلاح وقت كشي كنند.با اين وجود برخي از اساتيد موضوع را جدي تلقي و بعضاً جوگير هم مي شوند.آنها  در جلسات منعقده ميان اساتيد، چنان از دانشجويان سخن مي رانند كه گويي در دانشگاه آكسفورد! يا هاروارد! نشسته اند. زيرا دانشگاه آكسفورد ثابت كرده است كه رقيب قدري براي دانشگاه آزاد به شمار مي رود! براي همين هم دانشگاه آزاد يك شعبه اي در آنجا داير كرده است، تا فعاليتهاي علمي آن دانشگاه را رصد كند! با اين حال حساب دانشكده علوم سياسي جداي از اين حرفهاست.ما شاهد حضور گاه و بيگاه وزير و وكيل و سردار و تيمسار در دانشكده هستيم . مخصوصاً اين روزها لشگري از نمايندگان مجلس ، دائم به دانشكده ما افتخار حضور مي دهند! آنها كه تحصيلات خود را در مقاطع بالاتر به خاطر "خدمتگزاري" به خلق خدا نيمه تمام رها كرده بوده اند! اينك در مهلت زماني اندك باقيمانده براي ثبت نام جهت احراز نمايندگي مجلس، به دنبال "ورق پاره اي" بنام فوق ليسانس! هستند تا با روحيه اي مضاعف توفيق "خدمتگزاري" مجدد پيدا كنند. مگر نه اين است كه "عبادت جز خدمت خلق نيست"!  يكبار يكي از كارمندان دانشكده، جلوي آسانسور، پس از يك چاق سلامتي، في البداهه گفت : استاد! خيلي از فارغ التحصيلان فوق ليسانس دانشكده چون مصدر هيچ كاري نشده اند، اكنون تصميم گرفته اند تا "كانديد" ! شوند. در سر يكي از كلاسهاي درس خانمها، كه دانشجويان به طريق معروف و عادت مألوف مشغول چانه زني جهت تخفيف و نمونه سؤال و... بودند. من موضوع را به مسائل روز كشاندم و اندر فضائل كسب علم و خدمت به خلق ! داد سخن دادم. جدّ و جهد نمايندگان در كسب علم و خدمت به مردم را مثال آوردم.  بعد هم به چهره تك تك آنها خيره شدم تا تأثير سخنانم را بوضوح در سيماي آنها ببينم. يكي از خانمها با لحن خاص خانمها گفت: استااااد! شما چرا خودتان كانديد نمي شويد؟! ظاهراً پرسش معقولي بود و جواب معقولي نيز مي طلبيد.من پس از قدري تأمل گفتم،تقصير صدا وسيماست! او با بهت تمام گفت چرا صدا وسيما؟ بنده عرض كردم واژه "كانديد" كه صدا وسيما اين روزها مثل نقل و نبات استعمال مي كند، يك واژه فرانسوي است كه به معني ساده لوح و احمق! هست. بنابراين من دوست ندارم كانديد شوم! دانشجو پس از اندكي مكث گفت خوب چرا نامزد نمي شويد؟! اين بار من گفتم دخترم ، ديگر از ما گذشته است، ما يكبار نامزد شده ايم و تاوان آن را نيز مي پردازيم! .الآن دور، دور شما جوانان است! بشتابيد و خود را نامزد كنيد ، وگرنه پس از فراغت از تحصيل ممكن است اين فرصت را هم از دست بدهيد! بهرحال در شرايط فعلي "نامزد" شدن خيلي بهتر از "كانديد" شدن است !

اوچه رم قوندام يوك اوستونه!!

اوچه رم قوندام يوك اوستونه !

چندي قبل به يك قطعه موسيقي كه توسط هنرمند جوان آقاي امين آقايي، نواخته شده است، گوش مي دادم. موسيقي ما هم مانندزندگي مان پر از درد و رنج و محنت است. نمي دانم چه سِحر و لطفي در آن بود" كه اشكم چو خون از رگ آن دم جهيد ! ". نزديك بود كه كار به هق هق و تكان شانه ها نيز بكشد.البته خيلي زود آرامش خود را باز يافتم. آرامشي بعد از طوفان! اين جزر و مد احساسي- روحي، ناخودآگاه مرا به گذشته هاي دوردست برد . بي شك اين موسيقي كه ما وارث آن هستيم و چنين شور بپا مي كند، محصول ذوق و تلاش پيش كسوتاني است كه در شرايطي دشوار، عاشقانه از نابودي آن جلوگيري و آن را همچون امانتي گرانبها به ما سپرده اند . نوشته حاضر به ياد مرحوم اسماعيل جعفري نيا مشهور به عاشق اسماعيل نگاشته شده است.

 

عاشق اسماعيل را از همان دوران بچگي مي شناختم. بارها به صداي پر سوز و گداز ساز او  از طريق صفحات گرامافون و البته بعدها كه بزرگتر شدم، نيز ار طريق نوارهاي ضبط وصوت، گوش فراداده بودم. يك بار او را در هيأت يك اسب سوار، با سبيلي در رفته از بناگوش،كلاهي دو گوش و ويلوني بر دوش ! كه در قامت يك عاشق دوره گرد، كه به چادرهاي سياه اندر مي شد و هنر خويشتن بر اهالي آنها عرضه مي كرد، ديده بودم. اواسط سال پنجاه شمسي بود كه من تازه در "دبيرستان عشايري" قدم گذاشته و هنوز با غم غريبي و غربت، كنار نيامده بودم. دل بيطاقت ما را تاب دوري كسان و خويشان و يار و ديار نبود.از قال و قيل مدرسه سخت دلم گرفته بود. از ديده حيران من جويبارها سرازير مي شد! در تابلوي اعلانات مدرسه، اطلاعيه اي نصب شده بود كه همچون پيك صبح بشارت مي داد كه " شكر كان محنت بيحد و شمار آخر شد" ! خبر اين بود كه در پنجشنبه شب پايان هفته برنامه "گلگشت وشو" خواهد بود.بزرگترها از برنامه هاي متنوع اين گلگشت وشو، از شعر و مشاعره، از نمايش ،... و بالاخره از اجراي موسيقي ايل و كرنا و طبل و رقص دسته جمعي سخن مي راندند. قرار بود اين برنامه در سالن آمفي تئاتر مدرسه به اجرا در آيد.سالني كه آن زمان شهره شهر بود.ما بچه ها آنوقت فلسفه برپايي برنامه هايي از اين نوع را نمي دانستيم و هزار افسوس كه خيلي ها هنوز هم نمي دانند. اين برنامه به همت بزرگمرد لايق، رند عاشق، معلم ناطق و سخنور حاذق، بهمن بيگي بزرگ برپا مي شد.

در زمان موعود در جلوي درب سالن هنگامه اي به پا بود هركس دگري را با فشار به جهت  مخالف هل مي داد تا در جايگاه مناسبي قرار گيرد و برنامه را به تماشا بنشيند.اين به مفهوم آن بود كه خلق و خوي عشايري ما به اين زوديها از ما سلب نخواهد شد! حضور بهمن بيگي، بانو سكينه و اولياي دبيرستان( رئيس، معاونين و معلمان) و ميهمانان كراواتي در رديفهاي آغازين سالن، از اهميت آن حكايت داشت. عناوين برنامه در يك بروشور درج و به حاضرين عرضه شده بود. پايان بخش برنامه نيز، اجراي موسيقي توسط عاشق اسماعيل اعلام شده بود! پس از خير مقدم مسئول تئاتر مدرسه، چراغهاي سالن خاموش و سكوتي حكفرما شد. پرده هاي سالن نمايش در چند نوبت باز و بسته و برنامه ها به ترتيب اعلام شده واجرا مي شد. همه منتظر پرده آخر بودند. به ناگاه پرده كنار رفت و عاشق در صحنه نمايان شد. از نشان عاشقي، فقط سبيلي سفيد و يك ساز "ويلون" را يدك مي كشيد. فرياد تشويق و صداي كف زدن حضار ،عاشق را به وجد آورد.عاشق در آن شب به ياد ماندني ،گويي"به پيرانه سر باز عاشق و ديوانه شد" .يعني " خوش درخشيد ولي دولت مستعجل بود" و  "افسوس كه آن گنج روان رهگذري بود"! هر بار كه عاشق آرشه را بر تارهاي ويلون بر مي كشيد، رعشه بر اندام ما مي افتاد. صداي حزيني كه از ناله ساز .برمي خاست، "درد مشترك" ما را فرياد مي زد و روايتگر زندگي سراسر درد و رنج ما بود. عاشق به يكباره خود بانگ برآورد و كلامش بسي دلپذير افتاد.

ككليك اولَام قاقيلرم... اوچه رم قوندام يوك اوستونه !

 همچون كبكي نغمه سر مي دهم ... پر مي كشم و بر فراز منزل يار فرود مي آيم!

عاشق چندبار نغمه هاي متفاوت ساز كرد، كه هربار به اين ترجيع بند ختم مي شد. در همان حالت با نظر و نگاه خود شنوندگان را نيز مشايعت مي كرد.نيك پيدا بود كه ايشان نشان عاشقي را در جمعي نديده است.فهم اين موضوع چندان هم سخت نبود. آن جمع كاملاً متمايز بودند. شهري ها را غم احوال ما نبود. زيرا هم كلام و هم زبان و هم عنان عاشق نبودند و لاجرم فهم زبان سوسن نمي كردند! عاشق پس از اتمام كار تعظيمي كردند و غريو فرياد جمعيت حاضر در سالن اوج گرفت. با اشاره دست همه سكوت كردند. عاشق خطاب به آقاي بهمن بيگي و رو به سوي رئيس دبيرستان، گفتند : آقاي بهمن بيگي، (ن) نه بيلسين من نه ديرم!

حماسه بهمن

 

 بهمن ماه هر سال يادآور سالهاي آغازين پيروزي انقلاب است. بهمن در فرهنگ ايران باستان مظهر سپيدي است .پيروزي انقلاب در اين ماه به يك تعبير پيروزي سپيدي بر سياهي و تباهي به شمار مي رود..اين روزها صدا و سيما ، بطور مرتب سرودهاي انقلابي و حماسي پخش مي كند. آدم ناخودآگاه فضاي اوايل انقلاب در ذهنش تداعي مي شود كه اقشار مختلف مردم ايران به اميد رهايي از حقارت و نيل به يك زندگي توأم با عزت و سربلندي، طومار حكومت شاه را در هم پيچيده و آخرين كانونهاي مقاومت اين حكومت پوشالي را در هم شكستند. جامعه كوچك قشقايي كه دشمني ديرينه با حكومت پهلوي ها (پدر و پسر) داشتند نيز، همگام با مردم در اين پيروزي سهيم بودند.اولين حمله مسلحانه به مقر "ساواك" در شهرستان قشقايي نشين فيروزآباد صورت گرفت. البته قشقايي ها به جز اين "بهمنِ خونينِ جاويدان" شاهد حماسه آفريني "بهمن" هاي ديگري هم بوده اند: "بهمنِ خان" و "بهمنِ بيگ".من آنها را به ترتيب "بهمن برنا" و "بهمن دانا" خواهم ناميد.

بنده پيش تر به مناسبتي در يك نشست ، بيت معروف زير را به شرحي كه خواهيد ديد تفسير كرده بودم.

قشقايي ائلني دريا قياس اِد    چالخانور چالخانور برقرار اولور!

ايل قشقايي دريايي را ماند كه مي خروشد و مي خروشد و آنگاه آرام مي گيرد.آرامشي بعد از طوفان! تاريخ از اين خروشيدنها فراوان به خاطر دارد. هم در منبر وعظ، هم در سنگر رزم، هم در عرصه علم و هم در حلقه عشق ! 

هر دو بهمن "عاشق" بودند و لاجرم مستحق "هجران"! آنها گوهرهايي بودند كه در تاريكي درخشيدند، اختران تاباني كه ماه مجلس شدند. هر دو در طلب گنج مقصود و كسب فضائل و علم، ترك يار و ديار كردند. هر دو چون درد عشق داشتند، زهر هجر را چشيدند.اما آخر كار غم غريبي و غربت را برنتابيدند و به موطن و عشيره خود رجعت كردند.اين "بهمن" هاي جاويدان طريق متفاوتي را براي وصل به معشوق در پيش گرفتند. اولي عرصه علم و دگري سنگر رزم  را برگزيد. هر دو در ره عشق مقامي شامخ يافتند.

بهمن خان، جوان بود و سراسر احساس و بسيار ناشكيب! او خانزاده اي بود كه به لندن رفته بود تا تحصيل علم كند و طبابت بياموزد.شايد كه بتواند مرهمي بر دل مجروح هم وطنان و هم تباران ايلي باشد.سالها انتظار براي اين عاشق شوريده سر بي سامان، بسيار كشنده بود!

طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك     چو درد در تو نبيند كه را دوا كند!

جوانان هم سن وسال او در كوبا و الجزاير خوش درخشيده و حكومتهاي ظلم و جور را واژگون كرده بودند. آنها تلويحاً اين پيام را به وي گوشزد مي كردند كه علم عشق در دفتر و كتاب جايي ندارد.

بشوي اوراق اگر همدرس مايي     كه علم عشق در دفتر نباشد !

پس چرا بهمن برنا نبايد چنين مي كرد.جوان سرو قد ما به لندن و جاذبه هايش پشت پا زد. "بوس و كنار با يار شكر لبِ خوش اندام" را به اهلش واگذار كرد. قلم و دفتر به سويي فكند. صبر نكرد تا تيغ جراحي به كف گيرد و دمل هاي چركين را بشكافد.او شفاي عاجل بيمارانش را در نابودي يك باره سرطان ظلم و بيداد و تبعيض مي ديد كه در پيكر وطن ريشه كرده بود. بهمن نازپرورده از اين نكته باريك غافل بود كه" عاشقي شيوه رندان بلاكش باشد! " هم او به جاي كتاب و قلم، تفنگ و فشنگ برداشت و در بيغوله هاي كوهستانهاي جنوب رحل اقامت افكند.طبيعت خشن بود وسخت!. او خيال شهسواران پخت و بر قلب سپاهيان اهريمن و سياهي ها زد. انتظار پيروزي سريع در اين پيكار نابرابر كاري بود ناممكن . دشمن نيرنگ ها به كاربرد. سرانجام خدعه اش كارگر افتاد و بهمن خسته را به دام انداخت و ايام را به كام يافت. بهمن خون شد،افسون شد، افسانه شد، حماسه شد،تراژدي شد و به معشوق پيوست! مادرش در غم او چنين مرثيه سرايي كرد:

بهمن ميندي كهر آتا    داهوا (دعوا) سالدي تورك و تاتا ( بهمن سوار بر اسب كهر عرصه را بر دشمن تنگ كرد)

قره چادور بِش ديرك لي     بالام بهمن شِر يورگ لي  (در اندرون سيه چادر بزرگ، بهمن شيردل من نشسته است . او نمرده است ! )

"يزد خواستون" كفه دوزي                 ملر قويون گلمز قوزي

كور اولايدي سرونازون آلا گوئزي      گل هاي بهمن،گل هاي قوزوم، گل هاي بالام!

در دشت هموار يزدخواست نگر كه گوسفندان چه سان از هجر بره هايشان ناله سر مي دهند .باز آي بهمنم! بازآي بره معصوم من، باز آي دلبندم!

بهمنِ بيگ اما  تا ده سالگي حتي يك شب هم در شهر و خانه شهري به سر نبرده بود. زماني كه شايد بهمنِ خان هنوز ديده به جهان نگشوده بود،  دست تقدير و تصادف او را به اتفاق پدر و مادر اشتباهي به پايتخت تبعيد كرد.محمد كوچك با آن گوشهاي بزرگ! حقارت ها تحمل كرد. خنده همكلاسيهاي مدرسه و بچه هاي كوچه را به لباس بلند و گشاد خود به جان خريد و خم بر ابرو نياورد. شب و روز درس خواند. دو كلاس يكي كرد و شاگرد اول كلاس شد.بهمن دانا  كه با بصيرت تمام ديده بود كه پيشينيان از جنگ و گريزهاي مرگبار در كوهستان طرفي نبسته اند، طريق ديگري براي مبارزه با ظلم وجور انتخاب كرد.او رمز موفقيت را در اشاعه فرهنگ صلح و مسالمت مي ديد. او به معجزه معلم و كتاب به جاي تفنگ و فشنگ ايمان داشت. او باور به تفرقه نداشت.

"ز فكر تفرقه باز آي تا شوي مجموع" ! او مي خواست قاضي شود و درخت  بيداد را از بيخ و بن براندازد.آفت ايام او را خراب نكرده بود. روزهاي جواني را به غلط صرف نكرد. درس خواند و درس خواند و اولين شاگرد ايلي بود كه تصديق گرفت.خيلي زود دريافت كيميا آني نيست كه او در جستجويش هست.او كه ره به مقصود خود نبرده بود، روانه ينگه دنيا شد.

ره به مقصود خود نبرديم اندر شيراز    خرم آنروز كه حافظ ره بغداد كند!

دل سرگشته محمد نيز با وطن بود.عشق قره قاج قرار و آرام را از او سلب كرده بود. سرانجام تصميم گرفت يك موج قره قاج را با صدها اِلب، هودسن و پوتوماك عوض نكند و چنين نيز كرد. او شاهين وار به سوي وطن پركشيد. بهمنِ عاقل ،عاشق خدمت بود اما در دايره عشق سرگردان مانده بود. دوستان و همكلاسي هايش همه وزير و وكيل شده بودند.اما او محكوم بود كه داديار دادگاه ساوه يا دزفول شود! شهپر تيز تك ما نمي توانست به مقام مگسي بسنده كند! از طرف كسان و خويشان تشويق به "ترقي" مي شد.سرانجام او پس از مدتها جدال دروني، كليد ترقي را در لابلاي "الفبا" يافت . سواد آموزي را از كسان و خويشان خود آغاز كرد.. از جان و مال مايه گذاشت.دست او كوتاه بود و خرما بر نخيل! اين كار صبر ايوب مي خواست!

 گويند سنگ لعل شود در مقام صبر    آري شود وليك به خون جگر!

محمد صبور نامهربانيها ديد و در كارش كارشكني ها كردند.دست نياز به هر كس و ناكسي دراز كرد.دست به دامان افراد كشوري، لشگري، سياسي و غير سياسي شد.به شركت نفت و اصل چهار آمريكا رجوع كرد.روشنفكران در كارش شك كردند. برخي اورا سرسپرده بيگانه و نوكر رژيم خواندند. اما او بيدي نبود كه با اين بادها بلرزد!

صبر كن حافظ به سختي روز و شب    عاقبت روزي بيابي كام را!

 به تدريج چادرهاي سپيد او يكي پس از ديگري در ميان چادرهاي سياه برپا گشت.هر نوري هر چقدر هم ناچيز باشد، بالاخره روشنايي است! در شرايط دشوار و در مصاف با تعصبات ايلي و عشيره اي بتدريج دختران معصوم ايل نيز اجازه تعليم وتعلم يافتند.فرزندان ياغي هاي معروف را نيز در چادرهاي مدرسه نشاند. حكومتي ها را قانع كرد كه اگر ياغي ها نيز امكان حضور در مدرسه را مي يافتند ، سرنوشت شان اين نبود.ايام داشت به كام محمد مي شد.بچه هاي سرزنده ايلي خطي خوش مي نگاشتند و شعر نكو مي خواندند.محمد در سر شوري دگر داشت. او به فكر گسترش سواد آموزي دراقصي نقاط كشور بود.

عراق و فارس به شعر خوش گرفتي حافظ     بيا كه وقت بغداد و هنگام تبريز است!

آمار چادرهاي برافراشته شده بر دامنه زاگرس،سبلان، تفتان،الوند و.... روز به روز فزوني مي گرفت. چادرهاي سپيد او در دل طبيعت از فخر سر به كيوان مي سائيدند. شهري ها واله و حيران مانده بودند!صداي رساي كودكان ايلي كه اشعار ملي و حماسي قرائت مي كردند، دركوه و كمر طنين انداز مي شد ونويد يك انقلاب فرهنگي را مي داد.انقلابي كه نه با تفنگ و فشنگ، بلكه با تخته سياه و گچ سفيد به وقوع مي پيوست! حسودان  دگر آزار و خود آزار نتوانستند كارخانه علم وعقل او را از رونق اندازند! سرانجام دولتي ها او را فردي "سازگار" و نه سازشكار يافتند. ژاندارمري، استاندار، وزير و وكيل كارش را ستودند.بهمنِ عاقل و فرزانه فرصت را غنيمت شمرده و مجوز تآسيس "دانش سراي عشايري" و بعد هم "دبيرستان عشايري" را گرفت. شاه و شهبانو از دم و دستگاهش بازديد كردند.آوازه او به فراتر از مرزهاي كشور رسيد. سيل بازديد كنندگان خارجي روانه شيراز شدند. يونسكو "جايزه سواد آموزي" را به وي اهدا كرد.حكومت بي اعتبار از قبلِ وي اعتبار يافت! اكنون قشقايي هيچ كم ندارد. از دبيران طراز اول گرفته تا طبيبان حاذق و متخصص،قضات عالي رتبه،مهندسان ماهر واستادان مبرز دانشگاه در اين جامعه كوچك يافت مي شود.تنها چيزي كه يافت نمي شود  اتحاد و همدلي است.

گفت يافت مي نشود جسته ايم ما    گفت آنكه يافت مي نشود آنم آرزوست!

 فرهنگ غني ما در جلوي چشمان ما دارد دفن مي شود.همه اين حرف را تكرار مي كنند. دهها وبلاگ فردي و گروهي راه اندازي شده است.همه از گذشته با شكوه حرف مي زنيم و افسوس مي خوريم.بهمن بيگي حلقه وصل و عقدِ واسط بود. با وجود او، عده اي بهانه براي دور هم جمع شدن پيدا مي كردند. به نظر مي آيد هيچكس عاشق واقعي نيست! عاشق واقعي بايد از سر و جان بگذرد.كاري كه بهمن خان و بهمنِ بيگ كردند.كاش ذره اي از دم و همت معلم پاك باز ايل در وجود ما رخنه كرده بود. هر دو بهمن جزء معدود تحصيل كردگان ايل بودند. هر دو براستي همچون بهمن بر سياهي ها فرود آمدند تا ما را از بند و جهل رها سازند.اكنون ما از جهل و بي سوادي رسته ايم، اما در جهل از نوعي ديگر غوطه مي خوريم. ما هنوز از غرور كاذب و تعصب بيجا و احساس عاري از منطق خود رها نشده ايم.ما فكر مي كنيم در سرتاسر كيهان فقط تنها يك قوم وجود دارد و آن "قشقايي" است و همه بايد در مقابل ما كرنش كنند و به صدر مصطبه مان بنشانند.اين بدان مفهوم است كه ما عميق نمي انديشيم و صرفاً كتاب خوانده و مدرك گرفته ايم. سرگذشت و سرنوشت اين دو "بهمن اهورايي" بايد سرلوحه كار ما قرار گيرد.اميدوارم دوستان گشتاخي قلم را بر بنده ببخشايند!

بي خيال عشقي!

در يكي از روزهاي باراني پايتخت كه با ماشين روانه محل كار بودم، كنار خيابان سربازي توجهم را جلب كرد كه كاملاً خيس باران شده و كسي براي سوار كردنش توقف نمي كرد.يك لحظه به ياد سربازي خود افتادم و بي اختيار پايم را روي ترمز گذاشتم. سرباز باورش نمي شد كه براي او توقف كرده ام.لهجه آذري او خيلي زود ما را وارد "ديالوگ" به زبان تركي كرد! از ضربدرهايي كه(x) كه در داخل كلاهش به نشانه مدت زمان سپري شده خدمت زده بود، سئوال كردم. بگذريم، اين روزها كه دامنه تهديد عليه كشور رو به فزوني گرفته است، همين سربازان بايد از ما دفاع كنند. در گذشته هم جوانان سد راه دشمن متجاوز شدند. اين امر مرا ناخودآگاه به ياد روزهايي انداخت كه عزم كردم به سربازي اعزام شوم، آنهم در شرايطي كه جنگي تمام عيار عليه كشور در گرفته بود.

بي خيال عشقي!

يكي از موضوعاتي كه بزرگترها  از همان زمان بچگي ما را از آن ترسانده بودند، سربازي بود . به احتمال قوي آنها از خدمت سربازي خود در گذشته خاطرات خوبي نداشته اند. شايد به همين جهت بود كه برخي براي فرزندان ذكور خود با  نامهاي خانوادگي متفاوت شناسنامه مي گرفتند تا مانع از رفتن آنها به خدمت سربازي بشوند . اين گذشت و من بزرگتر وبزرگتر شدم. ولي دليل نداشت كه از سربازي نترسم! بعد هم انقلاب شد و خيلي زود هم جنگ عراق عليه ايران شروع شد. هر چند در تبليغات حكومتي، خدمت سربازي با عبادت مقايسه شده بود،اما باز هم چيزي از ترس من كم نشده بود! من با معدل بسيار بالا موفق به اخذ ديپلم شده بودم، اما دانشگاه به خاطر "انقلاب فرهنگي" بسته شده بود. بزودي ديپلمه ها بر مبناي معدل، به خدمت سربازي فراخوانده شدند. صاحبان معدلهاي بالا در نوبت اول اعزام قرار گرفته بودند.من نيز جزء اين دسته بودم .راديو مرتب اعلام مي كرد  هر كس به موقع خود را معرفي نكند، طبق قانون زمان جنگ با او رفتار خواهد شد! خلاصه مملكت درگير جنگ بود و هر روز اخباري راجع به شهادت و زخمي يا اسير شدن تعدادي از رزمندگان ، از طرق مختلف شنيده مي شد. اين بار من ديگر واقعاً مي ترسيدم! بهر حال در جنگ نقل و نبات كه پخش نمي شود! مسئله مهم اما اين بود كه عزيمت من به خدمت سربازي به نفع برادرم بود كه "كارمند" بود و بخاطر شرايط خاص پدرم، مي توانست معاف شود.هرچند من هنوز هم مي ترسيدم، اما چند روزي بصورت جدي به اين موضوع فكر كردم.اينكه اعزام من به سربازي كمكي به پدر وبرادر هست، اينكه اگر هم كشته شوم از من به نكويي ياد خواهد شد. به قول سعدي استاد سخن: " سعديا مرد نكو نام نميرد هرگز........مرده آن است كه نامش به نكويي نبرند" ! اين مسائل باعث شد تا ترسم فروكش كند ! در نهايت تصميم گرفتم در موعد مقرر جهت اخذ دفترچه آماده به خدمت به حوزه نظام وظيفه مراجعه كنم و چنين نيز كردم.روز موعود خيلي زود فرا رسيد.مراسم خداحافظي من بي شباهت به مجلس ترحيم نبود. مادرم آن چنان ناله سر داده بود كه گويي مرا براي هميشه از دست مي دهد! تكان دستهاي بدرقه كنندگان، به گونه اي بود كه گويي ديدار بعدي ما بايد در قيامت باشد! محل آموزش ما  يكي از پادگانهاي تهران تعيين شده بود. اولين بار بود كه من به تهران نزول اجلال مي فرمودم! ديدار از تهران از همان بچگي، يكي از رؤياهاي من بود واكنون اينگونه محقق مي شد. خيلي زود "گروهبان" همراهِ اكيپ اعزامي، ما را تحويل مسئولين پادگان داد. از همان درب ورود، فرمانِ "به خط شدن" ما صادر شد! ما مدتي هاج و واج همديگر را نگريستيم.يك گروهبان با لهجه غليظ آذري داد زد كه "وول" نخوريم! زماني كه من بي اختيار خنده ام گرفت، همان گروهبان نهيب زد كه "نيشت را ببند" ! به زحمت توانستم نيشم را ببندم ! با خود فكر كردم وارد عجب عبادتگاهي شده ايم! در اين فكر بودم كه به ناگاه فرمان" گدم رو" يا احتمالاً همان "قدم رو" صادر شد! در جلوي يك سوله توقف و از پنجره مشرف بر يك اطاق، لباس و ساز و برگ خدمت را يكي پس از ديگري به سوي ما پرتاب مي كردند. پيش ترها شنيده بودم و حالا مي ديدم كه ارتش چرا ندارد. چونكه در جواب اعتراض ما بخاطر تنگ يا گشادي بلوز يا كفش، توصيه مي شد كه خودمان با يكديگر عوض كنيم! سربازان زيادي آنجا بودند. هركس به دنبال ديگري بود تا لباس يا كفشش را كه تنگ يا گشاد بود، با او عوض كند . خلاصه سر و صداي زيادي به پا شده بود. مي شود گفت در آن وضعيت سگ صاحبش را نمي شناخت! من ناخودآگاه به ياد كوچهاي ايلي و عبور از رودخانه هاي قره آغاج و كامفيروز افتادم! در حالي كه كلاه خود را به زور بر روي موهاي پرپشت سرم سوار كرده بودم، از سرباز بغل دستي كه گويا "بچه تهران" بود، پرسيدم، حالا اين لباسها را چطوري بايد تنگ كنيم؟! جواب روشني دريافت كردم. "بيخيال عشقي"! از همان اول كار فهميدم كه تهراني ها آدمهاي "باحالي" هستند. هرچند بعدها فهميدم، آنهايي كه خيلي تهراني هستند،  فرزند پدراني هستند كه در گذشته ي دورتر ،از ننه جانشان قهر و ترك ولايت كرده و خلاصه "بچه تهران" شده اند!  من با هر كدام از اعضاي اكيپ اعزامي كه مواجه مي شدم خنده ام مي گرفت. آنها نيز به من مي خنديدند. تصور پوشيدن شلوار يا بلوز كوتاه يا بلند ،در هيكلي بلند و لاغر يا كوتاه و چاق و آرام گرفتن كلاهي كه هنوز چين وچروكش باز نشده است، آنهم در وسط كلَه هايي با موهايي پرپشت ، منظره خنده داري را بوجود آورده بود. از طرفي ما كه " كِش" به همراه نداشتيم تا شلوارمان را باصطلاح "گِتر" بكنيم، ناچار شلوارهايمان را به سبك و سياق نياكان داخل جورابهايمان به شكل مچاله شده قرار داده بوديم. فقط يك چماق كم داشتيم! در اين اثنا نمي دانم من چرا هوس كردم چهره  خود را در هيأت جديدم حتماً در آينه ببينم! اما متأسفانه آينه اي در كار نبود. در جستجوي آينه من توجهم به پنجره اطاقي كه تابلو "ركن3" بر در آن نصب شده بود، جلب شد. پنجره اطاق به سمت سايه بود و حكم آينه را داشت. من نگاهي دقيق به خودم انداختم و پس از اندكي خنده، نمي دانم چراخودم براي خودم شكلكي در آوردم.؟! ناگهان پنجره ي مقابل باز شد و يك ارتشي كه درجه اي زرد و مشكي رنگ، شبيه نان سنگك در بازوي او نصب شده بود ، در مقابلم ظاهر شد.در كمر او  فانسخه اي بسته شده بود كه شكم او را به دو نيمه تقسيم كرده و شبيه عدد هشت انگليسي شده بود (8)!!از همان اندرون با تبسم داد زد كه خيلي خوش تيپ شده اي سرباز! بيا اينجا ببينم! من كه به علت فضاي حاكم بر آنجا ، احساس يك بچه تهران را داشتم، گفتم " بي خيال عشقي" ! خيلي زود شستم خبرداد شد كه  چه كار خبطي كرده و زيادي پسر خاله شده ام! در ذهنم فرود ضربات پي در پي فانسخه سركار استوار بر پشتم را تجسم مي كردم، كه صداي او در گوشم پيچيد كه اين چه طرز صحبت كردن با يك مافوق است سرباز؟! من خود را جمع و جور مي كردم تا آب دهانم را قورت بدهم ،كه سركار استوار باز با همان لبخند مليح، اما اين بار با صداي آرام و لهجه اي كرمانشاهي گفت، راستي سرباز شما مرا از كجا مي شناسيد. من درمانده از همه جا فكر كردم كه نكند در اين ديار غربت با يك آشنا صحبت مي كنم . لحظه اي به صورت او زل زدم. در سمت چپ سينه او نام " استوار يكم مصطفي عشقي" خودنمايي مي كرد!!

روشن شد!!

اين روزها در سر كلاس درس دانشگاه، معمولاً با دانشجوياني از هر دو طيف دختر و پسر مواجه مي شوم كه در انتهاي كلاس اطراق كرده و بي توجه به بيانات پرشور و احساس من! مشغول ارسال "پيامك" يا "بلوتوث" هستند. اوايل به اين موضوع بسيار حساس بودم و آن را مصداقي از بي احترامي نسبت به استاد و بي نظمي در كلاس ارزيابي مي كردم. كم كم به اين باور رسيدم كه تعالي فكري و بلوغ شخصيتي يك فرد ، به ترتيب ازخانواده، گروههاي هم سن وسال، نظام آموزشي مقاطع مختلف( دبستان، راهنمايي و دبيرستان) شروع و در دانشگاه تداوم و تكامل!! مي يابد. اگر در گذشته به اين قبيل موضوعات حساسيتي نشان داده نشده است، حساسيت من بيشتر آب در هاون كوبيدن خواهد بود.به خاطر مي آورم كه خود من در مقطع راهنمايي و دبيرستان، باصطلاح خيلي "شيطان" بودم! هنوز اگر فرصتي دست دهد، جلوه هايي از "كودك درون" خودم را بروز مي دهم.اين مقدمه را از آن جهت آوردم تا به ذكر يكي از جمله خاطرات دوران تحصيل در مدرسه شبانه روزي  بپردازم.

روشن شد!!

يادش بخير دوران مدرسه هم از جمله دورانهاي فراموش ناشدني زندگي محسوب مي شود.هنوز قيافه خشن ناظم عبوس مدرسه مان ، با آن كت نارنجي رنگش در خاطرم هست.ايشان فردي خپل با سبيلي پرپشت بودند و چهره اي عبوس بودند.هركس او را نمي شناخت، فكر مي كرد به تازگي پدرش مرحوم شده است. رشد فيزيكي ايشان نيز بيشتر عرضي بود تا طولي! تكيه كلامش نيز "نره خر تن گنده" بود.اصلاً نافش را با اين كلمه بريده بودند! در اطلاق اين صفت به ديگران، كه اساساً بيشتر برازنده قامت خودش بود، برايش فرقي نمي كرد كه طرف بلند بالا يا كوتاه اندام،چاق يا لاغرباشد. مدرسه محل تحصيل ما شبانه روزي بود. ظاهراً اين مدرسه باجي بود كه حكومت وقت به خاطر گردنكشيهاي عشاير جنوب و مخصوصاً قشقائيها به بزرگان آنها داده بود. هدف اين بوده است تا ما ايلياتيها به شهر آمده و از شهري ها آداب معاشرت و حسن محاورت و خلاصه فرهنگ ومدنيت را بياموزيم ، تا همچون پدرانمان ياغي و سركش نشويم!! احتمالاً در راستاي اين هدف مقدس بود كه ناظم مدرسه مان كه بدرستي مصداقي از يك "نره خر" تمام عيار بودند،اين صفت خانوادگي را نثار ما مي كردند.

البته ايشان در كار خود بسيار خبره بوده و باصطلاح مو را از ماست بيرون مي كشيدند. دفتري هم داشتند كه كارنامه اعمال ما بچه ها، لحظه به لحظه در آن ثبت مي شد. مثلاً يك بار خود من به علت اينكه جهت استحمام از دريچه حمام به درون آن پريده بودم، مطابق گزارش حسين حمامي مسئول حمام ، به كسر دو نمره انضباط محكوم شدم! و حتي مرا تهديد كرد كه پدر صاحابم را در خواهد آورد!! وي براي پيشبرد اهداف خود از همكاري طيفي از بچه ها موسوم به "60 توماني ها" نيز برخوردار بود. اينها عناصر سست عنصري بودند كه گويا به خاطر 60 تومان ناقابل آدم فروشي مي كردند.البته اين مقدار با معيارهاي آن زمان براي يك دانش آموز عشايري مبلغ اندكي نبود. در بعد از ظهر يكي از روزها،  ناظم مدرسه مان با همان اوصاف ذكر شده مانند مأمور جهنم در آستانه كلاس ما ظاهر شد. آثار ترس و وحشت در چهره تك تك بچه هاي كلاس بي آنكه جرمي مرتكب شده باشند، كاملاً هويدا بود. هركس ناخودآگاه خود را در مظان يك اتهام احتمالي مي ديد! چشم همه ما به دهان وي دوخته شده بود. ايشان يكي از بچه هاي كوتاه قد كلاس را با همان صفت كذايي مورد خطاب و عتاب قرار داد، اما در مقابل وساطت معلم كلاس، همچون ضحاك چهره مهرباني به خود گرفته و در مقام نصيحت برآمدند كه البته عاري از تهديد هم نبود. در پايان هم به رسم معهود اتمام حجت كرده و با صداي بلند گفت: "روشن شد! " محل نشيمن من ويكي از بچه ها درست در نيمكت مستقر در بغل كليد برق قرار داشت. بدرستي نمي دانم چطور اين فكر به خاطرم خطور كرد كه در يك لحظه و همزمان با پايان صحبت هاي ناظم،كليد برق را به درون فشار دادم! در اين هنگام لامپ مهتابي تعبيه شده در سقف با آهنگ خاص خود صدايي داده و روشن شد!! يك مرتبه همه بچه ها كه تا لحظاتي قبل نفس در سينه هايشان حبس شده بود، مانند بمب منفجر شدند!! با شليك خنده بچه ها، بيچاره ناظم ابتدا هاج و واج مانده و قدري سرخ وسفيد شدند. اما به يكباره نيش ايشان نيز تا بناگوش باز شد. در آن حالت غبغب و برآمدگي گردن گوشتالود وي نيز مي جنبيد! و بهانه اي براي خنده بيشتر ما بچه ها مي شد. اين اولين وآخرين خنده اي بود كه من در طول اقامت در آن شبانه روزي از ايشان ديدم!

ایشا تجربه نداریتو!!

ايشا تجربه نداريتو!!

در آستانه بازگشایی دانشگاهها و مراکز آموزش عالی‌ سال تحصیلی جدید را به دانشجویان عزیز و بویژه عزیزان قشقایی تبریک عرض می کنم و موفقیت آنها را در عرصه علم ودانش خواستارم.هرچند مبادرت به راه اندازی این وبلاگ با "عشق‌"توأم بود. اما "عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها" !  البته عنایت  شما عزیزان  و ارائه پیشنهادهم می تواند ما را دلگرم سازد.پست قبلی با نام "قشقایی یعنی عشق" که من فکر می کردم شاهکار کرده ام! ظاهراٌ توجه چندانی را به خود جلب نکرده بود. امیدوارم این پست که با حس و حال دبیرستانی ها و جوانان همخوانی دارد مورد توجه واقع شود.

شما تجربه نداريد! اين جمله اي بود كه دوست و همكلاسي "لر" زبان من به معلم جغرافيا گفت.يادش بخير تازه انقلاب پيروز شده بود. در نظام آموزشي موجود " دانشجو سالاري" و "دانش آموز سالاري" شديدي حاكم شده بود. هر روز صبح كه وارد مدرسه مي شديم، بخش عمده اي از اوقات ما صرف خواندن اعلاميه هاي نصب شده بر تابلوي اعلانات چند متري موجود در مدرسه مي شد.در آن ايام به جز گروههاي سياسي با سابقه، تقريباً هرچند نفري كه با"ننه جانشان"! مشكل پيدا كرده بودند نيز مبادرت به ايجاد يك تشكل سياسي كرده و اعلاميه هاي شديد و غلاظ صادر مي كردند. ما دانش آموزان تقريباً مرگ همه را خواستار بوديم ! ار كارتر و سادات تا بگين وبرژنف و سران مرتجع عرب. خيلي از اين سران ديگر در قيد حيات نيستند. گوشهاي ما انباشته از شعارهاي "اخراج بايد گردد"، "اعدام بايد گردد" و اين قبيل شعارها بود. انقلاب با شعارهاي راديكال و دو آتشه خود، حتي تأثير اساسي در رفتار اجتماعي ما دانش آموزان نيز گذاشته بود. هركس سر و وضع نسبتاً آراسته اي داشت، بطور اتوماتيك در طيف بورژواها قرار مي گرفت. خيلي از بچه ها به طبقه خود باصطلاح پشت مي كردند. براين اساس  ما با موهاي ژوليده و لباسهاي مندرس (با شلوار وپوتين ارتشي!) در مدرسه، خيابان و كلاً در انظار عمومي ظاهر مي شديم. هر كس خارج از اين چارچوب عمل مي كرد، در نگاه مذهبي ها  و هم "چپي ها" فئودال و بفهمي نفهمي "بچه خان" و لابد طرفدار خان محسوب مي شد!!

با اين حساب حكم معلم جغرافياي ما از قبل صادر شده بود! ايشان كه فردي از هم تباران خود ما بود و خاستگاه عشايري داشت، با وقوف به اين شور وحرارت انقلابي حاكم، به خودشان جرأت داده و كت وشلوار آراسته اي به تن كرده بودند.اين جسارت فقط از يك خان! و ضد انقلاب !! بر مي آمد. ايشان در هفته دو ساعت متوالي با ما كلاس جغرافيا داستند. در يكي از جلسات برگزاري كلاس،ساعت اول را به معرفي كشور ژاپن پرداختند واز جزاير هنشو، هكايدو، كيوتو و توكيو سخن گفتند. احتمالاً چون قدري احساس خطر هم مي كردند،سعي داشتند خيلي مؤدب جلوه كنند.اما ما بچه هاي انقلابي فريب اين ظاهرسازيها را نخورديم! با شروع زنگ دوم، ما در راستاي رسالت انقلابي خودمان جلوي درب كلاس اجتماع كرده و البته حجب وحياي ذاتي عشايري مان نيز اجازه نمي داد تا راز نهان را آشكار نمائيم ! معلم جغرافيا كه هوا را پس ديده بود، متواضعانه گفت بچه ها اگر مشكلي هست به ما هم بگوئيد ! ما بچه ها همه به همديگر نگاه مي كرديم . تا اينكه "ن"، دوست "لر"زبان من صدايش را صاف كرد و با احساسات كامل، حرف دل همه ما را به لهجه فارسي- لري به اين شرح بيان كرد: آقا اِزازِه (اجازه) ، نه كه ايما سال سارميم (چهارميم)، ايشا تَزرِبه (تجربه) نداريتو!! معلم لحظاتي مات و مبهوت مانند آدمهايي كه خبر مرگ عزيزي را بشنوند، به ما بچه ها نگريست. اندكي بعد كه از اين شوك به در آمد، دو بار پشت سرهم تكرار كرد، خيلي ممنون!! خيلي ممنون!! او رفت و البته هيچوقت پشت سرش را هم نگاه نكرد! ما بچه ها سرخوش از اين اقدام خنديديم. كاش حداقل معلم گريه كرده بود تا ما بچه ها بفهميم قدم در چه راهي گشوده ايم!

قشقایی یعنی عشق!!

 

قشقايي يعني عشق!!

در سفرهاي مختلف به خارج از كشور و مشاهده احوال مردمان ساير جوامع كه توأم با شادي وشور وشعف مي باشد،ناخودآگاه ذهن آدم معطوف به مسائل خاص كشور وجامعه خود مي شود.در سفراخير كه با يك كشتي بسيار عظيم( 12 طبقه) از فنلاند عازم سوئد بودم، اين موضوع بيشتر مورد توجه من قرار گرفت.مردماني از اقصي نقاط جهان يافت مي شدند كه با هر جنس و رنگ وسن وسال در سالنهاي رقص،رستوران،فروشگاهها و...، شور وحال زايدالوصفي از خود به نمايش مي گذاشتند.در سركشي به قسمتهاي مختلف كشتي، كوتاه زماني از جايگاه تماشاچيانِ سالن رقص يا همان "بار" به احوال اين مردمان نگريستم .آنها واقعاً از ته دل خوشحال و از زندگي لذت مي بردند..من ناخودآگاه به گذشته وبه دوران كودكي خود در ايل، فكر كردم.سختي ها و ناملايمات به ترتيب از جلوي چشمانم رژه رفتند. اما با اندك تأمل به يادآوردم كه ايل با همه اين سختي ها، اوقات خوبي را نيز تجربه كرده است. اين سيروسلوك مختصر، دستمايه اي براي نوشتن  موضوع حاضر شد.

اگر چه از برخي از جلوه هاي معنوي اين عشق در نوشته هاي سابق ياد شده است، اما يكي از جلوه هاي بارز آنرا مي توان در برگزاري جشنهاي عروسي مشاهده كرد.اين مراسم خاصه اگر در فصل بهاران و به موسم گل ودر فضاي باز انجام گيرد،بزمگاهي دل نشان همچون فردوس برين را تداعي مي كند. جوان عاشق تا پيش از اين، گاه در كِسوت يك چوپان و در گرگ وميش هواي سحرگاهان به بهانه هي هي و هيهاي گوسفندان، گاه با آواز سراسر سوز وگدازِ ، در يك پسينِ عطرافشان بهاري و در لحظه هاي خوشبو شدن "گلهاي شب بو و"از فراز بلنديهاي مشرف بر چادرهاي تيره!! و گاه در قامت يك صياد حامل لاشه قوچ كوهي شاخدار!! و مانور جلوي چادرِ معشوقِ خيال، به دنبال صيد غزالِ دل بوده است . معشوق نيز با زمزمه هاي حزين به گاه ِريسيدن پشم يا به هنگام تكان هاي مداوم بر مشك دوغ (يايوق) و يا با لالايي هاي پر زير و بم، بر سرِ دارِ قاليِ تنيده ز دل وبافته ز جان! و يا با نگاه دزدانه از "قوشوقِ" چادر به عاشق رند ونظرباز،( مكاني كه دو تخته چادر سياه با شيش يا خلال به هم وصل مي شود) ، از حريم عفاف عشق پاسداري مي كرده است. اكنون فرصتي ايده آل براي عشاق جوان فراهم مي آيد تا هر آنچه در چنته دارند رو كنند.خلاصه دور دور جوانان عاشق است!

 هركه اين عشرت نخواهد خوشدلي بر وي تباه ..... وانكه اين مجلس نجويد زندگي بر وي حرام!

آنگاه كه بانگ كرنا و آواي طبل بلند مي شود، خروشي به جان شيخ وشاب مي افتد كه مپرس!!.جوانان كه سخن ناگفته فراوان داشته و هيچگاه جرأت ابراز آن را نيافته اند، اكنون مي خواهند با زبان بي زباني و با لبهاي خموش  حكايت دل را روايت كنند.

عاشق و رند ونظربازم و مي گويم فاش     تا بداني كه به چندين هنر آراسته ام

البته عشق بازي كار هر بولهوسي نيست . زيرا:

عشق بازي كار بازي نيست اي دل سربباز     زانكه گوي عشق نتوان زد به چوگان هوس

در حريم عشق نتوان دم زد از گفت وشنيد     زانكه آنجا جمله اعضا چشم بايد وگوش!!

آهنگ "هلِي" رنگين كماني از دختران رنگين پوش خلق مي كند كه با گردش هماهنگ دستمال با بانگ كرنا وچرخش موزون بدن با صداي نقاره، نگاههاي مشتاقي را به سوي خود مي خوانند.

صد ملك دل به نيم نظر مي توان خريد     خوبان در اين معامله تقصير مي كنند

 با تلاقي اين نگاههاست كه پرونده اوليه يك "عشق" شكل مي گيرد.عشقي كه به اندازه پرهاي صداقت آبي است!! از پرتو آتش سوداي اين عشق، دل در سينه بيچاره پسران بسان ديگ "چوكليك" در جوش وخروش دائم مي افتد!! هلي، فرصتي نكو براي دختران فراهم مي آورد تا با فكري بِكر ، قرار و طاقت وهوش از پسران بربايند.

عروس طبع را زيور ز فكر بكر مي بندم     بود كز نقش ايامم به دست افتد نگاري خوش!!

اگر چه در اين هياهو دختران پادشهان مطاع هستند وپسران غلامان مطيع! اما آنها نيك مي دانند كه شيوه وناز شيرين،چشم وابروي زيبا، قد و بالاي خوش، سنبل زلف،نرگس چشم و حلاوت چهِ زنخدان حرف اول و آخر را خواهد زد.

البته اين عشق در بادي امر بسيار سهل و آسان مي نمايد،اما در انتها خالي از مشكل نيست! همه ما داستان عشق يك پسر كولي! به يك دختر قشقائي را شنيده ايم و فرجام كار اين عشق ساختار شكن را نيز مي دانيم ! مهمتر از همه به خاطر تعصبات عشيره اي هيچگاه با آن عشّاق جوان همدلي نكرده ايم!

پسران براي شروع "جنگ نامه" بسيار بي تاب مي نمايند.جنگ نامه جنگ نفس گير ميان مردان جوان و تجلي اوج هنرنمايي پسران ايل است. جنگ نامه هم حماسه و هم پيكار است . هم شور بپا ميكند وهم شرّ!! جنگ نامه محكّي بر دل و جرأت  مردان جوان نيز هست. اين ميدان فقط آوردگاه مردان ونه نامردان است!!هر كس وارد اين كارزار مي شود بايد نشان دهد چند مرده حلّاج است!

مرد گلسين نامرد گلمسين     جاندان باشدان گچن گلسين!!

وقتي كه استاد سازنده با سبيلي چخماقي واز بناگوش دررفته و با كلاه نمدي قندشكني ! بر ساز خود مي دمد و زمزمه عشق مي سرايد و وردست استاد نيز با گردني كج و تكان بي اراده سر، ضربات پي در پي بر نقاره فرود مي آورد ، عملاً برآتش رقابت ميان عشاق دامن رده و آغاز جنگ مقدس بخاطر عشق را اعلام مي نمايد. اگر چه پسر ايلي چوب به دست و رقص كنان و يورشهاي پي درپي به حريف،بارها نفس ها را در سينه ها حبس مي كند، اما در اين جدال نيز سيه چشمان سهي قد و صاحبان ابروان پرپشت و  خلاصه  بالا بلندان خوش بر و رو، بهتر توانند دل و دين ربايند وصيد غزال كنند.!!.به موجب منشور نانوشته قشقائيها هركس ضربتي زد ويا ضربتي نوش جان كرد، بايد اين قاعده را بپذيرد كه ::

عشق است و مفلسي وجواني ونوبهار     عذرم پذير و جرم به ذيل كرم پوش!

اما گاه اين مهم در حوصله جوانان نمي گنجد. پسران و دختران جوان كه چشم انتظار چنين روزي بوده اند ، هلهله كنان و"كِل زنان" بر اين التهاب مي افزايند.اگر هر دو پيكارگر، دل در گرو دلداده اي واحد داشته باشند، اين رقابت چه بسا به مرز جنون رسيده و مشكل آفريند. اينجا ديگر پيران كهن وسخندان بايد انديشه كنند تا حريم عشق از زشتي ها مصون ورونق آن از بين نرود. اما اين خاصيت عشق است كه برنا وپير نمي شناسد.آتشي كه هَلي و جنگ نامه برمي فروزد به پيران نيز سرايت مي كند!! چنانچه گويي پيران سالخورده جواني ز سر مي گيرند! گرچه آنها نيك مي دانند كه دور دورِ جوانان است، اما در پي آن هستند كه نشان دهند دود هنوز از كنده بلند مي شود!! پيرزنان عليرغم آنكه نيمه پايين بدنشان از نيمه بالاي آن اطاعت نمي كند، دستمال به دست حركاتي شبيه به "اسلوموشن"slow motion به نمايش مي گذارند!  پيرمردان چوبدستي تعارفي از سوي جوانان را رد نمي كنند. در چنين هنگامه اي آنها با غريو "هاوالاق" يا "آباباقِ" مردانِ جوان، قدم به ميدان كارزار مي گذارند.جوانِ طرفِ پيكارِ پيرمرد، اگر قدري با مرام باشد، مي پذيرد كه ضربتي نه چندان جانسوز از پيرِ كهنه كارِ عاشق نوش جان كند وپير نيز، سرخوش از آن است كه ضرب شستي به جوان ناآزموده كارزار، چشانيده است تا فراموشش نشود كه با كي طرف است! پيرِ ما اگر مشترياني براي سخنانش بيابد،از ايامي ياد مي كند كه در حضور"ايلخان" ، با پاهاي لخت كرده تا زير زانو، بدون هراس از رقيب "پايه" برگرفته و خم بر ابرو نياورده است.در عوض با چوبدستي چنان ضربه اي بر قوزك پاي حريف نگون بخت نواخته است كه خان بزرگ شخصاً به او چايي تعارف كرده است!!

امروزه روز پيران گوششان به اين حرفها بدهكار نيست كه آن اعمال، چندان با موازين حقوق بشر همساز نبوده است!  او مي بيند و مي شنود كه اكنون"ارگ" جانشين "كرنا" شده است و سازنده آن نه يك جوان "چنگي"، كه يك جوان "اصيل زاده"!! با كاكلي فرنگي همچون خروس جنگي است!! دختران جوان بيشتر از آنكه دستمال هاي خود را تكان دهند، همچون شهريها به مكاني ديگر تكان اندازند!! . "سبيل" كه روزگاري زينت  مردان جوان بود وبا هر تكان آن موي بر بدن زنان راست مي شد، اكنون وجود خارجي ندارد واگر بعضاً وجود داشته باشد، آن اعجاز سابق را ندارد.زنان به جاي اينكه با واژه"ضعيفه" مورد نهيب قرار بگيرند با واژه "عزيزم" ،طرف خطاب واقع مي شوند!!دختران بصورت دسته جمعي اشعار نا مأنوسي را هم آوايي مي كنند كه مسن ترها را خوش نمي آيد!!. "ماه پرويز" را كسي نمي شناسد. "گِدن دارغا" براي هميشه رفته است و خبري از اشتران تندرو او نيست ! نه تنها خبري از كوههاي محصور در توده ابرهاي خاكستري يا همان "باشي پارا پارا بز دومانلي داغلار !" نيست، بلكه بايد با ذره بين درجستجوي. چادرهايي افراشته شده بر دامنه آن نيز برآمد!! .  نسل اسبان "كهر" ،"قزل" ،"كرنگ" منقرض وبازار "آزارا"،"ماكسيما"ؤ "زانتيا" رونق گرفته است. اگر روزگاري جوان قشقايي به اين افتخار مي كرد كه اسبان توسن را رام خويش كند، اكنون آرزوي آن دارد كه سوار "قشقايي" شود!!  براستي قشقاييِ عاشق، كه به جاي سواركاري، اكنون خود سواري به اين و آن مي دهد،به كجاي اندر است؟!! آيا مي تواند كماكان عاشق بماند؟!!

خيلي مهم است!!

 

سلام بر دوستان عزيز قشقايي، بويژه معدود دوستان با ذوق بازديد كننده از اين"خراب آباد".مدتي اين مثنوي به تأخير افتاد. اميدوارم عذر تقصير مرا بپذيريد . راستش را بخواهيد حقير كوتاه مدتي را عازم ديار فرنگ شده بودم . جاي شما سبز، شهر فرنگ بود و ار همه رنگ !! اما از رنگ و ريا خبري نبود وآدمها به دنبال رنگ كردن همديگر نبودند!! فقط به برخي از آنها كه نظر مي افكنديم بواسطه حجب وحياي شرقي رنگمان اندكي "بور" مي شد!.تازه آن وقت متوجه مي شديم كه همرنگ جماعت فنلانديها و سوئديها شده ايم!! بگذاريم وبگذريم .براي پست جديد مطلبي تحت عنوان"خيلي مهم است" در نظر گرفته ام كه اميدوارم مقبول طبع افتد.

 

خيلي مهم است !!!

تازه در كنكور ورودي دبيرستان عشايري يا همان "چهل نفري" معروف پذيرفته شده بودم. اين موضوع در بين دوستان وآشنايان وتيره هاي همجوار مثل توپ صدا كرده بود.مرحوم پدرم نيز از اينكه براي خودم كسي خواهم شد در گوشم نجواها مي كرد.خيلي زود به مكاني كه آينده ما بايد از آنجا رقم مي خورد وارد شديم.به درخواست اولياي امور همه لباس محلي به تن كرده بوديم.در آنجا ما را در اطاقهايي كه تختخواب هاي فنري دو طبقه در آنها چيده شده بود اسكان دادند.ما براي شام وناهار بايد دمپايي به پا كرده وپس از شستن دستها وپاهايمان با قاشق و چنگال وليوان در غذاخوري حضور مي يافتيم. به ما گفته شده بود آداب دستشويي شهري و عشايري با هم فرق دارد.اوايل ظاهراً اين موضوع براي همه گران مي آمد!! اما به مرور خود را با محيط جديد و شرايط حاكم بر آن وفق مي داديم.صبحها از ساعت 8 بامداد تا 12ظهر كلاس داشتيم.براي هر ساعت كلاس ده دقيقه استراحت منظور مي شد. از ساعت 12تا 14 به ناهار و احياناً استراحت اختصاص داشت.برنامه كلاس بعد از ظهرها نيز از ساعت 14 تا 17 بود.فقط پس از سي دقيقه استراحت برنامه مطالعه شروع مي شد كه تا ساعت 19 ادامه داشت.براي اين منظور سالنهاي بزرگي بود كه بچه هاي هر مقطع تحصيلي در آن مستقر مي شدند.معلمان مدرسه در قالب اضافه كاري و البته به بهانه رفع اشكالات درسي ما بچه ها در سالنها حضور مي يافتند. ساعت 19 تا 30/20  به شام اختصاص داشت.از اين ساعت تا 22 شب برنامه مطالعه ادامه مي يافت.بعد هم برنامه خاموشي در خوابگاهها حكفرما مي شد و همه بايد مي خوابيديم. اين برنامه در هر روز تكرار مي شد.حالا كه براي خودم "كسي"شده ام!! مي توانم بگويم كه ما تحت شديدترين تعليمات آن هم از نوع افلاطوني آن قرار داشتيم.در پرتو اين تعليمات غيبت و ناديده گرفتن نظم گناه نابخشودني بود و خطر اخراج را در پي داشت. روز جمعه روز آزادي ما بچه ها بود كه بالاجبار آزاد بار آمده بوديم و خودمان هم خبر نداشتيم!! تنها جاي شهر كه با آن احساس قرابت مي كردم "دروازه اصفهان" بود.آن زمان مجسمه "شيخ اجل" نيز در آنجا نصب بود وشيخ از اين بابت احساس خجلت نمي كرد و برايش افت كلاس نداشت!! بازار وكيل و لباسهاي محلي رنگارنگ آويزان بر در و ديوار آن، ما را به فضاي ايل مي كشاند. استشمام بوي كباب كوبيده و دود حاصله از آن نيز ما را به ياد ايل و معدود دفعاتي كه كباب خورده بوديم، مي انداخت!! اما خيلي زود متوجه مي شديم كه اينجا شهر است و نه ايل.مخصوصاً قيافه ناظم مدرسه با آن سبيلهاي از بناگوش دررفته اش كه حتي چند دقيقه غيبت را نيز با سيلي و اردنگي پاداش مي داد، حسابي حال ما را مي گرفت.

عصر يك روز جمعه كه در دروازه اصفهان پرسه مي زدم يادم آمد كه بايد رأس ساعت پنج ونيم عصر در سالن مطالعه حضور يابم.در آن هنگام تاكسي ها حتي در مسيرهاي طولاني هم از مسافران بيشتر از 5 ريال يا به قول شيرازيها پنج زاري اخذ نمي كردند.مسافران از عرض خيابان متمايل به مركز مانند دوندگان دو ماراتن سرك مي كشيدند تا به مجرّد مشاهده تاكسي به سمت آن يورش ببرند. البته خوشبختانه اين سنت حسنه فرهنگي كه خود نموداري از تحرك و جنب و جوش ما ايرانيان است، هنوز از بين نرفته است!!. در اين يورش بردنها برخي از مسافران با واژه معروف و آشناي"نمي خوره"از سوي راننده تاكسيها مواجه و در جاي خود ميخكوب مي شدند.اين جدال نابرابري بود و امكان پيروزي براي يك بچه عشايري صاحب حجب وحيا قابل تصور نبود. در اين گير و دار قيافه منحوس ناظم مدرسه مرتب از جلو ديدگانم رژه مي رفت كه تهديد به اخراجم مي كرد.طنين حرفهاي پدرم نيز مدام در گوشم مي پيچيد كه آينده اي خوب در انتظارم خواهد بود.ناگهان فكري همچون صاعقه در ذهنم جرقه زد و در يكي از ترمز كردنهاي راننده تاكسي به سرعت باد خود را به آن رسانده وسوار تاكسي شدم.راننده كه همه خصوصيات مربوط به راننده هاي آن زمان يعني كلّه فرفري،خطّ صورتي شبيه پوتين ارتشي و خلاصه كفشهايي با پاشنه خوابيده را يكجا در خود جمع داشت، با صدايي كه بي شباهت به صداي آدمهاي ترشي خورده نبود وآدم را به ياد "نكير ومنكر" مي انداخت مقصد مرا پرسيد . من با لكنت زبان و در حاليكه نزديك بود قالب تهي كنم، مقصد را خيابان "اختر معدّل" اعلام كردم.راننده با اعطاي لقب آباء واجدادي خود به من (نرّه خر) از من خواست كه "جلّي" به پايين بپرم و"گم" شوم!! من به سرعت اين دعوت را اجابت كرده و البته ناراحتي خودم را با كوبيدن محكم در تاكسي آشكارا به نمايش گذاشتم!!صداي نكره راننده تاكسي ، در حالي كه همان صفت موروثي كذايي را نثار من مي كرد،مرا به خود آورد كه مي پرسيد چرا در را محكم بسته ام!! من در اوج استيصال و درماندگي دل و جرأتي به خود داده و گفتم "مهم نيست"!! راننده كه خونسردي ظاهري من حسابي حالش را گرفته بود،با همان صداي نكره داد زد كه "اگربيايم ويك كشيده درِ گوشت بخوابانم چطور است؟! " من در حالي كه سوزش كشيده ناخورده را در صورت خود احساس مي كردم، في الفور گفتم اينجوري كه خيلي خيلي مهم است!! با كمال تعجب مشاهده كردم كه راننده، در حالي كه نيشش تا بناگوش باز و دندانهاي كج و معوج جرم دارش نيز نمايان بود، با فشردن پدال گاز و توليد صداي غير متعارف از صحنه دور شد. با اين كار ميزاني از خودباوري در وجود من برانگيخته شد!!