یاد ایام
در تاريخ ۹ بهمن ماه ۱۳۹۲‹‹انجمن علو سیاسی ایران ›› با مشارکت ‹‹ خانه انديشمندان علوم انساني›› اقدام به برگزاري نشستي ميان همكلاسي هاي رشته علوم سياسي دانشگاه تهران ورودي سالهاي ۱۳۶۲-۱۳۶۵ نمود. بنده هم يكي از سخنرانان اين نشست بودم. قرار بود گشتي بر گذشته زده و خاطرات آن ايام را مرور كنيم. بنده بي مناسبت نديدم با توجه به اينكه شنوندگان من همه تحصيل كرده علوم سياسي بودند.در آغاز گريزي به نقش تآثير گذار ‹‹ قشقايي›› ها در تحولات معاصر كشور بزنم !
بنام خالق زيبايي ها، بنام حضرت دوست و بنام خداي ياس و نرگس!!
بنده سخنانم را با بيتي از شهريار شيرين سخن آسمان ادب، مرحوم محمد حسين بهجت تبريزي آغاز مي كنم ، كه مي فرمايند:
امشب از دولت مي دفع ملالي كرديم اين هم از عمر شبي بود كه حالي كرديم !
شبي خوش است امشب ! كاش شب همه شب چنين بودي ! آدم ناخودآگاه دلش پر مي كشد . و هواي مسكن مألوف يعني كوي دانشگاه تهران ، اين پناهگاه دانشجويان بي پناه به سرش مي زند و ياد ياران عهد قديم در ذهنش زنده مي شود و دلش سخت براي اساتيد سفركرده و اقامت گزيده در كوي نيكنامي تنگ مي شود! اجازه مي خواهم در پيشگاه با عظمت تك تك حضار عزيز، دوستان خوب دوران خوب دانشكده سر تعظيم فرود آورم و بر دستان پر مهر اساتيد حاضر جانانه بوسه بزنم !
بنده نيز به سهم خودم از زحمات جناب آقاي دكتر مقصودي رياست محترم انجمن علوم سياسي ايران ، تشكر مي كنم. به عنوان يك دوست ، همكلاسي و همكار دانشگاهي از نزديك شاهد فعاليتهاي ايشان بودم و به جد معتقدم اگر همت والاي ايشان و البته همراهي جمع حاضر نبود، تشكيل اين ‹‹ مجمع خوبي و لطف›› ، دست كم به اين زودي ها ممكن نمي بود. آقاي دكتر در چيدمان افراد براي سخنراني جانب عدالت را رعايت كرده اند. بنده حقير به باور خودم بيشتر به عنوان نماينده قوميت ها ، فرصت حضور در پشت اين ميكروفن را يافته ام . البته ما همه فرزندان اين بروبوم هستيم، با اين حال من افتخار مي كنم كه خاستگاهم به ايل جليل ‹‹ قشقايي›› برمي گردد. ايل و تبار ما در تاريخ معاصر كشور نقش درخوري داشته اند. آقاي ‹‹علومي›› دوست عزيز فرمودند كه بعد از ورود به دانشگاه ، جهت تحصيل در رشته علوم سياسي ، دريافته اند كه راه را اشتباهي آمده اند. واقعيت اين است كه من رشته علوم سياسي را انتخاب نكردم، اين علوم سياسي بود كه مرا انتخاب كرد. ايل و تبار ما در جريان طرح موسوم به ‹‹اسكان›› يا ‹‹تخته قاپو›› بدترين توهين ها و تحقير ها را از سوي آن قزاق خشك مغز بي سواد يعني رضاشاه تحمل كردند.حتي بعد از مقاومت جانانه در قبال اشغالگران انگليسي در جريان جنگهاي جهاني اول و دوم ، از سوي دولتهاي وقت مورد بي مهري واقع شدند. با اين وجود ما بدل به دشمن جامعه ملي نشديم.در جريان نهضت ملي شدن نفت به رهبري مصدق كبير ، پدران ما كه از ايشان حمايت كرده بودند ، مشمول غضب اعليحضرت همايوني ! واقع شدند . شاه به اين هم بسنده نكرد و با اصلاحات ارضي كذايي ما را آواره روستاها و حاشيه شهرها كرد. به اين ترتيب نطفه امثال من با سياست منعقد شد ! بگذريم.
تشابه نام خانوادگي من با ‹‹نادرپور›› شاعر فقيد شايد چنين به ذهن متبادر كند كه مثلا ما هم شاعريم و مي خواهيم شعري قرائت كنيم. البته من نيز از دور دستي بر آتش دارم . در انبان ما از دردانه هاي نازك اشعار، از تبسم گل، فسانه ها و فسون ، لاله، ژاله ، سنبل و بلبل و... يافت مي شود . اما من تفأل به ديوان خواجه شيراز، اين رند عالم سوز و عاشق شيداي بي سرو سامان زده و دست بر قضا غزلي انتخاب كرده ام كه مگوي و مپرس! و با حال و هواي اين جمع نيز سازگاري دارد. قبل از قرائت اين غزل و ذكر خاطرات ايام گذشته، من اجازه مي خواهم با قرائت طنز گونه اي از خودم دوستان را به سالهاي دورتر و زمان اقامت در خوابگاه كوي دانشگاه ببرم. البته پيشاپيش از ‹‹سهراب سپهري›› فقيد نيز عذرخواهي مي كنم :
ژتونت كو ؟! از كجا آمده اي؟
زندگي شايد آن كفگيري است كه به ته ديگي مي خورد و خورشي با خود به همراه نمي آرد!
و اگر شناگر قابلي باشي، تواني لپه اي چند در آن جست !!
......
من ديگر ادامه نمي دهم و به قرائت غزل حافظ مي پردازم.
ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد
دوستي كي آخر آمد، دوستداران را چه شد
آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست
خون چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد
كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي
حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد
لعلي از كان مروت برنيامد ، سالهاست
تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد
شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار
مهرباني كي سرآمد، شهريانرا چه شد
گوي توفيق وكرامت در ميان افكنده اند
كس به ميدان در نمي آيد، سواران را چه شد
صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست
عندليبان را چه پيش آمد ، هَزاران را چه شد
زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت
كس ندارد ذوق مستي مي گساران را چه شد
حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش
از كه مي پرسي كه دور روزگارانرا چه شد
آقاي دكتر مقصودي در سخنانشان اشاره فرمودند كه نسل ما از هيچ رانتي استفاده نكرد. اما من خواهش مي كنم تا فقط دو دقيقه وقت بيشتر براي من منظور كنند، تا حداقل من هم يك بار از رانت استفاده كرده باشم . ممنونم !
من ابتدا به ذكر خاطره اي از مرحوم دكتر مقتدر مي پردازم . دكتر فقيد استاد همه ما بودند و همه با ادبيات خاص ايشان آشنايي داريم. آنچه كه كلاس ايشان را براي من دلچسب و دوست داشتني مي كرد ،حاشيه هاي اين كلاس بود. اينكه اشعاري از حافظ و سعدي را چاشني صحبت هايشان مي كردند. يادم نمي رود ايشان اندر وصف كتاب كوچك و جلد سفيد خود ( اصول روابط بين الملل و سياست خارجي)، كتاب را به گنجينه اي تشبيه مي كردند كه در زير زمين دانشگاه علامه دفن شده است. ما بچه درس خوانهاي آن زمان اين گنجينه را پيدا كرديم و خود من حداقل سه بار آن را خواندم ! در روز واقعه يعني بعد از اعلان نمرات دريافتم به جز يك نفر كه نمره 17 گرفته بود من و خانم فاطمه ملك احمدي – كه هر كجا هست خدايا به سلامت دارش- نيز نمره 16 گرفته بوديم و باقي نيز نمرات پايين تر. خوب اين خلاف انتظار من بود. دوستان سال بالا مي گفتند كه دكتر به عزرائيل هم جان نمي دهد! چه برسد به اينكه نمره شما را اضافه كند. خلاصه من با خطي خوش تقاضاي تجديد نظر كردم . البته من خوش خط بودم ، ولي متأسفانه خوش خط و خال نبودم! دوستان حتما جزوه هاي دست نويس مرا به خاطر دارند كه دست به دست مي چرخيد. خلاصه دكتر ابتدا از دست خط من تعريف كردند ، اما با لحني آميخته با طعنه گفتند ، نمره بيست بدهم ، خوب است ؟! . من في البداهه گفتم :
نيست بر لوح دلم جز الف قامت بيست چكنم حرف دگر ياد نداد استادم!
دكتر با نگاهي تحسين آميز فرمودند ، به به اهل شعر هم كه هستي ! حالا از كجا فهميدي كه اينگونه بايد جواب مرا بدهي؟! من اين بار نيز بدون مكث عرض كردم:
بلبل از فيض گل آموخت سخن ورنه نبود اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش !
دكتر با تعجب لحظه اي به من خيره شده و بعد با لحن مهربانانه اي گفتند ، نادري به شما نمره 18 تعلق مي گيرد و لازم نيست ديگران هم بدانند ! خانم ملك احمدي كه يك نيمچه رقابتي با ما پسرها داشت در گوشه اي كمين كرده بود. آن زمان ما دخترها و پسرها با هم سلام و عليكي نداشتيم و البته در پرتو لطف برخي از دوستان حاضر در جمع كنوني ، اين كار درحد گناهان كبيره بود! اين بار من كنجكاو شدم كه خانم ملك احمدي چكار خواهد كرد! دقايقي بعد ايشان با قيافه اي برافروخته از اطاق دكتر بيرون آمدند.
خاطره دوم من مربوط به استاد محترم دكتر افتخاري هست. دكتر در نمره دادن دقيق بودند ولي اصلا گشاد دست نبودند! من بعد از فراغت از تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد روابط بين الملل، خدمت رسيدم تا همچون دوستان پايتخت نشين ‹‹توصيه نامه اي›› از ايشان بگيرم. چون فكر مي كردم شايد براي ادامه تحصيل بتوانم به خارج بروم . اين بماند كه در كنكور اعزام به خارج قبول شدم ، ولي گفته آمد كه اولويت لازم را كسب نكرده ام! بهرحال دكتر بعد از يك هفته متني به اين شرخ به من تحويل دادند : بابك نادرپور دانشجوي من در دوره ليسانس و فوق ليسانس بوده است و به نظر من ايشان در سطح خيلي خيلي بالاتر از متوسط قرار دارند ! من عرض كردم استاد فكر مي كنيد چند ميليمتر تا خوب فاصله داشتم و.... از حوصله شما متشكرم .