تركي را پاس بداريم ! (2)

تركي را پاس بداريم (2) !

ماه گذشته كميسيون مشترك ايران و تركيه را داشتيم. در مذاكرات با ترك ها به علت عدم تسلط كافي برخي از آنها به زبان انگليسي ، مشكلاتي بروز مي كرد. بعضا با تركي دست و پا شكسته و اشاره و ايما به حل مشكل مي پرداختيم. مدتي بعد من به صرافت افتادم  تا زبان تركي استانبولي را ياد بگيرم . در اين ارتباط پيشرفت خوبي هم داشتم . بعدا منصرف شدم و با خود فكر كردم من زبان مادري ام دارد از بين مي رود و هيچ اقدامي نمي كنم. به همين جهت سعي كردم تا آنجا كه حافظه ام ياري مي دهد لغاتي را كه كمتر استعمال مي شوند ، شناسايي و در اينجا بياورم. البته  در گذشته و در همين وبلاگ با حروف (آ،ا) اين كار را انجام داده بودم. باور من اين است كه هر نوري هرچقدر هم ناچيز باشد ، بالاخره روشنايي است !

باتماك : فرو رفتن ، باتورماك : محو كردن ، فرو بردن، باتمان : من (وزن)

باخماك : نگاه كردن ، باخيش : نما، چشم انداز

باسماك : زير پا له كردن، باسما : نوعي نان ، باسورما : اصطلاحا به ‹‹كله پاچه›› اطلاق مي شود

 باش : سر،  رأس (در مقام شمارش) بير باش : يك بار، باش آلتي : كنايه از نقطه اتكا ، باش وزير : نخست وزير، باش گرائيل : نام يك آهنگ تركي باش وورماك : سرزدن، احوالپرسي باشا وورماك : كنايه از سر كردن ، تحمل كردن ، باشكي : بالايي، بالادستي، ( باشكي مارال يانوردي ! : نگاري كه آن بالا نشسته آتش به جانم زد! اوز باشونا : سرخود ، خود مختار

 باش اِنيرمَك : تعظيم كردن ، باش آغورقي : سر درد ، باشي باتمان : كله گنده ، باشي غازان : كله بزرگ ، باش اياغي يوخ : كنايه از شخص بي سر وپا، باشدان اٌتوران : بالا نشين باشي بير: هم راز، باش بيرماق : انگشت شست، باش اوقونماك : سرگيجه گرفتن ،باش بيلَن : كار بلد ، باش قولاغي يوخ : كنايه از شخصي كه خيلي در دسترس نيست !

باشارماك : توانستن ، باشاروق : توش و توان،

باشلق : شيربها

باش آلتي : متكا ، باشماق : كفش

باقداش : نوعي نشستن ، باقلاما : چيستان، بالدوز : خواهر خانم

باقورساق : روده ، باقوشلاماك : بخشيدن ، بوغاز : گلو، به معني ‹‹حامله›› نيز مي باشد

بايام : بادام ، بًروخ : بادام كوهي

 

بَبَه : بچه كوچك ، بَبَك : به جوانه گياه نيز گفته ني شود، بَلَه : دراز، بِلَه بِلَه : چنين و چنان

بًپان : بزرگ گنده ، بًرك : كلاه ، بًرك آلتي : كنايه از مايه داشتن

بِش : پنج ،  بِش اًن (بِشان) : چند تا ، بِل : كمر ، بِلي اينچه : كمر باريك

بٌلَمَك : پيچاندن، بٌلَك : قنداق ، بٌلمك : : بريدن، قاچ قاچ كردن ، بٌلوت : ابر ، بَغيرمَك : فرياد زدن

بٌي : قد وبالا ، بَين : مغز ، بًين : گردن، بًويني اوزون : گردن فراز

بو : اين ( اشاره به نزديك)، بولار (بونلار)   : اينها ، بوسخي وورماك : كمين زدن:  ، بويان : اين طرف ، بوياماك : آغشته كردن، بوتون : همه ، بولاماك : چرخاندن،پرت كردن ، بولاما : نوعي غذا (شير پخته) ، بولاشماك : قاطي شدن، آغشته شدن ، بوقولماك : خفه شدن، بوقاناخ : گرد باد، بوكمَك : برگرداندن، كج كردن، بوگون (بويون) : امروز بوغدا : گندم بوكوم : ساندويچ بويورماك : نشستن، فرمودن، بويور! : بفرما ( در مقام تعارف)

بورون : بيني ، دماغه ( مثلا اينچه بورون بًوز : خاكستري ، بوزباقلاماك : يخ بستن، بًزارماك : پژمرده شدن ، بورغا تيكاني: نوعي گياه خاردار

بولاماژ : ته مانده غذاي آغشته به روغن ! بولونتي : كنايه از آدم بي هويت! بويرَگ : كليه ، بويوگ (بيگ) : بزرگ

بَهمَچي : عجب (در مقام تعجب) ،

بيخچي : اره ، بير : يك، بيرجه : يكي يكدانه ،بيچاق : كاردي با دسته بلند ، بيز : ما ، بيزيمكي : مال ما ، بيلدير : پارسال ، بيلديرمَك : فهماندن

بيشيرمَك : پختن ، بيشيرمَلي : پختني

سیری بر تغییر و تحولات اجتماعی و فرهنگی در جامعه عشایری

سيري بر تغيير وتحولات اجتماعي و فرهنگي در جامعه عشايري

به واسطه عارض شدن کسالتی که ناشی از حساسیت های فصلی و البته هوای آلوده پایتخت هستَ َ در مسیر عزیمت به کلینیکَ با یک دوست جوان قشقایی برخورد داشتم که در موقعیت های مختلف دغدغه خود َ راجع به محو فرهنگ و ارزشهای ایلی و قومی را بروز می داد .ایشان که با یک نفر غیر ترک زبان همراهی می شدندَ َ برخلاف آن دغدغه ها حتی زحمت یک سلام و علیک به زبان مادری را نیز به خود ندادند و البته کماکان از آن دغدغه ها سخن راندند ! من علیرغم حاضر جوابی  و کنار گذاشتن تعارف معمولَ این بار خویشتنداری کرده و پس از خداحافظی و عزیمت به  کلینیکَ  در ذهنم به این موضوع خیلی فکر کردم و دیدم دوست فرهنگ دوست ما !! زیاد هم بی ربط نمی گوید.. پس از آنکه مشخص شد دکتر با تاخیر به کلینیک خواهد آمد برای  اجتناب از هدر دادن وقت دست به قلم بره و مطالب زیر را قلمی کردم

هر نوع تغيير و تحولات در جامعه عشايري را  بايستي به موازات تغيير و تحولات حاصله در فرهنگ عمومي جامعه ايران بررسي كرد. نگرش عمومي جامعه به ميزان زيادي متأثر از تغيير در نگرش نخبگان ابزاري و فكري بوده است . اين مهم لاجرم تأثيرات خاص خود را در جامعه عشايري بر جا مي گذاشته است .

براي درك و فهم بهتر اين موضوع مروري بر وضعيت كلي جامعه عشايري از حيث ساختار اجتماعي و نحوه تعامل اين جامعه با جوامع روستايي و شهري و حتي حكومت مركزي لازم و ضروري است .حداقل از قبل از روي كارآمدن رضاشاه و تأسيس دولت مدرن، عشاير به نحوي در كانون قدرت بوده اند . تحت چنين شرايطي نگرش غالب در در جامعه عمودي و به يك تعبير قبيله اي بوده است . در رأس ايل ‹‹ ايلخان›› و ‹‹ايل بيگ›› امور مرتبط با حكومت مركزي مانند اخذ ماليات از ايل و فراهم آوردن نيروهاي جنگي براي حكومت را سامان مي داده اند. در عوض با حكم حكومت مركزي در جايگاه رهبري ايل تثبيت و مشروعيت لازم را كسب مي كرده اند. در لايه هاي پاييني اين هرم اجتماعي به ترتيب كلانتران، كدخداها ، ريش سفيدان و توده هاي عادي ايلي قرارداشته اند كه امور مرتبط با طايفه ، تيره و بنكو را به انجام مي رساندند. طبيعت خشن زندگي عشايري ، وضعيت اسف بار سوادآموزي در كشور و از جمله جامعه عشايري باعث مي شد تا چارچوب فكري و ذهني فرد عشيره اي در حد وفاداري به ايل، طايفه و تيره محدود بماند.

در پرتو چنين ساختار بسته و سلسله مراتب زنجيره اي ، اطاعت از رؤسا (كدخدا، كلانتر، ايل بيگ و ايلخان) يك امر دروني و از سر طيب خاطر بوده است . تماس اندك توده هاي مردم عادي با جوامع شهري و عدم حشرو نشر با آنان ، نه تنها به تضاد موجود ميان اين جوامع دامن مي زده است، بلكه اين باور را در اذهان توده هاي عشايري تقويت مي كرده است كه زندگي طاقت فرساي كوچ نشيني در شرايط سخت اقليمي يك تقدير آسماني است. بنابراين هيچگاه فكر تغيير در رفتارهاي اجتماعي و باورهاي فرهنگي در ذهن فرد عشيره اي خطور نمي كرده است .

روي كار آمدن رضاشاه در پرتو يك سلسله عوامل داخلي و خارجي و قابليت وي در پايان دادن به ناامني و هرج و مرج موجود در كشور، روشنفكران ملي و غربگراي كشور را به اين باور رساند كه او يگانه محمل براي بناي يك جامعه مدرن در ايران است.از اين رو زندگي عشايري و كوچ نشيني به عنوان مظهري از يك زندگي واپسگرا نكوهش و ايل زدايي و سياست اسكان اجباري به عنوان نمادي از زندگي متجدد ارزيابي شد. اين اقدام كه در پرتو زور و بدون بسترسازي هاي لازم فرهنگي صورت گرفت ، نه تنها نتيجه مورد انتظار را به بار نياورد، بلكه به قيمت آوارگي و فلاكت بيشتر جامعه عشايري نيز تمام شد. با سقوط رضاشاه زندگي عشايري مجددا از سر گرفته شد. پادشاه جديد محمدرضا پهلوي در آغاز با رؤساي ايلات مدارا و حتي حضور آنان را در كسوت نمانيدگي مجلس تحمل مي كرد. اما رؤساي ايلات در هر فرصت از توده هاي ايلي به مثابه ابزاري جهت تحت فشار قرار دادن حكومت مركزي استفاده مي كردند. نمونه بارز اين قدرت نمايي در ‹‹حادثه سميرم›› به وقوع پيوست.در جريان اين واقعه خوانين قشقايي با بسيج افراد ايل و به كمك لرهاي بوير احمدي ضرب شستي به حكومت  نوپاي شاه نشان دادند . در جريان غائله اي كه رؤساي ‹‹ فرقه دموكرات آذربايجان›› با كمك روس ها در مناطق شمال غربي كشور به راه انداخته بودند، رؤساي قشقايي كه مخالف دموكراتهاي آذري بودند ، با كمك برخي عناصر ملي محلي ‹‹ حزب دمكرات فارس›› را علم و اقدام به قدرت نمايي و حتي خلع سلاح پادگان كازرون نمودند. در واقع از فرداي سقوط رضا شاه و استقرار حكومت جديد، رابطه ايلات با دولت به نحوه تعامل رهبران ايلي با پادشاه و يا نخست وزيران بستگي داشت و توده هاي عشايري وزن چنداني در معادلات قدرت نداشتند و صرفا دنباله رو رهبران خود بودند .

با وقوع كودتاي 28 مرداد 1332 و شروع ديكتاتوري ، رؤساي ايلاتي كه با شاه همراهي كرده بودند در موقعيت خود تثبيت و آنهايي كه مقاومت نشان مي دادند ، مجازات اعدام ، رنج تبعيد و محبس را به جان خريدند. برادران قشقايي (ناصر، محمدحسين و خسرو ) به علت همراهي با مصدق روانه تبعيد شدند. پس از تثبيت موقعيت حکومت ،  سياستهاي فرهنگي شاه براي غربي ساختن و سکولاریزه نمودن جامعه  كه تداوم سياستهاي پدرش  رضا شاه بود، شروع شد . در پرتو سياست جديد به عشاير و سبك زندگي آن بيشتر به عنوان يك معضل فرهنگي  نگاه مي شد . بر اين اساس استفاده از برخي از نخبگان تحصيل كرده ايلي براي نيل به هدف مورد بحث ، در دستور كار قرار گرفت .

محمد بهمن بيگي يكي از اين نخبگان بود. يك جوان جوياي نام كه به واسطه تبعيد اشتباهي والدينش از سوي حكومت رضاشاه به اقامت اجباري در تهران محكوم شده بود ، از فرصت استفاده تحصيلات خود را در دانشكده حقوق دانشگاه تهران به پايان برده و در پرتو حشر و نشر با بزرگان ادب و سياست شهرتي به هم زده بود . بهمن بيگي با ژرف نگري خاص خود در پايان نامه تحصيلي اش تحت عنوان ‹‹ عرف و عادت در عشاير فارس›› ( كه بعدها به صورت كتاب چاپ و با استقبال بزرگان ادب را نيز مواجه شد)  با سوادي و به قول خودش ‹‹ الفبا›› را تنها راه پايان دادن به معضل عشاير  تشخيص داده بود .  وي بعد از مواجهه با مشكلات عديده ، سرانجام با برخورداري از كمك هاي بي دريغ ‹‹ اصل چهار›› که یک طرح ضد کمونیستی آمریکایی بودَ  موفق شد، در سال 1336 دانش سراي عشايري و در سال 1346 دبيرستان عشايري را در شيراز يعني قلب استان پرآشوب فارس تأسيس كند . اين نهادهاي فرهنگي خيلي زود به بار نشستند و عشاير فارس و بتدريج عشاير سراسر كشور از نعمت سواد برخوردار شدند.

به موازات اين اقدامات  برنامه اصلاحات ارضي حكومت و چنگ اندازي رژيم به زمينهاي زراعي ايلات ، آخرين مقاومت خوانين را در هم شكسته و  يك نوع اسكان اجباري را در روستاها و حاشيه شهرها براي جامعه عشايري تحميل كرد .

دانش آموزان عشايري دوره ابتدايي را به صورت سيار در چادرهاي سفيد و دوره هاي تكميلي ( راهنمايي و دبيرستان) را در دبيرستان عشايري مي گذراندند . البته كساني كه نمي خواستند و يا نمي توانستد ادامه تحصيل دهند ، با مدرك پنجم و يا ششم ابتدايي و بالاتر جذب دانش سراي عشايري مي شدند و پس از طي دوره يكساله جهت آموزش فرزندان عشايري روانه مناطق عشايري كشور مي شدند . گسترش شعاع عمل دانش سرا ، برخورداري جمعيت بيشتري از مناطق عشاير نشين از نعمت سوادآموزي، حشر و نشر بيشتر با جامعه شهري زمينه را براي تفكر و تعقل پيرامون تفاوتهاي كيفي زندگي عشايري با زندگي شهري فراهم مي ساخت و لاجرم به بروز رفتارهاي اجتماعي جديدي ميدان مي داد . فزون بر اين راه يابي  تعدادي از تحصيل كردگان به دانشگاههاي بزرگ كشور ، اشغال كرسي در بوروكراسي حكومت و برخورداري از مظاهر زندگي شهري، سر و وضع نسبتا آراسته ، اين جوانان را به الگويي براي سايرين بدل مي كرد. همچنين ورود به دانشگاه و همنشيني با ساير جوانان اعم از شهري و روستايي به تكامل فكري و آگاهي سياسي دانشجويان عشايري مي افزود. در بحبوبه انقلاب اسلامي همين جوانان بودند كه آگاهيهاي سياسي و اجتماعي لازم را به ساير افراد عشايري منتقل مي كردند .

بعد از انقلاب به علت ازدياد تعداد افراد با سواد در جامعه عشايري و ميل به زندگي شهري و يكجا نشيني، بتدريج وفاداري ملي جايگزين وفاداري عشيره اي و قبيله اي گرديده است . تجلي بارز اين موضوع را مي توان در شركت جوانان عشايري در جبهه هاي جنگ تحميلي عراق عليه ايران و خلق حماسه هاي ماندگار جستجو كرد . انقلاب ساختار كهن جامعه عشايري را كلا در هم ريخت. مديريت و اداره سازمان امورعشايري در اختيار افراد تحصيل كرده عشايري و يا مأنوس با زندگي عشايري قرار گرفت. با اعمال سياست گسترش دانشگاهها و مراكز آموزش عالي بويژه پس از پايان جنگ ايران وعراق و اختصاص سهميه براي مناطق محروم  نيز شاهد راه يابي تعداد بيشماري از جوانان به دانشگاه و مؤسسات آموزش عالي هستيم . اين امر باعث شده است تا ديدگاههاي آنها نسبت به برخي مسائل اجتماعي همچون ازدواج ، تعامل با ساير اقشار جامعه تغيير قابل توجهي پيدا كند.  افراد ديگر بر اساس موقعيت اجتماعي و نه انتساب به تيره و طايفه مورد شناسايي واقع مي شوند. برخي از سنت هاي خرافي گذشته رها شده و پاره اي از ارزشها و مظاهر زندگي شهري پذيرفته شده است. تجلي بارز آن را مي توان در كردار و رفتار و حتي نوع خوراك و پوشاك اين جوانان مشاهده كرد . متأسفانه با شيوع و رواج  استفاده از ماهواره و اينترنت و استفاده نادرست از اين مظاهر ‹‹ مدرنيته›› ، شاهد به حاشيه رفتن تدريجي برخي از سنت هاي ايلي نظير رقص و موسيقي كه نماد فرهنگ و اصالت يك قوم بشمار مي رود نيز هستيم .

البته اگر با عينك مثبت بيني  به ماجرا نگاه كنيم ، گسترش رسانه هاي ارتباط جمعي زبان فارسي را تا دورترين نقطه برده و هيچ فرد عشيره اي خود را بيگانه احساس نمي كند. ترك، كرد، بلوچ، تركمن، قشقايي و ... همه گلهاي رنگارنگ بوستاني به نام ايران هستند. اگر بپذيريم كه حركت در مسير توسعه جامع كشور مستلزم همدلي آحاد آن جامعه مي باشد، عشاير عليرغم محروميت از بديهي ترين نيازهاي زندگي در اين خصوص كارنامه موفقي داشته اند. بدون ترديد حفظ و تقويت اين همدلي در گرو برآوردن نيازهاي اقتصادي، فرهنگي و اجتماعي آنهاست كه هماهنگي همه دستگاههاي اجرايي مرتبط با امور عشاير را طلب مي كند. سياست جذب و بكارگيري فارغ التحصيلان دانشگاهي جامعه  عشايري در امور مرتبط با عشاير، برقراري كلاس هاي فرهنگي ويژه عشاير از طريق رسانه هاي ارتباط جمعي مخصوصا راديو، اعزام اكيپ هاي بهداشتي به منظور آموزش مادران درامر رعايت بهداشت ، ارتقاء سطح فرهنگ و باور آنها در پذيرش مزاياي فرزند كمتر.. همه بطور مستقيم يا غيرمستقيم به تحقق هدف فوق كمك خواهند كرد كه پرداختن به جزئيات صرفا در يك مقاله مفصل امكان پذير نیست .

یاد ایام

 یاد ایام

در تاريخ ۹ بهمن ماه ۱۳۹۲‹‹انجمن علو سیاسی ایران ›› با مشارکت ‹‹ خانه انديشمندان علوم انساني›› اقدام به برگزاري نشستي ميان همكلاسي هاي رشته علوم سياسي دانشگاه تهران ورودي سالهاي ۱۳۶۲-۱۳۶۵ نمود. بنده هم يكي از سخنرانان اين نشست بودم. قرار بود گشتي بر گذشته زده و خاطرات آن ايام را مرور كنيم. بنده بي مناسبت نديدم با توجه به اينكه  شنوندگان من همه تحصيل كرده علوم سياسي بودند.در آغاز گريزي به نقش تآثير گذار ‹‹ قشقايي›› ها در تحولات معاصر كشور بزنم !

بنام خالق زيبايي ها، بنام حضرت دوست و بنام خداي ياس و نرگس!!

 بنده سخنانم را با بيتي از شهريار  شيرين سخن آسمان ادب، مرحوم محمد حسين بهجت تبريزي آغاز مي كنم ، كه مي فرمايند:

امشب از دولت مي دفع ملالي كرديم        اين هم از عمر شبي بود كه حالي كرديم !

شبي خوش است امشب ! كاش شب همه شب چنين بودي ! آدم ناخودآگاه دلش پر مي كشد . و هواي مسكن مألوف يعني كوي دانشگاه تهران ، اين پناهگاه دانشجويان بي پناه  به سرش مي زند و ياد ياران عهد قديم در ذهنش زنده مي شود و دلش سخت براي اساتيد سفركرده و اقامت گزيده در كوي نيكنامي تنگ مي شود! اجازه مي خواهم در پيشگاه با عظمت تك تك حضار عزيز، دوستان خوب دوران خوب دانشكده سر تعظيم فرود آورم و بر دستان پر مهر اساتيد حاضر جانانه بوسه بزنم  !

بنده نيز به سهم خودم از زحمات جناب آقاي دكتر مقصودي رياست محترم انجمن علوم سياسي ايران ،  تشكر مي كنم. به عنوان يك دوست ، همكلاسي و همكار دانشگاهي از نزديك شاهد فعاليتهاي ايشان بودم و به جد معتقدم اگر همت والاي ايشان و البته همراهي جمع حاضر نبود، تشكيل اين ‹‹ مجمع خوبي و لطف›› ، دست كم به اين زودي ها ممكن نمي بود. آقاي دكتر در چيدمان افراد براي سخنراني جانب عدالت را رعايت كرده اند. بنده حقير به باور خودم بيشتر به عنوان نماينده قوميت ها ، فرصت حضور در پشت اين ميكروفن را يافته ام . البته ما همه فرزندان اين بروبوم هستيم، با اين حال  من افتخار مي كنم كه خاستگاهم به ايل جليل ‹‹ قشقايي›› برمي گردد. ايل و تبار ما در تاريخ معاصر كشور نقش درخوري داشته اند. آقاي ‹علومي›› دوست عزيز فرمودند كه بعد از ورود به دانشگاه ، جهت تحصيل در رشته علوم سياسي ، دريافته اند كه راه را اشتباهي آمده اند. واقعيت اين است كه من رشته علوم سياسي را انتخاب نكردم، اين علوم سياسي بود كه مرا انتخاب كرد. ايل و تبار ما در جريان طرح موسوم به ‹‹اسكان›› يا ‹‹تخته قاپو›› بدترين توهين ها و تحقير ها را از سوي آن قزاق خشك مغز بي سواد  يعني رضاشاه تحمل كردند.حتي بعد از مقاومت جانانه در قبال اشغالگران انگليسي در جريان جنگهاي جهاني اول و دوم ، از سوي دولتهاي وقت مورد بي مهري واقع شدند. با اين وجود ما بدل به دشمن جامعه ملي نشديم.در جريان نهضت ملي شدن نفت به رهبري مصدق كبير ،  پدران ما كه از ايشان حمايت كرده بودند ، مشمول غضب اعليحضرت همايوني ! واقع شدند . شاه به اين هم  بسنده نكرد و با اصلاحات ارضي كذايي ما را آواره روستاها و حاشيه شهرها كرد. به اين ترتيب نطفه امثال من با سياست منعقد شد ! بگذريم.

تشابه نام خانوادگي من با ‹‹نادرپور›› شاعر فقيد شايد چنين به ذهن متبادر كند كه مثلا ما هم شاعريم و مي خواهيم شعري قرائت كنيم. البته من نيز از دور دستي بر آتش دارم . در انبان ما از دردانه هاي نازك اشعار، از تبسم گل، فسانه ها و فسون ، لاله، ژاله ، سنبل و بلبل و... يافت مي شود . اما من تفأل به ديوان خواجه شيراز، اين رند عالم سوز و عاشق شيداي بي سرو سامان زده و دست بر قضا غزلي انتخاب كرده ام كه مگوي و مپرس! و با حال و هواي اين جمع نيز سازگاري دارد. قبل از قرائت اين غزل و ذكر خاطرات ايام گذشته، من اجازه مي خواهم با قرائت طنز گونه اي از خودم دوستان را به سالهاي دورتر و زمان اقامت در خوابگاه كوي دانشگاه ببرم. البته پيشاپيش از ‹‹سهراب سپهري›› فقيد نيز عذرخواهي مي كنم :

ژتونت كو ؟! از كجا آمده اي؟

زندگي شايد آن كفگيري است كه به ته ديگي مي خورد و خورشي با خود به همراه نمي آرد!

و اگر شناگر قابلي باشي، تواني لپه اي چند در آن جست !!

......

من ديگر ادامه نمي دهم و به قرائت غزل حافظ مي پردازم.

ياري اندر كس نمي بينيم ياران را چه شد          

دوستي كي آخر آمد، دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پي كجاست   

 خون چكيد از شاخ گل، باد بهاران را چه شد

كس نمي گويد كه ياري داشت حق دوستي         

حق شناسان را چه حال افتاد ياران را چه شد

لعلي از كان مروت برنيامد ، سالهاست               

 تابش خورشيد و سعي باد و باران را چه شد

شهرياران بود و خاك مهربانان اين ديار              

 مهرباني كي سرآمد، شهريانرا چه شد

گوي توفيق وكرامت در ميان افكنده اند           

 كس به ميدان در نمي آيد، سواران را چه شد

صد هزاران گل شكفت و بانگ مرغي برنخاست      

عندليبان را چه پيش آمد ، هَزاران را چه شد

زهره سازي خوش نمي سازد مگر عودش بسوخت 

 كس ندارد ذوق مستي مي گساران را چه شد

حافظ اسرار الهي كس نمي داند خموش             

 از كه مي پرسي كه دور روزگارانرا چه شد

آقاي دكتر مقصودي در سخنانشان اشاره فرمودند كه نسل ما از هيچ رانتي استفاده نكرد. اما من خواهش مي كنم تا فقط دو دقيقه وقت بيشتر براي من منظور كنند، تا حداقل من هم يك بار از رانت استفاده كرده باشم . ممنونم !

من ابتدا به ذكر خاطره اي از مرحوم دكتر مقتدر مي پردازم . دكتر فقيد استاد همه ما بودند و همه با ادبيات خاص ايشان آشنايي داريم. آنچه كه كلاس ايشان را براي من دلچسب و دوست داشتني مي كرد ،حاشيه هاي اين كلاس بود. اينكه اشعاري از حافظ و سعدي را چاشني صحبت هايشان مي كردند. يادم نمي رود ايشان اندر وصف كتاب كوچك  و جلد سفيد خود ( اصول روابط بين الملل و سياست خارجي)، كتاب را به گنجينه اي تشبيه مي كردند كه در زير زمين دانشگاه علامه دفن شده است. ما بچه درس خوانهاي آن زمان اين گنجينه را پيدا كرديم و خود من حداقل سه بار آن را خواندم  ! در روز واقعه يعني بعد از اعلان نمرات دريافتم به جز يك نفر كه نمره 17 گرفته بود من و خانم فاطمه ملك احمدي – كه هر كجا هست خدايا به سلامت دارش- نيز نمره 16 گرفته بوديم و باقي نيز نمرات پايين تر. خوب اين خلاف انتظار من بود. دوستان سال بالا مي گفتند كه دكتر به عزرائيل هم جان نمي دهد! چه برسد به اينكه نمره شما را اضافه كند. خلاصه من با خطي خوش تقاضاي تجديد نظر كردم . البته من خوش خط بودم ، ولي متأسفانه خوش خط و خال نبودم! دوستان حتما جزوه هاي دست نويس مرا به خاطر دارند كه دست به دست مي چرخيد. خلاصه دكتر ابتدا از دست خط من تعريف كردند ، اما با لحني آميخته با طعنه گفتند ، نمره بيست بدهم ، خوب است ؟! . من في البداهه گفتم :

نيست بر لوح دلم جز الف قامت بيست           چكنم حرف دگر ياد نداد استادم!

دكتر با نگاهي تحسين آميز فرمودند ، به به اهل شعر هم كه هستي ! حالا از كجا فهميدي كه اينگونه بايد جواب مرا بدهي؟! من اين بار نيز بدون مكث عرض كردم:

بلبل از فيض گل آموخت سخن  ورنه نبود      اينهمه قول و غزل تعبيه در منقارش !    

        دكتر با تعجب لحظه اي به من خيره شده و بعد با لحن مهربانانه اي گفتند ، نادري به شما  نمره  18 تعلق مي گيرد و لازم نيست ديگران هم بدانند ! خانم ملك احمدي كه يك نيمچه رقابتي با ما پسرها داشت در گوشه اي كمين كرده بود. آن زمان ما دخترها و پسرها با هم سلام و عليكي نداشتيم و البته در پرتو لطف برخي از دوستان حاضر در جمع كنوني ، اين كار درحد گناهان كبيره بود! اين بار من كنجكاو شدم كه خانم ملك احمدي چكار خواهد كرد! دقايقي بعد ايشان با قيافه اي برافروخته از اطاق دكتر بيرون آمدند.

خاطره دوم من مربوط به استاد محترم دكتر افتخاري هست. دكتر در نمره دادن دقيق بودند ولي اصلا گشاد دست نبودند! من بعد از فراغت از تحصيل در مقطع كارشناسي ارشد روابط بين الملل، خدمت رسيدم تا همچون دوستان پايتخت نشين ‹‹توصيه نامه اي›› از ايشان بگيرم. چون فكر مي كردم شايد براي ادامه تحصيل بتوانم به خارج بروم . اين بماند كه در كنكور اعزام به خارج قبول شدم ، ولي گفته آمد كه اولويت لازم را كسب نكرده ام! بهرحال دكتر بعد از يك هفته متني به اين شرخ به من تحويل دادند : بابك نادرپور دانشجوي من در دوره ليسانس و فوق ليسانس بوده است و به نظر من ايشان در سطح خيلي خيلي بالاتر از متوسط قرار دارند ! من عرض كردم استاد فكر مي كنيد چند ميليمتر تا خوب فاصله داشتم و.... از حوصله شما متشكرم .

هنوز هم هست!! هنوز هم هست!!

هنوز هم هست ! هنوز هم هست !!

بچه كه بوديم، بزرگترها ما را از ‹‹ قازاق›› يا همان ‹‹قزاق›› مي ترساندند، همچنانكه از لولوخوره و شغال مي ترساندند .‹‹شاماننه›› مادربزرگم از ظلم و ستم آنها داستانهاي جالبي روايت مي كرد. من شنونده خوبي براي وي بودم. معمولا در گوشه چارقدش يكي دو عدد نٌقل سفيد و چركي يافت مي شد ! شاماننه از ايامي ياد مي كرد كه برافراشتن چادر سياه نماد سياهي و تباهي و جرم بوده است و بايد روي آن ‹‹كرباس›› مي كشيدند. چايي و قند جزو كالاهاي قاچاق محسوب مي شد و خلايق بايد از آويشن و قصبك استفاده مي كردند. داشتن اسب گناه غيرقابل بخششي بود و از ترس قزاق ها ،  اسب ها در گرمسير يا قشلاق يله مي شدند.

امروزه بر ما معلوم شده است كه اولين نيروي نظامي رسمي و داراي لباس متحدالشكل و يكدست نيروي قزاق بوده است. در جريان سفر ناصرالدين شاه قاجار به ديار ‹‹فرنگ›› كه مي بايستي از مسير ‹‹سن پطرزبورگ›› پايتخت روسيه صورت مي گرفت ، شاه در هنگام  سان ديدن از گارد تشريفات قزاق ، مسحور لباس پر زرق و برق آنها  گرديده و اظهار علاقه مي كند كه در ايران نيز نيروي مشابهي تأسيس شود . روس ها كه در رقابت با انگليسي ها همواره به دنبال نفوذ بيشتر در امور ايران بودند ، از اين ايده شاهانه استقبال مي كنند. پس از تشكيل نيروي قزاق آنهم تحت فرماندهي يك صاحب منصب نظامي روس، اين نيرو بدل به يكي از اهرمهاي نفوذ روسيه در امور ايران مي شود.

با اوج گيري جنبش مشروطيت ، به دستور ‹‹ لياخف روسي›› فرمانده قزاق، مجلس برآمده از مشروطيت به توپ بسته مي شود. با وقوع انقلاب در روسيه و فروپاشي حكومت تزاري ، نيروهاي قزاق نيز تحت امر انگليسي ها در مي آيند . رضاخان ميرپنج عامل كودتاي حوت 1299 كه بعد از كودتا به ترتيب سردارسپه ، وزيرجنگ، نخست وزير و بالاخره رضاشاه مي شود، از جمله فرماندهان نيروي قزاق و البته مورد اعتماد انگليسي ها بوده است. رضاشاه به توصيه انگليسي ها با ادغام نيروهاي قزاق و ژاندارمري و بقاياي پليس جنوب ، ارتش نوين خود را تشكيل مي دهد كه يكي از ستونهاي اصلي نگهدارنده رژيم وي بشمار مي رفته است .

يكي از دغدغه هاي اصلي حكومت رضاشاه پايان دادن به تحركات نظامي عشاير به عنوان يك معضل امنيتي بوده است . برنامه ‹‹خلع سلاح›› و سياست اِسكان يا ‹‹تخته قاپو›› و طرح اعزام جوانان عشايري به خدمت نظام وظيفه همه در اين راستا بوده است.البته  اين اقدامات با چاشني زور به دست نيروهاي نظامي صورت مي گرفته است. به مرور در افواه عمومي واژه ‹‹ژاندارم›› جايگزين قزاق مي شود . اما مسن ترها همچون مادر بزرگ من كماكان با يادآوري آن ايام از واژه قازاق استفاده مي كردند.

‹‹ايلخان›› ايل كه با از دست دادن نيروهاي جوان ، قدرت مانور و چانه زني خود را در قبال حكومت از دست مي داد،  تا آنجا كه ممكن بود زير بار اين امر نمي رفت و لاجرم با حكومت شاخ به شاخ مي شد. در هر حال طبيعت زندگي عشايري و ارزش كاري و جنگي مردان جوان در اين نوع از زندگي باعث مي شد كه عشاير همواره مسلح بوده و حفاظت از اسلحه همچون صيانت از ناموس براي آنها با اهميت تلقي شود. افراد ايلي به همين دليل حاضر بودند تا سرحد مرگ شكنجه شوند ، ولي داشتن سلاح را منكر شوند. همچنين آنها تا جاي ممكن از رفتن به خدمت نظام ، سرباز مي زده اند  و براي نيل به اين هدف والا، به هزار و يك ترفند از جمله عدم اخذ ‹‹سجل احوال›› يا همان ‹‹شناسنامه›› يا گرفتن شناسنامه با نام خانوادگي متفاوت از نام خانوادگي پدر و در صورت لزوم پرداخت وجوهي به عنوان ‹‹باج سبيل›› به مأموران دولتي ، دست مي زده اند.

پس از وقوع جنگ جهاني دوم و اشغال كشور به دست نيروهاي بيگانه  و عزيمت زضاشاه به تبعيد، همه رشته ها پنبه مي شود . با قدرت گرفتن تدريجي محمدرضاشاه سياستهاي قبلي البته با خشونتي كمتر تداوم مي يابد.در ايام نوجواني ما واژه ‹‹امنيه›› معادل نيروي نظامي و نماد قدرت حكومت به شمار مي رفت . نسل ما در اين سنين به كرات از پدران خود مي شنيدند كه ژاندارم هاي رضاشاه ، سر ايلخان ايل يعني ‹‹صولت الدوله›› را زير آب كرده اند . فرزندان صولت ، بخاطر حمايت از مرحوم دكترمصدق و ناسازگاري با ژاندارم ها به تبعيد فرستاده شده اند. و ‹‹دشتي و مسيح›› ناجوانمردانه به دست همين امنيه ها كشته شده اند. بهمن قشقايي جوان برومند و رعناي ايل نيز با حَكَم قرار دادن ‹‹قرآن›› به دام افتاده و اعدام شده است.

پدرم ريش سفيد يا ‹‹آق سقل›› و در واقع كدخداي تيره بود . بسيار اتفاق مي افتاد كه در هنگامه عبور ايل از ايل راهها چه بسا كه خساراتي به مزارع روستائيان وارد مي شد ، در اينگونه مواقع اگر خويشتنداري پدرم نبود، چه بسا ممكن بود خون به پا شود. افراد جوان و تند مزاج ، اصرار داشتند كه بايد ضرب شستي به تاجيك ها چشانيد ! براين اساس ما بچه ها بفهمي نفهمي ياد مي گرفتيم كه ‹‹تات›› ها را بايد گوشمالي داد تا با آدم دوست و رفيق شوند! از بزرگترها شنيده بوديم كه بهمن خان گوش يك نفر تاجيك را كه براي نيروهاي دولتي جاسوسي مي كرده است ، بيخ تا بيح بريده است ! البته من خود بعدها آن فرد گوش بريده را ديدم .يادم هست مادرم به مناسبتي براي اِبراز تعجب از موضوعي مي گفت " ‹‹اَنگَر تات دوه گورموش››!! يعني گويي تات شتر ديده است ! اين نوع گفتمان به تضاد ناخواسته ميان ما و تاجيك ها دامن مي زد! مثلا خود من اگر جرئت داشتم سر بچه تاجيك ها را كه دائم بر سر راه ما قرار مي گرفتند تا گوشمالي مان بدهند، را از بيخ و بن مي كندم !

در چارچوب وظايف پدرم ، ژاندارم ها يا همان امنيه ها براي رسيدگي به اموري مانند احضار جوانان تيره به خدمت سربازي ، رسيدگي به دعاوي مربوط به مراتع ، دستبرد برخي از جوانان تيره به گوسفندان! تيره هاي مجاور ، به خانه ما رفت و آمد مي كردند. آنها مسلح به تفنگ ‹‹اِم يك››  بودند. پدرم با لقب ‹‹سركار›› آنها را مورد خطاب قرار مي داد. در مواردي كه فرمانده پاسگاه انتظامات عشايري خود شخصا جهت پيگيري امور به منطقه عشايري وارد مي شد، از او پذيرايي مفصلي به عمل مي آمد. براي من در همان عالم بچگي جالب بود كه چرا پدرم بدون هيچ ترسي با آنها بسيار عادي برخورد مي كرد. من با ذهنيت قبلي از يك ژاندارم ، تصور يك غول بي شاخ و دمي را داشتم . آدمي كه رحم و شفقت سرش نمي شود. بدتر از همه ‹‹تاجيك›› هم هست !

در يكي از سالهاي سياه كه قهر طبيعت باعث شده بود ‹‹عشاير غيور›› و ‹‹شاهدوست›› !! اجبارا در گوشه روستاها رحل اقامت افكنند ، من وبرادرم و عده اي از بچه هاي هم سن و سال،  مشغول يكي از بازيهاي مرسوم در بين كودكان بوديم. در چارچوب اين بازي طرفهاي بازنده بايد به طرفهاي برنده سواري مي دادند ! ما در گروه برنده ها بوديم و برادر من در حالي كه برپشت يكي از طرفهاي  بازنده سوار شده بود، با غرور و  تبختر به او امر و نهي مي كرد! بچه هاي ‹‹تاجيك›› بنا به سنت مرسوم از هر فرصتي براي دعوا با ما بچه ‹‹ترك›› ها استفاده مي كردند. يكي از همين بچه تاجيك هاي قلدر كه از برادرم كينه قبلي داشت ،به بهانه حمايت از فرد مظلوم ! وارد صحنه شده و خلاصه در درگيري ايجاد شده ، سر برادرم شكست ! من هنوز هم از اينكه بخاطر ترس، واكنشي نشان ندادم، عذاب وجدان دارم و احساس سرشكستگي مي كنم ! ناچار دوان دوان و نفس زنان به سمت خانه روانه و موضوع را به پدرم اطلاع دادم . اين در شرايطي بود كه آن بچه ‹‹تاجيك›› فاتحانه سوار دوچرخه اش شده و در حال عبور از كوچه نزديك به چادر ما بود. پدرم جلوي او را گرفته و سيلي جانانه اي به گوش او نواخت كه فكر مي كنم هنوز هم فراموشش نشده باشد! در همين اثنا برادرم نيز وارد شده و چون صحنه را به نفع خويش ديد با ‹‹پمپ›› دوچرخه ضرباتي چند به پشت و باسن آن نگون بخت نواخت ! ظاهرا قضيه به همين جا ختم شد. ما بچه ها دوباره وارد بازي جديدي شده بوديم كه ناگهان يك امنيه سبيل از بناگوش در رفته مانند مأمور جهنم ظاهر شد . بچه تاجيك انگشت اشاره اش را به سمت برادرم نشانه رفت . گروهبان بدون پرس وجو يك سيلي جانانه بيخ گوش برادرم نواخت ! پدرم كه گويا از دورشاهد ماجرا بود با فرياد هرچه تمامتر بانگ برآورد و گفت : ‹‹فضولي نكن مرتيكه›› !! من در حالي كه از عاقبت ماجرا خيلي بيم داشتم تهِ دلم پدرم را تحسين كردم. گروهبان كه شايد كمتر شاهد چنين جسارتي بوده است، فرياد برآورد كه ‹‹ دوره ناصرخان تمام شد›› ! پدرم في البداهه چندين بار به تناوب تكرار كرد ‹‹ هنوز هم هست، هنوز هم هست››!!

اين نيز بگذشت . ما بچه ها روزبروز بزرگ و بزرگتر شديم . از صدقه سر حكومت وقت جهت ادامه تحصيل پايمان به شهر شيراز باز شد. همه امكانات تحصيل اعم از كتاب و نوشت افزار، دو دست لباس در سال ، اسكان در خوابگاههاي شبانه روزي و استفاده از سلف سرويس در اختيار ما قرار گرفت .آشنايي با مظاهر و سبك زندگي شهري ، باعث شد تا در رفتارهاي اجتماعي، آداب معاشرت و خلاصه پندار و گفتار ما تغييراتي پديد آيد . باورمان شد كه همه شهري ها يا همان تاجيك ها سزاوار گوشمالي نيستند. البته هنوز ته دلمان قرص نبود!

در گرماگرم وقوع انقلاب ما نيز دوشادوش تاجيك ها در تظاهرات و راه پيمائي ها شركت كرديم . پدران ما نيز با بزرگان محلي، در مبارزه با رژيم شاه هم قسم و هم پيمان شدند. اولين مقر ‹‹ساواك›› يا همان سازمان اطلاعات و امنيت مخوف ، در فيروزآباد كه وطن ترك ها محسوب مي شد، به تصرف درآمد.  بعد از انقلاب توصيه هاي دين مبين اسلام مبني بر تساوي همگان از هر نوع ، جنس ،  رنگ و نژاد - به جز پرهيزكاري در نزد خداوند- مورد تأكيد قرار گرفت . ما كه از نظر عقلاني و جسماني به حد كافي بالغ شده بوديم، باورمان شد كه در جامعه محدود و بسته عشايري خودمان نيز، همه بايد برابر باشند. با وقوع جنگ ميان ايران و عراق به اندازه تاجيك ها احساس تكليف كرديم و جهت مقابله با دشمن و دفاع از آب و خاك، عازم جبهه هاي جنگ شديم !

خوانين يا همان رهبران ايل ما كه جزء تبعيدي ها بودند ،  نيز از تبعيد بازگشتند . آنها با حسن شهرتي كه بخاطر حمايت از دكتر مصدق داشتند، مي توانستند منشأ اثر شوند.هرچند در بادي امر نيز براي نمايندگي مجلس اقدام كردند. اما خيلي زود به شيوه نياكان رجعت نموده و بدون توجه به بافت جامعه پيش روي خود و تغييرات صورت گرفته در آن ، اقدام به برپايي اردوهايي كردند كه مخالفين حكومت در آنجا اجتماع كرده بودند. متأسفانه اين مخالفين بيشتر اشخاصي بودند كه انگيزه هاي شخصي خود را تعقيب مي كردند برخي ها به دنبال احياي بساط خانخاني گذشته بودند . برخي در محاكم پرونده داشتند و تحت تعقيب بودند. عده اي نيز در عالم دم و دود سير مي كردند! اگر بصيرتي عميق وجود مي داشت ، درك اين موضوع چندان مشكل نبود كه شيوه هاي جنگ و گريز گذشته با توجه به عدم تمايل جوانان تحصيل كرده ، تجهيز حكومت به سلاحهاي مدرن و نيز ايجاد راههاي شوسه و امكان دسترسي سريع به مناطق صعب العبور و مهمتر از همه آشنايي خيل عظيمي از افراد جامعه با سلاح ، محلي از اعراب نخواهد داشت. چنين بود كه آن شد كه نبايد مي شد . بر ما آن رفت كه نبايد مي رفت .

اكنون صدا و سيماي استان كهكيلويه و بوير احمد با نمايش فرش ها و جاجيم هاي دست بافت ما به عنوان صنايع دستي استان جولان مي دهد. دريغ از يك برنامه كه به زبان ما پخش گردد. از دوستان ‹‹ لر›› نبايد انتظاري داشت. اما آيا ما به خود آمده ايم كه خودمان چقدر در تكوين اين شرايط مقصر بوده ايم. به شهادت تاريخ رسمي كشور،  بار اصلي مبارزه عليه انگليسي ها در جنوب كشور، در هنگامه جنگ جهاني دوم، بر دوش پدران ما بوده است. اما اكنون خانه ‹‹رئيسعلي دلواري›› موزه مي شود. آيا اقدامات ‹‹سردار عشاير›› ارزش آن را نداشت تا حد اقل يك خياباني به نام او نامگذاري شود؟! براستي ما خودمان چقدر در تحقق اين مهم سر سازگاري داشته ايم .

شايد بر پدران ما  كه به علت عدم آگاهي و اشراف  به پيچيدگيهاي مسائل، در مصاف با آن عجولانه و احساساتي برخورد مي كردند و چه بسا مورد سوء استفاده قرار مي گرفتند ، نتوان خرده گرفت. اما آيا ما كه نسلهاي بعدي هستيم ، در ديدگاه خودمان نسبت به مسائل تجديد نظري داشته ايم. آيا باورمان شده است هر معجزه اي قرار است براي ما اتفاق بيفتد ، بايد در همين آب وخاك صورت گيرد. از چشم انداز تبارشناسي، اينكه ما از تركستان آمده ايم يا از ازبكستان و يا اينكه صاحبان اسب هاي پيشاني سفيد بوده ايم يا جماعتي كه به خاطر فراري بودن دائمي به اين لقب اشتهار يافته ايم ، شايد التيامي بر زخمها باشد. اما آيا گرهي از مشكل فروبسته ما در حال باز مي كند؟اينكه ما در گذشته چنين بوده ايم و چنان؟! چقدر به تكامل فكري ما كمك كرده است؟آيا ما ياد گرفته ايم كه به هنگام برپايي انتخاباتي مانند انتخابات مجلس نبايد از هر قوم و قبيله اي يك نفر كانديدا شود و اصرار بر ماندن تا آخر نيز داشته باشد؟! براستي وجود صدها بل هزاران تحصيل كرده جامعه قشقايي در مقاطع عالي تحصيلي، چه كمكي به ارتقاي جايگاه و وزن ما در معادلات كشوري داشته است . آيا اتفاق افتاده است كه گروهي از ما در مكاني اجتماع كنيم و اين اجتماع يك خروجي قابل اعتنا داشته باشد و تصميمي اتخاذ گردد كه حاصل يك خرد جمعي باشد؟ آيا ما كه در صورت فوق مدرن هستيم ، كوشيده ايم در سيرت نيز از حالت سنتي خارج شويم؟!... و هزاران آيا هاي بي پاسخ ديگر..

متأسفانه شواهد حاكي از آن است كه ما نمي خواهيم بپذيريم كه دنيا تكان خورده است .ما شايد بي آنكه خود بدانيم در گذشته مي چرخيم . اگر به ما گفته شود كه دوران گذشته ديگر گذشته است، شايد در زبان بپذيريم ، اما در عمل نشان مي دهيم كه هنوز هم هست ! هنوزهم هست !!

قشقايي ائلني دريا قياس اِد !

قشقائي ائلني دريا قياس اِد !

برخي از دوستان احتمالا ‹‹خيلي جوان›› در كامنت هاي خصوصي ناباورانه اتهاماتي را متوجه ما مي كنند كه قدري دوراز انصاف است. البته ما هيچگاه افتخار آشنايي حضوري با اين دوستان را نداشته ايم. از لحن كلام آنها نيز چنين پيداست كه زحمت خواندن كامل نوشته ها را نيز به خود نمي دهند. اگرچه نظر اين دوستان محترم است، اما فقط نظر خود آنهاست. من شخصا با تعريف و تمجيدهاي اغراق آميز خيلي سر سازگاري ندارم، با اين حال براي آگاهي اين عزيران احساساتي ، توجه آنها را به بخشي از سخنراني خودم كه در مراسم ‹‹دومين شب شعر و موسيقي ايل قشقايي›› كه بنا به دعوت ‹‹ جمعيت جوانان ايل قشقايي تهران›› در 28 ارديبهشت ماه 1386 ايراد شده است، جلب مي كنم. من در زمان كوتاه مقرر شده تمامي هنر و علم و فضل خود را بكار گرفتم تا سيماي خوبي از ايل به ميهمانان حاضر ترسيم كنم. متن بخشي از سخنراني به شرح زير است :

بنده از جمعيت جوانان ايل قشقائي به خاطر برگزاري اين مراسم تشكر مي كنم. تشريف فرمايي برادران و خواهران ايلي و همينطور ميهمانان عاليقدر را نيز خير مقدم عرض مي كنم. باعث بر حضور اينجانب در اين ‹‹مجمع خوبي ولطف››، سخنراني پيرامون ايل قشقايي و معرفي بهتر آن براي دوستان غير قشقايي است.دوستان از من خواسته اند كه زبان به ‹‹تركي ››بيارايم و با اين كار مرا در معرض يك آزمون تاريخي نيز قرار داده اند.با عنايت به ضيق وقت و نيز از آنجا كه اين سخنراني به زبان فارسي تنظيم شده است و براي پاره اي از واژگان معادل تركي مشكل يافت مي شود و مهمتر از همه حضور ميهمانان فارسي زبان، بنده لاجرم به فارسي صحبت خواهم كرد.اميدوارم دوستان اين قصور را بر من ببخشايند. بنده به طريق معروف و عادت معروف سخنان خود را با يك بيت شعر معروف و مرسوم در زبان قشقايي آغاز مي كنم .

قشقايي ائلني دريا قياس اد      چالخانور چالخانور برقرار اولور!

من اين بيت را اينگونه ترجمه مي كنم كه ايل قشقايي را دريايي پندار كه مي خروشد و مي خروشد و آنگاه آرام مي گيرد. آرامشي بعد از طوفان! همانطوريكه دريا دچار جزر و مد مي شود، ايل نيز كه به دريا مانند شده است ، فراز و فرودهاي فراواني را پشت سر گذاشته است. تاريخ از اين خروشيدنها فراوان به خاطر دارد . هم در منبر وعظ ، هم در  ميدان رزم، هم در محفل علم و هم در مجلس عشق !

در منبر وعظ بايد از حكيم ‹‹جهانگير خان قشقايي›› نام برد كه از ‹‹تار›› ي كه پيرامون خود تنيده بود، مولانا وار برون جسته و پس از تحمل سالها رياضت ، غرق در درياي عرفان و معرفت مي شود و شاگرداني با واسطه و بي واسطه همچون مرحومان ‹‹سيد حسن مدرس›› و ‹‹آيت ا..بروجردي›› تحويل جامعه مي دهد و تا ابد ‹‹جهانگير›› خان مي شود. افتخار ما اين است كه حكيم هيچگاه  ‹‹كلاه›› ايلياتي خود را كه نماد هويت ما و در واقع تاج بندگي خود بود بر زمين نگذاشت تا آيين ‹‹كلاهداري›› و رسم ‹‹بندگي›› را به همگنانش بياموزد!

در سنگر رزم ‹‹صولت الدوله›› قشقايي را داريم ، كه به شهادت تاريخ در هنگامه جنگ جهاني اول و پس از آن ، كشور عزيز ما ايران بخشي عمده از حشمت و جاه و جلال خود را مديون مجاهدت هاي اين ‹‹صولت ايل›› و ‹‹صولت دولت›› است!در آن هنگام كه وثوق الدوله ها و نصرت الدوله ها و صارم الدوله ها در نهان مملكت را به ثمن بخس به بيگانگان مي فروختند ، صولت الدوله به دنبال فتواي جهاد ‹‹آيت ا... لاري›› كلاس درس آزادگي و ميهن دوستي خود را در دشت هاي سوزان و پرتگاههاي كوهستانهاي دشتستان و فارس، در ميان صداي صفير گلوله ها، شيهه اسبان، شيون زنان و ناله كودكان برقرار و درسي فراموش ناشدني به اجنبي و اجنبي پرستان مي دهد. او همسر شيرزن و مادري نستوه چون ‹‹خديجه بي بي›› بود كه رضاشاه پوشالي در مواجهه ، نمي تواند زبان به تحسين او نگشايد و آرزو مي كند كه 1000 مرد جنگي همچون آن ‹‹زن›› در ارتش خود داشته باشد!

فرزندان خلف صولت نيز در جريان جنگ جهاني دوم، رسم پدر پيشه مي كنند و عرصه را بر انگليس و انگليس پرستان تنگ مي كنند و بعدها از حاميان پروپا قرص جنبش ملي شدن نفت به رهبري مصدق بزرگ مي شوند و رنج تبعيد و جلاي از وطن را به جان مي خرند!

در محفل علم ، محمد بهمن بيگي از مفاخر فرهنگي كشور و فخر ايل را داريم كه مشعل فرهنگ را در ميان اقشار محروم برافروخت. او اولين ايراني است كه جايزه سواد آموزي ‹‹يونسكو›› را از آن خويش مي كند. هم او در رسالتي ‹‹محمد›› وار ، بسان ابر ‹‹بهمني›› بر تيرگيهاي جهل و يأس باريدن مي گيرد تا نور علم و دانش را ساطع و اميد زندگاني را زنده نگاهدارد. هنوز چادرهاي سپيدش همچون گنبد امامزادگان معجزه گر از دور جلوه مي نمايند. عليرغم كهولت سن نثر شيرين تر از قند او رونق از نبات مصر مي برد و اصحاب قلم را انگشت خايان مي كند.! اغراق نخواهد بود، اگر گفته آيد كه بعد از حكيم فردوسي او بيشترين خدمت را به فرهنگ و ادب فارسي نموده است !

در مجلس عشق ، با وقوف به اينكه ‹‹زبور عشق نوازي نه كار هر مرغيست›› مير غاشقان استاد فرود گرگين پور و گوهر يك دانه و در يكتاي ايل ‹‹افسانه›› خانم جهانگيري را داريم كه اولي انگشتان ساحر خود را بر تارهاي كمانچه فرود مي آورد تا حكايت فراز و فرود ايل را روايت كند و آن دگري با صداي آسماني خود افسانه ها را مي سرايد و عالمي را افسون و مفتون مي كند.هركسي آن صداي و آواز بشنود، خواه در شيراز باشد ، خواه در تبريز و گنجه و استانبول و يا در ختا و ختن و خلاصه جمله تركستان، خروشي به جانش مي افتد كه مگوي و مپرس!

آري دوستان عزيز بيائيد چشم دل باز كنيم تا ناديدني هاي ايل را به نظاره بنشينيم.  اين مهم حاصل نمي شود مگر اينكه به قول سهراب سپهري ‹‹ بايد چشم ها را شست و جور ديگر ديد›› !!

یورد و اجاق پدری

يورد و اجاق پدري

یکی از جمله مسائلی که در رابطه با "جوانان" و نوع نگاه آنها به زندگی مطرح استَ عدم توجه آنها به تجربیات دیگران و استفاده از آنهاست. برخی از جامعه شناسان از این موضوع با نان "شکاف نسلی" یاد کرده و به نظر من صورت قضیه را ساده می کنند . راه حل درخوری نیز ارائه نمی کنند.در جامعه قشقایی ما بعضا جوانان ما نمی دانند پدرانشان با تحمل چه مشقات و مکافاتی به جایگاه فعلی رسیده اند. آنها مطالبات خاص خود را دارند و باصطلاح بیخیال دنیا و مافیها هستند و نصایح مشفقانه دیگران در گوس ناشنوای آنها "یاسین"می نماید! خیل عظیمی از این جوانان حتی به ارزشهای مورد احترام خانوادگی و ایلی پای بندی ندارند. نمی توان صرفا خانواده را هم در این خصوص مقصر دانست.البته در موارد نادری هم عکس این قضیه صادق است. یکی از جمله جوانان مورد بخث برادرزاده عزیر خود من است که اتفاقا متولد "آبان ماه "هم هست!  من ضمن تیریک تولد وی نوشته حاضر را که حاوی طنزی گزنده نیز هست به ایشان و جوانان امثال ایشان تقدیم می کنم. 

واژگان ‹‹يورد›› و ‹‹اجاق›› از جمله واژگان مرسوم در جامعه قشقايي هستند كه بايد در معني آنها لختي درنگ و تأمل كرد.در نگاه اول يورد تصور چينه هاي سنگي ريز و درشت در حالتهاي افقي و عمودي در زميني به مساحت حداكثر 20 متر مربع مي باشد كه اسباب و لوازم يك زندگي عشايري اعم از ‹‹جوال››، ‹‹خورجين››،‹‹مفرج››، ‹‹طاباق يِري››و ‹‹آبكش›› و مشك هاي دوغ(يايوق) و آب، ديگ، پاتيل، غازان و تاس، جعبه قوري و فنجان و نعلبكي و ...برروي آنها قرار مي گرفته است.بسته به موقعيت سال، چادرسياه ويژه زمستان يا بهار  در ‹‹قيش يوردي›› و‹‹ياز يوردي›› برافراشته مي شده است.در اين چادر اجاقي حفر، درآن اجاق آتشي افروخته و دودي از آن متصاعد مي شد كه خود نشانه حيات بوده است. ‹‹اقلودان›› كه تير مخصوص طبخ نان يا همان ‹‹اًقلوي›› و ‹‹دويرجك›› در درون آن قرار مي گرفت نيز به تيرك چادر بسته مي شد.در  دو ضلع كناري چادر نيز ‹‹آلاچيق›› قرار مي گرفت كه حكم ديوار را داشت.در فضاي روبروي چادر در گوشه اي بر روي دو عدد ‹‹چاتما›› تيرهاي چوبي وصل و يك ‹‹چيق›› مخصوص كشك روي آن پهن و از ‹‹چوكليك›› هاي تهيه شده توسط مادران و دختران خانواده ها ، كشك هاي ساده و يا ‹‹دارمانلي كشك›› توليد و در روي ‹‹تل وارا›› و البته در معرض آفتاب قرار مي گرفته است.اين كار البته نمايانگر يك سيستم توليد به مصرف و خودكفايي جامعه عشايري نيز بوده است. فزون براينها‹‹يالاق›› مخصوص سگِ خانه در مكان خاصي از فضاي روبرو حفر مي شده است تا اين يار وفادار سرمست از نوشيدن مايعاتي چون دوغ ، مصمم و با انگيزه به وظيفه خطير پاسداري اهتمام ورزد.اگر صاحب خانه داراي اسبي نيز مي بود ، آخور مخصوص اسب نيز در روبروي خانه تعبيه و كاه و جو براي آن تدارك ديده مي شد. معمولا در روي درخت كٌنار روبروي خانه يا در روي هيزمهاي تلنبار شده نيز، مكاني براي مرغان و خروسها در نظر گرفته مي شده است.مرغان با تخم گذاريهاي خود نويد يك وعده غذاي خوب يعني ‹‹قيقناق›› را به اهالي خانه و بويژه به بچه هاي شلوغ و نق نقو مي داده اند. ناله خروس در سحرگاهان نيز باعث طنين بانگ الله اكبر در خانه و نويد بخش شروع فعاليت روزانه بوده است.اهالي خانه در زير سقف چادر همچنين زندگي مسالمت آميزي با برخي موجودات زنده مانند موش ها، حشرات و چه بسا مارها داشته اند.

مجموعه چادرهايي كه در مكانهاي اين چنيني برافراشته مي شده اند، تشكيل يك ‹‹اوبا ›› را مي داده است.در ورودي چادر سياه ، دو عدد اجاق با فاصله حفر مي شده است.اجاق محل افروختن آتش است و آتش گرما بخش زندگي. نان و غذا نيز در روي اجاق پخته مي شده است. افراد براي اثبات حقانيت خود روي اجاق قسم ياد مي كرده اند.دختري كه مي خواست ازدواج كند و از خانواده پدري عزيمت نمايد، حتما بايد با لباس عروسي دور اجاق پدري هفت دور طواف و بعد سجده  كند و به اين ترتيب مراتب قدرشناسي خود را ، به جاي مي آورد. در ايل وتبار ما اين باور وجود داشت كه اجاق برخي اشخاص و خاصه سادات ‹‹اولاد پيامبر›› مانند ‹‹حاج سيد علي اكبر›› رفع بلا و قضا مي كند. به درست يا نادرست باورهايي از اين دست رايج بود كه اجاق فلان كس خان ! شب همه شب روشن مي شود! برخي حتي قسم ياد مي كردند كه خودشان به عينه ديده اند! با توجه به آنچه كه گفته شد، بعد از اينكه اوباها كوچ مي كردند و باصطلاح خيمه از اين خاك بر مي كندند، آثار باقيمانده را ‹‹يورد›› مي گفته اند كه اجاق نيز جزئي از آن بشمار مي رفت.براين اساس يوردها به ‹‹قيش يوردي›› ، ‹‹ياز يوردي›› و... قابل تقسيم بوده اند. اين يوردها به يك اعتبار نشان ماندگاري يك فاميل و يا در شكل وسيع تر يك تيره ، طايفه يا ايل نيز بوده است. با اين وجود اگر معني يورد و اجاق را به اين موضوعات محدود كنيم، جان كلام را ادا نكرده ايم. يورد و اجاق افزون بر ‹‹هويت››سمبل ‹‹زندگي››، ‹‹عشق›› و ‹‹اميد›› نيز بوده است. با اين حساب اگر خانواده اي صاحب فرزندي نمي شد، حق داشت احساس كند كه ‹‹يورد››ش گم مي شود و اگر فرزند ذكوري در اين خانواده يافت نمي شد ، اين دلهره وجود داشت كه اجاقش خانواده كم فروغ و كور شود.

پدر بزرگ ما كه بواسطه عزيمت به كربلا ، آن هم با پاي پياده ، لقب ‹‹كربلايي›› را نيز يدك مي كشيده است. از جمله اشخاصي بوده كه يوردهاي مختلفي از خود به يادگار گذاشته است. البته فرزندانش برخي ار اين يوردها را بويژه در منطقه سردسير يا ‹‹سرحد››  نتوانستند حفظ كنند. كربلايي البته آدم هوسراني نبوده و بسيار متعصب و ناموس پرست هم بوده است. گويا زنان همسايه هم نمي توانسته اند با بودن جناب ايشان حتي با صداي بلند هم بخندند! با اين حالا ايشان بنا به مصالح زندگي عشايري سه زن اختيار كرده بوده است. زن اول باصطلاح اولين عشق زندگاني اش بوده است. زن دوم بيوه برادرش بوده كه تصور ازدواج وي با يك غريبه بر كربلايي گران آمده و ترجيح داده است كه خود ايشان را زير پروبال بگيرد. زن سوم يا همان زن سوگلي، مادر بزرگ پدري بنده بوده است.ظاهرا كربلايي كه آدم دورانديشي بوده ، با هدف يافتن متحدين جديد ايلي مبادرت به اين ازدواج كرده بوده است. حاصل اين ازدواج ها جمعا 11 فرزند(3 دختر و 8 پسر) بوده كه پدرم تنها فرزند زن سوم بوده است. ايشان بعدها مسئوليت كدخدايي تيره را به عهده مي گيرند. تنها بازمانده نسل كربلايي يكي از عمه هاست كه هنوز در قيد حيات مي باشند. هنوز كه هنوز است ما نوادگان ‹‹يورد گم كرده›› و ‹‹اجاق كوركن!›› در مواجهه با اشخاص مسن طوايف ديگر ، بواسطه كربلايي شناخته شده و چه بسا مورد تكريم و احترام واقع مي شويم.

حاجت به گفتن نيست كه در گذر زمان، پرتوي از تغيير و تحولات حاصله در سطح جهاني بر بام جامعه ايلي نيز افتاده و به مرور ساختار آن را دچار دگرگوني كرده است. اين امر ناگزير محافظت از يورد پدري و روشن نگه داشتن اجاق پدري را نيز با مشكل نموده است. اگر بتوان همه نوه ها و نبيره هاي دختري و پسري كربلايي را شناسايي كرد، چه بسا تشكيل يك قشون را خواهند داد. امروزه نواده هاي كربلايي براي خاطر لقمه ناني هر كدام در گوشه اي از اين مملكت رحل اقامت افكنده اند.برخي به شغل شريف دامداري و چوپاني (شغل انبياء !) مشغولند.من حقير و يكي از عموزاده ها در تهران مقيم هستيم. چون معاشرت عموزاده با من براي ايشان افت كلاس دارد و مانع از كَسب وي نيز مي شود، ما مزاحم ايشان نمي شويم. گويا دختر خانم شان در خارج تحصيل كرده اند و مايه افتخار فاميل (اگر البته افرادي از فاميل را بشناسند) گشته اند. برخي حتي جلاي وطن كرده و به آن سوي آبها روانه و رنج غربت را به جان خريده اند.برخي از نوادگان دختري  هزارماشاءالله (بزنم به تخته) صاحب آلاف و الوفي شده و خوشبختانه ارقام درشت چند ميلياردي را با لباني غنچه و يا نوك زباني در شكل گرد شده يك،دو ، سه و.. ادا مي كنند.يعني پول نزد آنها علف خرس است و به قول قديمي ها با پول ‹‹قره قچر›› بازي مي كنند. خدا را شكر ما كه بخيل نيستيم.اميدواريم معرفت و مرام آنها نيز شبيه پولدارها شود.برخي نيز كارمند و مفلس تشريف دارند و باصطلاح هشت شان گروي نه شان است.برخي نيز چاره كار را در دود ترياك ديده اند!

تا آنجا كه به خانواده پدري من مربوط مي شود، در تداوم حفظ ‹‹يورد›› و روشن نگهداشتن ‹‹اجاق›› پدري، برادر ارشد من در همان اوج جواني تشكيل خانواده داد. انتظار اوليه پدر و مادر براي تولد يك پسر كاكل زري خيلي طولاني شد. تا آنجا كه بيچاره مادرم بعضي وقتها با حالت بغض و چشماني گريان نگراني خود راجع به گم شدن يورد پدر وكور شدن اجاقش ر ا، نمي توانست كتمان كند.پدرم كدخدا و ريش سفيد و مورد اعتماد بزرگان ساير طوايف بود. او معمولا در دعواها و مرافعات ايلي به خواست طرفين دعوي مداخله و حكمش نيز نافذ و مؤثر واقع مي شد. حتي پاسگاه ژاندارمري نيز وقتي از حل موضوعي ناتوان مي شد، از پدرم استمداد مي كرد. مادرم با يادآوري جايگاه و شأن و شوكت پدر، اين وضعيت را برنمي تابيد.بيچاره برادرم ، ناخواسته مسئوليت بزرگي بر دوشش افتاده بود و ناكرده جرم مجرم به حساب مي آمد. دوا و دكتر، دعا و جن گير و نذر و نياز هم هيچ گرهي از كار فروبسته خانواده نگشوده بود.البته دكترها هيچوقت او را مأيوس نكرده بودند.با اين حال پچ چ هاي درگوشي پيرزنان فرتوت و روبه موت و پرسش هاي تخصصي و رنگارنگ آنها از مادرم، حسابي همه را كلافه كرده بود. ما وقتي مي ديديم كه برادرم بچه هاي كوچك فاميل را با چه شور و اشتياقي نوازش مي كند، دلمان مي گرفت و كاري از دست مان ساخته نبود البته ما هيچگاه اميدمان به خدا را از دست نداده بوديم. خود من كه دانشجوي دانشگاه بودم و وانمود مي كردم كه اين مسائل ارزش ناراحتي را ندارند، ته دلم براي ‹‹خان عمو›› شدن لحظه شماري مي كردم. راست گفته اند كه خداوند ارحم الراحمين است . اصلا لقب ‹استاد كريم›› برازنده ذات كبريائي ايشان است. در سال هفتم ازدواج برادرم ، آزمايش انجام گرفته نشان مي داد كه زن برادرم حامله است.ما همه خوشحال و عده اي هم از خوشحالي گريان شديم. من هيچگاه برق شادي چشمان پدر مرحومم را فراموش نمي كنم. اجاق پدري مشتعل و يورد پدري نيز داشت آباد مي شد! دكترها توصيه هاي پزشكي چندي به زن برادر كرده بودند.لحظات كشنده انتظار خيلي با كندي سپري مي شدند. تا اينكه روز موعود فرارسيد. و خانم برادرم در بيمارستاني در شيراز بستري شد. من كه اطلاع يافته بودم برادرم و خانواده صاحب يك پسر كاكل زري شده است به سرعت باد خود را از تهران به شيراز رساندم. دلم براي ديدار اين نورسيده و مشعلدار خاندان! و روشني بخش اجاق پدر و شب هاي تار برادر، لك زده بود. اگر چه همه خصوصيات يك شهروند پايتخت نشين(كيف سامسونت، عينك فتوكروميك و ريش پرفسوري) را داشتم، اما پرستارها همكاري لازم را به عمل نمي آوردند.با لحني ملتمسانه به يكي از پرستارهاي خوش سيما گفتم: خانم پرستار مگر شما دلتان از سنگ است! خانم پرستار كه باهوش بود گفت نه آقا اتفاقا ما دلمان از شيشه هم نازكتر است! من في البداهه گفتم اوه اوه پس دستتان نزنم كه داغون مي شويد! شليك خنده پرستارها  هم مشكلي از من حل نكرد. اما پرستار مورد نظر كه حسابي رنگش سرخ شده بود، با لحني آشتي جويانه گفت به خدا من كاره اي نيستم و در اين مورد اختيار با پرستار بخش يا ‹‹هِد نرس›› است. در اين حين پرستاري تپل و چاقالويي هن هن كنان وارد و از همان دور نهيب زد كه آنجا چه خبر است؟! صورت گوشتالو و پرچين و چروكش در زير انبوه آرايش خودنمايي مي كرد. خانم پرستار بزرگ تجسمي از ‹‹عزرائيل›› بود و آدم را ياد شب اول قبر و استنطاق ‹‹نكير و منكر›› مي انداخت! و به هيچوجه نمي خواست از مقررات عدول كند.من كه حسابي ‹‹قات›› زده بودم به ناگاه و بي اراده گفتم شما پرستارها اصلا مي دانيد كه ‹‹آدم›› نيستيد!! صداي زير پرستارها كه همچون سگان شكاري كه دور طعمه حلقه زده باشند، در راهرو بخش زايمان طنين افكن شد. ‹‹ آقا چرا توهين مي كنيد، شما چقدر بي ادب و...›› پرستار بزرگ في الفور حكم احراج مرا صادر كرد. نگهبان ها مترصد اجراي حكم بودند. در دل خود گفتم عجب خبطي كردم. آن پرستار خوشگله چه فكر خواهد كرد؟! من مانند محكومين به اعدام با تمام توان و با صداي بلند همه را دعوت به آرامش كردم! سكوتي حكمفرما شد! من خود را يك فرد شاعر مسلك معرفي و گفتم من ‹‹حافظ شيرازي››  را كه بيشتر همشهري شماهاست تا من، حَكَم قرار مي دهم. ايشان مي فرمايند:

حاكم شهر كه مردم مَلَكَش مي گويند........... قول ما نيز همين است كاو ‹‹آدم›› نيست!! خواهران من!! منظور من هم اين است كه شما فراتر از آدم  يعني فرشته و مَلَك هستيد!! خوب فرشته كه اينقدر سنگدل نبايد باشد!!  قربان خدا و بعد هم حافظ بروم!! آن پرستار كذايي نگاهي حاكي از احترام به من انداخت و گفت آقا اينجا شايد فقط يكي مثل من با اشعار حافظ آشنايي داشته باشد! شما بايد بيشتر دقت كنيد! من گفتم ناراحت نمي شويد يك شوخي با شما بكنم؟! با كمال بهت و با دو دلي گفت نه! گفتم اگر بگويم عزرائيل هم يك فرشته هست، آن وقت چي مي گوئيد؟! اميدوارم نخواهيد مرا قبض روح كنيد؟!

پدر به آرزويش رسيد، اما افسوس كه اجل اين مهلت را به او نداد تا سرنوشت بعدي اجاقش را ببيند. اجاق و يورد پدري روزبروز چهره اش باز و خندان مي شد و لبخند مي زد. وقتي كه نيشش را تا بناگوش باز مي كر د ما همه به صورت او مي خنديديم ، غافل از اينكه او به ريش ما مي خندد! ما اهالي خانواده دسته جمعي براي اين نو گل خندان نقشه مي كشيديم. در جلسه خانوادگي هيچكس به چيز ي كمتر از دكتر يا دندانپزشك شدن ايشان رضايت نمي داد. برادرم براي تحقق اين رؤيا حتي محل كارش را به فيروزآباد منتقل كرد تا امكانات و تسهيلات بيشتري در اختيار اين مشعلدار خاندان قرار گيرد. خود من در ايام تحويل سال عيدانه ويژه اي براي وي در نظر مي گرفتم.من از پايتخت نيز وضعيت اين شازده را رصد مي كردم. ظاهرا اوضاع خوب پيش مي رفت.يك بار از برادرم شنيدم كه شازده هوس نواختن‹‹ويلون›› كرده است. از نظر من موسيقي غذاي روح و صفاي باطن بود و اشكالي نداشت.بزودي مشخص شد اين فقط يك هوس نوجواني بوده و پشتكار لازم براي اين كار وجود ندارد. شنيدم ،برادرم براي وي تفنگ بادي خريده است. باز هم منعي نداشت . زيرا ما جد اندر جد با تفنگ سروكار داشته ايم و اين حركتي در مسير فروزان نگهداشتن اجاق پدري تلقي مي شد.اما معلوم شد كه تير شازده به هدف نخواهد خورد! يك بار كه به ولايت رفته بودم، شازده را در هيأت و لباس يك ‹‹جودو كار›› ديدم. در دل گفتم خوب است ، بالاخره شايد او بتواند يك ورزشكار با مرامي بشود. هرچه اين گل پسر بزرگتر مي شد، مطالباتش هم بيشتر مي شد.ديگر خواسته هايي چون كامپيوتر و موبايل ‹‹كف›› مطالبات او را تشكيل مي دادند. انواع و اقسام ‹‹پيامك›› هاي آنچناني مجاز و غيرمجاز و ‹بلوتوث›› هاي رنگي در چنته او يافت مي شد. تك پسرِ برادر، اشتياق خود را از نشستن پشت فرمان ماشين پدر نيز پنهان نمي كرد.از مادر بزرگ ايشان (مادر خودم) يواشكي شنيدم كه يك بار ماشين بابا را به ديوار كوبيده است. با تمام اين احوال به قول جوانها ‹‹ِايول›› داشت كه ايشان اهل دم و دود نبودند. اما در عوض برادرزاده علاقه مفرطي به تفريح با دوستان داشت. به وجهي كه حضور  يك بار در سال عمويش- كه ناسلامتي استاد دانشگاه هم بود- در خانه شان ، ايشان را براي ساعتي در خانه بند نمي كرد و ايشان اولويت را به تفريح با همپالگي ها مي دادند. برادرزاده ما از پاسخ به هر پرسشي پيرامون درس باشد ، رندانه طفره مي رفت و باصطلاح دم به تله نمي داد.

برادرزاده كه اكنون تقريبا مثل شاخ شمشاد قد كشيده بود و هزارماشاءالله خوش تيپ هم شده بود، از همه چيز خبر داشت مگر درس و مشق! ما يعني پدر و عموهايش در درس خواندن الگو و سرمشق خيلي ها بوديم، اما ايشان هيچ نشاني از اين صفات بروز نمي داد كار به جايي رسيد كه ما برادران در شوراي خانوادگي  رضايت داديم كه شاخ شمشاد حداقل سعي كند ديپلمش را بگيرد ، دانشگاه رفتن و ليسانس گرفتنش پيشكش! اما دم گرم ما در آهن سرد ايشان اثر نمي كرد.با اين حساب تكليف اجاق پدري خيلي وقت بود كه مشخص شده بود! روشن كه نمي شد هيچ و البته هيچ نگوئيم بهتر است... برادرم فكر مي كرد كه من با شيوه هاي مدرن تربيتي آشنايي دارم شايد بتوانم ايشان را به راه راست هدايت كنم. اما برادرزاده از راست مي رنجيد و به همه تئوريهاي تربيتي غربي مي گفت زكي!

آخرين اميد همه ما اين بود كه شايد سربازي و نظام وظيفه او را بر سر عقل آورد..بزودي مشخص شد كه جوان ما حتي فيروزآباد را مكان مناسبي براي زندگاني نمي داند! حالا خر بيار و باقالي بار كن!  مخلص كلام ‹‹ديپلم›› از برادر ما خجالت كشيد و تسليم وي شد! باز جاي شكرش باقي است كه دانشگاههاي مختلف اعم از دولتي ، آزاد و علمي وكاربردي و.... كه مانند پمپ بنزين در جا جاي شهر وجود دارند ، آغوش خود را براي جذب جوانان باز كرده اند و طببعتا دست رد به سينه ايشان هم نزدند. و چنين بود كه شاخ شمشاد ما هم دانشجو شد آنهم در شهر رؤياهايش يعني شيراز. حالا ديگر در مقابل پرسش در و همسايه مي توانستيم بگوييم ما هم دانشجو داريم. قبولي برادرزاده در دانشگاه مصادف با نايل آمدن پدرش به شرف بازنشستگي بود! رشته تحصيلي ايشان تجملي و پرهزينه بود و حقوق ايام بازنشستگي پدر ايشان باضافه ‹يارانه›› پرداختي از سوي دولت ‹‹مهرورز›› و ‹‹عدالت گستر›› به سختي تكافوي اجاره يك خانه معمولي در شيراز را مي داد. برادرم كه بايد در اين ايام استراحت مي كرد ، بعد از كلي پرس وجو  واين در و آن در زدن و توسل به هر كس و ناكسي ، بالاخره سر از عسلويه در آورد و همنشين برخي افراد لات و الوات و معتاد شد، تا آقازاده پله هاي ترقي را طي كند و هواي اجاق پدري را هم داشته باشد!

آقازاده اكنون در شيراز تحصيل مي كند.پدرش خانه اي اجاره كرده و خودش را هم ناخواسته به عسلويه تبعيد كرده است و فقط در ماه چند روز به خانه سر مي زند.. ماشين پژو پارس او هم  زير پاي آقازاده هست و خلاصه ايام به كام ايشان است! همين اواخرعازم شيراز شدم، آقازاده با ماشين در فرودگاه به استقبالم آمد. موهايش بلند و خوش تيپ شده بود. با بچه پولدارها فرقي نداشت. در مسير حركت به سمت خانه از خودش وعلائقش گفت. مشخص شد كه ‹‹لب تاپ›› هم خريده و در كلاس ‹‹بدن سازي›› نيز ثبت نام كرده است. از مدل ماشين بابا قدري شكايت داشت ! با تمام اين احوال خداي را شاكريم كه  برادرزاده ما در باطن ،آدم سالمي است.  من اميدوارم او به خواسته هايش برسد، البته خودش هم بايد در اين راه تلاش كند فقط اين وسط مانده ام تكليف اجاق و يورد پدري ما  چي مي شود؟!

مصاحبه با‹‹ ايرنا ››، خبرگزاري جمهوري اسلامي ايران

برخي از دوستان كه به ما لطف دارند، به كرات درخواست مي كنند كه ما مطالب و تحليل هاي سياسي نيز در وبلاگ  قرار دهيم. صرفنظر از اينكه مطابق اعلام قبلي ، مطالب وبلاگ پيرامون موضوعات ادبي- اجتماعي و طنز مي باشد، خود بنده نيز بر اين باورم كه‹‹..و جاي مردان سياست بنشانيم درخت تا هوا تازه شود››!  با اين اوصاف به خاطر صفاي دوستان مصاحبه تلفني ‹‹ايرنا›› با اينجانب پيرامون دستاوردهاي سفر دكتر روحاني و هيأت همراه به نيويورك در اينجا درج مي شود. شايان ذكر است ايرنا در چارچوب رسالت خود ، درج بخش هايي از مطالب اظهار شده را به مصلحت ندانسته است . ضمنا دوستاني كه همواره كنجكاو بودند نويسنده وبلاگ را بشناسند نيز حداقل با اسم نويسنده آشنا خواهند شد.

استاد دانشگاه:

تقابل توام با نرمش از نقاط قوت ديپلماسي دولت يازدهم است

 

تهران- استاد علوم سياسي دانشگاه آزاد اسلامي گفت: گروه جديد سياست خارجي ايران به دور از خوشبيني مفرط، به تقابل توام با نرمش معتقد است و اين از نقاط قوت ديپلماسي دولت يازدهم به شمار مي آيد.

 

«بابك نادرپور» روز شنبه در گفت وگو با خبرنگار فرهنگي ايرنا، افزود: معتقدم كه سياست خارجي يك هدف اصلي كه نيل به منافع ملي است را دنبال مي كند هرچند معني منافع ملي، سيال است و در هر برهه اي از زمان و در هر شرايطي، تعريف خاصي به خود مي گيرد اما درباره مباحثي همچون امنيت و حفظ تماميت ارضي، همواره اتفاق نظر وجود دارد.
استاد دانشگاه آزاد با بيان اينكه سياست خارجي، ادامه سياست داخلي هركشور است، جنگ را به منزله پايان سياست خارجي تلقي كرد و گفت: در دنياي سياست، يك دولتمرد حاذق با رويكردهايي كه اتخاذ مي كند حاضر نمي شود به سمت جنگ برود.
نادرپور يادآور شد: تجربه گذشته ما نگاه سياه و سفيد نسبت به منافع ملي در عرصه سياست خارجي بوده و به طور مشخص در رابطه با آمريكا در 35 سال گذشته، نگاه سياه يا سفيد به اين مقوله صورت گرفته به نحوي كه در يك ديدگاه، سرسختي در مقابله با سلطه تا سرحد مرگ توصيه شده و در يك ديدگاه كه به ندرت مشاهده شده، بعضي تا سرحد سرسپردگي در اين زمينه پيش رفته اند.
وي بر لزوم بازنگري در نگاه دوگانه و دوقطبي گري كه خودساخته هم هستند تاكيد كرد و گفت: به نظر مي رسد بعد از 35 سال، ما بايد دست به يك تابوشكني بزنيم و با نگاه علمي و منطقي به سياست خارجي بنگريم.
اين استاد دانشگاه حمايت قاطع مقام معظم رهبري از رييس جمهوري در عرصه سياست خارجي را ستود و ادامه داد: مبحث پرمحتواي «نرمش قهرمانانه» علاوه بر ابعاد مهم سياسي، داراي ابعاد معنوي و اعتقادي محكمي نيز هست و به رويدادهاي تاريخ صدر اسلام اشاره دارد.
نادرپور يادآورشد: برخي مسائل بين المللي در سوريه و همكاري ايران با چين و روسيه و همچنين تلاش جمهوري اسلامي ايران در حل مناقشه سوريه، يك ايران قدرتمندتر از گذشته در معادلات بين المللي به نمايش گذاشته است.
نادرپور تاكيد كرد كه البته بايد پذيرفت كه مبحث هسته اي ما به خاطر موضع گيري هاي خارجي، مذاكرات نه چندان موفق و همچنين تحريم هايي كه به كشور تحميل شد تاثيرات و تبعاتي در كشور برجاي گذاشته است.
به اعتقاد استاد علوم سياسي دانشگاه آزاد، با بررسي همه جانبه وقايع سال هاي اخير و شرايط جديدي كه در عرصه داخلي و خارجي پديد آمده مي توان مذاكرات ايران و آمريكا را پس از 35 سال در دستوركار قرار داد.
نادرپور ضمن قوي و كارآمد خواندن گروه اعزامي ايران به سفر نيويورك گفت: اين گروه به پشتوانه حمايت مقام معظم رهبري، خواسته مردم كه در انتخابات باشكوه رياست جمهوري 24 خرداد كه در قالب اعتدال جلوه گر شد و همچنين تجربه غني در عرصه سياست خارجي راهي مجمع عمومي سازمان ملل متحد شد.
وي توضيح داد: هرچند آشنايي با سياست خارجي در عرصه نظري يك امتياز به شمار مي آيد اما دكتر روحاني علاوه بر اينكه دانش آموخته حقوق بين الملل است و بر چند و چون مسائل بين المللي تسلط دارد در دهه هاي اخير حضور مستقيم و موثري نيز در سياست خارجي ايران داشته است.
نادرپور توانمندي هاي وزير امور خارجه ايران را بي نياز از تعريف خواند و تاكيد كرد: دكتر ظريف در عرصه سياست خارجي، تجربه و عمل را توامان دارد و با تحصيلات آكادميك مرتبط در طول 30 سال اخير در اين عرصه فعاليت داشته و به زبان ديپلماسي آشنايي تمام و كمال دارد و اين خود امتياز بسيار بزرگي براي گروه ديپلماتيك ايراني محسوب مي شود.
وي ادامه داد: نرمش قهرمانانه در عرصه ديپلماتيك را مي توان به انعطاف حكمت آميز تعبير كرد و بايد با توجه به واقعيت هاي موجود جهان، از اين سياست، استفاده بهنگام داشته باشيم و افكار عمومي جهان كه از قبل عليه ما شكل گرفته را از اين طريق آگاه كنيم.
اين استاد علوم سياسي، استفاده وزيرامور خارجه از فيسبوك و شبكه هاي اجتماعي را به منظور برقراري ارتباط با شهروندان داخل و كشور را هوشمندانه توصيف كرد و گفت: صفحه شخصي ظريف كه مراجعات زيادي از داخل و خارج كشور در آن ثبت مي شود در مواجهه با خودسانسوري احتمالي رسانه هاي داخلي و تبليغات سوء رسانه هاي خارجي، اطلاع رساني شفاف و ارائه ديدگاه هاي منطقي را ارايه مي كند.
وي تاكيد كرد: تيم جديد ايراني به دور از خوشبيني مفرط ، به تقابل توام با نرمش معتقد است و اين نقطه قوت آن به شمار مي آيد.
نادرپور حضور روساي جمهوري اسلامي ايران در دوره هاي گذشته مجمع عمومي سازمان ملل متحد را يادآور شد و گفت: مجمع عمومي سازمان ملل همواره به عنوان يك تريبون تاثيرگذار براي تبيين سياست ها و رويكردهاي كشورها مطرح بوده و ايران نيز در سال هاي اخير همين نگاه را به مجمع داشته است.
وي به 13 ملاقات مهم و اثرگذار دكتر روحاني و حدود 60 جلسه ملاقات «محمد جواد ظريف»
وزيرامور خارجه كشورمان با مقامات ديگر كشورها در روزهاي برگزاري مجمع عمومي سازمان ملل اشاره كرد و اظهار داشت: سطح مذاكرات اخير 1+5 با ايران نيز در مقايسه با دوره هاي قبل، بالاتر رفته و ايران كه با تبليغات سوء به جنگ طلبي متهم شده بود ضمن حفظ اصول و آرمان هاي خود، چهره ملايمي از خود به مردمان دنيا نشان داد.
استاد علوم سياسي دانشگاه آزاد، لغو پاره اي از تحريم هاي بين المللي عليه ايران، منزوي شدن رژيم صهيونيستي در مجمع عمومي سازمان ملل و معرفي چهره واقعي صلح طلب ايران را از ديگر دستاوردهاي عيني و ملموس سفر اخير رييس جمهوري و هيات همراه به نيويورك برشمرد.
نادرپور با يادآوري اينكه لغو تحريم ها عليه ايران يك شبه حاصل نمي شود، گفت: در سخنراني اوباما در مجمع عمومي، شاهد اعتراف وي به حقوق هسته اي صلح آميز ايران و پرهيز آمريكا از براندازي حكومت ايران بوديم و دكتر روحاني هم بدون عقب نشيني از مواضع و سياست هاي اصولي جمهوري اسلامي، تحريم ها را يك اقدام غيرانساني خوانده و آنرا محكوم كرد و درعين به انتقاد از جنايات رژيم صهيونيستي در فلسطين پرداخت.
استاد علوم سياسي دانشگاه آزاد توضيح داد: هنگامي كه يك شخصيت سياسي رو در روي افكار عمومي دنيا يك ادعا را مطرح كند درصورت عدول از آن صحبت ها حيثيتي براي او باقي نمي ماند در نتيجه، اوباما نمي تواند از ديدگاه هاي خود عدول كند.

**واكنش رژيم صهيونيستي و جنگ طلبان به روند مذاكرات ايران و آمريكا طبيعي است
نادرپور تاكيد كرد كه دكتر روحاني در سفر اخير خود به نيويورك با لحني مناسب و به دور از خشونت، به مظلوم نمايي اسرائيل پايان داده و اين مدعي دروغين حقوق بشر و خلع سلاح هسته اي كه از سرتا پا به سلاح و بمب اتمي مجهز بوده و به قواعد بين المللي هم پايبند نيست را به چالش كشيد و در اين شرايط ، واكنش فعلي رژيم صهيونيستي به دور از انتظار نبود و امري طبيعي است.
وي در تشريح مشكلات فراروي ارتباط ايران و آمريكا، افزود: باتوجه به ساختار حاكميتي دو حزبي آمريكا و حضور تناوبي آنها در عرصه قدرت دولتي، در روابط ايران و آمريكا به طور طبيعي با مخالفت هاي جنگ طلبان و افراد افراطي با محوريت هواداران اسرائيل در ايالات متحده آمريكا رو به رو هستيم كه مدعي اند ايران هيچ تغييري در سياست هايش نداشته و به دنبال وقت كشي براي دستيابي به سلاح هسته اي است.
اين صاحبنظر علوم سياسي درخصوص صحبت اخير اوباما در ديدار با نتانياهو مبني بر روي ميز بودن همه گزينه ها در قبال ايران نيز گفت: اين گفته اوباما شاهدي بر اين است كه با مشكلات فراواني در اين مسير روبه رو است؛ هرچند ما به دنبال غسل تعميد اوباما يا شستن او با آب زمزم نيستيم اما بايد با ديد منطقي به مشكلات و موانع هر دو طرف نگاه كنيم.
نادرپور با بيان اينكه نگاه يكجانبه نگر به مسائل ندارد، گفت: به نظر مي رسد به تعطيلي كشاندن دولت آمريكا و مخالفت كنگره با طرح بيمه درماني رايگان براي مردم آمريكا، بي ربط به كارشكني هاي لابي صهيونيست عليه اوباما نيست چراكه اسرائيل بيش از هر كشور ديگري از برقراري روابط ايران و آمريكا نگراني دارد.
وي به وجود مخالفت هاي داخل كشور با تعامل ايران و آمريكا اشاره كرد وگفت: در ايران نيز طيف تندرو و افراطي با وجود حمايت مقام معظم رهبري از سياست هاي دولت يازدهم، مسائلي همچون تجمع اعتراضي و يا مسايلي كه هنگام بازگشت رييس جمهوري به كشور در فرودگاه مهرآباد بوجود آمد را ايجاد مي كنند.
اين تحليلگر عرصه سياسي، برقراري تماس تلفني روساي جمهور ايران و آمريكا را صرفنظر از اينكه كدام طرف در برقراري تماس پيشقدم شده است، يك گام مثبت و رو به جلو در عرصه سياست خارجي پس از 35 سال وقفه در روابط دو كشور توصيف كرد.
نادرپور يادآورشد: اين تماس تلفني نشانگر تمايل دو طرفه است، معتقدم كه يك نوع اعتراف ضمني به جايگاه ايران در معادلات بين المللي به حساب مي آيد هرچند نبايد به خوشبيني مفرط به اين رويداد بنگريم.
اين استاد علوم سياسي ادامه داد: متاسفانه در داخل كشور هم پرداختن به اينكه كدام يك از طرفين، آغازگر مكالمه تلفني بوده است ما را از اصل موضوع و صحبت هاي دو رييس جمهوري غافل كرد.
وي عملكرد صدا و سيما را در دامن زدن به اين موضوع مورد انتقاد قرار داد و گفت: صدا و سيما، اظهارات خانم رايس و ادعاهاي وي مبني براينكه ايران، تقاضاي تماس تلفني را مطرح كرده است را در اخبار خود منعكس كرد و سپس اظهارات دكتر روحاني پيرامون اين موضوع را انعكاس داد كه اين كار از طرف راديو و تلويزيون رسمي كشور تاحدودي سوال برانگيز است.
نادرپور افزود: در بازگشت دكتر روحاني به كشور نيز دوربين صدا و سيما، عده اي از كودكان در مراسم استقبال در فرودگاه مهرآباد به تصوير كشيد كه شائبه فرمايشي بودن اين مراسم را تداعي مي كرد درحاليكه بسياري از اقشار مختلف مردم به صورت جودخوش در اين مراسم حضور داشتند.
وي نخبگان و گروه هاي مختلف جامعه را در شرايط فعلي به همدلي و حفظ وحدت و همراهي با سياست هاي كلي نظام و و دولت فراخواند.
اين استاد دانشگاه تاكيد كرد: اطاعت از رهبري وظيفه همه مردم اعم از نخبگان و ديگر اقشار جامعه است و دولت نيز بر رعايت سلسله مراتب حاكميتي در كشور توجه و تمكين دارد و درعين حال، براساس توصيه هاي مقام معظم رهبري مبني بر حفظ وحدت ميان قواي سه گانه، جلسه مشتركي ميان دولت و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي برگزار شد كه انتظار مي رود اين جلسات تداوم داشته باشد.
فراهنگ(4)**1055

قشقایی ها خوب بلدند به برجک بزتتد!

قشقايي ها خوب بلدند به برجك بزنند!

در آستانه بازگشايي دانشگاه ، ضمن تبريك نيمسال جديد تحصيلي به دانشجويان عزيز و بويژه دانشجويان قشقايي ، بر آن شدم تا يكي از نوشته هاي خودم را در اينجا قرار دهم. اميدوارم مورد پسند واقع شود.

اگر به موجب يك نظريه مرسوم در جامعه شناسي، جامعه ايران را جامعه اي متنوع و متكثر تصوير نماييم، دانشكده محل تدريس من با قريب به 50 استاد شاغل به تدريس در آن، آيينه تمام نمايي از اين تنوع فرهنگي را به نمايش مي گذارد. در اين دانشكده كلكسيوني از اساتيد با خاستگاه هاي متفاوت تركي، كردي،لري، اصفهاني،قمي و.. مشغول به تدريس مي باشندكه صرفنظر از خلق و خوي و خصلت هاي فرهنگي خاص خود، راجع به جريانات سياسي و حواشي آن نيز نظريات خاص خود را دارند.از ‹‹دولت مرد›› گرفته تا ‹‹آزاد مرد›› نيز در ميان آنها يافت مي شود. اساتيدي كه در يك روز با هم برنامه تدريس دارند، معمولا ظهرها در اطاق ويژه اساتيد جمع مي شوند. در اين مكان علاوه بربحث و تبادل نظر علمي و ارائه  تحليلهاي سياسي پيرامون مسائل مختلف، بعضا جديدترين لطيفه ها نيز عرضه مي شود!

در روز پاياني هفته دوم اسفند ماه يكي از سالهاي پرتلاطم سياسي كشور،آبدارچي دانشكده به رسم هرساله، پوشه حاوي ليست اساتيد را با هدف يادآوري موعدِ پرداخت ‹‹عيدي›› از سوي اساتيد، روي ميز بزرگ اطاق قرار داد.در چنين مواقعي معمولا هر كس با درج مبلغ مورد نظر در جلوي نام خود و امضاي آن به تداوم اين سنت حسنه در فرهنگ ايراني كمك مي كند! يكي از همكاران حكومتي بي تأمل در اين معنا كه در سال ‹‹الگوي مصرف›› قرار داريم، يك مبلغ شش رقمي (به تومان) را در جلوي نام خود قيد كرده بودند.اين همان حكايت دارندگي و برازندگي است! و بهر حال بزرگي هم خرج دارد! ايشان دولت مرد بودند.‹‹دولت›› در لغت داراي معاني متفاوتي چون بخت و اقبال  و ثروت و مكنت مي باشد.اگر كسي هماي سعادت بر سرش بال بگشايدو يا مخش  بهتر كار كند و با بزرگان محشور شود يا وصلت نمايد و يا باجناق شود.آرزوي دولت مردي در دلش نمي ماند! در اين حالت بدون رنج و محنت صاحب ثروت و مكنت مي شود و البته در هزينه كردن نيز دچار غذاب وجدان نخواهد شد! يكي از همكاران اصفهاني با مشاهده گشاده دستي اين همكار ‹‹نودولت››، با همان زرنگي خاص اصفهاني ها از من ‹‹ترك›› (و به  زعم او ساده) خواست تا با درج مبتغِ اندك در جلوي اسم خودم، رعايت الگوي مصرف را به همكار نو دولت يادآوري كرده باشم.من كه از مشكل تاريخي و لاعلاج اصفهاني ها كه بيشتر از آثار باستاني خود بدان شهره هستند! اطلاع كامل داشتم، به ايشان يادآور شدم كه چون ما در اينجا همديگر را با جغرافياي محل تولد همديگر مي شناسيم، من ترجيح مي دهم مبلغ درج شده با جغرافياي محل تولدم همخواني داشته باشد! دوست اصفهاني من هيچي نگفت و البته حرفي هم براي گفتن نداشت. احتمال مي دهم در موقعيت مناسبي زيرآب مرا بزند! يكي از همكاران كه فعال سياسي نيز هست و با ناكامي‹‹جنبش اصلاحات››، ناكام از نيل به مناصب و مقاصد عالي شده است، گفت ماشاءا... دكتر(يعني حقير سراپا تقصير)خوب به برجك مي زند و اضافه كرد البته من شنيده ام قشقايي ها خوب بلدند به برجك بزنند! من في البداهه گفتم فرمايش شما صحيح است. در همان جنوب خودمان هر چه ما قشقايي ها به برجك انگليسي ها زديم، نصيبي نبرديم. در عوض برج و بارو  و ثروت و شهرت بعدي نصيب نوادگان‹‹رئيسعلي دلواري›› شد! دوست عزيزمان گفتند چرا شما بحث را سياسي مي كنيد؟! من در جواب عرض كردم اتفاقا بحث نظامي است!به اعتراف خودتان ما خوب به برجك مي زنيم! يكي از همكاران شمالي رو به من گفت: چه از خود مرسي! من هم گفنم لطفا مواظب برجك خود باشيد!

خانم ها کدام ماه کمتر حرف می زنند؟!

خانم ها كدام ماه كمتر حرف مي زنند؟!

درس دادن در كلاس درس خانم ها فوت و فن خاص خود را مي طلبد. خوشبختانه به يمن وجود دانشگاههاي مختلف اعم از دولتي، آزاد،پيام نور، علمي و كاربردي و....بچه ها ديگر نزد والدين شرمنده نمي شوند و تقريبا همه در دانشگاه قبول مي شوند. عيب كار اينجاست كه آنها فكر مي كنند ديگران هم مثل خودشان دانشجو شده اند! پسرها هر عيبي دارند، خيلي سروصدا نمي كنند. تازه اگر هم خسته شوند، ترجيح مي دهند لااقل چرت بز نند! اما خانم ها كشش لازم را براي كلاسهاي طولاني (دروس 3 و4 واحدي) ندارند.هنوز نيمي از زمان كلاس سپري نشده، جيك جيك شان! بلند مي شود.حالا اگر همه دانشجويان يك كلاس دختر باشد كه ديگر مگوي و مپرس!!

چند سال پيش در يكي از روزهاي بعد از تعطيلات نوروز كه كلاسهاي دانشكده فعال شده بودند، تقريبا از آغاز نيمه دوم كلاس صداي پچ پچ خانم ها شروع و بتدريج تبديل به ‹‹جيك جيك›› و بعد هم اوج گرفته و نزديك بود به ‹‹قدقد›› !! بدل شود.من ضمن ابراز گلايه از سروصداي آنها، پس از مكثي كوتاه ناگهان يكي از دانشجويان را طرفِ خطاب قرار داده و پرسيدم: ‹‹به نظر شما خانم ها كدام ماه كمتر صحبت مي كنند››؟! بر خلاف انتظار سكوتي محض در كلاس حكفرما شد! يكي از دانشجويان با همان لحن خاص دختركان لوس پايتخت گفتش! استااااااد به نظر من ماه فروردين هستش! وقتي علت را پرسيدم، با همان لحن جواب داد، استاااااد نيست كه ما مشغول خانه تكاني هستيم، فرصت حرف زدن نداريم! من گفتم اينطور نيست. اتفاقا در اين ماه بازار ديد وبازديد گرم است و خانم ها حتي بيشتر از حد استاندارد هم حرف مي زنند و به اندازه كافي سوژه براي پرحرفي دارند! دانشجويان ديگر وارد اين ديالوگ شده و ماههاي ديگري را نام بردند و البته جواب من منفي بود. وقتي به چهره تك تك بچه ها نگاه مي كردم، مي ديدم كه اكثرا قيافه متفكري به خود گرفته و در صدد حل معما هستند!

بالاخره يكي از دانشجويان كه قدري باهوشتر بود گفت: استاد! نكند اين پرسش شما سركاري باشد؟! به ايشان اطمينان دادم كه چنين نيست. او ادامه داد، پس خواهش مي كنم خودتان جواب اين پرسش را بدهيد!  من گفتم اگر واقعا شماها ازجواب دادن عاجزهستيد، اشكال ندارد، هنوز حرفم به پايان نرسيده بود كه گروه ‹‹سه تفنگدار›› يعني مونا، اعظم و سميه با صداي بلند داد زدند!!  استاد ترا خدا بگيدددددد!!ترا خدا، تراخد !!  من قيافه حق به جانبي گرفته و گفتم واقعا جاي بسي تأسف است كه دختران دانشجوي مملكت ما هنوز تمي دانند كه كدام ماه كمتر حرف مي زنند!! خلاصه بعد از اينكه حسابي بچه ها را در خماري نگه داشتم، گفتم واقعا كه!! اين ديگر فكر كردن نمي خواهد. معلوم است كه شماها در ‹‹اسفند ماه›› كمتر حرف مي زنيد! استاد آخه چطوري ي ي ي؟!  اين صداي دسته جمعي تعدادي از دانشجويان بود كه ملتمسانه مي خواستند دليل آنرا بدانند . من اصرار داشتم كه چرايي آنرا بايد خودتان كشف كنيد!! حتي حاضر شدم در پايان ترم يك نمره به نمره امتحاني كسي كه چرايي ماجرا را فهميد ، اضافه كنم!  اما دانشجويان نشان دادند كه بي جهت نيست دانشجوي دانشگاه آزاد اسلامي يا به تعبير من ‹‹هاروارد اسلامي›› ! شده اند. سرانجام من با لحني آرام گفتم ببينيد عزيزان، اسفند 29 روز است! خوب شما در ماههاي ديگر 30روز حرف مي زنيد! درواقع شماها هيچوقت كم حرف نيستييد! فقط در اسفند بالاجبار يك روز كمتر حرف مي زنيد! واي چه جااااااااااالب !!!! اين صداي دسته جمعي تعدادي دانشجوي شلوغ و متعجب كلاس بود.

يكي از دانشجويان گفت استااااااااد حتما اين ‹‹سورپرايز›› 86 هستش!!! من گفتم با اجازه تان اين سورپرايز 86 ميلادي هم نيست چه برسد به شمسي!!! يكي از دانشجويان خيلي پرحرف كلاس كه در سركلاس هميشه مرا به ستوه مي آورد، گفت: استاد شما چطوري به اين سرعت جواب آماده براي هرچيزي داريد؟! در دلم گفتم بد نيست شاخ اين دانشجو را بشكنم تا ديگر پرحرفي نكند!! گفتم: واقعا دوست داري بدوني؟ گفتش آره. گفتم بچه ها شماها هم شاهد باشيد، خودش مي گويد كه دوست دارد بداند!!!يك بار ديگر با دختر پر حرف اتمام حجت كردم! هرچند رنگ رخسارش برافروخته بود و ازحاضر جوابي من نيز خبر داشت، اما غرورش اجازه عقب نشيني نمي داد.من كه بقدر كافي فضا را هيجاني كرده بودم، اين بار با لحني ملايم گفتم: آخه اگر من نتوانم جواب بدهم ،همه فكر مي كنند مثل شما سركار خانم لال هستم!! و اصلا نمي توانم حرف بزنم!! شليك خنده دختران باعث شد تا رنگ رخسار دخترِ هدف شبيه چغندر قرمز شود!! من كه قدري تند رفته بودم، تقريبا با صداي بلند دختران را طرف عتاب قرار دادم: بچه ها خواهش مي كنم چه خبر است!! مگر آن تهِ كلاس سنگ پا گم شده است!!تقريبا مي توان گفت دانشجويان منفجر شدند.

تعدادي از دانشجويان بيرون از كلاس منتظر ورود بودند. معلوم شد كه وقت كلاس 3 واحدي ما بيشتر از 10 دقيقه است كه به پايان رسيده است!

 

فرهنگ قشقایی

فرهنگ قشقايي

يكي از رويدادهاي ميمون و مبارك كه به ويژه در  دو ده سال اخير و به مدد فناوريهاي نوين رقم خورده است، رجعت مبارك جوانان قشقايي به ‹‹ اصل ››خويشتن است. گروه هايي از دانشجويان قشقايي در دانشگاهاي محل تحصيل خود انجمني تشكيل داده و با راه اندازي ‹‹ وبلاگ›› هايي رنگي و تعبيه عكسهايي از زندگي عشايري در پس زمينه آن، به دنبال ‹‹هويت›› گمشده خويش مي گردند.در اين ميان انبوهي از جوانان نيز يافت مي شوندكه فاقد هدف و جهتي در زندگي هستند. گرچه اين مشكل معتنابه جوانان در جاي جاي كشور است. اما چون جامعه قشقايي محدود است ، بيشتر به چشم مي آيد. نوشته حاضر با رويكردي انتقادي به اعمال برخي از جوانان و با زبان طنز بيان شده است.. بديهي است اين قبيل انتقادات ذره اي از ارادت ما به جوانان عزيز و بويژه جوانان قشقايي كم نمي كند. هدف ما اين است كه آستانه تحمل اين عزيزان را بالا ببريم تا در مواقع مقتضي عقل را جانشين احساس كنند. خود ما نيز مصون از خطا نبوده و پذيراي انتقادات سازنده جوانان هستيم .

راستي ما دغدغه فرهنگ كدام قشقايي را داريم ؟ آيا مراد از قشقايي ما مردي با كلاهي دو گوش، سبيلي در رفته از بناگوش و برنوي بر دوش ! است،كه اهل مفاهمه و گفتمان نيست و مروج خشونت است! در مرام و مسلك وي ‹‹تات›› ها يا همان ‹‹تاجيك›› ها قومي هستند حيله گر و پيله ور و قِرشمال، دوست مي نشوند الا به گوشمال! بايد زهر چشم از ايشان گرفت و ضرب شَست بدانها چشانيد! يا منظور از قشقايي ، زني رنگين پوش است كه جمله عالم را زير نگين دارد، طره شبرنگ او بسيار طراري مي كند. همچون قوس قزح از دور عشوه دارد وجلوه مي كند.چنانچه گويي سرو چمان است در باغ و چمن ، يا كه آهوي دوان است در دشت و دَمن! اما در نماهنگ نزديك چهره ي پرچين و جبين پرآژنگ او هماهنگ با چين زلف او و دامن پر چين او نيست و با چنين نيرنگي كسي آهنگ او نمي كند. دوشيدن گوسفندان، ماست بندي، گرفتن كره، آوردن آب، پخت وپز، بچه داري و قالي بافي با اوست. صدها خروار مشكل و پِشگِل زندگي! بر سر او آوار است، اما او بر همه مشكلات سوار است! دست مريزاد او كتك ناقابلي است كه از شوي خود نوش جان مي كند و خداي را شاكر است كه سايه شوي بر سر دارد! چهره اش حزين است و هيكلش وزين! صورت او سرخاب را حتي به خواب هم نديده است و سرخي آن يادگار سيلي سخت زمستان است! برنزي پوستش نيز از حمام آفتابي اجباري در تابستان است! لچك بر سر دارد و تَرَك بر لب!

روي ديگر سكه مراد ما از قشقايي، جواني است فرهيخته، شيك پوش و بلند بالا، تپل و مًپل، همچون دسته گل! كه آداب معاشرت و حسن محاورت را نكو مي داند. با واژگان اقليت و اكثريت ،دموكراسي و حقوق بشر مأنوس است. خشونت را محكوم مي كند و سكوت را مذموم مي داند. دغدغه آزادي بيان و قلم دارد. از نگاه وي قشقايي بدون ‹‹استان›› همچون بلبل دستانِ فاقد بستان است. تعجبي ندارد، زيرا هر زاغي را در باغ و راغ ديده و هر زَغَني را با نان آميخته با روغني يافته است. آنگاه اين فاختگان مجنون(قشقايي ها) باختگان محتوم و سوختگان محكومند! جوان ما هر چند در ظاهر بي اعتنا به دين است ، در باطن اما به آئين است. اگر در اين وادي سير نكند، حتما آبي يا قرمز است. ‹‹مسي›› و ‹‹كاكا›› را مي شناسد. ‹‹جنيفر لوپز›› را مي پرستد و با موسيقي رپ و پاپ آشناست. با صداي ‹‹نانسي عجرم›› حال مي كند.چون از هيچكس كَرمي نديده است ، براي اندك دِرمي دنبال شركت حِرمي است ! مخمور كامپيوتر است و مسحور اينترنت و مدهوش ‹‹چت›› ! . تا ‹‹لب تاپ›› مي بيند دلش به تاپ تاپ مي افتد، قند در دلش آب ، دنيا بر كله اش خراب و مخ در سرش تاب مي گيرد. با دسترنج پاپا و مامان!هم تيپ مي زند، هم پيپ مي كشد و هم حرفهاي چيپ مي زند! عينك آفتابي مي زند تا آفتاب از روي او در حجاب شود! ژِل برسر مي مالد و رژ بر لب ! فِر فراوان در مژه و قِر بي اندازه در كمر مي اندازد! اگر جيب بابا رخصت دهد، خداي تومان دهد كه دماغ باريك سازد تا دمغ نماند و بختش نيز تاريك نگردد! اهل حال است و مشتري فيكس اِكس و سكس! گاهي شيشه مي زند، غافل از آنكه تيشه بر ريشه مي زند. جيبش خالي اما پزش حسابي عالي است ! موبايلي بر گردن يا كمر دارد، چونكه فكرهايي اندر سر دارد.با چنان زلف و رخي بيشتر در خيابان پلاس است تا در دانشگاه و سر كلاس! چونكه بانگ موبايل بر آيد، حالت گيرد و سخن راند. صحبتش آنگاه سليس است كه با از ما بهتران جليس است! به مرور ته لهجه او نمودار و راز نهان آشكار مي گردد. اگر گفته آيد كه از كدام ديار است، داستان بافد و لافد كه ‹‹ترك شيراز›› است، چون قافيه تنگ آيد به اهل فيروزآباد، شهرضا، گچساران، آباده، كازرون، فراشبند و حتي خورموج  بودن نيز  رضايت دهد. دست آخر مشخص نمي شود كه بچه كدام ناكجاآباد است؟! من نمي دانم واقعاً بايد كدام طرف اين بام ايستاد تا سقوط نكرد؟ شما چي؟!