نقدي بر كتاب "خاطرات ملك منصورخان قشقايي"

نقدي بركتاب " خاطرات ملك منصور خان قشقايي

در آستانه ‹‹روز معلم›› كه مصادف با سالگرد وفات مرحوم ‹‹محمد بهمن بيگي›› نيز هست، در نظر داشتم مطلبي پيرامون ايشان در وبلاگ قرار دهم. همزمان با مطالعه كتاب ‹‹خاطرات ملك منصور خان قشقايي›› دريافتم كه در صفحاتي از كتاب،  انتقاداتي متوجه بهمن بيگي و تعليمات عشايري شده است.بنابراين بهتر آن ديدم تا در اين نوشته افزون بر نقد كتاب، از شخص بهمن بيگي و كارهاي او نيز دفاعي كرده باشم.لازم به ذكر است كه دفاع من از بهمن بيگي به هيچوجه به مفهوم  تخريب جايگاه خوانين قشقايي و ناديده انگاشتن مبارزات آنها عليه حكومت ظلم وجور پهلوي (پدر و پسر) نخواهد بود.

كتاب" خاطرات ملك منصور خان قشقايي" به كوشش كاوه بيات و منصور نصيري طيبي از سوي نشر نامك در اسفند 1391 به طبع رسيده است.از آنجا كه تدوين كنندگان اين خاطرات، بويژه كاوه بيات از مورخان صاحب نام درحوزه ايلات مي باشند، احتمال وقوع خطا در ثبت سالهاي وقوع حوادث بعيد است واين يك نقطه قوت بشمار مي رود.

در ابتدا، ذكر اين نكته خالي از لطف نخواهد بود كه گفته شود ،‹‹خان›› حلقه وصل جامعه ايلي با جوامع روستايي و شهري و نيز با حكومت ايالتي و مركزي بوده است. اخذ و جمع آوري ماليات از سوي خان  براي حكومت و دريافت حكم حكومتي ، يك رابطه دو سويه بوده است. خان خود از جنس ‹‹ايل›› بوده و به زبان ايل سخن مي رانده است.به همين جهت توده هاي ايلي نه از سر اجبار، بلكه با ميل و رضا به فرمان هاي خان گردن مي نهاده اند.براين اساس خان محور ‹‹وحدت›› و عامل انسجام بوده است . خان به مدد حمايتِ ايل ، مجالي براي عرض اندام در مقابل حكومت مركزي مي يافته است و از اين رهگذر موقعيت خود را در معادلات سياسي تحكيم مي كرده است البته ناآگاهي و بي سوادي توده هاي ايلي نيز مزيد بر علت بوده است. در نقد اين كتاب ، هدف ما ارائه چهره معصوم يا قديس از شخص يا اشخاص خاصي نيست .با اين وجود نمي توان ،احساسات عشايري را نيز به يك سو فكند.

 اساساً اكثر قشقايي ها (افراد ميان سال به بالا) اطلاعات كافي پيرامون ايل و تاريخ آن دارند.به جرأت مي توان گفت، همه مي دانند ملك منصور خان پسر ايلخاني تيرانداز ماهري بوده و كبك را در هوا شكار مي كرده است. اين انگليسي ها و قوام الملك شيرازي بوده اند كه بين صولت الدوله و برادرانش سردار احتشام و سالار حشمت ، اختلاف انداخته و از آب گل آلود ماهي مي گرفته اند.همچنين بيشترين خيانت از ناحيه كسان و خويشاوندان ايلخاني در حق وي روا داشته مي شده است.اين بدان مفهوم نيست كه خاطرات ‹‹خان›› چيزي به دانسته هاي قبلي ما اضافه نمي كند.اتفاقاً چون روايتگر اين خاطرات پسر دوم صولت الدوله ايلخاني معروف مي باشد،از اهميت مضاعفي برخوردار است. خان به مدد حافظه قوي خود، حوادث را با جزئيات بيشتري بيان مي كند.

خان در ذكر اين خاطرات بيشتر در قامت يك فرد ايلي و صاحب احساس ظاهر مي شود تا يك سياستمدار خشن! ‹‹ من خود ايلي هستم...احتمالاً احساسات و اطلاعات من با نظرات نويسندگان ديگر تفاوت دارد›› (ص11) انس با طبيعت، عشق و علاقه به شكار آهو وكبك، وجه ديگري از شخصيت خان را تشكيل مي دهد. ‹‹ .... تا زنده هستم به طبيعت خواهم رفت. خيلي از افراد نمي دانند كه طبيعت و كوه براي خودش چه صدايي دارد›› (ص32) عشق و علاقه خان به قشقايي و هر آنچه رنگ و بوي قشقايي دارد، در خور تحسين است. خان، منطقه قشقايي را بهشت برين مي داند. ار ‹‹ هواي آزاد، چشمه سارها، گوشت شكار،كبك، بره، لبنيات ، سبزي كوهستان و انواع زراعت ››ياد مي كند .و اضافه مي نمايد كه ‹‹..قشقايي ها براي همين نيازي به تملق گويي به فرنگي جماعت نداشتند.››(ص11) اين عشق تا بدان پايه هست كه خان آرزوي آن داردكه در بالاي كوه آيقر (هايقر) و در زير درخت بَن بزرگ (يورد اجدادي) دفن شود!

چنين مي نمايد كه خان از سياست بيزار و گريزان بوده است. اما شرايط موجود و جايگاه پدرش به عنوان ايلخان ايل قدرتمند قشقايي، لاجرم او را به وادي سياست مي كشاند.خان در سن ده سالگي ناخواسته جز، سياستمداران مي شود. به قول خودش " ...از لندن گرفته تا تهران و فارس مي دانستند كه پسر دوم صولت الدوله نزد فرمانفرما حاكم ايالت فارس گروگان مي باشد".(ص138)    و ناگزير با رقباي سياسي پدرش يعني قوام الملك شيرازي، كلنل اورتون كنسول انگليس و ديگران معاشرت داشته است.مهمتر از همه، به هنگام بازگشت احمد شاه از پاريس به ايران، در پل آبگينه كازرون به اتفاق پدر به ديدار شاه و سردار سپه (رضاخان ) مي رسد.در زمان نخست وزيري مستوفي الممالك، بواسطه دوستي صولت الدوله با وي، خانِ جوان فرصت مي يابد تا در معيت نخست وزير به استان مازندران برود. مستوفي الممالك ازاسب سواري و شكارِ خان تمجيد و او را "مسيو" خطاب مي كند. (چون دركالج آمريكايي ها در تهران درس مي خوانده است). در حدود 16-17 سالگي از سوي رضاشاه مأمور خواباندن شورش و به قول خودش، انقلاب قشقايي ها (شورش سال 1308)مي شود. وي خود به شورشيان مي پيوندد. اين اقدام جسورانه ، با آن سن و سال كم باعث شهرتش در منطقه مي شود و بالاخره به توصيه مقامات نظامي فارس ، حكم ايلخاني گري او از سوي رضاشاه صادر مي شود.اوصاف ملك منصورخان از رويدادهاي سياسي و غير سياسي و اشخاص درگير در اين رويدادها ، آن هم از نگاه يك جوان ايلي جالب است!

اطلاعاتي كه او از ايلات، طوايف و تيره ها، وجه تسميه برخي از ايلات و خاستگاه تيره هايي مانند تيره گَنجايي كشكولي، چَركس ها (ص 51،393 و 431)، ايگدِر، بُل لو  (ص 26) و دارغاها (ص30) مي دهد و همچنين  اطلاعات مربوط به سازمان ايل، جغرافياي محل استقرار طوايف ، مسيرهاي كوچ ايل از قشلاق به ييلاق و برعكس (ص42) ،آداب و رسوم آنها و بويژه مراسم سال تحويل (ص42)،چگونگي صدور احكام كلانتران، اخذ سند ماليات از آنها و اِعطاي خلعت كلانتري، همه و همه مي تواند هم براي افراد ايلي و هم براي جامعه شناسان و مورخان جالب و در خور اعتنا باشد.فزون براينها، توصيف تشكيلات صولت الدوله ايلخاني مشهور از زبان پسرش، روايتي صددرصد موثق از سلسله مراتب اشرافيت كهن ايلي را  به نمايش مي گذارد.ملك منصورخان با جزئيات كامل وظايف "نوكرباب"ها ، "پاركابي"ها ، كلفت ها،پيشخدمت ها، ميرآخور،ناظرها، منشي ها، رمه بان، يوردچي، خلوت فراش ، گارد ايلخاني ، قوشچي ها ، عاشق ها و... را بر مي شمارد.

خان در جاي جاي خاطرات خود سياهه اي از اموال منقول و غير منقول صولت الدوله - كه رمز وراز قدرت فراوان  وي در آنها نهفته است- را به شرح زيربه دست مي دهد:

هزاران ماديان و شتر (ص82)، زايمان 3500 رأس ماديان فقط دريك سال (ص28)  و 8000 پوند طلا و مقدار هنگفتي اشرفي كه دست كم پنجاه تا شصت سوار و نوكر باب آنها را به تَركِ اسب مي بستند، (ص103)چهارصد من ترياك(ص177)،... و نيز مالكيت باغاتي مانند باغ سلطان آباد، باغ گلشن و باغ ايلخاني در شيراز (ص59) و سيزده باغ شخصي در آب گرم و...همچنين مالكيت كامل يا مشترك املاك و مراتع بلوك فيروزآباد(پنجشير ، دهرود)، بلوك كارزين، مبارك آباد (ص74) بلوك هنگام، بلوك خسرو شيرين، ده عرب لر( متعلق به خديجه بي بي) خواجه كامفيروز و مِهجَن آباد (ص 49)، دِزكرد (ص51) نخودان (يورد تابستاني)، چاه كاظم(يورد زمستاني) ، گُدارگَچن(شكارگاه اختصاصي) مكويه، زنگويه گرمشت و .....

خاطراتي كه رنگ و بوي سياسي دارند، بيشتر ناظر به جنگ با نيروهاي دولتي مي باشد.خان يا خود در اين جنگ ها شخصاً حضور داشته است و يا روايتي دست اول از زبان اشخاص درگير در اين قبيل جنگ ها، (مانند جنگ نيروهاي دولتي با بوير احمدي ها از زبان كا لهراسب معروف(ص207-204) و يا جنگ سميرم از زبان محمد ناصر و خسرو قشقايي) به دست مي دهد. او از شكست ها و پيروزي ها مي گويد، از لحظاتي كه سپر بلاي نيروهاي دولتي در تعقيب نيروهاي باصطلاح ياغي عشايري بوده است ، بي كم و كاست سخن مي راند.خان با حافظه بسيار قوي خود از ذكر نام تك تك اشخاص آن هم با شناسنامه ايلي ( نام طايفه،تيره ) غفلت نكرده است .البته در خلال اين خاطرات از يادآوري شكار آهو كبك و تيهو در هر فرصت ممكن نيز، رويگردان نيست. وي همچنين از شكست  مفتضحانه سلطان عباس خان ، نظامي شارلاتان و مردم آزار ،در مصاف با خود ( مسابقه تيراندازي و شكار) مي گويد. همه اينها  بويژه رفتار ظالمانه و تحقير آميزي كه با قشقايي ها –پس از عزيمت صولت الدوله به تهران – صورت مي گيرد، مي تواند سنديت داشته باشد. بدون ترديد  فرزندان و نوادگان اشخاص درگير در جنگ ها به استناد خاطرات خان ، از دلاوري هاي پدران خود با غرور و افتخار ياد خواهند كرد. البته معدودي نيز شرمسار معرفت و مرامِ پدران يا پدر بزرگشان خواهند شد!

فصلي از خاطرات خان به شكل گيري "نهضت جنوب با هدف پايان دادن به غائله فرقه دموكرا ت آذربايجان به رهبري پيشه وري، اشاره دارد.علت اين اقدام، نفوذ فزاينده كمونيستها در شمال(فرقه) و در جنوب(حزب توده)، عدم اطمينان به قشون ايران و بي تفاوتي دولت قوام السلطنه و به قول خان" لاس زدن دولت قوام السلطنه با پيشه وري و شركا"(ص467) عنوان مي شود.البته اين كار حاصل ملاقات برادران قشقايي با جرج آلن سفير وقت آمريكا ، اشخاص نزديك به انگليسي ها در تهران و شيراز و نيز برخي از خوانين بختياري بوده است.هدف نيز نه حمله و غارت، بلكه آگاهي دنيا از اوضاع حاكم بر ايران بوده است. ناصر خان فرمودند "...اگر به شيراز حمله كنيم، ايل در حال عبور و سواره هاي قشقايي و بويراحمدي و غيره به شهر مي ريزند و آن جا را غارت ميكنند و شيراز در اين حمله از بين مي رود. ما براي غارت و فتح به شيراز و پادگان آن نيامده ايم، آمده ايم دنيا را از وضع فعلي ايران آگاه كنيم" (ص470)

خان در تحليل اين واقعه مي گويد: "...بعداً كه خوب فكر كردم ، به نظرم رسيد عميات حنگي ما و تلگرافات ما از بوشهر باعث شده بود، سران انگليس و آمريكا با مارشال استالين در پس پرده تماس گرفته و صلاح بر اين ديده بودند كه ماجراي ايران را تمام نمايند. بنابراين پيشه وري و قشون خود را از ايران خارج نمايند و اسمي هم از غائله فارس برده نشود، فقط گفته شود شاه به آذربايجان رفت و اين كار را تمام كرد. با كمونيستها بدرفتاري نشود، بلكه محبت هم بكنند، حزب توده به روشنفكر تبديل شود. اما اسمي از قشقايي برده نشود."

نتيجه اي كه از اين اقدام عايد برادران قشقايي مي شود اين است كه "...بت هاي تهران بادي به غبغب انداخته و سرلشگر معيني را با دستور خلع سلاح قشقايي به شيراز فرستادند.."(ص483)

ملك منصورخان از جنبش ملي شدن نفت خيلي كوتاه سخن مي گويد و حتي معتقد است، ‹‹حمايت از نهضت و مصدق  آخرين تيشه اي بود كه ما چهار نفر (برادران قشقايي)بر ريشه فاميل صولت الدوله و ايل قشقايي زديم›› (ص486) البته در مجموع از اين اقدام و عواقب بعدي آن، احساس رضايت مي كند.".. حال كه به عقب نگاه مي كنم، مي بينم كه كار بسيار خوبي كرديم. خود ما ، ايل ما و املاك ما صدقه بر خاكي كه ايران ناميده مي شود، گرديد و پيش نفس خود شرمنده نيستم. من در آن زمان يك فرد دنيا ديده بودم و مي دانم عملي كه ما كرده ايم خودكشي و نابودي ايل و فاميل مان است." (ص486)

اگر چه  خان از اهميت سواد ، اشعار و موسيقي در نزد ايل قشقايي ياد مي كند(ص 38 و 67) و حتي استخدام معلمان خصوصي از سوي پدرش براي فراگيري فارسي، عربي و انگليسي توسط خودش را يادآور مي شود. (ص67) و از اينكه بچه هايش در بهترين جاي دنيا (ژنو) به مدرسه مي روند، احساس رضايت مي كند (ص497)مع الوصف آنجا كه نوبت به سواد بچه هاي توده هاي فقير ايلي مي رسد، نظر ديگري دارد! وي در قضاوت پيرامون شخص محمد بهمن بيگي و تعليمات عشايري از مسير اعتدال خارج مي شود! اين دقيقاً جايي است كه تفاوت احساسات خان با احساسات ديگران را عيان مي كند.

خان از همكاري بهمن بيگي با "ماير" جاسوس آلماني در جنگ جهاني دوم مي گويد و اينكه بهمن بيگي بدون اطلاع ناصرخان، "شولتز "آلماني را به فارس و اردوي خان مي برد. به باور خان ، پشت كردن امثال "زياد خان دره شوري" به نهضت و حمايت از دولت كودتا، به تشويق و اغواي بهمن بيگي بوده است .خان از بهمن بيگي به عنوان پادوي شاه و آمريكا ياد مي كند. همچنين از املاك، باغ و خانه هاي بزرگ وي درشيراز مي گويد. (ص497)

در بادي امر چنين به ذهن متبادر مي شود كه اين شيوه قضاوت، برآمده از پاره اي مسائل شخصي ميان دو طرف باشد، كه در مناسبات ايلي وجود داشته است.. اما  وقتي كه خان در مقام مقايسه مي گويد: "...خان ايل براي حفاظت از مملكت با خارجي ها در مي افتد، مي كشد و كشته مي شود، نه براي مقام يا پر كردن جيب".  حال آنكه " با ايجاد مدرسه عشايري، سنت ايلي شروع به اضمحلال كرد.بهمن بيگي وظيفه داشت، فرهنگ قشقايي را از بين ببرد. "(ص498)  ديگر نمي توان منكر تفاوت فكر و عمل هر دو مرحوم (خان و بهمن بيگي) راجع به ايل شد.

با وجود ارادت تمام و كمال به ساحت خان متوفي و در عين تحسين غيرت، تعصب و غرور ملي و ايلي وي و وقوف كامل از رنجها و مرارت هايي كه در دوران زندگي، به خاطر اهداف خود متحمل شده است، در اين فقره نمي توان با وي هم عقيده بود.

خان اين همه را مي گويد، اما آنچه نمي گويد اين است كه بهمن بيگي هم به عنوان يك فرد تحصيل كرده، در آن بازار آشفته سياست، براي خود هدفي داشته است و چه بسا براي نيل به مقصود ، بختِ خود را از طريق همكاري با آلماني ها -كه در نزد افكار عمومي ايران محبوب بودند- و نيز حشر و نشر با توده اي ها آزموده باشد. مگر نه اين است كه خان براي اخذ ويزاي روسيه شخصاً به كنسول روسيه در تهران مراجعه مي كند و پس از برخورد گرم كنسول، از اينكه از كمونيسم لولويي ساخته و پرداخته شده، اظهار تأسف مي كند.حتي براي تمديد اقامت خود در ژنو ، دست ياري به سوي دكتر فريدون كشاورز از رهبران تبعيدي حزب توده دراز مي كند.(ص193) آيا غير از اين است كه خان نيز ، براي از بين بردن حكومت پهلوي ، در دانشكده نظامي آلمان دوره تيراندازي با پارابلوم، آشنايي با عمليات جنگي توپخانه، خمپاره انداز، آشنايي با بيسيم و چتربازي ديده بود.؟ (ص280) اساساً آيا ورود اتباع بيگانه به ارتش آلمان اينقدر سهل و آسان بوده است؟ " ..به من و محمد حسين گفتند كه در برلين بمانيم..به اين دليل ما را در آلمان نگاه داشته بودند، تا اگر كار آنها به ايران كشيد، در هنگام ورود به ايران از وجود ما استفاده كنند(ص288) "..مافقط مي خواستيم پوزه رضاشاه را به خاك بماليم". ص(291) . خان نمي گويد كه چرا ناصرخان با آغوش باز از شولتز آلماني استقبال مي كند؟ در گرماگرم جنبش ملي شدن نفت، خان حتي براي جلب موافقت"شاه "داير بر نمايندگي محمدحسين خان قشقايي از آباده (نمايندگي مجلس17) به ديدار شاه نيز مي رود.(ص484)آيا اين به معنا نوكري شاه بايد تلقي شود؟! فزون بر اينها آيا اموال و دارايي بهمن بيگي با اموال و دارايي خان و برادرانش قابل قياس است؟ بعيد مي دانم اين همه ثروت و مكنت همه از بركات عنايت خداوندي بوده باشد!

معلوم نيست زياد خان دره شوري با آن همه تجربه ،چرا بايد با طناب  محمدبهمن بيگي به تهِ چاه مي رفت؟.آيا ثبت قسمت اعظم دارايي هاي خان و برادرانش از سوي زيادخان، در سالهاي دورتر(ص354) نيز با اغواي بهمن بيگي بوده است؟ اگرحفظ سنت ايلي به معناي آن است كه افراد ايلي كماكان "نوكر باب"، "پاركابي"، و... باشند و خان نيز در كالج آمريكايي ها درس بخواند و سوار اتوموبيل شخصي اسكس توليد كمپاني هودسن شود ، (ص197)همان بهتر بود كه از بين مي رفت. اگر مرادِ خان، نابودي زبان قشقايي است ، بايد گفت كه رمز پويايي يك زبان در خلق آثار نوشتاري به آن زبان است ،كه با آن ميزان از سواد در سطح جامعه قشقايي و حساسيت حكومت به هيچوجه امكان پذير نبوده است.مشكلي كه حتي در حال نيز به قوت خود باقي است.اين اتهام كه بهمن بيگي باعث نابودي زبان قشقايي شده است، وجاهت قانوني ندارد.بهتر است همه كلاه خود را قاضي كنيم و از خود بپرسيم ، در افتادن خان ها و كلانترها با دربار و خارجي ها و سازگاري امثال بهمن بيگي با آنها، كداميك حاصل و نتيجه بهتري براي مردم قشقايي و ساير ايلات داشته است.به نظر نمي آيد فهم اين موضوع چندان مشكل باشد.آيا راه اندازي كارگاه قالي بافي عشايري از سوي بهمن بيگي، حفظ سنت و فرهنگ نيست؟ آيا نواختن ساز وكرنا و نقاره ، همراه با رقص محلي در مراسم هفتگي موسوم به "گلگشت و شو"  در سالن آمفي تئاتر دبيرستان عشايري ،نوعي پاسداري از فرهنگ نيست؟آيا فراموش كرده ايم كه دختران عشايري با لباس رنگي محلي در سر كلاس درس دانشسرا و دبيرستان عشايري حاضر مي شدند؟ آيا تحويل  صدها و بلكه هزاران معلم، متخصص، مهندس، پزشك، قاضي، استاد دانشگاه به جامعه ايران خدمت به فرهنگ نيست؟ و....

همانگونه كه در ابتداي اين نوشته آمد، هدف ما قهرمان ساختن يكي به زيان ديگري نيست .ولي نمي توان منكر حقيقت نيز شد. دوستان و جوانان عزيز ايلي و قشقايي بايد به دور از برخوردهاي تهاجمي  و در يك فضاي منطقي پيرامون اين قبيل موضوعات بحث و تبادل نظر كنند، تا  ناخواسته ، سرمايه ها و داشته هاي معنوي ايل سرافراز قشقايي زا به باد فنا ندهند؟ همانقدر كه مبارزات ايلخاني و فرزندانش با حكومت پهلوي مايه افتخار براي قشقائي هاست. سازگاري بهمن بيگي و بهتر است گفته شود فرصت طلبي او در خدمت به عشاير ايران و بويژه عشاير قشقايي نيز شوق آور است.امروز وظيفه قشقايي هاي جوان و تحصيل كرده است تا با مروري به كارنامه اعمال پيشينيان خود و با در نطر گرفتن شرايط موجود، حداكثر تلاش خود را به كار برند تا ضمن حفظ جنبه هاي مثبت فرهنگ خود در جهت ارتقاي زندگي توده هاي فقير ايلي تلاش نمايند.

واقعيت تلخ پيري!

واقعيت تلخ پيري!

پيري در جامعه ما همواره مظهر تجربه، پختگي و كمال بوده است.صوفيان، سالِكان طريقت و دِيرنشينان نيز ، مرشد و رهبر خود را  "پير" خطاب مي كرده اند. توصيه مسن ترها به جوانان نيز اين است كه قدر جواني شان را بدانند. جملات قصاري را چون ‹‹آدم بايد دلش جوان باشد›› ،  ‹‹دود از كنده بلند مي شود›› و يا  ‹‹پند پير از بخت جوان به ››را همه شنيده ايم كه در توصيف منزلت پيري و در واقع توجيه آن به كار برده مي شود.

مسن ترها سعي وافري دارند تا آثار و مظاهر پيري را به نحو ممكن بزدايند. رنگ كردن موي سر، پوشيدن لباسهاي شاد و روشن، فقط بخشي از اين تلاش هاست.بعضي ها مدام يادآور مي شوند كه موهايشان را در آسياب سفيد نكرده اند! برخي از اشخاص رِند نيز سعي مي كنند از طريق هم آغوشي با دوشيزگان جوان ، به خيال خام خود، پيري را دور زنند!

بهر حال جداي از موهاي سفيد كه بيرحمانه به قلمرو ابروان و حتي گوش ها يورش مي برند، چين و چروك صورتها، زگيل هايي كه جانشين خال ها مي شوند! كم سويي چشمها، دردهاي عضلاني، بيخوابي ها و خلاصه فشارهاي وارده به جاهاي مختلف! همه و همه حاكي از واقعيت تلخ پيري هستند.

پيري اما نماد عمر طولاني نيز هست. معمولاً مادر بزرگ ها آرزوي آن را دارند تا نوادگانشان ‹‹پير›› شوند. ‹‹الهي پير شي مادر›› شعار شناخته شده خانمهاي مسن است.البته خود مادر بزرگها نيز به قول شيرازي ها به همين ‹‹هاتون هاتوني›› ! زير بار پيري نمي روند.آنها در ذهن و خيال خود اداره ثبت احوال جداگانه اي دارند، كه تفاوت سن آنها را با عدد ثبت شده در اداره ثبت احوال كشوري، چه بسا تا حد تفاوت سال شمسي و قمري نيز مي رساند!

حقير سراپا تقصير نيز عليرغم شيطنت ها و بازيگوشي هاي دوران كودكي_ و از جمله سر به سر گذاشتن مسن ترها- از وقتي كه خودم را شناختم، همواره به پيران احترام مي گذاشتم. مثلاً در اتوبوس واحد جايم را به مسن ترها مي دادم. شايد هيچگاه به ذهنم هم خطور نمي كرد كه در آينده بايد خودم جاي آنها را بگيرم. در اوج دوران جواني، جداي از درس و مدرسه و دانشگاه، بخشي از اوقات ما جوانان صرف رسيدگي به موهاي سرمان مي شد.اينكه با چه شامپويي شسته شود و چگونه شانه گردد، تا شايد دل نگاري را ببرد! هيچوقت از يادم نمي رود كه در حالي كه بيست سال بيشتر نداشتم، با مشاهده فقط يك تار موي سفيد در لابلاي موهاي پرپشتم، نتوانستم آنرا تحمل كنم و به دست قيچي سپردم! اين گذشت و سن ما هم بالاتر و بالاتر رفت و موهاي سفيد نيز زيادتر و زيادتر سدند!. اگر اوايل شمردن موهاي سفيد اعصابم را خورد مي كرد، اكنون از شمردن موهاي سياه اعصابم داغان مي شود! ديگر بهانه هايي چون ارثي بودن، كمبود ويتامين و موي سفيد نشانه كمال است! محلي از اِعراب ندارند! اكنون گودي زير چشم، چين و چروك پيشاني و گوشه چشم، جوانه زدن موهاي سفيد در چانه و ريش وسبيل، گوياي واقعيتي به نام پيري است كه متأسفانه گريزي هم از آن نيست. با تمام اين احوال باز جاي شكرش باقي است كه هنوز كچل نشده ايم! چون آدم ، بهتر است كِنِف شود ، اما كچل نشود!

من روحيه بسيار بالايي دارم، اعتقاد دارم موهاي سفيد من ،گلهاي بادام كوهي در موسم بهاران را مي مانند، كه نويد بخش شادي و نشاط است. اصلاً چرا رنگهاي شاد و سفيد در پوشيدن لباس نشانه شادابي و نو نوار شدن است، اما موي سفيد نشانه پيري؟! با اين وجود حساب فشارهاي وارده به جاهاي مختلف را نمي توان توجيه كرد! فشارهايي كه در مقايسه با فشارهاي ناشي از گراني، ترافيك ، صف نانوايي، پمپ بنزين و صف عابربانك جهت دريافت يارانه و عيدانه!! واقعاً هيچ است.

سفر به سرزمين تزارها

سفر به سرزمين تزارها

تابستان سال 1383 كه با يك تور سياحتي به اتفاق خانم به  "مسكو" و "سن پطرزبورگ"، عزيمت كرديم، هيچگاه به خاطرم خطور نمي كرد كه دگر بار گذرم به مسكو افتد، آن هم در بهمن ماه و در اوج سرما .اين بار اما من به عنوان يك ”دولت مرد" عازم آن ديار بودم. دولت مردي كه در ظاهر هيچ نشاني از دولت مردي نداشت و اين مأموريت از آن رو به وي پيشنهاد شده بود كه آنها يعني " خداي خوب خلق كردگان" توان و دانش كافي براي اين مهم را نداشتند. در چنين مواقعي اخذ مجوز از "هيأت نظارت بر سفرهاي خارجي" نهاد رياست جمهوري و هماهنگي با "وزارت امورخارجه"، كار حضرت فيل است! اينكه پس از قريب به يك ماه اطلاع قبلي از سفر، در ساعات اداري پاياني روز قبل از سفر، در اوج استرس و التهاب و تازه به مدد يك دانشجويت كه از قضا در ادراه صدور رواديد و گذرنامه وزارت فخيمه خارجه شاغل هست ، بتواني  پاسپورت خدمت دريافت كني، كاري است كارستان و شبيه به معجزه! طرفه آنكه به علت نوسانات ارزي و "مديريت بحران ارز" ، حتي يك دلار يا يورو  نيز بابت حق مأموريت دريافت نكني و عازم پايتخت يكي از كشورهاي قدرتمند جهان شوي تا از منافع كشورت دفاع كني! اين شاهكار فقط از سيستم اداري ما برمي آيد و لاغير.

جد و جهدي كه از رأس تا دون دستگاه اداري ما براي انجام نشدن يك كار صورت مي گيرد، اگر به اندازه فقط يك هزارم آن صرف انجام كار شود، يقين مملكت ما به گلستان بدل مي شود. ساعت پرواز من 5 بامداد 22 بهمن ماه مي باشد. اين به مفهوم آن است كه ساعت 2 بامداد بايد از خواب ناز بيدار شوم.دلهره ناشي از تأخير باعث شد تا اصلاً چرتم نگيرد. به هر حال ساعت 5 /3بامداد در فرودگاه بين المللي امام خميني بودم.وقتي با چشمان بادامي و خواب آلود از اطلاعات پرواز سراغ خروجي پرواز مسكو را گرفتم، خانم پشت باجه گفت Sorry ,you are late!  من با تلخي گفتم يعني چه يو آر لِيت خانم؟! شما هم وقت گيرآورده ايد. اِه ! آقا ببخشيد من فكر كردم... مي دانم فكر كرديد من اهل تركمنستانم! شايد هم چچنستان! سريع خودم را به صف طويل گِيت خروجي پرواز مسكو مي رسانم.به رسم معمول بايد اشياي فلزي، كت و كمربند را در ظرف پلاستيكي جداگانه از زير دستگاه عبور داد. اين كار از نظر امنيتي واجب است. اما شلوار تازه دوخته ام كه خير سرِ خياط ، مثلاً نوار مخصوص "ترمز كمر" نيز دارد، نزديك است به پايين سقوط كند و ...! بگذريم در ساعت مقرر اعضاي هيأت ايراني اعزامي از بيش از 15 دستگاه اجرايي، سوار هواپيماي "ايرفلوت" مي شويم. چون بليط ما  Business هست، براي همين هم روسها كه به ناخن خشكي شهره هستند ، همان كله سحر، صبحانه و ناهار را يك جا به خورد ما مي دهند. ابتدا آب ميوه و بادام زميني و درختي گرم و نرم سِرو مي شود. نوشيدني هاي غير مجاز نيز هست، ولي كسي جرأت اين ريسك را ندارد! بعد با يك غذايي كه نمي دانم چيست پذيرايي مي شويم .دست آخر نيز تكه اي مرغ با فقط چند قاشق برنج نصيب ما مي شود. باز هم نوشيدني مجاز چاشني آن هست.جالب اينجاست كه ميهمانداران هواپيما جملگي مرد هستند و نه نامرد!

سنگيني پلك و بيخوابي شب قبل مرا به خواب دعوت مي كند. چشم كه باز مي كنم خودم را در اوج آسمان و تماشاگر توده هاي انبوه و متراكم ابرهاي سفيد مي بينم. اگر بگويم بخشي از رمز و راز فلسفه آفرينش را بايد در عالم بالا جستجو كرد، سخني به گزاف نگفته ام . توده هاي ابر مرا به ياد كف روي شير، آن هم به گاه دوشيدن گوسفندان از سوي مادر عزيزتر از جانم ، در سالهاي دور مي اندازد ياد مادر و مهرباني ذاتي اش و صورت پر چين وچروكش و رنج هايي كه كشيده است ، براي لحظاتي مرا به عالم بچگي مي كشاند.خيلي زود به خود مي آيم و از اينكه بالاخره ما هم راهي به عالم بالا يافته ايم ، احساس خوشايندي به من دست مي دهد!بتدريج كه هواپيما ارتفاع كم مي كند، منظره مسكو نيز نمايان مي شود. همانگونه كه انتظار مي رود مسكو كاملاً سفيدپوش شده است.در محوطه فرودگاه بين المللي شرمتيوو ، توده هاي انبوه برف را كه روي هم تلنبار شده اند، مي توان مشاهده كرد.هيأت اعزامي جمهوري اسلامي در فرودگاه مورد استقبال  نمايندگي سياسي ايران در مسكو قرار مي گيرد.قيافه اي جوان و خندان در حالي كه مرا با لقب دكتر طرف خطاب قرار مي دهد به سويم آمده و ورود مرا به مسكو خوشامد مي گويد. ايشان از دانشجويان مقطع كارشناسي ارشد بودند كه يكي دو ترم قبل با من نيز درس داشتند و اكنون فارغ التحصيل و به عنوان "دبير اول سفارت ايران در مسكو" فعاليت مي كنند.صرفنظر از اينكه تا چه ميزان شايستگي احراز اين مسئوليت را دارند، من از اين حسن تصادف خيلي خوشحال مي شوم.برخي از اعضاي هيأت ما كه چندين معاون وزير نيز در بين آنها وجود دارد، زير چشمي مرا برانداز مي كنند. چون ظاهرم خيلي به آنها شباهت ندارد.بلافاصله سوار بر ماشينهاي مخصوص به قصد سفارت ايران حركت مي كنيم. فرصتي دست مي دهد تا از منظر يك استاد دانشگاه به مسكو بنگرم.زندگي مثل همه جاي دنيا در اين كلان شهر جاري است.مسكو نيز مشكلات يك كلان شهر را دارد.با وجود تعطيلي يكشنبه، ترافيك نسبتاً شديدي خودنمايي مي كند. مشاهده  چاله چوله ها در خيابانهاي مسكو بيانگر آن است كه تهران در اين زمينه رقبايي دارد! همچنانكه برف نرم نرمك مي بارد، با گوشه دستمال كاغذي شيشه بخار گرفته ماشين را از درون پاك مي كنم تا  پايتخت سابق كمونيسم بين الملل را بهتر ببينم.دستمالم رنگ تيره به خود مي گيرد. معلوم مي شود كه مسكو از اتهام آلودگي نيز تبرئه نشده است.تيزرهاي تبليغاتي نصب شده در حاشيه بولوار پاتروفسكي نشان مي دهد كه، خيلي زودتر از آنچه تصور مي شد، پايتخت ابر قدرت سابق شرق، دست ها را به نشانه تسليم در مقابل دنياي سرمايه داري به بالا برده است.

قبل از عزيمت به مسكو از هواي 20 درجه زير صفر ما را مي ترساندند. اما كاملاً برعكس سرماي هوا قابل تحمل هست. با وجود اين همين سردي هوا دو بار مسكو را از دست ارتش ناپلئون بناپارت و هيتلر نجات داده است.البته هوا آنقدر سرد هست تا خانم هاي جوان روسي شال و كلاه كرده و برخي از ريبايي هاي خدادادي خود را از ديده ها پنهان كنند. جالب تر از همه ، عليرغم ديد كافي، خودروها با چراغ روشن در خيابان ها حركت مي كنند. ظاهراً در اين خصوص مسكو نيز از ديگر پايتخت هاي اروپايي تقليد مي كند.گويا براي تأمين امنيت بيشتر شهروندان اين قاعده حكمفرماست..عدم توجه برخي از رانندگان احتمالاً جوان به قوانين راهنمايي و رانندگي و لايي كشيدن هاي پي در پي آنان اين باور را تقويت مي كند كه روسيه بيشتر يك كشور شرقي و آسيايي است تا غربي و اروپايي!

مسكو در قرن 15 ميلادي براي اولين بار به پايتختي روسيه انتخاب شد. در سال 1712 پطركبير پايتخت را به سِن پطرزبورگ (لنين گراد بعدي) منتقل كرد.با حاكميت بالشويك ها در سال 1918 ميلادي، پايتخت دوباره به مسكو منتقل شد.در مسكو انواع گوناگوني از مجتمع هاي ساختماني مرتفع با رنگهاي آبي روشن، كِرم و زرد ديده مي شوند كه به بيننده آرامش مي بخشند. در نقاط مختلف شهر ساختمانهاي بزرگ و با ابهت موسوم به هفت خواهران – كه در زمان استالين ساخته شده اند-خودنمايي مي كنند.اين ساختمانها ، قوطي هاي كبريت روي هم  چيده شده را به ذهن متبادر مي كنند.دانشگاه مسكو و ساختمان وزارت امور خارجه مسكو از جمله اين  خواهران هستند. ساعت 11 بامداد در سفارت ايران هستيم. صبحانه اي تدارك ديده شده است كه در واقع براي ما حكم ناهار را دارد. از گردوي سفيد اعلا  گرفته تا پنير ليقوان تبريز و عسل طبيعي سبلان ، كره، مربا و خلاصه از شير مرغ تا جان آدميزاد در سر ميز يافت مي شود.اگر اعضاي سفارت هميشه اينگونه صبحانه مي خوردند، احتمالاً خيلي خوش به  حالشان مي شود.پس از صرف صبحانه به سمت هتل محل استقرار يعني  هتل اينتركنتينانتال واقع در بولوار تِورسكايا حركت مي كنيم.ظاهراً سفارت با لابي گري اين هتل را به قيمت مثلاً مناسب (هرشب 225 يوروي ناقابل!) رزرو كرده است.خستگي سفر، بهانه اي است براي استراحت و بعد هم يك حمام بخار و آماده شدن براي جلسه هماهنگي بعد از ظهر با اعضاي سفارت به منظور شركت در جلسات كارشناسي فردا با روسهاي مو بور!

ديدار با اعضاي سفارت اين بار در شهرك محل اقامت سفير پيش بيني شده است.به درستي نمي دانم كه  شهرك در كدام منطقه  از مسكوقرار دارد. اما آنطور كه پيداست شهرك آبرومندي است با معماري كاملاً ايراني و در محوطه آن نمازخانه و نيز مدرسه جهت تحصيل فرزندان كاركنان احداث شده است.آقاي سفير ابتدا در ارتباط با وضعيت روسيه در نظام بين الملل و نيز پايگاه ولاديمير پوتين رئيس جمهور روسيه در داخل آن كشور صحبت كردند. ارزيابي كلي اين بود كه روسيه از لحاظ استراتژيكي نمي تواند با غرب همگرايي داشته باشد.اگر چه پوتين با 63 درصد آراي مردم روسيه در كاخ كرملين نشسته است، اما به ناچار سياست تعامل با سرمايه داران داخلي طرفدار غرب و نيز يهودي هاي روسيه(7 درصد سرمايه روسيه در دست يهودي هاست) را در پيش گرفته است.در عين حال آقاي پوتين سعي كرده است رويكرد اوراسيائي خود را نيز تقويت كند.توجه روسيه بيشتر معطوف به اتحاديه بريكس(برزيل، هند، چين، آفريقاي جنوبي و روسيه) و نيز كشورهاي عضو سازمان شانگهاي مي باشد. اين به مفهوم شكست سياست اعتمادسازي با غرب نيز هست.

ديدار مقامات بلند پايه جمهوري اسلامي ايران با روسيه و از آن جمله ديدار وزيركشور روسيه از ايران، بيانگر علاقه روسيه به روابط بيشتر و بهتر با ايران است.روس ها تحريم هاي اِعمال شده عليه ايران ، از سوي غرب را محكوم كرده اند.البته در زمينه اقتصادي آن سرعتي كه در رفتار سياسي دولت پوتين مشاهده مي شود، به چشم نمي خورد.روسيه اگر چه در زمينه كالاهاي مصرفي يك وارد كننده هست(حدود 26 ميليارد دلار واردات در سال)، اما با زيرساخت هاي قوي تكنولوژيك و صنعتي، بويژه در زمينه نيروگاه ها، معدن، انرژي هسته اي و.. آماده همكاري با ج.ا.ايران است.

بعد از  جلسه هم انديشي، معارفه اعضاي هيأت صورت مي گيرد. يكي از هم دانشكده اي هاي سابق من در سالهاي دورتر نيز جزء هيأت هست. از عجائب روزگار يكي از " الوار" نيز در كِسوت معاون وزير در هيأت حضور دارد! با توجه به زمينه هاي همكاري با روسها، كميته ده گانه اي تشكيل مي شود، تا در جلسه كارشناسي فردا با روسها به مذاكره بپردازند.من به تنهايي مسئول كميته مربوطه سازمان متبوع خود هستم.قرار است يك مترجم ايراني آشنا به زبان روسي مرا همراهي كند.

بعد از صرف شام و ميوه و اداي نماز جماعت در نمازخانه شهرك، عازم هتل محل استقرار مي شويم. در بين راه به دوست هم دانشكده اي سابق خاطر نشان مي كنم كه ديدار از مسكو بدون ديدار از ميدان سرخ اصلاً مفهومي ندارد. اگرچه او نيز مانند من قبلاً به مسكو آمده و ميدان سرخ را هم ديده است، با اين حال قبول مي كند تا به اتفاق به ميدان سرخ برويم.سري به پذيرش هتل مي زنم.

. Good night! Good… I am…, I am Elena! OK ,Elena! How far from here to Red Square? You can go there just around 30 minutes by walking. Thank you so much! You are welcome!

. دختر موبور و زيباي روس با عشوه گري تمام ما را راهنمايي مي كند! معلوم مي شود از هتل محل اقامت ما تا ميدان سرخ قدم زنان حدود 30 دقيقه فاصله هست. با يك تشكر روسي( اس پاسي با) از اِلنا خداحافظي و به سمت ميدان روانه مي شويم. ميدان سرخ كه مهمترين ميدان روسيه و مسكو مي باشد، در كنار كاخ كرملين واقع شده است و حدود 72500 متر مربع وسعت دارد و شامل تعدادي كاخ و كليساي بسيار زيبا و شگفت انگيز مي باشد. كاخ كرملين در هسته مركزي شهر مسكو در قرن 15 بنا شده است.اين كاخ تا قبل از فروپاشي اتحاد شوروي به عنوان اقامتگاه تشريفاتي رئيس جمهوري شوروي مورد استفاده قرار مي گرفت. اكنون نيز رئيس جمهور در آن فعاليت مي كند. شايد هيچ بنايي به اندازه گنبدهاي پيازي شكل و رنگارنگ كليساي سنت بازيل نمي تواند نماد مسكو محسوب شود. اين معماري بي نظير قطعاً يكي از خارق العاده ترين بناهاي روي كره زمين است و شامل مجموعه اي سوررئال از طاقها و برجك هاست كه در انتها به گنبدهاي زيبا ختم مي شوند.در داخل هر كدام از 9 برج اين كليسا يك كليساي كوچك قرار دارد. گفته شده است پس از اتمام بنا، تزار دستور داده است تا چشمان معمار اين بنا را كوركنند تا ديگرنتواند بنايي به اين زيبايي طراحي كند!

با وجود اينكه شب است، ذره اي از عظمت ميدان وبناهاي آن كاسته نشده و حتي در زير نور چراغ قشنگ تر و زيباتر هم شده است. من سعي كردم اين خاطرات مسرت بخش را با گرفتن عكسهايي چند از زواياي مختلف زنده نگهدارم. اهالي مسكو از پير و برنا علاقه عجيبي به سيگار دارند.اگرچه استعمال دخانيات در مكانهاي سرپوشيده دولتي اخيراً ممنوع شده است، اما در بيرون و در سر هر كوي و برزن جواني را مي بيني كه سيگاري برلب دارد. بعضي ها از آن رهرماري ها هم (به قول ما ايراني ها)  زهرمار و شايد هم نوش جان مي كنند!  در بخشي از محوطه ميدان پيست اسكيت تعبيه شده است. جوانان اعم از دختر و پسر دست در دست هم مشغول اسكيت بازي هستند. بعد از پايان چند دور اسكيت از سوي يك جوان ، برگرفتن بوسه اي چند از دلدار منتظر در گوشه  ديگر پيست ، آرامش را به تن و جان خسته آن جوان باز مي گرداند.قدري كه جلوتر رفتيم ناگهان سرمايي سوزناك به سمت ما هجوم مي آورد. معلوم مي شود كه ما نزديك به رودخانه شهر هستيم. با عجله به سمت هتل بر مي گرديم.ساعت 12 شب به رختخواب مي روم.

11 فوريه2013

ساعت 8 بامداد از جلوي هتل محل اقامت ، جهت شركت درجلسه  كارشناسي  با طرفهاي روسي عازم وزارت توسعه و انرژي روسيه مي شويم .در اطاق كنفرانس و در پشت ميزهاي دايره اي شكل مستقر مي شويم. خانم ميانسال و تپل كه رئيس هيأت روسي است، ورود هيأت ايران را خوشامد و ازنظم ايراني ها تمجيد مي كند! اين به آن مفهوم هست كه روسها از ما هم بي نظم ترند! رئيس هيآت ايراني نيز با چاشني كلمات ديپلماتيك از ميهمان نوازي روسها تشكر مي كند. هر كدام از اعضاي هيأت بطور مختصر خود را معرفي مي كنند.كميته هاي تشكيل شده از سوي طرفهاي ايراني و روسي پيرامون موضوعات مورد بررسي،  در جاهاي پيش بيني شده مستقر مي شوند.من به عنوان تنها عضو ايراني كميته ،بايد با روسها مذاكره كنم.اين نخستين تجربه مذاكره انفرادي من با روسهاست.در مقابل من يك كارشناس عالي رتبه و البته مسن روسي، يك حقوقدان جوان و نماينده شركت روسي طرف قرارداد با ما ، قرار دارند.مترجم  ما يك پزشك ايراني جوان است. اگر چه طرفين پيشنهادات خود را جهت درج در "يادداشت تفاهم" قبلاً به اطلاع همديگر رسانده اند، اما از همان آغاز كار معلوم است كه روس ها فقط هدفشان قبولاندن پيشنهادات خودشان است و به هر ترفندي دست مي زنند نا پيشنهادات طرف مقابل را ناديده بگيرند.مذاكرات با تأخير به پيش مي رود.به مترجم يادآور مي شوم به طرف روسي بگويد، فراموش نفرمايند كه ما داريم در قالب "دهمين كميسيون مشترك ايران و روسيه" مذاكره مي كنيم و بايد به پيشنهادات متقابل همديگر كه برگرفته از يادداشت تفاهم قبلي است و به امضاي وزراي دو طرف نيز رسيده است، احترام بگذاريم.مرد مسن كه سماجت و خشك مغزي دوران كمونيست ها را هنوز يدك مي كشد، به لطايف الحِيل از زير بار مسئوليت شانه خالي مي كند. اما من هم بيدي نيستم كه با اين بادها بلرزم!مرد مسن كه حريف را هم قَدَر مي يابد، در مقابل اصرار من با گفتن اينكه اختيارات لازم را ندارد از خود سلب مسئوليت مي كند. چنين پيداست كه روسها در پس ظاهري آراسته هنوز در انديشه هاي دگماتيستي خود غوطه ورند. حتي وقتي كه مرد مسن مي خندد، من در پس تكان موهاي سبيل او سبيل هاي استالين را در ذهنم مجسم مي كنم. به نظر مي رسد كه روسها از اصل اتلاف وقت استفاده مي كنند. رفته رفته به زمان break نزديك مي شويم .. من پس از سِرو قهوه و شيريني به سراع رئيس هيأت ايراني و به اتفاق به سراغ خانم رئيس هيأت روسي مي رويم. به خانم روسي يادآور مي شوم كه اين سبك مذاكره و اصرار زياد بر تصويب پيشنهادات خودي و عدم توجه به مفاد بندهاي كميسيون مشترك قبلي، براي من قابل درك نيست. چرا كه ديگر نام آن را نمي توان كميسيون مشترك گذاشت. با ادامه اين وضعيت من فكر نمي كنم كميته ما به يك توافق دست يابد و البته مسئوليت اين وضعيت با طرف ايراني نخواهد بود! خانم روسي به اتفاق من سر ميز مذاكره ما حاضر و عباراتي به زبان روسي ميان او وطرفهاي روسي ردوبدل مي شود.مترجم سربسته مي گويد كه خانم روسي گفته است كه درمذاكرات انعطاف لازم را داشته باشيد.با رفتن خانم روسي اخم در چهره آقاي رومانف رئيس بخش همكاري با دولتهاي خارجي وزارت....، هويدا مي شود.من از مترجم مي خواهم به ايشان بگويد كه اصرار وي براي دفاع ازمنافع كشورش قابل احترام است. اين پيشنهاد من بوده است تا رئيس هيأت آنها اين مطالب را بگويد تا او با خاطري آسوده به مذاكره ادامه دهد. اين باعث شد تا پيشنهادات ما نيز بي كم و كاست در متن يادداشت آورده شود. در مواردي كه مترجم از يافتن كلمات مناسب جهت انتقال مطلب به طرف روسي عاجز مي ماند و ناچار به ديكشنري متوسل مي شد، خود من به زبان انگليسي به نماينده شركت روسي توضيحاتي مي دادم . او با گفتن Ya (بلي انگليسي)و من با گفتن Da (بلي روسي) حرفهاي همديگر را تصديق مي كرديم . مسئله اي كه شايد بعد از زمان استراحت بيش از يك ساعت وقت ما را گرفت، اصرار روسها مبني بر درج واژه "بدهي" در متن يادداشت تفاهم بود. آنها بابت اجراي پروژه مشتركي كه با ايران داشتند مبالغي از ما طلب كار بودند و امكان وصول آن از طريق سيستم بانكي ( به دليل تحريم بانكي ايران) فراهم نبود. من به طرف روسي يادآورشدم كه درج اين واژه به همين شكل چندان با ادبيات مرسوم در مذاكرات بين المللي سازگار نيست و ما بايستي بار حقوقي كلمات را در نظربگيريم. سرانجام پس از كش و قوس هاي فراوان و تماس من با تهران، متني با اين مضمون كه طرفين موافقت مي كنند هزينه هاي مرتبط با فلان پروژه را به طريق مقتضي تسويه نمايند،  تهيه و درج شد. البته چينش كلمات به گونه اي بود كه چندان اثر الزام آور حقوقي بر آن مترتب نبود.اين بار رئيس هياًت ايراني از من خواست كه خيلي سخت نگيرم! سرانجام متن مورد توافق از سوي من به فارسي بازنويسي و طرف روسي نيز آن را به زبان روسي بازنويسي مي كند. مترجم پس از بازبيني توضيحاتي مي دهد و بالاخره متن پيش نويس سند از سوي هر دو طرف امضاء و به دبيرخانه كميسيون تسليم مي شود تا در كنار ساير متون مورد توافق در كميته هاي ديگر، در قالب يك توافق نامه كلي تنظيم و به امضاي وزراي مربوطه برسد.

مطابق برنامه پي بيني شده ما بايد شام را در محل  "رستوران آذربايجانيها" سِرو مي كرديم.فضاي رستوران بي شباهت به سفره خانه هاي سنتي ما نيست.آهنگي ملايم نواخته مي شود وگليم هاي دست باف كه درگوشه و كنار آويزان شده اند، خودنمايي مي كنند.خانم گارسون يا همان دِووشكا (به زبان روسي يعني خانم) به آرامي كلمه اي مي گويد كه احتمالا خوشامد گويي است. من به تركي مي گويم ساق اول ، چوخ تشكورلَر! خانم روسي هاج و واج مرا نگاه مي كند.بهرحال ما محضر يك كباب قفقاز واقعي را درك مي كنيم و به ميزان دغل بازي و تقلب رستورانهاي وطني در عرضه كباب قفقازي نيز پي مي بريم! چه مي شود كرد ، هنر نزد ايرانيان است و بس! حالا ديگر ساعت عدد 11 شب را نشان مي دهد و ما بايد به هتل محل اقامت برگرديم. چون فردا بايد توافقنامه مشترك در هتل President به امضاي دو وزير برسد.

12 فوريه 2013

از آنجا كه پايان مراسم  ساعت 2 عصر پيش بيني شده بود . و ما بايد  از آنجا به سفارت و بعد هم به فرودگاه مي رفتيم. با توجه به ترافيك سنگين موجود در مسكو قرار شد چمدانهاي ما با يك ماشين به سفارت منتقل شود تا مشكلي پيش نيايد.ساعت 9 بامداد در محل هتل پرزيدنت بوديم. اهتزاز پرچم ايران و اسرائيل در محوطه هتل و در كنار هم، اسباب شگفتي برخي از اعضاي هيًات ايراني را فراهم آورده بود. برخي اين كار را توهين تلقي مي كردند! من با يادآوري ترتيب الفبايي انگليسي Iran و Israel خيال همه را راحت كردم.در داخل سالن اجلاس دايره اي شكل هركس در سر جاي خود مستقر مي شود. پس از خوشامد گويي وزير روسي، مشخص مي شود كه به علت بروز مشكل در سيستم صوتي، دستگاه مترجم خوب عمل نمي كند.براي دقايقي وقفه در كار حاصل مي شود.البته در مراودات ديپلماتيك اين براي يك كشوري كه هيأتي را در سطح وزير پذيرا شده است چندان جالب نيست.به هرحال نوبت به سخنراني وزير خارجه ايران رسيد. ايشان با لحن كاملا ديپلماتيك به روسها فهماندند كه مناقشات ما با ديگر كشورها  كه مخالف روابط ما با يكديگر هستند،( منظور آمريكا بود) ابدي نخواهد بود .ايشان در واقع بطور ضمني مي خواستند بگويند كه اگر با ما روابط خوبي برقرا نكنيد، شرايط آتي اصلا قابل پيش بيني نيست. البته اين استنباط من بود. پس از آن رؤساي كميته هاي كارشناسي روسيه و ايران به تناوب  گزارش كوتاهي از جلسه ديروز، در چند دقيقه ارائه كردند.سپس طرف روسي آمادگي خود را براي امضاي موافقت نامه اعلام كرد. اعضاي هيأت به فضاي بيرون از سالن هدايت شدند.روس ها به سنت اروپايي ها ، اسناد را توسط دختران جوان و خوش سيما به طرف ايراني جهت امضاء تسليم مي كردند، تا احتمالا طرف ايراني ديگر بر اندك ترديد خود نيز غلبه كند به هر حال هنگامي كه نوبت امضاي اسناد موافقت نامه از سوي وزرا رسيد ، فلش هاي دوربين عكاسي خبرنگاران مرتب برق مي زد.  وزير امور خارجه ايران پس از امضاي سند،.به همه اعضاي هيأت ايراني خسته نباشيد گفت و رفت تا در ضيافتي كه به افتخار او از سوي طرف روسي تدارك ديده شده بود، شركت كند. اعضاي هيأت نيز در ضيافت ويژه كارشناسان ارشد به صرف ناهار پرداخت. ساعت 2 عصر بود و طبق برنامه ما عازم سفارت جمهوري اسلامي ايران در مسكو شديم. پس از صرف چاي و اداي نماز  روانه فرودگاه بين المللي مسكو شويم. دو ساعتي را در ترافيك سنگين خيابانهاي مسكو بوديم. برخي از اعضاء در اين فاصله موفق شدند چرتي بزنند. قيمت هاي بسيار بالاي اجناس در فرودگاه، باعث شد تا هيچ دستي نتواند به طرف جيب مبارك حركت كند! ساعت 9 شب به وقت مسكو سوار هواپيما شده و به قصد ميهن به پرواز در آمديم. اين مأموريت با همه اوصافش براي من تجربه بسيار خوبي بود.يكي دو روز ديگر كه دانشگاه شروع مي شود.من در درس "سمينار روابط خارجي ايران" حرفهاي جديدي براي دانشجويان كارشناسي ارشدم خواهم داشت. و همينطور راجع به جمهوري فدراتيو روسيه، اوضاع سياسي اجتماعي آن، نهادهاي تصميم گيرنده و.....

سفر به سرزمين تزارها

سحر خیز باش تا بتوانی استحمام کنی!

سحرخيز باش تابتواني استحمام كني!

اين روزها كه مصادف با روزهاي پاياني دي ماه 91 مي باشد،نيمسال تحصيلي پايان يافته و امتحانات دانشجويان نيز شروع شده است.مهلت دفاع از پايان نامه هايي كه مجوز دفاع دريافت داشته اند، نيز تا پايان بهمن ماه سال جاري تعيين شده است.دانشجوياني كه با بنده حقير پايان نامه دارند، از طرح مشكلات كاري و خانوادگي به عنوان دشتاويزي براي پيشبرد امورابايي ندارند.البته اعتقاد من بر اين است كه با وجود اين مشكلات، دانشجو بايد كارش را تا حد قابل قبول ارائه نمايد. با اين حال ته دلم به دانشجويان خود ساخته ارادت دارم. هر چه كه باشد  خود من نيز در حين كار كردن ، درس خوانده ام.اين امر بنده را ناخودآگاه  به سالهاي دورتر يعني به فضاي دوران دانشجويي در مقطع كارشناسي ارشد، كه مشغول نگارش پايان نامه بودم، كشاند.به دفتر خاطرات خود رجوع و مطلب حاضر را كه متناسب باحال و هواي دانشجويي است، در اينجا قرار مي دهم.

زندگي در "تهران بزرگ" خالي از مشكلات نيست.شايد از نگاه صاحبان خودرو سواري، خوشتر آن باشد كه گفته آيد: سحرخيز باش تا جا براي پارك اتوموبيلت پيدا كني! البته براي ما دانشجويان كه حتي دوچرخه هم نداريم و اكثر اوقات سوار خط 11 ! مي شويم، مشكلي وجود ندارد.اين روزها زندگي تكراري كار در اداره و تحصيل و درس در دانشگاه، بكلي ملولم ساخته است.روزها از ساعت 7 بامداد تا 5/2عصر در اداره هستم و عصرها نيز از ساعت 3 تا 8 شب در دانشگاه مي باشم. شبها نيز گاه تا ساعت 1 بامداد مشغول مطالعه دروس و انجام تكاليف دانشگاهي هستم. انتخاب موضوعي به عنوان پايان نامه، كه از سوي ‹‹شوراي تحصيلات تكميلي›› نيز پذيرفته شود، همچون معشوقي قرار و آرام را از من گرفته است.

قرار برده از من آن دو نرگس رعنا..........فراغ برده ز من آن دو جادوي مكحول!

با چنين اوصافي آدم اصلاً فرصت سر خاراندن نمي يابد، تا چه رسد به حمام و نظافت. ‹‹كوي دانشگاه›› پناهگاه مشتي دانشجوي بي پناه، دو باب حمام عمومي بيشتر ندارد. حمام نزديك به ساختمان محل اقامت من در پشت ‹‹زورخانه›› كوي قرار دارد ، كه چه بسا فاقد لامپ روشنايي است. معمولاً در راهرو حمام صف طويلي از ساك ها قابل مشاهده است كه چونان لشگريان شكست خورده به صورت نامنظم و زيگزاگ پشت سر هم سنگر گرفته اند! من معمولاً براي حمام كردن از اصل سحرخيزي استفاده مي كنم.به يك دليل ساده چون آدم خداترسي هستم و روي مسكنت بر درگاه او بر خاك مي نهم.

صبح خيزي و سلامت طلبي همچو حافظ    هرچه كرده همه از دولت قرآن كردم

عصر يكي از روزهاي هفته كه حسابي خسته و كلافه بودم، قيد درس و دانشگاه را زده و به خوابگاه آمدم.در واقع عزمم را جزم كرده بودم كه بالاخره پس از چند روز به حمام گرم كوي بروم! خماري چشم، سنگيني پلك و شيريني خواب و بي ميلي خودم باعث شد تا امر نظافت و حمام را به فردا صبح موكول نمايم.با اين نيت به درون رختخواب غلتيدم. صداي عربده دانشجويي در راهرو خوابگاه، باعث شد تا ناگهان از خواب بپرم.ساعت 5 صبح را نشان مي داد و من مي بايستي رأس ساعت شش و پانزده دقيقه در سر خيابان سوار سرويس اداره مي شدم! ديگر جاي هيچگونه درنگي نبود. با عجله وسايل حمام را برداشته و به سمت حمام كوي روانه شدم.در مسير حمام، توجهم به يك دختر دانشجوي ريزه ميزه جلب شد كه با يك عدد " نان سنگك" كه شايد از خودش هم بزرگتر بود، از طرف درب جنوبي كوي به سمت خوابگاه دختران روانه بود. من كه هميشه به سحر خيز بودن خويش غره بودم،خميازه اي كشيده و ته دلم آن دختر را تحسين كردم، مخصوصاً كه عطر بوي نان او خماري را از سر من خسته ربود.از كنار زورخانه كه مي گذشتم، با كمال تعجب عده اي از دانشجويان را ديدم كه هماهنگ با صداي طبل مخصوص ورزش باستاني، با حركات خاص خود مشغول تهذيب نفس اماره بودند! . اين اولين بار بود كه در صبح زود با يك چنين صحنه اي  مواجه مي شدم.

دانشجويي كه از جهت مقابل من به سمت حمام روانه بود، تا مرا ديد قدمهايش را تندتر كرد! من نيز كه وانمود مي كردم او را نديده ام، بر سرعت خود افزودم! درست در جلوي درب حمام به همديگر رسيديم. تعارف متقابل براي ورود به حمام شروع شد، تا اينكه بالاخره فروتني من چربيد و او ابتدا وارد شد.اين بار من بيشتر تعجب كردم، زيرا برخلاف انتظار حدود 12 الي 13 نفر در صف حمام منتظر ايستاده بودند. عده اي حتي در همان صف انتظار هم جزوه هاي درسي شان را مرور مي كردند! ظاهراً همه در سحرخيزي به من رودست زده بودند! من در عين ناباوري به يكي از "صفويان" ( منتظران)گفتم كه هميشه صبحهاي زود به حمام مي آيم ، ولي هيچوقت حمام چنين شلوغ نبوده است! وي در حاليكه لحن بيانش به گونه اي بود كه گويي مرا دست مي اندازد، گفت كه شما بايد زودتر از خواب بيدار مي شديد، بالاخره همه احتياج به حمام دارند!

با خالي شدن يك نمره حمام بدون لامپ و نداشتن مشتري، من سريع وارد شده و كورمال كورمال مشغول كندن لباسهايم شدم. انتظار داشتم كه به مرور فضا روشن تر شود، كه البته انتظار بيهوده اي بود! در هر حال من كه بايد به موقع به سرويس اداره مي رسيدم، به سبك و سياق ايام سربازي باصطلاح "سه سوته" سرو ته قضيه را به هم آورده و با عجله از حمام خارج شدم. اين بار واقعاً نزديك بود از تعجب شاخ در آورم!، زيرا دسته هايي از دانشجويان پسر را ديدم كه قابلمه به دست از طرف سلف سرويس به سمت ساختمانهاي جنوبي كوي در حركت بودند. بوي خوش حورش سبزي يا همان "چمن پلو" معروف كه به مشامم خورد، تازه شستم خبردار شد كه اي دل غافل ساعت 6 عصر مي باشد! هاج و واج شده و پس از لحظه اي درنگ به طرف خوابگاه روانه شدم. با خود گفتم، درست است كه من سحرخيز نبوده ام، ولي در عوض كامروا شده ام. زيرا پس از چند روز بالاخره موفق به استحمام گرديده ام. تصميم گرفتم تا زماني كه در كوي اقامت مي كنم، اين جمله را به خاطر بسپارم. ‹‹ سحر خيز باش تا بتواني در كوي استحمام كني! ››

ئولکه میز!

ئولكه ميز !

چله بهمن ماه تازه آغاز شده بود كه ما دوره سه ماهه آموزش نظامي را در پادگان 06 تهران به پايان برده وقرار بود به مناطق مختلف كشور تقسيم شويم . شرايط جنگي بود ودر هر حال ما به مناطق جنگي اعزام مي شديم.گروه 12 نفره ما، دوست داشتيم كه با هم باشيم . در روز موعود همه سربازان در جلوي ستاد پادگان ازدحام كرده بودند. مشاهده برخي از سربازان كه همراه با يك درجه دار يا افسر رفت و آمدهاي مشكوكي به داخل ستاد مي كردند، حاكي از آن بود كه در همان آغاز كار، انقلاب از يكي از شعارهاي اصلي اش كه جلوگيري از تبعيض و پارتي بازي است، دارد منحرف مي شود! با اين حال ما فقط نظاره گر بوديم و كاري از دستمان برنمي آمد. در موارد نادري هم كه اعتراضي صورت مي گرفت، تهديد مي شديم كه به جرم جوسازي و ايجاد بي نظمي به حراست معرفي خواهيم شد! هيچ سرباز عاقلي هم مايل نبود در شرايط جنگي كارش به حراست كشيده شود! مركز آموزش پشتيباني تبريز (مراپش) از جمله جاهايي بود كه سهميه بيشتري به آنجا اختصاص يافته بود. گروه ما كه اكثراً از بچه هاي قشقايي نيز بوديم، داوطلب اعزام به تبريز شديم. گفته مي شد، به كساني به تبريز اعزام شوند، درجه گروهباني اعطا خواهد شد. بهر حال اين از سرباز عادي بودن خيلي بهتر بود.البته براي من ، اين مسئله اصل نبود. من از همان كودكي به لهجه آذري علاقه خاصي داشتم و از لحن خاص آذري ها در اداي كلمات ، خوشم مي آمد. مخصوصاً يك وقتي كه در بيمارستان به مناسبتي با يك خانم پرستار آذري به تركي ديالوگ كرده بودم، سر از پا نمي شناختم! فزون بر اين در فرهنگ و آواز و فولكلور قشقائي ها، عشاق و قهرمانان آذري همچون " اصلي و كرم" و " قوچ كوراوعلو" جايگاه والايي داشتند. خوانندگان قشقايي نيز در هنگام آواز خواندن از اشعاري استفاده مي كردند كه يادآور اتصال فرهنگي ما به خطه آذربايجان بود و چنين مي نمود كه تبريز سرزمين مادري ماست !

بو يول گِدر تبريزه         قناتي ريزه ريزه

تاري بير يول وير بيزه     واراگ گِئدك اولكميزه

اين راهي است كه به تبريز ختم مي شود       خدايا سببي ساز تا ما به سرزمين مادري خويش رجعت نمائيم !

اكنون نيز خداوند سبب ساز شده بود كه ما به ديدار سرزمين مادري نائل شويم. توصيف دوستان سرباز آذري زبان از "گوزل" هاي تبريزي! نيز اين اشتياق و علاقه را دو چندان ساخته بود!

انتقال ما به تبريز با قطارهاي فرسوده دست چندم صورت مي گرفت. صداي ناموزون و گوشخراش قطار و ناله هاي اعصاب خرد كن آن، كوچكتري خللي در اراده ما وارد نساخت. ما سربازان در داخل كوپه هاي محل استقرار با پسر خاله هاي آذري زبان خود دسته جمعي آواز مي خوانديم!

آل سازي، چال سازي! ائللر اويناسون!تِللر اويناسون! آي آمان، گَل مارالوم! گَل گوزليم!

اين ساز را بگير و در آن بدم! تا ايلي به رقص درآيد و كمند گيسوان يار آشوب به پا كند!  اي آهوي من و اي عزيزم بيا در آغوش من آرام گير!

ما براي رسيدن آن لحظه موعود ثانيه شماري مي كرديم.روز بعد در يك هواي سرد و برفي قدم به سرزمين مادري گذاشتيم. از همان، دروازه ورودي پادگان با فرمان "گاباخدان نظام" ! از ما استقبال شد. چه افتخاري بالاتر از اين كه همان شب اول، وظيفه نگهباني از بخشي از سرزمين مادري به من  و يك سرباز ديگر محول شد! هوا بس ناجوانمردانه سرد بود. همه جا ساكت و تاريك و صدايي جز صداي سرما و دندان نبود! اگر چه ما همه لباسهاي لازم را اعم از ،گرمكن، پليور مخصوص، بلوز و شلوار، آوركوت با تويي مخصوص و بالاخره يك پالتو نيز به تن كرده و كلاه پشمي گوشدار به سر گذاشته و دستكش نيز به دست كرده بوديم، ولي باز هم سرماي سرزمين مادري ما را نوازش مي كرد! براي فرار از نوازش زيادي، ناچار تفنگهاي خود را بر پشت گردن نهاده و شروع به كلاغ پر رفتن كرديم، اما از محبت اوليه كم نشد كه زياد هم شد! در همان احوال به ذهنم خطور كرد كه نكند سوز سرما، نياكان ما را از سرزمين مادري فراري داده باشد!

پادگان محل استقرار ما با عبور يك خيابان از وسط آن كه اطرافش نيز سيم خاردار كشيده بودند، عملاً به دو قسمت تقسيم مي شد.هر دو بخش با يك زير گذر به هم متصل مي شدند. يكي از بخشها ، محل برگزاري مراسم صبحگاه بود و ساختمان مربوط به تشكيل كلاسهاي دوره تخصصي نيز در آنجا قرار داشت. براي ورود به جايگاه خاصِ مراسم صبحگاهي ، ما بايد از زير گذر عبور مي كرديم . هر فرماندهي ، گروهان خود را كه حدود 150 نفر بود، با فرمان مخصوص يك، دو، سه و چهار كه توأم با پاي كوبيدنهاي مستمر ما سربازان بود، به سمت جايگاه هدايت مي كرد.فرمانده ما كه قدري تپل و داراي غبغب نيز بود، در حالي كه با جديت فرمان مي داد و محكم پاي بر زمين مي كوبيد، عبغبغش نيز تكان مي خورد وبهانه اي براي خنده ما مي شد. من معتقد بودم كه او جوگير شده و عمداً باد به غبغبش مي اندازد! در اين گيرودار، صداهاي متفاوت در هم مي پيچيد و ما سربازان نيز از فرصت استفاده و بعضي از بچه هاي شيطان صداي "عوعو" از خود ساطع مي كردند! فرماندهان ما را به "خفه" شدن و "وزوز" نكردن  دعوت مي كردند! ولي ما نيز كار خودمان را مي كرديم. در چنين هنگامه اي من ياد عبور ايل و احشام از پوزه شيراز يا همان "شيراز بوروني" مي افتادم! كه صداي چوپانها با بع بع گوسفندان و عرعر سوزناك! خرهاي پيله وران دوره گردقاطي مي شد.

. بعد از مراسم صبحگاه و صرف صبحانه، ما بلافاصله در كلاسهاي آموزش تخصصي مستقر مي شديم. نمرات حاصله از امتحانات پايان دوره، تأثير به سزايي در تقسيم بعدي ما داشت.بفهمي نفهمي يك رقابت پنهاني بين ما دوستان وجود داشت. خلاصه اين برنامه هر روز ما بود. در يكي از همين مراسم صبحگاهي روزانه، فرمانده پادگان از سربازان بي تربيتي صحبت كرد كه احترام به مافوق خود را بلد نيستند.همه ما دعوت شديم كه در هر شرايط به محض رؤيت يك مافوق احترامات لازمه را مرعي داريم و مخصوصاً يادآور شد كه مجازات سختي در انتظار خاطيان از اين دستور خواهد بود. بد نيست از غذاي پادگان و فعل و انفعالات حاصل از صرف اين غذاها نيز ذكري به ميان آيد.پنجشنبه شبها كه فردايش مراسم صبحگاهي در كار نبود، ما سربازان در وصف مراسم رژه و غذاي پادگان، دسته جمعي چنين مرثيه سرايي مي كرديم :

 اي خدا اي الله (الا) ما شديم خسته   .              بس كه ما را مي برند قدم آهسته

به چپ چپ،به راست راست، عقب گرد و خبردار   به چپ چپ وبه راست راست و عقب گرد و خبردار!

غذاي هر روز ما برنج و آش و عدسه                  اگر خوب هم بپزند فضله موش و مگسه!

بخورم، نخورم، گشنه مي مونم                        قدر آش ننه مو حالا مي دونم!

هنوز بعد از سالها ليموهاي خشك شناور بر سطح روغني آبگوشت از جلوي چشمانم رژه مي روند. هر بيل برنج بايد ميان ده نفر تقسيم مي شد! خوردن اين غذاها و حركات ورزشي و نظامي بعدي،چه بسا باعث مي شد كه بعضي وقتها  روده و معده ما عنان از كف بدهند و مصيبتي را رقم زنند كه مگوي و مپرس! در چنين هنگامه اي ما سربازان به مناطق استراتژيك پناه مي برديم! ناگفته پيدا بود كه در چنين شرايطي سرعت و مهارت، حرف اول را مي زد. بارها ديده مي شد كه سربازي كه نوك كمربند خود را در دست دارد، از دستشويي خارج و دوان دوان به سمت كلاس درس مي رود! چون حتي چند ثانيه تأخير نيز پذيرفته نبود. يك بار اين بلا براي خود من نازل شد! من كه متعاقب عصيان و شايد هم قِصيان! معده ، به منطقه استراتژيك پناه برده و با حداقل زمان ممكنه رفع مشكل كرده و همچون غزالي تيزپا و البته كمربند به دست، عازم كلاس بودم، در آستانه در به يك مافوق برخوردم.! در لحظه بايد تصميم مي گرفتم، يا دست راست را به نشانه احترام بيخ گوش مي بردم تا ثابت كنم بي تربيت نيستم. اگر چنين مي كردم، مصيبتي بروز مي كرد كه  حتي فراتر از بي تربيتي بود! اما  بهر حال ما سرباز بوديم و اگر لازم بود بايد "سر" مي باختيم و خم به ابرو نمي آورديم.من گزينه اول را انتخاب كرده و با تمام وجود احترام نظامي به جا آوردم!!

شبهای ارم!!

شبهاي ارم

در آستانه شروع سال تحصيلي جديد كه با "روز دختر" همزمان شده است، ضمن تبريك به دانشجويان عزيز قشقايي و بويژه "دختر خانم" هاي گل، بر آن شديم تا يك خاطره دانشجويي از سالهاي شور و جواني را در اينجا قرار دهيم.

تازه تحصيلات خودم را در مقطع كارشناسي ارشد دانشگاه تهران به پايان برده بودم. جوان بودم و جوياي نام! دوست داشتم همه بدانند كه به چه هنري آراسته ام! آخر آن وقت ها آموزش عالي (20) اينقدر گسترش نيافته بود و در سر هر كوي و برزن تابلوي دانشگاههاي آزاد، پيام نور، علمي وكاربردي و...خودنمايي نمي كرد.در خيابانها نيز با ترافيك جوانان "فوق ليسانس" جوياي كار مواجه نبوديم.خلاصه مدرك داشتيم، اما از "معاش" و "مأوا" خبري نبود.به نيت ديدار برادر دانشجويم به شيراز رفته و در خوابگاه تپه ارم رحل اقامت افكنديم. شب را به اتفاق به شهر رفته و در "ساندويچ شبهاي ارم" مثلاً شام خورديم.اين خاطره روايتي از آن شب است.

الحق و الانصاف طرف اسم با مسمايي انتخاب كرده است."ارم" نام بهشتي است كه "شداد" ساخته بوده است. "شبهاي ارم" همچون زئوس يا همان خداي يوناني ها دو چهره دارد. در يك نگاه اين شبها، شبهاي شور وحال است.شبهايي است كه انواع و اقسام خوردنيها و نوشيدنيها به مشتريان خوش سيما و خوش پوش خود چشمكي دزدانه مي زنند! اين شبها، شبهاي تحريك اشتهاست.شبهاي لبخندهاي مليح است.شبهاي ناز كردن هاست. نازكردنهايي كه با صدنياز توأم است.شبهايي است كه زندگي معناي در خور خود را پيدا مي كند.شبهاي انتخاب است.شبهاي ارم شبهاي آن جوانك ژيگول "كله تيفوسي" است كه دست در دست دخترك كاكلي دارد كه روسري نازكي نيز بر سر كرده است تا هم شرع را به بازي نگيرد و هم شارع را نرنجاند. لبخندهاي مليحي كه تحويل پسرك پولدار بي ريخت مي دهد، دندانهاي چون مرواريدش را به بيرون مي ريزد. از نگاهش برق مي بارد و از صورتش نور! برقي با ولتاژ بالا كه هيچ عايقي جلودارش تيست. و نوري خيره كننده كه فقط عينك دودي آن جوانك تاب نگاهش را دارد. شبهاي ارم شبهايي است كه دود سيگار آن پسرك جوان در زير نور مهتابي، ستاره دنباله داري خلق كرده است. شبهايي دود شدن پولهاي بادآورده اي است كه براي تحصيل آن هيچ عرقي بر جبين ننشسته و هيچ دستي پينه نبسته است.

در طرف ديگر ماجرا، اين شبها همان شبهاي سياه يا" قره گجه لر" خودمان است. شبهايي كه چونان بخت ما تيره و تار است. شبهاي ارم شبهاي توهين و تحقير است، شبهاي گرسنگي و رياضت است.شبهاي عقده و حقارت است.شبهايي است كه جيب از دست و دست از شكم خجالت مي كشد!! شبهاي ارم شبهايي است كه جوان بالا بلندي چون من با نزديك به دو متر قد وقواره! با درجه علمي فوق ليسانس! به سر شكم مادر مرده خود كلاهي گشاد نهاده و به ساندويچ كتلتي بسنده مي كند ! و خود نيز مي پندارد كه شام خورده است و در انتظار روز ديگر مي ماند.روز از نو روزي از نو!!

ایل گئده گردی قالدی!

ايل گِئده گردي قالدي!

(به بهانه برگزاري دومين جشنواره ييلاق ايل قشقايي در تهران)

 

دربعد از ظهر يكي از روزهاي پاياني تيرماه سال جاري(91) آقاي (ن)يكي از دوستان زنگ زده و خبر برگزاري جشنواره را به بنده دادند. ايشان اصرار داشتند تا حتماً به اين جشنواره بروم. من نيز چنين كردم. مطلب حاضر حاصل اين ديدار چند ساعته هست.

در بيرون از ضلع غربي تهران و در منتهي اليه بولوار ارتش، وارد جاده باريك و پرپيچ وخمي مي شويم كه تابلوهاي كاغذي كوچك نصب شده در حاشيه جاده، ما را به سمت جشنواره راهنمايي مي كند.از دور چادرهاي سياه برافراشته شده و افرادي كه لباس محلي به تن دارند خودنمايي مي كنند.شكل وشمايل چادرها و نوع پوشش افراد بيانگر تعلق آنها به ايل قشقايي يا ساير ايلات و عشاير مي باشد.وارد دالاني مي شويم كه از سوي تپه هايي بلند و درختان سبز محصور شده است. آدم ناخودآگاه ياد دوران بچگي و زندگي در ايل مي افتد. اگر چه تيرماه است و هوا نيز گرم،اما خنكاي نسيمي كه گهگاه وزيدن مي گيرد، زندگي در طبيعت و حال وهواي عشايري را در وجود ما زنده مي كند.

اين جشنواره كه دومين سال است در اين مكان برگزار مي شود، به همت آقاي كاظمي از فرزندان برومند ايل قشقايي (طايفه نمدي) و البته با مساعدت شهرداري منطقه 1 تهران برپا شده است و تا پايان شهريورماه نيز ادامه خواهد داشت.به نظر مي رسد هر دو طرف راضي هستند يكي محتاج است و آن دگري مشتاق! شهرداري با واگذاري مكان و نيز تسهيلاتي چون آب وبرق، سرخوش از آن است كه دست به يك كار فرهنگي زده است. آقاي كاظمي نيز اميدوار است كه با باز شدن پاي اهالي پايتخت به اين مكان، بتواند هم ايل و آداب و رسوم آنرا معرفي كند وهم بخشي از هزينه ها نيز جبران شود.براي امثال من كه ديرگاهي است در تهران دودآلود و كثيف رحل اقامت افكنده ايم، اين جشنواره تلنگري به حساب مي آيد، تا فراموش نكنيم كه از كجاي آمده ايم و به كجاي اندريم؟!در ورودي جشنواره، غرفه هايي مستقر شده اند كه محصولات استاني محل استقرار هر عشيره نظيرصنايع دستي، شيريني جات، ترشيجات، گياهان دارويي و غيره را عرضه مي كند.از بس كه در تهران "فالوده"هاي بي كيفيت به اسم فالوده شيرازي به خوردمان داده اند، به محض مشاهده فالوده شيرازي به اتفاق خانم هوس مي كنيم يك فالوده درست درمان شيرازي ميل كنيم.

ميزباني اين جشنواره با ايل قشقايي است.به همين جهت اكثر چادرهاي برافراشته شده به اين ايل تعلق دارد.خيمه هايي چند نيز به نمايندگي از عشاير استانهاي لرستان، كرمانشاهان،خراسان، سيستان وبلوچستان و خوزستان نيز برافراشته شده است.بازار پخت نان،شيريني و آش داغ است. هركس سعي دارد هنر عشيره خود را براي بازديدكنندگان عرضه كند.چادرهايي نيز به رستوران سنتي اختصاص يافته است .ميزها و صندلي ها هم با دست بافت هاي ايلي تزئين شده اند. مشاهده منوي غذاها چه بسا اشتها را تحريك هم بكند. شهري هاي نآشنا شايد از زندگي عشايري،تصور يك زندگي رؤيايي و شاعرانه را داشته باشند، يعني كنار آب ،سايه بيد، ياري خوش و...!البته نمي توان انكار كرد كه اقشار مرفه ايلي يعني ايلخان ها و كلانترها سفره رنگيني داشته اند كه به بهاي استثمار ساير اقشار فراهم مي آمده است، اما زندگي ساير اقشار ايلي بيشتر با خونابه واشك وآه توأم بوده است تا با عيش و طرب. برنج و گوشت فقط سالي يك الي دوبار آن هم در مراسم عروسي و عيد نوروز سِرو نمي شده است!

 ترنم موسيقي از هر سو به گوش مي رسد.در اين ميان موسيقي حزين قشقايي شوري ديگر دارد.فصل مشترك همه آنها درد و غمي است، كه فقط يك فرد عشيره اي قادر به احساس و درك آن است.بي شك اين موسيقي حزين مولود اين شيوه زندگي است. حتي موسيقي به ظاهر شاد نيز در بطن و متن خود حامل غم است.ترنم موسيقي در كنار فرش ها و گليم هاي دست باف و ساير دست باف هاي عرضه شده براي فروش، براي لحظاتي مرا به دوردست ها و به ايام كودكي و موسم سال تحويل مي برد.خاطرات آن ايام در من زنده مي شود و بي اختيار اشك بر چشمانم حلقه مي زند.در دل خويش مي گويم خدايا چه سِحري در اين موسيقي و چه رمزي در نقش ونگار اين فرش ها نهفته است كه آدمي را چنين منقلب مي كند؟!جان كلام اينكه، گوش دادن به آواي موسيقي و غرق شدن در نقش هاي نگارين اين فرش هاي چشم نواز، هم شوق آور است و هم هراس آور!شوق آور از اينكه هيچ مشاطه اي نمي تواند هيچ عروسي را چنين بيارايد كه دستان هنرمند مادر يا خواهري بي ادعا با فرش كرده است.هراس از اينكه در آينده اي نزديك، بايد اين صنايع تنيده ز دل و بافته ز جان را در موزه ها سراغ بگيريم!

به نظر مي آيد كه بيشترين لذت را دختركان جوان شهري مي برند. آنها هستندكه با پوشيدن لباس هاي محلي و انداختن عكس از زواياي مختلف به قول خودشان "مي تركانند!"  و خاطرات خوشي را براي خود رقم مي زنند.عده اي از آنها اسب سواري را نيز در اين مكان تجربه مي كنند.احتمالاً آنها با عرضه فيلمهايي كه از اين صحنه ها گرفته اند و يا عكسهايي كه انداخته اند، خواهند توانست دوستان خود را "سورپرايز" كنند!

در جلوي يكي از چادرهاي قشقايي ساز ونقاره نواخته مي شود، كه جماعتي را به خود مشغول داشته است.در آنجا شاهد رقص دسته جمعي مردان جوان هستيم.البته رقص زنان از جانب "شرع" و "شارع" منع شده است.سپس نوبت به چوب بازي مي رسد.به جاي چوبدستي از شيلنگ آبي استفاده مي شود. به واسطه صرفه جوييهاي اقتصادي، لباس محلي اين جوانان از پارچه هاي ارزان قيمت تهيه شده است و لاجرم جلوه لباس اصيل قشقايي را ندارد .طرفه آنكه هيچكدام از اين جوانان سبيل ندارند. آنها شايد نمي دانند سبيل نماد مردان قشقايي بوده است و مردان بدون سبيل خروس بدون تاج را مي مانند! .در دلم به شكوه و عظمت گذشته ايل قشقايي مي انديشم و اينكه اكنون به چه روزي افتاده است! ،

به ابتكار آقاي (ن) با تعدادي از دوستان فرهيخته عشايري و شهري آشنا مي شويم و بازار بحث قومي و روشنفكري رونق مي گيرد. چاشني اين بحث ها صرف چاي باصطلاح "قند پهلو" و قليان است! ناخواسته گريزي نيز به سياست مي زنيم. مانند هميشه چيزي از اين بحث ها عايدمان نمي شود، تا اينكه بلندگوي جشنواره حاضرين را دعوت به تماشاي اجراي مراسم رقص و نير نمايش مراسم خواستگاري و خلاصه "عروس بران" قشقايي مي كند.قبل از شروع مراسم آقاي كاظمي -كه در لباس محلي، با ريش و سبيل انبوه و موهاي بلند فرفري خود،بيشتر شاهان هخامنشي را در ذهن تداعي مي كنند-به سابقه برگزاري اين جشن ها در داخل و خارج از كشور اشاره  و از يك محقق فرانسوي  نقل قول مي كند كه " حركت دستمال هاي زنان ايل در هنگام رقص مانند حركت بال زنبور است"!( من اگر جاي ايشان بودم مي گفتم كه ما زنبورهايي هستيم كه عسل توليد مي كنيم و مانند شما موبورها نيش نمي زنيم!) بگذريم،  نقش عروس و داماد را يك زوج جوان عشايري بازي مي كنند تا خداي ناكرده شرع به خطر نيفتد! ديالوگ ها كه بخش عمده كلمات آن را فارسي آميخته به زبان تركي تشكيل مي دهد، به وجهي انتخاب شده اندتا تأثيري مثبت به بيننده القاء كند.آقاي كاظمي با همان اوصافي كه ذكر شد با توضيحات تكميلي خود به زبان فارسي به اين مهم كمك مي كنند.با سعه صدر خانواده عروس مراسم خواستگاري در كمال سادگي انجام وطرفين خيلي زود راجع به "باشلق" به تفاهم مي رسند و بعد هم مراسم عروس بران است.عروس با دستمال هفت رنگ بر سر كه جمال او را از ديده ها پنهان مي كند، سوار بر اسب مي شود و به سنت معهود قشقايي ها يك پسر بچه نيز بر تَرك او نشانده مي شود، تا اولين محصول اين ازدواج پسر باشد! عروس در ميان هلهله و شادي زنان و مردان ايلي كه دست افشان و پاي كوبان او را مشايعت مي كنند وارد" حجله" مي شود.به همين راحتي! براي ما عشايري هاكه از اين مراسم فراوان ديده ايم، تعجب آور است كه از تهديدهاي پسر عموي عروس كه دختر عمو را ملك طلق خود مي داند و خواستگاران برون از حلقه فاميلي را تهديد به شكستن قلم پاي مي كند، خبري نيست! نمي توان به دوستان شهري كه مسحور سادگي اين مراسم هستند گفت كه جمال عروس پس از اينكه روبان يا در واقع سرانداز هفت رنگ او كنار مي رود، چقدر ديدني است. بيچاره آنقدر گريه كرده است كه دماغش ور قلمبيده است! و ....

 

با اين وجود بايد به اقاي " كاظمي"و تيم او دست مريزاد گفت  كه  واپسين تلاش ها را براي معرفي ايلي كه مي رود به خاطره ها  و تاريخ بپيوندد، تمام و كمال به انجام مي رسانند.شايد بايد با مرحوم طهمورث كشكولي هم صدا بود و چنين ناله و بانك برآورد كه:

گون گئدي زرده قالدي......ايل گئدي گردي قالدي!

دويمادوم  آلا  گوزدن.......اورگ ده دردي  قالدي!

اگر آن مرحوم از غم هجر يار ناله و فرياد مي كرد، حال بايد در فقدان ايلي گريست كه " بار بربست و به گَردش نرسيديم و برفت"!

تركي را پاس بداريم!

تركي را پاس بداريم !

حلقه وصل ما "قشقائي" ها ، فراتر از آداب و رسوم مشترك ، زبان ماست . رمز و راز پايداري فرهنگ و هويت يك قوم در زبان آن نهفته است.در عين احترام به زبان فارسي به عنوان زبان رسمي، تلاش ما بايد معطوف به پيراستن زبان خود از واژگان غير تركي باشد.از به كار بردن كلماتي كه معادل تركي ندارند گريزي نيست. اما در صورت وجود معادل، شايسته است  به تركي استعمال شوند.استاد اسدالله مرداني رحيمي با تدوين كتاب " قاشقايي سوزلوگو" كاري به غايت سترگ و طاقت فرسا انجام داده اند و بايد به ايشان دست مريزاد گفت.البته واژگاني هم از نگاه تيزبين ايشان دورمانده است.احساس بنده حقير به عنوان يك استاد دانشگاه اين است كه بايد جد وجهد كرد تا واژگان اصيل قشقايي كه تقريباً منسوخ شده اند، احيا گردد تا نسل جوان فعلي با آنها بيشتر مأنوس و دمساز گردند.در اينجا پاره اي از واژگان كه با حروف (آ) و(ا) شروع مي شوند قرار داده شده است. منبع ما كتاب آقاي مرداني رحيمي است.البته بعضاً لغاتي نيز يافت مي شوند كه در كتاب ايشان وارد تشده است.هدف بيشتر معرفي جناب مرداني و اثر گرانقدر ايشان است . اميدوارم اين امر مايه تشويق دوستان جوانِ دوستدار فرهنگ و زبان قشقايي قرار گيرد.

شايان ذكر است كه تلفظ و املاي كلمات ممكن است در لهجه طوايف مختلف قشقايي اندكي متفاوت باشد. در اينجا به پاره اي از اين واژگان اشاره مي شود. اميد است كه قبول افتد و در نظر آيد

 

آپاردي: برد( سوم شخص مفرد از مصدر آپارماك) در اينجا مراد آدم زيادت طلب مي باشد

آخساق : لَنگ

آخورجك (آخيرجك): خلط سينه

آچماك: باز كردن آچماز: بن بست، اياغ آچما: پاگشا كردن عروس را گويند

آچيردماك : گذراندن، عبور دادن

آچيق دانشماك : شفاف صحبت كردن

آچي: تلخ. به آدم ترشرو نيز گفته مي شود. آچي بوروق: بادام تلخ. آچي قارپوز: حنظل

آداخلي: نامزد (در برخي طايفه ها رايج است)

آدام اوشاقي: بچه آدم! منظور بچه هاي حرف شنو و منظم مي باشد. آدام چيل: به شتر مست گفته مي شود

آرالاماك : جداكردن .آرانچيليق چي: ميانجي (براي خاتمه دادن به دعوا)

آررودماك: پاك كردن ، آرري: پاك، آرري ياغ : روغن حيواني

آزايم: درد و بلا

آژ : گرسنه، گزو گويني آژ : چشم و دل گرسنه

آشاقه: پايين. يوخاري- اشاقه: بالا و پايين

آق: سفيد ، آقارانتي: منظور لبنيات است.آقاردماگ : سفيد كردن،كنايه از علني كردن است . آق بيرچك: پيرزن و گيس سفيد، آق سقل: ريش سفيد .اَلي آق : كنايه از آدم دست و پا چلفتي است.آقجا قووخ: نام بوته اي است. آقجا قيز: نام دختر، سفيد چهره

آقز اوتي: خورد و خوراك، كنايه از قوت لايموت است

آقوماك: مسموم شدن

آلازلانماگ(آلازلانماق): جوش آوردن، گر گرفتن

آلا جرري: نام پرنده اي با منقار كج را گويند. آلا قره اِدمگ: به معني خواب ديدن در شرايط خواب و بيداري!.

آلچاق: كوتاه

آلا گز: چشم قشنگه، (دويمادوم آلا گزدن...يورگده دردي قالدي!)

آلت- اوس: پشت و رو (در زبان آذري دال- قاباخ گفته مي شود)

آليش- ديش: عوض بدل. آلوم-وريم: بده بستان.در مواردي به خويشاوندي(دختر دادن و دخترگرفتن از طايفه اي) اطلاق مي شود.

آل قانا باتماك: غرق در خون شدن

آغاج ياغي: روغن نباتي

آغاناماگ : غلت زدن (بيشتر در مورد حيوانات بكار برده مي شود)

آغزي ييرتيق : كنايه از آدم بي چاك دهان

آغلاقان : گِرگِرو، برگرفته از مصدر آغلاماك

آغور(آغير): سنگين . آغور اياغ : سنگين قدم .آغيرايل: ايل شكوهمند. آغيرليق وورماگ: در مواردي كه از صاحب عزا براي امري خير كسب تكليف مي شود، بكار مي رود

آمانسيز(آمانسوز) : بلادرنگ، في الفور

آنگلاماگ: درك كردن، فهميدن

آو قانلي: به شكارچي در مراجعت از شكار گفته مي شود (اگر با دست پر برگشته باشد)

آي: ماه. آيايدون: مهتاب (آيايدون گئجه دور يار مهمانومدور   اوزانسون بو گئجه سحر اولماسون!)

آياغلانماك : زير پاماندن، آياغ: پا ،اَل آياغلي : زِبل ، فعال ،آياغ گئدمه: اسهال (تِركمون در گويش شيرازي)، آياغي يالين : پابرهنه

آيناشماگ: گلاويز شدن

آيريقسي: تافته جدا بافته. آيروليق: جدايي، برگرفته از مصدر آيرولماق (آيرولماك)

اُتارماك: چراندن.

اُرماك: پاره كردن. گاز گرفتن (در مورد سگ )

اَرشين : متر ، گَز

اِرريمَك : ذوب شدن

اِسنَمك : خميازه كشيدن. اُشتُلُم : زياده خواهي، اَسمَك: وزيدن

اَشمك: كندن و زير و روكردن.(اَشمه بَليط كوزويم....باشكي بلوك قيزي يم)

اَگمك : كاشتن، (در گويش طايفه گله زن به معني نان)، اَكين : زراعت

اَگيرمك (اييرمك) : ريسيدن

اوتوردماك : نشاندن، اُتراق (اطراق) : محل اقامت، اوتوروقدا: در حالت نشسته

اوخشادماك: مانند كردن، تصويركردن. (قرشي ده صف چكيب چيخيب سِيلانا....بيريسيني اوخشاددوم وحشي جِيرانا)

اوچوردمك : پرواز دادن، در مواردي به كنايه در مورد دروغگويان نيز بكار مي رود.

اوركودمَك: رماندن

اوزاخ: طولاني و بلند. اوزاخ يول: راه طولاني، برگرفته از مصدر اوزانماك يعني دراز كشيدن، اوزون: : دراز ، بويني اوزون: گردن فراز، اوزون بَله: دراز و بي قواره، اوزون قويروق: نام پرنده اي است

اوخچه (اوقچه) : دعوت كننده، قاصد ( منظور كسي است كه افراد طايفه را به نمايندگي از طرف داماد به عروسي دعوت مي كند)

اوزَرليك: اسپند

اوتاي-بوتاي: اينطرف - آنطرف، اويان-بويان: اينور- آنور،

اُغورلاماك: دزديدن. اُغوري: دزد. اُغورلانچي: دزدكي

اوقونماك: چرخيدن، چرخ زدن. اوقون اوقون: يك نوع بازي رايج ميان بچه ها كه آنقدر مي چرخند تا سرشان گيج برود

ادون(به ضم الف) : هيزم، هيمه، اُوودماك: آرام كردن ، در مواقعي كه مادر با شير دادن به بچه او را ساكت مي كند، بكار مي رود. (آلما وِرديم اووددوم   سوقان وِرديم چيغيردديم!)

اُت : آتش، علف. اَت : گوشت. آت : اسب، بنداز. آتلي: اسب سوار

اوج (اوژ): كنار، حاشيه (ياغيش گلدي ياغا ياغا...اوجي توددي بيزيم باغا)

اوزمك : كندن (اِنديم گلديم داغوندان..... ببر گل اوزدوم باغوندان) شنا كردن. اوز : بِكن (فعل امر) صورت. اُزوم: خودم. اُزگه: ديگري. اوزوم: انگور، اوززوم: كَندم

اويناماك: بازي كردن، اويون: بازي، اويناش : فاسِق، اوشاق اويوني :بازي بچه گانه، اشاره به كارهايي است كه در شأن بزرگترها نيست، اويوقلاماك: چرت زدن

ايچمك: نوشيدن، ايچملي: نوشيدني، ايچالات: امحاء و احشاء ، ايچَري : داخل، اندرون ايچي اييرري: كنايه از آدم بخيل

ايشلَدمك: به كار گرفتن، استفاده كردن. ايشلَنميش: مستعمل

اِشيتمَك: شنيدن، اِشيدديرمَه: گوشزد

اَياز (آياز): نام پسري است . به زمان بعد از بارندگي كه ابرها محو مي شوند نيز مي گويند

ايسلاماك: خيساندن

ايسسيدمَك : تب كردن، ايسسي: گرما

ايكي: دو، ايكي جانلي: كنايه از حامله بودن

ايگيت: يَل ، جوان برومند

اينجي مك: دل آزرده شدن، (اينجي ميشم كوسموشم...داهي گَلمم سيزه من!)

اَنيگ : توله سگ ، اينَگ :گاو نر

اَييسيك: كم، كولگنگ اييسيك اولماسون: سايه ات كم نشود

اَييش-اويوش: كج و معوج. اَييرري اويورري: پيچ و خم

پدرم!

پدرم

13 رجب مصادف با پانزده خرداد ماه سال جاري، روز ولادت حضرت علي(ع) است كه به عنوان "روز پدر" نامگذاري شده است. مطلب حاضر به ياد مرحوم پدرنوشته شده و به روان پاك وي تقديم مي گردد.

پدرم كدخداي تيره بود. البته اصطلاح معروف كدخدا را ببين ده را بچاپ ! در موردش واقعاً صدق نمي كرد.چادر سياه ما بفهمي نفهمي از ساير چادرها بزرگتر بود. همينطور "آلاچيق" ما بلندتر و حتي مشك آبي ما نيز بزرگتر بود ! اوايل تنها  "چراغ طوري" را ما داشتيم.پدرم يك صندوق چوبي مزين به پوست آهو براي آن تهيه كرده بود ،كه با پونزهاي برجسته طلايي رنگ نيز منقش شده بود. بعدها كه چادر سفيد "آقاي مدير" در مجاورت چادر سياه ما برافراشته شد، تعداد چراغ طوريها نيز به دو عدد افزايش يافت.در مراسم عروسي كه گاه و بيگاه در تيره برپا مي شد، اين چراغ طوريها جور "كوره" هاي پر از هيزم را جهت ايجاد روشنايي در شب نيز مي كشيدند.

معمولاً در قشلاق يا همان گرمسير و ييلاق يا همان سردسير، ميهماناني بر چادر يا همان خانه ما وارد مي شدند كه پدرم آنها را با پيشوند" حاجي" و يا پسوند "خان" طرف خطاب قرار مي داد.ميهمانان اكثراً داراي سبيل بوده و كلاه دو گوش نيز بر سر داشتند. در قشلاق كه جاده ماشين رو كمتر وجود داشت، ميهمانان اكثراً با اسب مي آمدند.آنها علاوه بر شلاق مخصوص هدايت اسب ، "شش پر" يا چماق مخصوصي با نام"دم گاوي" نيز با خود حمل مي كردند كه دسته آن را با رشته نايلونهاي رنگارنگ نخيِ مخصوص، زينت داده بودند.خود ما نيز يك "اسب قِزل" داشتيم كه معمولاً پدرم سوارش مي شد. در مواقعي كه پدرم سوار بر اسب قزل از سفري باز مي گشت ، نرسيده به خانه، من دوان دوان به سمت وي مي رفتم، پدرم از روي اسب خم شده و مرا سريع به بالا مي كشيد و در جلوي خود، روي زين سوار مي كرد. هر چند نشستن بر روي برجستگي فلزي جلوي زين چندان راحت نبود، ولي براي من شيرين تر از عسل بود! من دلم براي آن ايام لك زده است. در ييلاق كه محلِ اطراقِ تيره،  دشت و جلگه بود،ميهمانان اغلب با ماشين هايي از نوع جيپ شهباز، لندرور و تويتا استيشن يا لندكروزر وارد مي شدند. معمولاً ما بچه ها دنبال ماشينها مي دويديم. در چنين مواقعي بزرگترها به ما نهيب مي زدند كه آز آنجا دور شويم! بچه ها و از جمله خود من از پدرم حساب مي برديم. برخي از بچه ها كه كفشهاي لاستيكي بدون جوراب به پا داشتند، هنگام دويدن صداهاي خاص و مشكوكي از كفشهايشان بلند مي شد!

ميهمانان بنا به موقعيت شان مورد پذيرايي قرار مي گرفتند.بسته به تعداد آنها حتماً خروس يا كهره اي براي آنها سر بريده مي شد. اسب ميهمانان نيز مورد محبت ميزبان قرار گرفته و يك توبره كاه با يكي دو كاسه جو نصيب آنها مي شد.معمولاً عموي بزرگترم كه همسايه ما بود، به خواهش پدرم كهره را سر مي بريد. عمويم كه متخصص اين كار بود، با فوت وفن مخصوص پوست كهره را در آورده و بساط كباب را راه مي انداخت.صداي "جز وجز" كباب و دودي كه از آن متصاعد مي شد و بويي كه اشتها را تحريك  و آب را از لب و لوچه ها سرازير مي ساخت، پاي ميهمانان ناخواسته اي را نيز به چادر ما باز مي كرد.در چنين مواقعي سهم من و پسر عمويم نيز  يك " كليه" يا همان "بويرگ" بود! من هميشه آرزو داشتم كه بتوانم كهره اي را سر ببرم. ولي تا حالا حتي سر يك مرغ را هم نبريده ام.! من در همان عالم بچگي وقتي كه مي ديدم يك عدد نعلبكي كوچك به جاي زير سيگاري مورد استفاده برخي از ميهمانان قرار مي گيرد يا بعضي ها قليان با تنباكوي "احمدي-محمدي" برازجان  هورت مي كشند، حدس مي زدم كه آنها بايد آدمهاي مهمي باشند.برخي از اين ميهمانان بر سر حدود وثغور قشلاق يا "سامان" مشكل داشتند.آنها اسناد لوله شده اي را با خود همراه داشتند كه به آنها "قباله" مي گفتند.پدرم به عنوان حكَم قباله آنها را خوانده و برايشان تفسير مي كرد.برخي از پدرم مي خواستند تا از جانب آنان شكايت نامه اي به عنوان پاسگاه انتظامات عشايري تنظيم كند.آنهائي كه با پدرم انس والفت بيشتري داشتند،از او خواهش مي كردند تا از جانب آنها به رسم" اِِئلچي" به خواستگاري دختري از تيره مجاور، جهت پسرشان برود. در آن ايام من به دفعات مشاهده مي كردم كه مرد جواني با موتور سيكلت به خانه ما وارد مي شود. او بسته اي را تحويل مادرم مي داد، كه بعداً مشخص مي شد گوشت شكار بوده است. اين به معني آن بود كه جواب خانواده دختر محبوب آن جوان مثبت بوده است!!

يك بار يك ميهمان شكم گنده و خوش بر و رو با ماشين جيپ تويتا و راننده مخصوص به اتفاق خانواده در ييلاق به چادر ما آمدند. پدرم او را با عنوان "كيخا" طرف خطاب قرارداده و احترام زيادي به او نمود. كيخا و "بي بي" هاي همراه وي همه به تركي صحبت مي كردند. برخي از بي بي هاي جوانتر، لباس شهري به تن داشتند.آنها سرخ و سفيد وتيتيش ماماني بودند!! اينكه آنها با لباس شهري، تركي شبيه به فارسي حرف مي زدند براي من جالب توجه بود.كيخا كه آدم خوش مشربي بود، اوقات طولاني را صرف ترياك كشيدن مي كرد. راننده مخصوص وي  به كرات نخودهاي بزرگ ترياك را در حقه وافور او چسبانده و مقابل دهانش مي گرفت. كيخا كه احتمالاً كِيفش كوك مي شد !، بعضي اوقات زمزمه هايي از خود به در مي كرد!

برخي از ميهمانان ما  با لباس نظامي وارد مي شدند.سالي كه بعدها به "كنترل ييلي" معروف شد، و همه چادرهاي تيره را به دستور انتظامات عشايري در يك مكان متمركز كرده بودند، اين نظاميان به تعداد قابل توجه به خانه ما مي آمدند.آنها تفنگ" ام يك" بر دوش و يا كلت در كمر داشتند..از بزرگترها مي شنيديم كه به دنبال "ياغي" ها هستند.به تعبير "شاماننه" مادر بزرگم آنها "قزاق" يا "قازاق" بودند. من  خودم از  او شنيدم كه مي گفت "بَبَم بولار دشتي و مسيح قولونجونا دولَار" پسركم آنها در تعقيب "دشتي و مسيح" هستند، من حسابي از قازاق ها مي ترسيدم.البته آنها به دنبال سرباز فراري ها هم بودند.بعدها كه بزرگتر شدم فهميدم كه فرار از خدمت مقدس سربازي!! با شيوه هاي ظريفي صورت مي گرفت. بعضي ها از اساس قيد گرفتن شناسنامه را مي زدند. اتفاق مي افتاد كه چهار فرزند ذكور يك خانواده چهار نام فاميلي متفاوت براي خود اختيار مي كردند تا به سربازي نروند. بعضي ها هم با پيشكش كردن يك رأس بره و مقداري وجه ناقابل قال قضيه را مي كندند! يك بار يكي از نظامي ها كه آذري زبان بود، گفت كه من 12 سال بعد به سربازي خواهم رفت ومن نزديك بود قالب تهي كنم!

 ما البته ميهمانان شهري نيز داشتيم.آنها نيز با ماشينهاي صحرا رو مي آمدند.مناسبت آشنايي آنها را با پدرم به درستي نمي دانم.برخي از آنها از دوستان "كلانتران" يا "كيخا"هاي طايفه بودند. آنها بيشتر در فصل شكار به خانه ما وارد مي شدند و مسلح به تفنگ هاي شكاري از نوع "پنچ تير پران"دو لول سوزني" و"تك لول سوزني" ساخت بلژيك بودند. بعضي ها نيز تفنگ گلوله اي دورزن و مجهز به دوربين داشتند كه به آن "تفنگ 270" گفته مي شد.ميهمانان با خود ميوه فصل وشيريني وتنقلات نيز حمل مي كردند. من به عنوان پسر ميزبان گهگاهي مورد لطف قرار مي گرفتم! آن زمان ما بچه ها به بيسكويت يا نان سوخاري "شيرين تاپي"! مي گفتيم. اين جزء معدود مواردي بود كه دهان ما بچه ها با چيزي غير از قند يا خرما و خصمك شيرين مي شد! پدرم تعدادي از جوانان و افراد كار بلد را بسيج مي كرد تا ميهمانان علاقه مند به شكار را به كوه برده و در كمين گاههاي مخصوص نشانده و شكار را به طرف آنها هدايت كنند! در چنين مواقعي ناگهان صداي گلوله ها با انعكاس پي درپي ،آرامش كوهستان را بهم مي زد. شب هنگام كه كاروان شكارچي با دست پر باز مي گشتند. مشخص مي شد كه اكثر شكارها توسط نيروهاي محلي شكار شده است!  غالب شكارها از دسته بزكوهي نر يا همان "پازان" بودند كه شاخهاي بلندي داشتند.بزرگترها از روي بندهاي شاخ آنها، سن آنها را حدس مي زدند.يكي از پازان ها كه اهل فن سن آنرا ده سال تخمين مي زدند توسط عمويم شكار شده بود. همه مي گفتند او "ميرشكار" است.پدرم در توصيف او به ميهمانان مي گفت كه فلاني ابتدا شكار را مي گيرد و بعد آنرا شكار مي كند! من در همان عالم بچگي مي دانستم كه منظورپدرم فرز و چابك بودن  عمويم است. البته در  مواقعي بزهاي ماده نيز هدف شكار قرار مي گرفتند و بچه هاي آنها يا همان "بالاق" ها زنده دستگير مي شدند. يك بار يكي از بالاق ها به من هديه شد. من بالاق خود را با شير بز قرمز يا " ساري گَچي" تغذيه مي كردم. اما متأسفانه مرد.مادرم مي گفت كه بالاق "شير مست" كرده است.من هنوز هم هر وقت به ياد آن ايام مي افتم دلم براي بالاقم تنگ مي شود! عشق ما بچه ها، پوكه هاي خالي فشنگ هايي بود كه بعضاً نصيب مان مي شد. ما پس از درآوردن چاشني هاي آتها از قسمت زرد ، "سوت سوتك" يا "شوتك" درست مي كرديم و در مقابل بچه هاي ديگر مانور مي داديم!

پدرم جداي از رتق و فتق امور تيره، به كارهاي ديگري نيز مي پرداخت.از مادرم و از افراد مختلف شنيده بودم كه پدر نَفَسش خوب است.بعدها دريافتم كه هركس نفسش خوب است، مي تواند "دعا"هاي شفابخش يا همان"داهي" بنويسد.معمولاً به هنگام بروز بيماري، بنا به عرف معمول تشخيص اوليه اين بود كه بيمار احتمالاً "چشم زخم" خورده است.بارها ديده بودم كه افرادي از آشنايان در تيره و حتي تيره هاي مجاور به خانه ما وارد مي شدند و با ناله و تضرع از پدرم "هاي كومك" !! مي طلبيدند، تا نگذارد بچه شان تلف شود! در واقع آنها التماس "دعا" داشتند! در چنين مواقعي مادرم "سَريك" يا جاجيم بلند پهن شده بر روي اثاثيه خانه يا "يوك" را بالا زده و از داخل خورجين دستباف خود كتابدان پارچه اي يا "قولوخ" متعلق به پدرم را بيرون مي كشيد.صاحب مريض معمولاً يك عدد دستمال مخصوص وي را به همراه داشت.پدرم يك طرف دستمال را به دست صاحب مريض مي داد و خود طرف ديگر آنرا محكم مي گرفت و با آرنج دست ديگر يك جورهايي مي شود گفت آنرا گَز مي كرد! اين كار به تناوب در چند نوبت صورت مي گرفت. من از سر كنجكاوي به اين صحنه مي نگريستم و مي ديدم كه لبهاي پدرم تكان مي خورد و در مواردي پدرم به طرف دستمال فوت مي كند! آنگاه پدرم از داخل قولوخ كتابهاي كهنه و دست نوشته چندي را بيرون مي كشيد و پس از ورق زدنها، بر صفحه اي متمركز و مطالبي را بر صفحه كاغذي يادداشت مي كرد و علائم عجيب وغريبي برروي آن رسم مي كرد. سپس آنرا تا زده و به صاحب مريض توصيه مي كرد تا پس از شمع آجين كردن دعا، آنرا داخل پارچه سبزي قرار داده و بر شانه چپ بيمار الصاق كنند.البته توصيه هاي شفاهي مبني بر پرهيز از خوردن برخي مواد غذايي و ترشيجات نيز مي كرد كه در واقع يك نوع "رژيم غذايي" به حساب مي آمد.در چنين مواقعي صاحب مريض بنا به وسع خود يك اسكناس پنج توماني، دو توماني و يا احياناً جوراب به رسم"هديه" به پدرم مي داد. در مواقعي پدرم هديه بعضي ها را با اصرار به وي برمي گرداند. از مادرم مي شنيدم كه فلاني بيچاره دستش خالي يا همان"ندار" يا "يوقسول" است. يك بار از مادرم شنيدم كه عامل مريضي يكي "نَفَس" بوده است كه خوشبختانه پدرم آنرا بريده است!! يك بار پيرمردي به نام "عوض عمي" آمده بود تا براي تنها پسرش "داهي" بگيرد و پدرم در خانه حضور نداشت. عوض عمي پس از قدري قربان صدقه رفتنِ برادرِ بزرگترم به او گفت كه او هم مانند پدرم نفسش خوب است و ماشاءا.... "سواددار" هم كه هست. بنابراين از او درخواست كرد تا  يك "داهي" بنويسد.نيك به خاطر دارم كه برادرم از درون يكي از متن هاي موجود در كتاب تعليمات ديني سال پنجم ابتدايي يك آيه قرآن استخراج كرد فكر مي كنم آيه "قل رب زدني علما..." بود. پس از نوشتن آن برروي يك تكه كاغذ به تأسي از پدرم آنرا تاكرده و حتي دعاي زيرلبي خوانده و روي آن هم فوت كرد! برادرم حتي توصيه هاي غذايي چندي هم نمود.من ته دلم به برادرم حسادت مي كردم.

كتابهاي پدرم البته كاربردهاي ديگري هم داشتند.يعني پدرم با آنها دهان جانوران وحشي مانند گرگ و پلنگ را مي بست!! براي اين كار نيز دعاهاي زيرلبي خوانده و بر تيغه چاقو فوت و بعد هم آنرا  در دسته جاي مي داد. چنين بود كه امنيت گوسفندان نيز تأمين مي شد!! يكي از كتابهاي پدرم مجموعه اشعار مذهبي يا  نوحه  به زبان تركي آذري بود، كه پدرم در ايام عاشورا آنرا با سوز وگداز مي خواند و ما هم به تأسي از بزرگترها اشك مي ريختيم. كتابهاي ديگري هم وجود داشتند كه در داستانهاي آنها از شخصيت هايي چون "فلك ناز" ،" خورشيد آفرين"و "مهران" نام برده شده بود.مهمترين كتاب پدرم همان شاهنامه بود.بعضي وقتها پدرم به سبك و سياق خاص خود آنرا با صداي بلند مي خواند و براي من ترجمه مي كرد.من از سرنوشت "سهراب" جوان كه ناجوانمردانه به دست پدر سنگدلش "رستم" كشته مي شد اشك در چشمانم حلقه مي زد و آنرا براي دوستان هم سن وسالم تعريف مي كردم. بعدها كه بزرگتر شدم با تعدادي از بچه هاي هم سن وسال در سايه چادر نشسته و من به تقليد از پدرم براي آنها شاهنامه خواني مي كردم و در صورت بچه ها خيره مي شدم تا ميزان اثرگذاري آنرا بسنجم!

در مراسم خواستگاري و عروسي نيز اين پدرم بود كه كارهايي چون تعيين "باشلق" و نوشتن "عقدنامه" را به عهده مي گرفت. باشلق به صورت نقدي و غيرنقدي(تعدادي گوسفند و در مواردي حتي يك نفر شتر) از خانواده داماد اخذ مي شد و در عوض خانواده عروس نيز جهيزيه قابل توجهي براي دخترشان تهيه مي كردند كه جبران مافات مي كرد.شرح مفصل عروسي از آغاز تا فرجام محتاج يك بررسي جداگانه اي است. البته يكي دو تا از عموهاي من هم بلد بودند  كار نوشتن عقدنامه را انجام دهند، اما با بودن پدرم، صاحبان عروسي به او رجوع مي كردند. پدرم پس از درج عبارت بِسم ا... ، در بالاي صفحه، متن عقدنامه را با اين جمله عربي شروع مي كرد. هو الَذي احلَ الٌعقْد و النكاح وحَرم الزناء .....در آن زمان ميزان مهريه مثل اكنون، بر اساس سكه هاي طلا و به عدد سال تولد عروس خانم محاسبه نمي شد. بيچاره عروس خانم اصلاً شناسنامه نداشت تا سال تولدش مشخص شود.مهريه معمولاً يك جلد كلام الله مجيد و مبلغ اندكي پول بود. تازه عروس و داماد سواد خواندن و نوشتن هم نداشتند. قرار بود اين عقدنامه دست نويس، به آبادي نزديك محل برده شود تا توسط شيخ محل شرعي شود! به هر حال پس از نگارش عقدنامه، در داخل يك سيني "مجمع" نقل وشيريني و نخودچي و كشمش آورده مي شد. معمولاً يك عدد جوراب نيز به نويسنده عقدنامه هديه مي شد. پدرم در مواردي جوراب را به عموي بزرگترم مي داد. يك مشت از شيريني نصيب من مي شد و باقيمانده در ميان جمعيت حاضر در چادر توزيع مي شد.اگر به اراده من بود اصلاً به اين كار رضايت نمي دادم! آن روزها گذشت و چه زود هم گذشت و ما روستا نشين و بعد هم شهرنشين شديم!

دريغ و درد در آغاز فصلي سرد گرماي وجود پدر از ما سلب شد و من واقعاً به آغاز فصلي سرد در زندگي ام ايمان آوردم.اكنون ديگر از آتش منقل و قوري بزرگ چاي خبري نيست. ما بچه ايلاتي هاي آن زمان بدل به بچه شهريهايي شده ايم كه نه ايلي هستيم و نه شهري! در مقام مقايسه مي توان گفت مرغان ماشيني در مقابل مرغان محلي را مي مانيم! خروسهاي بدون تاج  و فاقد چنگول هستيم! ما اكنون چاي شيرين نمي خوريم چون مي ترسيم قند خونمان بالا رود! اگر هم هوس نوشيدن چايي بكنيم يك عدد "تي برگ" را در يك ليوان آب گرم يَله مي كنيم.  در مواردي ترجيح مي دهيم "نسكافه" سِرو كنيم!!  پسر عموي من كه كار و بارش بالا گرفته است حتي گلف هم بازي مي كند! اكنون جانماز، كتاب قرآن و مفاتيح و حتي ديوان حافظ پدرم در گوشه اي قرار گرفته و به ما چشمك مي زند و حضور دائم و ناظر او را بر اعمال ما فرزندان يادآور مي شود.من اعتراف مي كنم بعد از اين همه درس خواندن و باصطلاح استاد دانشگاه شدن هنوز در نوشتن نامه از سبك و سياق پدرم اقتباس مي كنم. درود من نثار روح پرفتوح او باد كه رسم زندگي اش درس آزادگي و ايثار و عشق به همنوع را به من آموخت.